‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

دست‌های بیگانه و توهم ملی

ما ایرانیان گرفتار بیماری‌های روانی چندی هستیم، یکی از آنها دیدگاه دائی‌جان‌ناپلئونی یا توهم توطئه است، اندیشه‌ای جبری‌مسلکانه که انسان را در سرنوشت خود ناتوان یا دست کم کم‌توان نشان داده و به جایی موشکافی رویدادها می‌کوشد نشان دهد که دست بیگانه‌ای در کار بوده‌است. برای نمونه چه می‌دانم، این زمین‌لرزهٔ چند روز گذشته در ژاپن چه بسا کار غربی‌ها بوده که چشم دیدن پیشرفت‌های این آسیایی‌های کوشا را ندارند و در ژرفای زمین انفجارهایی انجام دادند که به زمین‌لرزهٔ ژاپن انجامید!!!؟؟؟ خود من یادی از برنامه‌ای تلویزیونی‌ - که بیست و اندی سال پیش از تلویزیون دولتی ایران و به مناسبت روزهای کشته‌شدن امام سوم شیعیان ساخته‌ شده بود- دارم؛ در آن سریال آنچنانی کارگردان دانشمند انگیزانندهٔ یزید را در کشتن حسین یک رایزن انگلیسی پدر سوخته به نام سر جان می‌داند! کارگردان یاد شده البته یا خود نمی‌دانسته که انگلستان هنوز در ّآن زمان بنیاد نهاده نشده‌بود یا مردمان ایران را نادان انگاشته بود. البته معاویه پدر یزید رایزنی رومی به نام سرجون داشته‌است، شاید کارگردان خردمند داستان ما سرجون را عامیانهٔ سرجان پنداشته! و سرجان را هم همان Sir John در زبان انگلیسی! و چون از یک بیگانهٔ کافرکیش ترسا بهترین چهره در اندیشهٔ ما یک انگلیسی‌است خوب پس گزینش خوبی هم بوده‌است! نغز آنکه کاراکتر یادشده با لهجهٔ انگلیسی هم سخن می‌گفت!
باری؛ یکی از رویدادهای پراهمیت تاریخ ایران در زمان نزدیک به ما جنبش بابیان بوده‌است (بر سر نام جنبش، خیزش یا جز آن البته بحثی ندارم)؛ یکی از دلایل اهمیت این جنبش شکل مردمی آن می‌باشد که در نوع خود نخستین می‌نماید.
(از آنجا که یک بیماری دیگر ایرانیان شوربختانه انگ زدن است من همینجا اعلام می‌دارم که بابی، بهایی، شیخی و مانند نیستم و با دیدگاه‌های ایشان نیز همداستان نمی‌باشم؛ در برابر آنچه بر سر بابیان و سپس بهاییان رفته و می‌رود را به شدت نکوهش می‌کنم و هر باوری را تا آنجا که زیانی به کسی نرساند روا می‌دانم.)
دربارهٔ این جنبش‌ها سخن‌های همداستان، بی‌طرف و مخالفی گفته شده‌است. در این میان در سال‌های نزدیک‌تر به ما سخن از کتاب خاطرات یک مامور روس در ایران به نام کنیاز یا کینیاز دالگورکی می‌رود. برپایهٔ داده‌های این کتاب نویسنده – که برای خودش مامور دوصفرهفتی بوده‌است- اعتراف می‌دارد که در زمانی که سید علی محمد شیرازی –باب آینده- در عراق به آموختن می‌پرداخت، با نام ساختگی شیخ عیسی لنکرانی یک آخوند یا طلبهٔ شیعه به خوابگاه جوان ساده‌دل راه می‌یابد و هم‌درس و یار دبستانی او گشته و اندک‌اندک او را می‌فریبد و چون اهریمن که بر شانهٔ ضحاک آن بوسهٔ ریمن را زد وی نیز اسباب دعوی باب بودن باب را فراهم می‌سازد. در آینده نیز در روزگار سرکوب بابی‌ها بار دیگر در پوشش یک کاردار روس در ایران به پشتیبانی بابیان کمر می‌بندد و...
در هیچ یک از نوشته‌های همدوره با رویدادهای بابیه و سپس‌تر سخنی از چنین شخصی نیست. نخستین بار در پیرامون ۱۳۲۰ بود که در محفل‌‌های شیعیان بهایی‌ستیز این نوشته پخش شد، ولی خوب البته چندان جدی گرفته نشد. در سال‌های واپسین البته توجه بدان نوشته بیشتر شده و کوشش می‌شود از آن به عنوان سندی راستین در دست داشتن بیگانگان در این فتنه بهره‌برداری کنند.
از دیگرسو همواره کوشش شده بوده‌است که رخدادهایی از این دست را زیر سر انگلیسی‌ها بنمایانند، به ویژه که کنسول انگلیس در تبریز کوشیده بوده‌است تا از کشتن باب جلوگیری کند. پرسشی که در این میان پدید می‌آید این است که روس‌ها چه سودی از چنین کاری می بردند؟ پس از شکست‌های شرم‌بار ایرانیان از روسیه و از دست رفتن قفقاز قاجارها در عمل به زیر چتر روس‌ها در آمده بودند، خوب روس‌ها از این فتنه که آغازیدند چه می‌خواستند؟ آشفتگی ایران چه سودی برای روس‌ها می‌داشت؟ دیگر آنکه راز این رویداد شگفت و این رخنه و جاسوسی شگفت و تحسین‌برانگیز چرا تاکنون پشت پرده‌ها مانده بود؟ اکنون که از پرده برون افتاده چرا در جامعهٔ جهانی کسی بدان توجهی نشان نمی‌دهد؟ کوشش این بابا که اگر بالاتر از کار لورنس عربستان نامدار نباشد کم از او ندارد؟
در اینباره سخن بسیار است و من نیز بدین اندک بسنده می‌کنم. ولی همان تئوری آسیب دیدن مغز سید علی محمد شیرازی بر اثر ریاضت‌هایی که در زیر آفتاب سوزان جنوب به خود می‌داد برای توجیه رویداد بابیه دلیل محکمه‌پسندتری‌است تا تراشیدن یک شخصیت موهوم به عنوان عامل فتنه!؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

والنتاین ایرانی

نمی‌دانم تاکنون چندبار گفته‌ام که سرزمین ما پل میان خاور و باختر جهان کهن بوده‌است؟ و در پی‌اش باز داد سخن داده‌ام که مردمان بسیاری کوچان از این سر بدان سر جهان از ایران گذشته‌اند. در میان راه چیزکی گذارده و توشه‌ای برداشته‌اند که همان تبادل فرهنگی می‌نامندش. این به کنار، به فراخور روزگار و نوی یا کهنگی باورها و نیازهای زمان در اندیشه یا فرهنگ کمبود یا فزونی دیه شده و می‌شود. فزونی بی‌هوده را که البته می‌زدایند تا کوله‌بار فرهنگی باری را که نیازی بدان نیست بر دوش مکشد. مانند کنار نهادن برخی ایزدان ایرانی-آریایی در گذشته. ولی کاستی را چه؟ یا می‌سازندش و یا به وام از دیگران می‌ستانند که در تاریخ دومی بیشتر به کنش در آمده‌است تا نخستین.
از این زمینه‌چینی که بگذریم به جستار اصلی خودمان می‌رسیم. ما در گذشته جشن‌های بسیاری داشته‌ایم که با گذشت زمان و بیشتر زیر فشار نیروهای ویرانگر بیگانه به فراموشی سپرده‌شده‌اند و از میان آنها تنها جشن‌هایی همچون نوروز و چهارشنبه‌سوری پایدار مانده‌اند. و گروهی دیگر نیز شوربختانه به جشن‌های کم‌اهمیتی بدل شده‌اند که یک سوی میدان نبرد نبرد فرهنگی در زدودن یکسرهٔ آنهاست و سوی دیگر این آوردگاه در کوشش برای دگرباره استوار ساختن آنهایند. از اینکه بگذریم برخی از آیین‌های به کار برده شده در ایران امروز وام گرفته شده از بیگانگانند، برخی را ملت پیروز به هر ابزاری -که بماند- برای ما جا انداخت که جشن‌های دینی می‌باشند و پاره‌ای جایگزین جشن‌های دینی ایرانی بوده‌اند و گروهی واکنشی در برابر دین تازه و رهبرانش(مانند عمرکشان) و مانند آن.

برخی از جشن‌های وام‌گرفته شده از بیگانگان ولی به درونشد یک دین بیگانه به ایران یا فشار مستقیمی از آن دست که یاد کردیم بستگی ندارد. درونشد چنین آیین‌هایی به دید من دو دلیل استوار و یک دلیل جانبی دارند. آن دو دلیل یکی نیاز است و دومی دیگرشیفتگی(که جذابیت آن آیین را می‌رساند) . دلیل جانبی‌اش هم البته تبلیغات است. یکی از این آیین‌های گرفته‌شده از بیگانگان والنتاین‌است، روز دلدادگان. رخنهٔ این آیین به ایران از کشورهای اروپایی و نیز آمریکا بوده‌است. در سال‌های نزدیک به ما گرایش به این جشن در جامعهٔ ایرانی ایرانی روند روزافزونی داشته‌است. ولی برخورد جامعهٔ ایرانی با چنین جشنی چه بوده‌است؟ گروهی کشویدند تا پیوندی میان والنتینوس(کسی که این روز به نام او خوانده می‌شود) و واله و والگی بیابند تا بدینگونه بدان رنگ ایرانی بزنند. گروهی دیگر کوشیدند تا نیاز به چنین آیینی را با داشته‌های ملی پرکنند و بدین سان سپندارمذگان جانی دوباره گرفت. و دستهٔ سومی نیز پیداشدند که آمیزه‌ای از این دو را پیش گرفتند که آری این جشن در اصل جشن والگان بوده‌است و همان جشن سپندارمذگان می‌باشد که اروپاییان به اشتباه در روز دیگری برگذار می‌کنندش! و از این سه گروه که بگذریم گروه‌های دیگری هم هستند، همانند آنانی که می‌گویند جشن دیگر چیست و توشهٔ آخرت و...بگذریم؛ من خودم در سال‌هایی که جوانتر از این که هستم بودم راه گروه دوم را پی‌گرفتم و چندی هم به پخش نامه‌هایی برای شناساندن ایرانیان سپندارمذگان را پرداختم. ولی از آنجایی که اندیشه را پایانی نیست و فکر مردمان با گذشت زمان دگرش‌یافتنی‌است و من خودم هم کوشیده‌ام که پرسمان‌های روز را به داوری خرد خود بنهم امروز اندیشه‌ای دیگر دارم.

به باور کنونی من آیین والنتاین نه به زور و داغ و درفش بیگانه که با خواست خود ایرانیان به جامعهٔ ایرانی راه یافته‌است. آری تبلیغات هم در این درونشد انباز بوده‌است ولی دلیل دیگر این پذیرش همانا نیاز بوده و هست. نیازی که از پس این سال‌های تاریک واپسین بیشتر رخ نموده‌است. برای کسانی که در سالیان دراز عمده رنگی را که دیده‌اند سیاه و خاکستری بوده‌است، رنگ صورتی و سرخ وه که چه چشم نوازند. نمی‌خواهم چندان به بحث‌های اعتقادی دامن زنم ولی خوب باید بگویم در جامعه‌ای که چندی نیستی در راه آماجی گُم افتخار شمرده می‌شود و یکدست‌سازی مردمان آن هم منطبق با قالبی خشک و دلگیر فریضه دانسته می‌شود، جایی که بایسته‌است که سیه‌روی باشی و خاکسار تا با زنجیر به بهشتت کشند، خوب شگفت نیست که مردمان این جامعه تشنهٔ اندکی شادی و دمی اندیشه به خویشتنند، خرده‌ای فردیت و جرعه‌ای عشق.
پذیرش این آیین از برای خلئی بوده‌است که سال‌ها ایرانیان را آزرده‌است. ولی سپندارمذگان؛ زنده‌یاد پ.رداوود سالیان دراز پیش پیشنهاد داد که این روز- که البته بر سر تطبیقش با تقویم کنونی هنوز اختلاف هست- به نام روز پرستار بزرگ داشته‌شود. این گزینش خردمندانه‌ای بود چه که اسپنته‌آرمیتی یا همان سپندارمذ- که نام کهنه‌تر اسفند یا اسپند می‌باشد- ایزد نگهبان زمین بود و گوهرهٔ زمین، و زمین هم زنی که گیا و زیا را در دامان خود نگاه اشت. پس گزینش نیکی برای روز پرستار بوده‌است. ولی آیا این روز می‌تواند روز عشق هم باشد؟ به دید من که از کوشندگان برای جایگزینی این جشن با سپندارمذگان بوده‌ام این کوشش‌ها هوده‌ای نداشته‌است جز آنکه سپندارمذگان را دوباره به ایرانیان شناساند، که البته نیکو میوه‌ای بوده‌است. ولی مردمان به درستی برداشت کرده‌اند که زن و زمین به جای خود و عشق و دلدادگی به جای خود. حساسیت‌های من و ما با توجه به آسیب‌های سامانمندی که فرهنگ ایرانی را آزارانده‌است و برنامهٔ پیروان امام محمد غزالی و دیگران درک‌پذیر است، ولی خوب شاید بد نباشد که از هر ریسمانی بیم گزیده شدن نداشته باشیم و اندکی ظرفیت‌های فرهنگی خودمان را بازتر بگذاریم. اگر ملت ما با والنتاین شادند، من نیز با شادی هر انسانی شادم.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

زهرخند

من کوشیده‌ام تا دست کم در میان این یادداشت‌ها از بازگویی باورهای سیاسی‌ام خودداری کنم، چه که نخست من در دریای دانش سیاسی آنچنان شناگر چیره‌دستی نیستم و دیگر آنکه به راستی پرداختن به سیاست محض را دوست ندارم؛ بماند که از هر دری هم بخواهیم سخن برانیم باز به گونه‌ای جامه به سیاست خواهیم آلود، زیرا که زمینه‌های گوناگونی که با آن سر و کار داریم چون تاریخ و دانش‌های اجتماعی و سیاسی و ادبی و... آنچنان لایه به لایه در هم فرورفته‌اند که بیرون کشاندن یکی از دیگری به بهای تباه کردن دیگری خواهد انجامید. باری سه دیگر آنکه دوست نداشته‌ام بی‌پروا در اینجا به دریای سیاست تن زنم چون که حوصلهٔ تخته شدن این سرا و جابه‌جایی به سرایی دیگر را ندارم! همینجوری هم به اندازهٔ بسنده دل‌نگران به هم ریخته شدن کاسه و کوزه‌ام از سوی محتسبان و گزمگان شب‌پرست هستیم. (می‌خواستم از سیاست نگویم ولی کلی سیاسی شدم! سرانجاممان به خوشی باد!) از این پُرگویی بگذریم، می‌خواهم این بار کمی داغ خالی کنم و نه از سیاست درون ایران که از سیاست جهانی سخن گویم.

چندی پیش آمریکا رئیس جمهوری تازه را به خود دید. به من چه!؟ خوب گرامیا نخست آنکه جهان آنچنان که تاریخش اینگونه هست خود نیز دچار یگانگی‌است، بدین معنا که آنفولانزای خوکی اگر از آن سر جهان پای‌گیرد در این سر حاجیان از حج به ارمغانش می‌آورند. در آن سو اگر بانگی ورشکسته شود در این سو بهای نفت چه بسا ارزان شود و ... دو دیگر آنکه این آمریکا کشور ملت‌هاست، بدین معنا که باشندگانش از یک یا چند تیره یا نژاد ویژه نیستند، از هر گوشهٔ جهان کسانی خویشانی در این سرزمین دارند، از سرخپوست و سیاه گرفته تا ژاپنی و چینی و دیگرچشم‌بادامی‌ها و...و البته همهٔ اینها دستی در اقتصاد و سیاست و دیگر سویه‌های زندگانی مردمان آن سامان دارند. از این گونه‌گونی نژادی که بگذریم این آمریکا قبلهٔ فناوری جهان است و دست کم دو سازمان نخست فناوری جهان؛ یکی وزارت جنگ این کشور و دیگری ناسا؛ بر چکاد پیشرفت در جهان ایستاده‌اند. سه دیگر اینکه این کشور برجسته‌ترین کشور جهان و اثرگذارترین نیز هست(چه خوشمان بیاید چه نه، راستی جز این نیست). نمی‌دانم این سه دلیل برای اینکه به خود پروانهٔ نوشتن دربارهٔ مردمانش را بدهم بسنده‌است یا...!؟

می‌گفتم، جناب باراک حسین اوباما(یا به خوانشی دیگر برکة حسین اوباما) جوان پُردارایی دو رگهٔ کنیایی‌تبار در حزب دموکرات این کشور(که البته نماد حزبش هم جانوری سختکوش است که ما در ایران بدو نسبت‌های ناروا می‌دهیم!) در برابر بانوی پُرتجربه در سیاست و همسر رئیس جمهور پیشین کلینتن پیروز گشت. چرا؟ خوب ایشان زبان چربی داشت و شیوهٔ سخن گفتنشان مردمان را به یاد سخن‌ورانی چون پاپ‌های کلیسای کاتولیک، شیخ‌های سنی، ملاهای شیعه(از نوع با پوششش چون امام ره و بی‌پوششش چون شهید شریعتی)، و نیز چهره‌های کاریزماتیکی چون یوزف گوبلس می‌انداخت. دیگر آنکه رنگ پوست ایشان شکلاتی رو به قهوه‌ای‌است. خوب این رنگ دو کارکرد مهم برای ایشان داشت. یکی اینکه پست این رنگی امروزه و در سلیقهٔ جهانی زیبا شمرده می‌شود و در سراسر جهان مردم هزینه‌های بسیاری می‌کنند تا این رنگی و شوند و بر این پایه ایشان بسیار خوشرنگ شناخته‌شده‌اند(مانند داستان دماغ کلئوپاتراست دیگر!)، دیگر اینکه کسانی که در روزگاران گذشته رنگ‌های اینجوری و البته تیره‌تر داشته‌اند را در همین آمریکا برده و کاکاسیاه می‌خوانده‌اند و از ایشان بهره‌کشی‌ها می‌کرده‌اند و...و امروز جامعهٔ آمریکایی دچار عذاب وجدان از آن تبه‌کاری پدران شده و در اندیشهٔ جبران گذشته‌ها برآمده‌است. چنین است که در قانون‌های نانوشته‌ای اگر دو تن یکی سیاه و دیگری سفید شایستگی انجام کاری را داشته باشند برای جبران شکنجه‌های پدران سیاهان فرزندانشان را برتری می‌دهند (اگر فیلم کرش را دیده‌باشید اشاره‌ای به این داستان دارد). نمی خواهم در اینجا دربارهٔ این کنش نظری دهم، ولی این آمریکایی‌های گرامی یک چیز را فراموش کردند و آن اینکه هر گردی که گردو نیست. چون تا آنجا که به آگاهی خُرد من قد می‌دهد پدر این بابا با پای خودش در سالیان نزدیک‌تر برای بهره‌گیری از امکانات این سرزمین از کنیا بدانجا کوچیده و از تبار بردگان به زورآورده بدانجا نیست.

بگذریم، اوباما در دور پایانی با مک‌کین جمهوری‌خواه سرشاخ شد. این پیرمرد کارکشته از قهرمانان جنگ ویتنام بود و زخم‌های شکنجهٔ در روزگار به بندکشیده‌شدن به دست ویتنامی‌ها را همچنان بر تن دارد. اینبار ملت آمریکا از بغض معاویه حب علی آوردند؛ از آنجا که از لشکرکشی‌ها و سیاست‌های مغرورانهٔ بوش پسر نارخرسند بودند به ششتر زدند گردن مسگری. گربه‌ای ملوس بر شیری پیر چیرگی یافت و اوباما که پیشاپیش پز رئیس جمهورانی برجسته چون کندی را به خود گرفت بود بر اورنگ جمهوری آمریکا تکیه‌زد. خوب خوشش باد!؟ دیری نپایید که کارهای شگفتی را آغازید که از آنجا که من شهروند آمریکا نیستم و به من هم سیاست‌های داخلی آمریکا دخلی ندارد پس دخالتی نمی‌کند. ولی زمانی که جناب رئیس جمهور کرنشی نود درجه را در برابر شیخ عربستان انجام داد و دستش را بوسید از شما چه پنهان به مرز ترکیدن رسیدم و...دمی بیانگارید، نمایندهٔ ملتی بزرگ در برابر ملک عبدالله شیخ سعودی خم می‌شود و دستش را می‌بوسد!؟ شگفتا! چنین چیزی دست کم در سیاست معاصر زمان پیشینه‌ای نداشته‌است. آن هم رئیس جمهور آمریکا!؟ حالا دست که را بوسیده؟ گاندی؟ ماندلا؟ داگ هامر شولد؟ مادر ترزا؟ نه که بزرگ خاندان آل سعود، خاندانی فرومایه که با دیکتاتوری مطلق بر بیابان‌ها سفله‌خیز عربستان فرمان می‌رانند، همچنان دست می‌برند و سر می‌زنند و زنانشان را در گونی می‌چپانند. مردمانی که قانونی جز خود نمی‌شناسند. آوخ که چه‌ها دیدیم! بگذریم، اوبامای دوست‌داشتنی کارهای شگفت دیگری را نیز انجام داده که واپسین‌ترین‌هایش یکی هم قطع یاری‌رسانی به سازمان اسناد حقوق بشر آمریکاست. بله خوب ما که بشر نیستیم که حقوقی بخواهیم داشته باشیم، آقا هم که عید فطر را آمده شادباش گفته، خوب بشریت و حقوقش را ول کن! دوستی را بچسب، حتی روی کروکدیل را هم می‌توان بوسید، بی‌خیال که کودکی را در دهان می‌جود!؟
و دیری نپایید که زمان پیشکش جایزه‌های نوبل فرارسید و جهان در شور که ناگاه مفت‌ترین جایزهٔ نوبل- که همانا جایزهٔ صلح باشد!- به مفت‌ترین بها به ناشایسته‌ترین برنده‌اش در درازای تاریخ خود رسید، اینک اوباما!!! به گمان من خودش هم باور نمی کند که این جایزه را بدو داده‌اند! خوب تاکنون چنین جایزه‌ای از بنیادی ارجمند به دلیل روده‌درازی‌های بی‌پایه به کسی داده نشده‌بود. نمی‌دانم چرا اندکی شکیب نکردند تا چندی از رئیس جمهوری این مرد بگذرد تا دست کم بهانه‌ای برای بخشش آن جایزه بیابند، شگفتا که چه‌ها نمی‌بینیم. خوب طنز تاریخ‌است دیگر! زهرخندی خواهیم زد!!؟

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

بیداد

ایران سرزمینی‌است کمابیش خشک و درشت. از روز نخست نیاکان ما دشواری‌های چندی در این سرای داشته‌اند. ناچار شدند تا برای رزم با خشکی و کم‌آبی کاریزها بسازند و چاه‌ها بکنند. برای پدافند در برابر تازندگان تاراج‌گر بیگانه ناچارشدند دژها بالابرند و دیوارها بسازند(برای نمونه دیوار دربند در روسیهٔ کنونی که برای پیشگیری از تازش مردمان شمال دریای مازندران برپا شده‌بود) و این پتیارهٔ پسین که دشمن بیگانه باشد سخت‌ترین و دردناک‌ترین بلایی بوده‌است که سال‌ها آواروار بر سر ما فرودآمده‌است( و میآید!؟)، از آشوریان باستان گرفته تا همین عرب‌های دوست‌داشتنی که در این سال‌های نزدیک کوشیدند تا قادسی دیگری را بازبسازند، آن هم در جایی که ما هنوز گرفتار پسماندهای آن قادسی نخستینیم. و این دشمن بیگانه همواره از پس تازشش کوشیده تا چیرگیش را بر ما پایدار سازد، بدین معنا که کمر ما را شکسته و در برابر خویش سپرانداخته بیند، تا هر زمان که خواست باجی ستاند یا تاراجی کند دردسر لشکرکشی و شمشیرزنی نداشته‌باشد؛ و در راه این خواستهٔ پلید ابزاری نیرومند را به کار بسته و می‌بندد، خشونت!؟

این ابزار ناهموار کارکردهایی بس سودمند برای این دشمنان تندخوی داشته‌است. همین که چشم و دل کسی بترسد پایش نیز خواهد لرزید و مشتش را هم نمی‌تواند ببندد، پس دست و پا بسته در برابر ستمگر بیدادگر تن به خواری تسلیم می‌دهد. بی‌رحمی می‌یابیست در یادها بماند تا شکست‌خوردگان به یاد آورند که چه بر آنها رفته تا مبادا در آینده سر به شورش بردارد و کین پدران را جوید. این چنین بوده که آشوربانیپال یادوارهٔ خاک به توبره‌کشیدن و پوست کندن به بردگی کشیدن و رمباندنش را در سنگ‌نبشته‌اش به تاریخ می‌سپرد. از همین روست که عرب‌های بسیار مهربان ز خون ایرانیان گبر و نامسلمان آسیاب‌ها گرداندند تا همواره در یاد ملتمان بماند. از برای همین بوده که مغولان در شهرها پیر و جوان را از لب تیغ می‌گذراندند و به سگ و گربهٔ شهرها هم رحم نمی‌آوردند و ساختمان‌های شهر را هم کشتزار می‌نمودند (نمی‌دانم چرا اینان که همه به کشاورزی ارج می‌نهادند در سرزمین خود باغچه‌ای نکاشتند!). همین مغولها برای یادگاری از سر ایرانیان بیچاره در بیرون شهرها کله‌منارها برپاکردند. قاجارهای مغول‌تبار هم این آیین نیاکان خود را با شیوه‌هایی پیشرفته‌تر برپانمودند، برای نمونه آغا محمد خان قاجار در بیرون شهر کرمان مناره‌هایی از چشم کرمانیانی -که گناهی جز پایداری در برابر لشکر ترکمان قاجار نداشتند- برپانمود. جانشینان این خان کشورگشا این شیوه را باز هم پیشرفت دادند چنانکه فتحلی شاه ایران‌سوز در جنوب ایران مناره‌هایی از مردمان زنده برپا می‌ساخته‌است؛ بدین سان که شورشیان را زنده در گچ می‌نهاد چنانکه سرشان رو به بیرون باشد و نگهبانانی بر آنان می‌گمارد تا کسانی مناره را ویران نساخته آن بیچارگان را رها نسازند. البته قاجارهای خوش‌قلب! به مردمان پروانه می‌دادند که به این مناره‌های زنده خوراک دهند تا از گرسنگی نمیرند؛ بماند اگر از گرسنگی می‌مردند چه بسا گواراتر می‌بود.

باورکنید که نوشتن این چند خط برای من نگارنده هم تکان‌دهنده‌است، بله تاریخ تکان‌دهنده‌است. چه ستم‌ها که نرفته و چه تبهکاری‌ها که نشده‌است. ولی آیا همه چیز امروز به پایان رسیده‌است؟ آیا ددمنشی چیزی دربارهٔ گذشتگان و سال‌های دور است؟ اگر خوش‌دلانه پاسختان آری‌است پس یک نگاهی به خبرهای روز کشور خودمان- ایران- بیندازید. می‌توانم بگویم جایی در تاریخ سراغ ندارم که گردآورده‌ای از جنایت‌ها و دژخویی در یک دورهٔ تاریخی و یکجا انجام پذیرفته‌باشد. نمونهٔ لطفعلی خان زند که با تن زخمی و تشنه و گرسنه و در بند به دست ترکمانان بدو تجاوز جنسی شد در تاریخ قاجارهای تبهکار هم انگشت‌شمار است. کسی ننوشته‌است که برای نمونه در روز پس از نبرد نهاوند عرب‌ها ریخته‌اند و به فلان رزمندهٔ زخمی دربند ایرانی گروهی تجاوز جنسی نموده‌اند. حتا اندیشیدن به چنین تبهکاری‌ای روان را می‌آزارد. ولی خوب کسی که چنین تباهی‌ای ازو سر می‌زند بی‌گمان وجدانی ندارد که سبب آزارش شود و از این گذشته آماج و آرمانی بزرگ این ابزار پلید را توجیه می‌سازد؛ آرمان شکست‌ناپذیری و بیمه نمودن خود برای خودسری‌های آینده. تا دیگر کسی چنین دلاوری‌ای به خرج ندهد تا حقش را بجوید، تا دیگر کسی ره دادخواهی نپوید. این سخن پایانی ندارد ولی من دست کم امیدوارم این ددمنشی‌ها به نقطهٔ پایان نزدیک گردد و یادی که از آن می‌ماند اثری بیش از یک رمان ترسناک بر زندگی‌مان نداشته‌باشد. ایدون باد


۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

باز هم از خون جوانان وطن لاله دمیده

از آغاز رویدادی که در ایران کنونی انتخابات ریاست جمهوری می‌خوانندش به بهانه‌های بسیاری می‌خوستم چیزکی بنویسم و از دیدی دیگر بدین رخ‌داد بنگرم. ولی هر بار به خود نهیب می‌زدم که های چه می‌کنی؟! فرهنگ را بچسب به این بازی‌ها نپرداز! مگر نه بر این باوری که بزرگترین گرفتاری کنونی میهنت فرهنگ‌است؟...و راستش را بخواهید نمی‌توانستم چیزی هم جز داستان امروز را بنویسم...و ننوشتم تا امروز؛ امروزیکه زمین از خون جوانان ایران گلگون‌است، امروزی که بانگ دادخواهی ایرانیان بر بی‌کران‌ها رسیده‌است. امروزی که چوب بی‌سروپایی تارک سر ایرانی را می‌شکافد؛ ...چه کسی می‌تواند خاموش بنشیند از آنچه می‌بیند و می‌شنود و می‌بساود؟ یگانه امیدم آن است که خون ایرانیان ابزار دست دو سویهٔ این رژیم -که بر سر تاراج خوان ایران به هم چنگ دندان می‌نمایانند- نشود. ما ایرانیان فراموش کاریم و آسان‌گیر؛ در انقلاب مشروطه هم صور اسرافیل‌هایی که خونشان را پیشکش آزادی ملت و سربلندی میهن نمودند فراموش نمودیم؛ فراموش نمودیم که انقلابی که به بار نشسته را باید پایید و به دیرزیوی‌اش کوشید. امروز چنین مباد! پتیاره‌های بسیار ما را شوربختانه خودخواه نموده‌اند، در اندیشهٔ آنانی باشید که جگرگوشه‌هایشان را از دست داده‌اند، این داغ بر سینهٔ ملت ایران است. مباد چون آن روزی که تازی و تاتار به ایران تاخت یگانگی را وانهیم، امروز همهٔ ایران میدان آزادی‌است. مباد داشتانمان داستان آن چهار ایرانی شود که چون مغولی شمشیرش را همراه نداشت چشم به راه مرگ نشستند تا مغول شمشیر بازآرد و جانشان را بستاند. دیدیم که دشمن شکست، دیدیم که می‌توانیم اگر یکی باشیم. و دیگر آنکه بدانید که چه می‌خواهیم، جز این است که می‌خواهیم آن ایرانی باشد؟

از دیدن فیلم نبرد نا برابر و برخورد ددمنشانه با مردمان ایران دل فشرده می‌گردد، با دیدن آن دختری که در آغوش استادش جان سپرد بغض درون گلویم در آستانهٔ ترکیدن است. اگر همهٔ ایرانیان چنین حسی داشته باشند وای بر فردای دژخیمان

هم خس و هم خاک توئی، دشمن ناپاک توئی
کوه منم، صخره منم، صاحب این خاک منم
ننگ توئی، درد توئی، عامل بیگانه توئی
کاوه منم، زال منم، قاتل ضحّاک منم*
تخمهٔ اعراب توئی، خائن این خاک توئی
کوه دماوند منم، رستم بی‌باک منم
بیش میازار وطن، مردمش آزار مده
خشم جوانان بنگر، پند مرا گوش بده





------
برپایهٔ استوره‌های ایرانی در پایان زمان گرشاسب پهلوان ایرانی باززاده شده و ضحاک را که در البرزکوه دربنداست می‌کشد

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

داستان یک آرمانشهر

هیچ چیز ساخته‌نمی‌شود مگر آنکه اندیشه‌ای را در پس خود داشته‌باشد. به دیگر سخن برای پدیدآوردن هر جیز باید نخست بدان اندیشید. نمی‌دانم این گفتهٔ کدام خردمنداست که می‌گوید جهان امروز شما برساختهٔ رویاهای دیروز شماست. این رویای ماست که آنچه را که امروز از آن بهره‌مندیم را ساخته یا بهبود بخشیده‌است.

در زندگی اجتماعی و چگونگی پیوند میان مردمان خُرده‌ها ، نقدها و آرمان‌هایی همواره در ذهن کسان جای‌داشته‌است. به دیگر سخن کسانی بهبود ناهنجاری‌های جامعه‌های زمان خود را در بازسازی زیرساخت‌های اجتماعی آن جامعه می‌دانسته و می‌دانند و در اندیشگاه مغز خویش جامعه‌ای دیگر را طرح می‌نمایند. گونه‌ٔ دیگری از جامعه که تا آن زمان رخ ننموده و در آرمان‌هایشان جای دارد، شهر آرمان‌ها یا آرمان شهر، مدینهٔ فاضله، اتوپیا.
آرمانشهرهای بسیاری از مغز اندیشه‌دارانی بیرون جست و در تاریخ رخ‌نمود. آنچه که من در این نوشتار در جستجوی آنم نه بررسی تاریخی این آرمانشهرها و پدید آورندگانشان که نگاهی گذرا و خرده‌انگارانه به یکی از این آرمانشهرهاست که خواندن آنچه برآن رفت دست کم برای خود من نغز و در خور اندیشه بود.

در نیمهٔ سدهٔ ۱۹ پس زایش عیسای ناصری مردی دین‌گرا به نام جان همفری نویس که در آمریکا می‌زیست در جستجوی این بود که چه سبب ناپرهیزگاری و دین‌گریزی مردمان می‌شود. وی در پی کاوشش بدین باور رسید که کشش مردم به دارایی و خواسته و نیز گرایش جنسی‌است که ایشان را از پارسایی بازداشته و راه رسیدن به بالندگی و رستگاری را می‌بندد. در پی این پندار او بر آن شد تا نظمی نوین پدید آورد و جهانی دیگر بسازدکه این دو عامل به دید او بازدارنده را از پیش پای مردمانش بردارد تا مردمان در آن به رستگاری این جهانی برسند. وی اندیشه‌های خود را با آموزه‌های کلیسایی در هم آمیخت و با گروهی از پیروانش جامعه‌ای را پی‌ریخت که به نام جاینامش -اونیدا در نیویورک- جامعهٔ اونیدا خوانده‌شد.(۱۸۴۸ پس از زایش)

به پیروی از جامعه اونیدا در شهرهای دیگر آمریکا نیز جامعه‌هایی پیرو نویس برپاگشتند. اینان آرمانشهری هنبازانه(اشتراکی) برپاکردند که در آن دارایی معنایی داشت. همه‌چیز با هم یکسان بود و گونه‌گونی‌ای درکار نبود تا انگیزه‌ای برای کشش به داشتن در میان نباشد. گردانندگان این جامعه کمیتهٔ همیشگی ۲۷تنه‌ای بود با دستهٔ اداری ۴۸تنه.
سامانهٔ اقتصادی این جامعه بدین ریخت بود که همه هموندانش می‌بایست کار می‌کردند. به جز کسانی که توانایی ویژه‌ای داشتند کار بیشینهٔ کسان با هم یکسان بود و صنعتی همگانی را پی می‌گرفتند. برای نمونه در زمانی به کنسرو میوه و سبزی می‌پرداختند و زمانی به ساخت تلهٔ شکار می‌پرداختند و از فروش آن خرج جامعه و نیازهای مالی آن را فراهم می‌کردند.

ولی آنچه که نویس برای از میان برداشتن مانع دوم رستگاری-کشش جنسی- به کار بست تکان‌دهنده بود. او بنیادی را که از آغاز شهری‌گری سنگ بنای یک خانواده می‌دانند و از پیوند یک زن و مرد پدید می‌آید بر هم ریخت. در جامعهٔ اونیدا همهٔ مردان با همهٔ زنان پیمان زناشویی می‌بستند، به دیگر سخن همه همسر هم بودند! نویس بر این باور بود که باید برای بیداری حس دینی در پیوند و رفتار میان زنان و مردان بازنگری شود. او بر این باور بود که مردان و زنان با هم برابرند. ولی می‌ٱوان گفت که این باور او از مرز یک نگره فراتر نمی‌رفت، چرا که او بر این باور بود که مردان بر زنان برتری روحی دارند. همچنین در فرایند اقتصادی جامعهٔ ایشان کارهایی که به زنان سپرده می‌شد با کارهایی که به مردان می‌سپردند یکسان نبود. زنان می‌بایست کارهایی که زنانه‌دانسته می‌شدند چون رختشویی و بچه‌داری و پرستاری را انجام می‌دادند. شاید یکی از برتری‌هایی که زنان این جامعه در سنجش با زنان آن روز جامعهٔ آمریکا داشتند پوشش ایشان بود. نویس بر این باور بود که زنان باید پوشش آسوده‌ای داشته باشند تا مانند زنان بیرون از این جامعه دست و پاگیر نباشد و ایشان بتوانند آسوده‌تر به خویشکاری(وظایف) روزانهٔ خود برسند. پوشش اینان که دربرگیرندهٔ دامن کوتاه و شلوار گشاد بود را می‌نماید که از گونه‌ای پوشش سرخپوستی زنانه گرفته باشند. با یان همه این پوشش‌ها یکرنگ و همسان بود و در آن از گوناگونی خبری نبود.

همانگونه که گفتیم زنان و مردان دست به زناشویی گروهی می‌زدند. جامعه از پیوند عاشقانه میان زن و مرد در این جامعه پرهیز می‌کرد چرا که عشق نیز گونه‌ای حس مالکیت‌خواهانه دانسته می‌شد. برای زنان تن دادن به همخوابگی با هر مردی که از او چنین خواستی داشت یک خویش‌کاری و فریضه شمرده می‌شد بی‌آنکه حق گزینشی داشته‌باشد. نویس پیوند جنسی را چیزی فراتر از یک پرسمان زیستی می‌دانست، او بدین پیوند به چشم پیوندی روحانی و فراطبیعی می‌نگریست. او بر این باور بود که برتری‌های روحی تنها از راه همخوابگی منتقل می‌شوند. او همانگونه که روح مردان را برتر از آن زنان می‌دانست می‌گفت که پیرها نیز بر جوانسال‌ها برتری دارند، پس زنان یائسه و مردان کهنسال می‌بایست این راه انتقال نیروی روحی را به خردسالان ناهمجنس خود می‌آموزاندند. همخوابه‌ها از سوی نویس برگزیده می‌شدند، به دید او همخوابگی دینداران با بی‌دینان یا سست‌ایمانان سبب پارسایی و ایمان‌آوری ایشان می‌شود! البته همهٔ درسرهای جنسی بهره زنان نبود؛ مردان نیز می‌بایست جلوی ارگاسم خود را می‌گرفتند تا روح آیینی و پرهیزگارانه‌یشان نیرومند شود. بدینسان آمار زاد و ولد در این جامعه بسیار پایین بود.

جامعهٔ اونیدا با رهبری نویس پایدار ماند تا اینکه نویس خواست از رهبری کناره‌گیری کند پس گویا به شیوهٔ رژیم‌های موروثی پسرش را جانشین خود ساخت. این گزینش چندان خوبی نبود چرا که پسر او تئودور نه توانایی رهبری پدر را داشت و نا با آموزه‌هایش چندان هماهنگ بود؛ زیرا به وارون پدر مسیحی باورمندش جناب تئودور یک خدانابور بود! این گره‌هایی را در کار جامعهٔ ایشان پدید می‌آورد و این جامعه به زودی از هم پاشید(واپسین شاخهٔ جامعه اونیدا در ۱۸۷۸ در منطقهٔ والینگفورد آمریکا از هم پاشید) ولی نه از برای ناکارآمدی رهبر تازه‌یشان . یکی از گرفتاری‌های این جامعه رشدنکردنش بود، همانگونه که گفتیم بیشینهٔ مردان برای نیرومندکردن روح دینیشان از بارور ساختن زنان بازداشته می‌شدند پس با گذشت سال‌ها رشد این جامعه اندک بود و بسیاری از باشندگانش (در بیشترین زمان این جامعه ۳۰۶ هموند داشت). آن یا به کهنسالی رسیده یا مرده‌بودند. از دیگرسو جوانان نیز اندک‌اندک ازدواج سنتی را به زناشویی گروهی برتری می‌دادند. باز این هم جامعه را از هم به یکباره نپاشاند. آنچه به فروپاشی این جامعه انجامید فشار از بیرون بدان بود. در دید جامعه دینباور آن روزگار نویس و دارو دسته‌اش باورهای عیسا مسیح را خدشه‌دار ساخته‌بودند. سرانجام دادخواستی برضد نویس- که او را به بی‌سیرت کردن دختران نابُرنا ارازیده‌بودند(متهم کرده بودند)- وی را از اونیدا گریزاند. وی از کنار آبشار نیاگارا برای پیروانش نامه نوشت و خواستار بسته‌شدن جامعه گردید. این نقطهٔ پایانی برکار یک آرمانشهر دیگر در تاریخ بود. هموندان به جای مانده در این جامعه بی‌سرو صدا هر زن و مرد جداجدا با هم پیمان زناشویی بستند و این جامعه را هم تبدیل به یک شرکت سهامی ساختند.

گمان نمی‌کنم که اگر از بیرون هم بر آن فشاری نمی‌آمد اندیشه‌های نویس پایدار می‌ماند. او با گرایش های دینی خود به سرشت انسانی به اعتنا بود و تنها به رستگاری این جهانی و آن جهانی مردمان باور داشت آن هم رستگاری‌ای در چارچوب باورهای ترسایان. نظام خانواده که نویس کوشید آن را زیر و زبر سازد برای نخستین بار از سوی او زیر تازش قرار نگرفته‌بود؛ گروهی از سوسیالیست‌ها و نیز بلشویک‌ها بر آن تاخته‌اند و به باوری مزدک بامداد نیز دید خوبی بدان نداشت. حال آنکه بنیاد خانواده با برپایی شهریگری در جهان و شاید پیش از آن همزمان بوده‌است و در کهنترین استوره‌های نیز زن و مرد در کنار هم برپاکنندهٔ نخستین باهماد جهانند. در استوره‌های ایرانی مشی و مشیانه دو میوه از یک گیاهند و همسان هم. در استوره‌های سامی آدم و حوا با برپایی نخستین خانواده دودمان آدمی‌زادگان را پایه‌ریزی می‌کنند(بماند که در استوره‌های سامی با دیدی زن ستیزانه بدین بنیاد نگاه شده‌است؛ حوا از دندهٔ آدم و برای آسایشش آفریده می‌شود و سرانجام سبب بدبختی و دربه‌دریش می‌شود و...). تجربهٔ این جامعه هم- با درنگر داشتن اینکه احساس انسان‌ها کمترین چیزی بود که بدان توجه می‌شد- نشان داد که آزادی جنسی- از گونهٔ آنچه نویس فراهم کرده‌بود-انسان را از رابطه‌ای خصوصی به نام زناشویی بازنخواهد داشت. به دیگر سخن جلوگیری از رابطهٔ عشقی ناشدنی‌است حتا اگر به نام خدا و پیغمبر دین هم باشد نمی‌توان این خشت بنای جامعه را که خانواده‌است از میان برد. از دیگرسو برای بسیاری دارندگی(مالکیت) انگیزه‌ای برای کوشش و پویندگی‌است. حال اگر در جامعه‌ای همه چیز یکسان و یکنواخت باشد و استعداد و توانایی در آنچه داریم دگرگونی پدید نیاورد و کوشا و ناکوشا برابر باشند میوه چه خواهد بود؟ به دید من جز بی‌انگیزگی و کاستی و افسردگی هوده‌ای نخواهد داشت و رستگاری آن جهانی که پیشکش، همین زندگی این‌جهانی هم خسته‌کننده و دلتنگ خواهد گشت.

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

فرهنگ خوارداشت

من این نوشتار را که در خور این روزهای شاد سال نو هم نیست چند ماه پیش نگاشتم،ولی از آنجایی که شدنی‌است که دوباره چندی از تارنگارنویسی به دور بمانم اکنون آن را پخش می‌کنم

پارهٔ یکم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است! ولی کودک ریزه میزه‌ای که در کنار راهرو دراز دبستان ایستاده‌است از سرما نمی‌لرزد،او می‌ترسد! آنسوترک صدای شیون و جیغ کودکی که با گُوِش روستاییش خواهش می‌کند که از گناهش[!؟] بگذرند به دل‌ها خنج می‌زند. و در کنار این مویه های دل‌آزار بانگ هراس‌انگیز مدیر دبستان و خنده‌های اهریمنی معلم پرورشی بر آن جو هراسناک اثری صد چندان می‌گذارد. در دو سوی کودک و نیز روبه‌رویش رجی از کودکان گریان ایستاده‌اند،چشم به راه پادافره‌ خویش. گناهشان این است که برای آنکه زودتر از سرمای حیات دبستان رهاشوند با دویدن و بی‌نظم می‌خواستند خود را به کلاس نیمه‌گرمشان برسانند و اکنون باید سزای کار خود را با این شکنجه روانی و پیکری ببینند. صدای فرودآمدن تازیانه بر پیکر خُرد کودک دیگر به گوش نمی‌رسد و اکنون آنچه در فضا پخش‌است تنها مویه‌های دلگداز آن کودک‌است. معلم پرورشی کودک شکنجه‌دیده را روی زمین سرد می‌کشاند و با واژگانی چندش‌آور کودک را بیشتر خوار می‌نماید. ناظم به سویش می‌رود و کفش‌ها و جوراب‌های کودک را به نزدش می‌برد. معلم پرورشی کودک را رهامی‌کند ولی او از درد به خود می‌پیچد و توان پوشاندن پای دردناکش را ندارد. ناظم خم‌می‌شود و چون پدری مهربان جوراب را به پای کودک می‌کند،آنگاه به سراغ کفش می‌رود و دست نوازشی هم بر سرش می‌کشد.:«دیگه تموم شد،مرد که گریه نمی‌کنه!» خیسی زیر چشم ناظم دیده‌می‌شود. از دیگرسو معلم پرورشی با آن شکم گنده،موهای ژولیده و چرب،ریش ناترازبلند،دندان‌های منگک بسته و رخت چروکیده‌اش در میان کودکان قربانی دیگری را می‌جوید،گویی که به کُلهٔ مرغان می‌نگرد تا ببیند کدام را بهتر است سر ببرد و به سیخ بکشد! سرانجام کودکی لاغراندام و گندمگون را برمی‌گزیند و او را از میان رج کودکان بیرون می‌کشد:«نه آقا!تو رو خدا!غلط کردیم!» کشیده‌ای سنگین بر گونه‌اش فرودمی‌آید،کودک زمین می‌خورد،به پای مردک می‌افتد ولی سیلی دیگر پهن زمینش می‌کند،اکنون کفش آن نماد اهریمن را می‌گیرد،مردک او را روی زمین می‌کشد و پایداری کودک یخهٔ پیرااهنش را جرمی‌دهد،ناظم به تکاپو می‌افتد و با گُوش شیرازیش می‌گوید:«نه خودش میاد!» و می‌کوشد تا شاید بتوان از بیشتر کتک خوردن کودک جلوگیری کند. مدیر با شلنگی بلند و رگه‌دار پیش می‌آید:«بیاریدش تخم نقلو» و ناظم را کنار می‌زند و گوش بچه را گرفته و از پی خود می‌کشد. همه گریانند حتا نظام، شادان آنجا مدیرند که قربانیش را به شکنجه‌گاه می‌برد و معلم پرورشی که که با لبخندهای شیطانیش به دیگر کودکان می‌رساند که نوبت شما هم می‌شود! در این هوای سنگین و دردناک پسرکی سربه‌زیر با لپ‌هایی که از سوز سرما گل‌انداخته و از از اشک خیس آرام آرام هق‌هق می‌کند،نه مانند برخی آوای شیونش بام آسمان را می‌خراشد و نه چون دسته‌ای دیگر میخکوب و رنگپریده با چشم‌های درآمده به این کابوس می‌نگرد،می گرید و آشکار نیست که برای سرنوشت پیش روی خود یا همدردی با همسالان همدردش! و شاید هم در دل می‌گوید کاش زورم می‌رسید!کاش دادرسی پیدا می‌شد! کاش ...!ناگهان در کلاس نزدیک به او باز می‌شود،بانویی جوان و زیبا که آموزگار آن کلاس است ناگهان در خیزش قهرمانانه‌ای بیرون می‌جهد و او و دو پسربچه دیگر را به درون کلاس می‌کشد. او را روی نیمکتی می‌نشاند تا آنان را در میان دانش‌آموزان خود پنهان دارد. پسرک ولی همچنان می‌گرید. آموزگار جوان به کنارش می‌آید،دستی از مهر بر سرش می‌کشد و می‌گوید:«عزیزم گریه نکن دیگه تموم شد!» ...ولی آیا به راستی این داستان به پایان رسیده‌است!؟



پارهٔ دوم


بازی به پایان رسیده‌است. بازیکنان تیم پرهوادارِ بازنده،خسته و اندوهگینند،ولی این پایان دردهای امروزشان نیست. هواخواهان پرشمار تیم به خونخواهی این شکست خون می‌خواهند! درست مانند اینکه ورزشگاه امروز را میدان نبرد گلادیاتورها در روم باستان پنداشته‌اند و آمده‌اند تا مرگ و آسیب و خون این پهلوانان را ببینند. مربی تیم دیگر نه سخنش را با نام پیامبر اسلام آغاز می‌کند و نه دیگر از آن شوخی‌های بی‌مزه و خنکش چیزی می‌پراند. او چنان سرور گلادیاتورهایی که از شکست بردگانش خشمگین است می‌خواهد بر آنها تازیانه فروآورد ویا شاید دوست دارد که بند از بندشان جداسازد. ولی امروزه او و هم‌اندیشانش دیگر توان این کارها را ندارند. پس چه باید کرد؟ هواخواهان خون می‌خواهند! اندیشه شومی به سرش راه‌می‌یابد،بازیکنان را به میانه میدان می‌آورد و به دویدن وامی‌دارد. صدای هلهله و آوای چندش‌آور هوهو! فضا را پرمی‌کند. مردمان فریاد می‌زنند:« ... رو هم بیار...». مربی با چشمان خون‌گرفته فرمان به بیرون کشاندن بازیکن نگون‌بخت از رختکن و آوردنش به قربانگاه می‌دهد. جوانک را می‌آورند،رنگ‌پریده و شکسته است و هنگامی که در میان بانگ هو و دشنام‌های مردمان به دویدن وامی‌دارندش، گویی آرزو می‌کرد کاش همان گلادیاتوری بود که پس از شکست با فشار تیغی همه‌چیز، همه دردها به پایان می‌رسید. در گوشه زمین مربی با چشمان خون‌بارش فریاد می‌زند:«تا فردا صبح باید بدون»!؟


این دو نمونه گوشه‌هایی‌است از بخشی از فرهنگ چیره بر جامعهٔ کنونی ما. یکی زمانی کمی دورتر را نشان می‌دهد که امروز رگه‌هایش دیگر با این ژرفا بر زمین ما نقش نینداخته‌است،اگرچه هنوز هم گاه به گاه و به ویژه در میان بخش‌های تنگدست‌تر سرزمین ما دیده می‌شود. دومی ولی تر و تازه‌است و البته شاید بتوان آن را بازتابی از آن نمونه نخستین دانست. اگرچه در این دومی آسیب فیزیکی دیده‌نمی‌شود،ولی هر دو آزارنده روان ماست،هر دو در دست پایین‌ترین برداشت از آنها شکنجه‌ای روانی‌است. آسیبی که با واگیرس همهٔ جامعه امروز و از آن بدتر فردای ما را درگیر می‌کنید و فرهنگی را می‌پروراند به نام فرهنگ خوارداشت. فرهنگی که پیروانش خود و دیگران را خوار می‌دارند،گردن‌فرازی جایی ندارد و فرومایگی و دریوزگی برفراز است. نیرومند بر سر بی‌نیرو میزند و بی‌نیرو بر سر بی‌نیروتر. دست افتاده‌ای را اگر کسی می‌گیرد از بهر پیچاندن است و نه راست‌کردن. کی می‌شود که تازیانه‌ها را بر خاک‌افتاده ببینیم؟

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

نوروز کهن در ویران‌سرای ما

باز هم نوروز این پیر هماره برنا به سرزمین کهن ما سرزد. اگر خودم را به جای نوروز بگذارم-به سخنی بهتر به نوروز چهره‌ای مردم‌گونه بخشم- باید بگویم که این پیر که هزاران سال است لشکر سبز و گلی بهار را سپهسالاراست و در این هزاره‌ها شادی و اندوه میزبانانش را دیده است،امسال که به خانه‌هایمان گام گذارد گویا به یاد آن روزهایی افتاد که آشوریان خاک سرای میزبانانش را به توبره می‌کشیدند،یا زمانی که با شگفتی به پارسه نیمسوخته زاری که تا پارسال شهری زرین و پُرشور وشادی بود می‌نگریست. یا آنگاه که عربها می‌کشتند و می‌بردند و می‌رُمباندند در یادش تازه می‌شد. شاید شیون مردمانی که ترکتازی‌ها توانشان را تاغ کرده‌بود می‌شنید و یا شاید کله‌مناره‌های مغول‌ساخته را بازمی‌دید. شاید...بله چشم نوروز کهن از دیدن زشتی‌ها و از شنیدن ناله‌ها پراست. امسال هم یکی از آن سال‌هاست و شاید یکی از بدترین آن سال‌ها. باید دید که گام این نوروز شادی‌بخش در این سال نو اندکی از خفقان،گرسنگی،نداری،و دلشکستگی میزبانانش را می‌کاهد یا نه. ای کاش این نخستین نوشته‌ام را در سال نو و پس از دوری بسیار از این تارکده اندکی شادتر و با تلخی کمتری می‌نوشتم،چه کنم که از شوری شیرینی بیرون نتوان آورد! به هر روی نوروز کهن باز به خانه‌هایمان سرزد و بوی بهار در هوا پاشید،نوروز باستانیتان فرخنده و شیرین باد و چون من هیچگاه گرفتار درد و اندوهی نباشید

باری،من یک پوزش بزرگ به همه کسانی که گاه به اینجا سرمی‌زدند و این سرا را خاک‌گرفته و رهاشده می‌دیدند پوزش‌ بخواهم. با اینکه من به هر آنچه فرای طبیعت باشد باور ندارم ولی انگار نیرویی همه چیز را جوری فراهم آورد که با آغاز سال باز روبه‌روی رایانه‌ام بنشینم و تراوش‌های اندیشه‌ام را به خورد دکمه‌هایش دهم. به هر روی باز آمدم تا بمانم. برای نوشتن بسیار دارم،گذارنه این نوشته کوتاه و ناخواندنی را تحمل کنید تا آینده‌ای نزدیک

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

من یک بدقولم

به ساعتت می‌نگرم،ساعت یک قرار نهار دارم،یک دیدار ساده،ولی البته برای هر دو سوی دیدار در جای خود مهم. آغاز راه را باید با اتوبوس بروی،ساعت هشت ساعت راه‌افتادن اتوبوس است ولی هنوز خبری نیست. چند نفری بیرون سیگار روشن کرده‌اند. چمدانی بزرگ دختر و پسری جوان را به هم پیوسته‌است. آفتاب هنوز آن اندازه بالا نیامده که انسان را کلافه‌کند. از اینجا تا جای قرار دو بار باید سوار دو جور خودرو شوم،اتوبوس و سواری. روی هم رفته سه ساعت و نیم در راه خواهم بود. خوب این قرار برای من مهم است،می‌توانم با اتوبوس ساعت نه بروم،ولی خوب بهتر است یک ساعت زودتر راه بیفتام تا مبادا رخدادی پیشبینی‌نشده کاسه‌کوزه‌ ما را به هم بریزد. خوب البته دیر راه افتادن در کشور ما رخدادی عادی است،نیست!؟ آنسوترک راننده با پوشش سپید رانندگان پایانه‌ها با آن سردوشی‌های چسبی دارد با دوستانش چای می‌نوشد و هر از گاهی که از خنده روده‌بُر می‌شود بخشی از چای را به بیرون می‌افشاند! با خودم می‌گویم چه خوب که زودتر راه‌افتادم! بس که هول این دیدار بودم فراموش کردم که ناشتایی بخورم. می‌روم سوی راننده:«آی راننده،ما بریم تا این فروشگاه ترمینال و برگردیم که جامون نمی‌ذاری؟» راننده می‌خندد:«همه جای ترمینالم بگردی جات نمی‌ذاریم!» به روز می‌خندم و می‌روم،بی‌مزه! یک شوکولات و آب‌میوه،می‌شود یک اسکناس بی‌ارزش و چندتا شیرینی آشغال. فروشنده می‌گوید:«ببخشید پول خرد ندارم».
«خواهش می‌کنم». این هم راهی برای فروش جنس‌های بنجل! به نرده‌ها تکیه می‌دهم. عینک آفتابیم را می‌زنم و آب‌میوه نه‌چندان خوب ساخت میهنمان را می‌نوشم. هشت و بیست و پنج دقیقه. و سرانجام راننده به سوی خودروش می‌آید. همرهانما سوار می‌شوند و من اندکی آسوده می‌شوم. ولی نه از آمدن راننده و به راه افتادن خبری نیست. هشت و سی‌وپنج‌دقیقه راننده سوار‌می‌شود و اتوبوس را روشن می‌کند،ولی دوباره پیاده می‌شود. می‌روم پایین؛«راستش رننده منتظر دو تا مسافره که از آشناهاشونَن،حتماً کاری پیشومد کرده که دیر رسیدن،خوبیت نداره بذارنشون برن». بله بله،چه دلیل استواری،بستگی‌های خویشاوندی و کار و پیشه گره‌های ناگسستنی جامعه ایرانیند! چه خوب شد یک ساعت زودتر راه‌افتادم!
ساعت هشت و چهل‌وپنج‌دقیقه سرانجام اتوبوس دارد راه‌می‌افتد. مسئول پایانه که ناراحتی مرا برای دیر راه‌افتادن دیده هنگامی که از برای چک کردن مسافرها و صندلی‌ها از کنارم رد می‌شود می‌گوید:«دیدی بالاخره راه افتاد،الکی حرص می‌خوردی»!باز هم رو به او زورکی می‌خندم،بالاخره راه افتاد!الکی حرص می‌خوردم!
صندلی کناریم مردی نشسته است با پوششی چروک با رنگ‌های روشن. سرم را می‌خورد،از هر دری سخنان بی سر و ته می‌زند،از اینکه سوئیس فاسدترین کشور جهان‌است و در فرانسه خبری از شستشو نیست و تا سیاست ایران گفتگوهای تلفنی بوش پسر و رهبران ایران و گروه‌های تروریستی و...!!!و من هم لبخند پیوسته بر لب و تکان سر و در یک زمان شایسته خودم را به خواب می‌زنم و راستی راستی به خواب می‌روم.
از خواب بیدار می‌شوم،اتوبوس ایستاده‌است،به ساعت می‌نگرم؛نه و نیم است. اتوبوس دارد سوخت‌گیری می‌کند،و خوشبختانه همسفر ما هم خواب است! دیگر خوابم نمی‌آید،می‌شود به این که امروز در سر قرار چه پیش خواهد آمد بیندیشم. در کیفم دست می‌کنم و کادویی را که خریدم لمس‌می‌کنم. سرانجام اتوبوس به راه‌می‌افتد و من در اندیشه‌هایم غرق‌می‌شوم. نیم ساعتی می‌گذرد و اتوبوس دوباره می‌ایستد،گشت راهنمایی و رانندگی و خلافی‌های اتوبوس و...پانزده‌دقیقه‌ای بر سر جای خود ایستاده‌ایم. سرانجام سبیل افسر وظیفه‌شناس را گویا راننده چرب کرده و یا من بیش از اندازه بدبینم!به هر روی باز هم به راه می‌افتیم. و من می‌اندیشم که چه کار خردمندانه‌ای کردم که با اتوبوس ساعت هشت به راه افتادم.
ساعت ده و چهل و پنج دقیقه است و اتوبوس ایستی کوتاه دارد،یک قهوه‌خانه سر گردنه. پیاده می‌شوم. کلافه‌ام،لگدی به قوطی خالی نوشیدنی جلوی پایم می‌زنم،چند گام آنسوتر سطل زباله‌ای از پری دارد می‌ترکد! حساب می‌کنم؛تا پانزده دقیقه دیگر اتوبوس راه می‌افتد،پس از آن یک ساعت و چند دقیقه‌ای در راهیم. روی یک میز نه چندان پاکیزه کیفم را باز می‌کنم و کادو را بی‌انکه از کیف در بیاورم می‌نگرم،دیدار شیرینی خواهد بود. خوب یک جا درست حساب کردم! پانزده دقیقه پس از آن اتوبوس دارد راه می‌افتد و صدای راننده که«...کسی بغل‌دستیش پایین نباشه»!
سرانجام می‌رسیم. به ساعتم نگاه می‌کنم،دوازده و پانزده دقیقه. خوب هنوز چهل و پنج دقیقه زمان دارم تا به جای قرار برسم و تا آنجا با یک خودرو سواری تنها نیم ساعت راه‌است. ولی،ولی...لعنت به این شانس،در ایستگاه تاکسی‌های پایانه خبری از تاکسی نیست. از مردی که درون باجه نشسته می‌پرسم:«پس ماشینا کوشَن؟»
«چه می‌دونم،شاید حال نداشتن بیان،کار کساته»!
به این می‌گویند...پیاده راه می‌افتم به سوی دروازه برونشد پایانه. کنار خیابان می‌ایستم. ماشین‌های رنگ و رو رفته جلو پایم می‌ایستند. بیشترشان سرنشین دارند و من می‌خواهم دربست بروم،پس به آنها نگاه هم نمی‌کنم. نگاه ساعت می‌کنم،چه زود گذشت،ای داد،دوازده و سی. ماشینی سرانجام جلوی پایم پارک می‌کند.
«...چند می‌بری؟»
«۲.۵»
«چه خبره!؟»
«نمی‌خوای نیا!»
«۱.۵ بریم؟»
و ماشین گازش را می‌گیرد و جلوتر دختر و پسر جوانی را سوار می‌کند. اه!ماشین دیگری می‌ایستد،یک پیکان رنگ و رو رفته و زهواردررفته.
«...چند؟»
«۳!»
دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم. «۲.۵»!
«بیا بالا»
به ساعتم می‌نگرم،از از دوازده و سی و پنج گذشته‌است. در ابوطیاره‌ای که در‌آن نشسته‌ام درست بسته نمی‌شود. راننده خم می‌شود و در را با قلق شگفت‌انگیزی که دارد می‌بندد. نگاهی به من می‌کند و سر به سخن می‌گشاید.
«آره!جوونم جوونای قدیم...».«...خیابونم خیابونای قدیم...».«مامورم مامورای قدیم...».«مردمم مردم قدیم...»و من می‌اندیشم که این قدیم کی بوده‌است. پشت دو چراغ قرمز می‌ایستیم و من پیوسته به نشانه پذیرش سخنان راننده سر تکان می‌دهم و گاه بله‌ای می‌گویم. ساعت دوازده و چهل و پنج است. راننده نگه می‌دارد،پیاده می‌شود و از دکه کنار خیابان چند نخ سیگار سرخ‌فیلتر می‌خرد. به ساعتم نگاه می کنم،راننده جیبش را می‌گردد. می‌آید جلو و از پنجره من داشبرد را می‌گشاید. «ببخشید پول خرد ندارید؟»دست می‌کنم در جیبم و چند دویستی و صدی و پنجاهی در می‌اورم و بدو می‌دهم. «آقا نوکرت من عجله دارم!»
«خوب بابا می‌رسی!»
پول را می‌دهد و سوار می شود. «آره!همه عجله دارن. نمی‌دونم این مردم چشونه،بابا تلویزیونم می‌گه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...» ناگهان با ماشینی شاخ به شاخ می‌شود و از خوشبختی جاخالی می‌دهد. پیاده می‌شود و از زیر صندلی یک چوب تراش‌خورده بیرون می‌کشد. «آقا بی‌خیال...!»
ولی دیر شده‌است. به سوی ماشینی که آنسوتر در پشت سر نگه‌داشته می‌رود. راننده آن ماشین هم در آغاز پیاده می‌شود و هنگامی که راننده را دست به چوب می‌بیند برمی‌گردد و با یک آچار بزرگ بازمی‌گردد. «مردیکه الدنگ،رانندگی بلد نیستی غلط می‌کنی می‌شینی پشت فرمون...»
«...زر نزن گاری‌چیِ ...»
مردمان گردمی‌ایند و چند نفری دو راننده را نگه می‌دارند تا به هم نرسند. پیاده می‌شود از روی خشم لگدی به چرخ جلو خودرو می‌زنم. می‌روم به سوی راننده و دستش را می‌گیرم. «مرگ من بیا بریم،چیزی نشده که»
«وایسا باباشو جلو چشش بیارم...»
به هر بدبختی هست راننده را سر جایش می‌نشانم. راننده دشنام را به خویشاوندان بیشتر مادینه راننده خودروی یادشده می‌کشد و من سرم را گرفته‌ام. با ترس به ساعتم نگاه می‌کنم،تا کی چیزی نمانده‌است. پشت گردنم را دو دستی می‌گیرم و به صندلیم تکیه می‌زنم. راننده سیگارها را یکی پس از دیگری دود می‌کند و به نخستین دکه سیگارفروشی که می‌رسد نگه می‌دارد. دیگر ایستادگی‌ای نمی‌کنم. برمی‌گردد و در دستش چند نخ سیگار دیگر است. «اعصاب برا آدم نمی‌ذارن!» می‌نشیند و می‌راند. یک چراغ قرمز دیگر و اکنون ساعت یک و ده دقیقه هم گذشته‌است. در نزدیکی یک پمپ بنزین از تندی خودرو می‌کاهد. «آقا دمت گرم،بی‌خیال بنزین زدن،من عجله دارم.»
«ماشین که بی‌بنزین راه نمی‌ره قربونت برم.» صف دراز پمپ بنزین و تاپ‌تاپ دل من و ساعتی که به تندی باد می گذرد. ساعت یک و بیست دقیقه است. سرم را گرفته‌ام و روی داشبرد خم شده‌ام. «شما انگار حالت خوب نیست،احتمالا گرمازده شدی!»
«بله بله!اگه می‌شه یه کم تندتر»
«ای بابا جمبوجت که نیست این اتل ما!»
سرانجام به رستورانی که در آنجا قرار گذاشتیم می‌رسیم. با ناامیدی به ساعت نگاه می‌کنم،یک و چهل دقیقه. پول را به راننده می‌دهم. «دیدی رسیدیم هی هول بودی!»
پیاده می‌شوم. آرام گام برمی‌دارم. موهای ژولیده‌شده‌ام ریخته روی چهره‌ام و من هم درستش نمی‌کنم. در رستوران را باز می‌کنم. نیست! چرخی می‌زنم و نگاهی به همه جا می‌اندازم. روی صندلی کنار میزی می‌نشینم. پیشخدمت می‌آید:«چی میل دارید؟»
«یک ماءالشعیر خنک»می‌رود و زود با یک ماءالشعیر برمی‌گردد:«این یادداشت باید مال شما باشه،آقای..»
«بله» یادداشت را با شرمندگی می‌خوانم. نوشیدنیم را نیمه‌کاره رها می‌کنم. پول آن را حساب می‌کنم و می زنم بیرون. اندوه،شرم و خشم همه با هم مرا می‌ترکانند. چند گامی برمی‌دارم. گرمای هوا صد برابر شده و من خیس عرقم. کیفم را باز می‌کنم و کادو را بیرون می‌آورم. عرق دستم کاغذ آن را خیس می‌کند. کادو را بلند می‌کنم و می‌خواهم به سویی پرتابش کنم. پشیمان می‌شوم. می‌گذارمش سر جای آغازین. آرام‌ارام و بی‌آماج راه می‌روم و می‌اندیشم. «خوب چه بهانه‌ای پذیرفته‌است؟من بدقولی کردم و دیر رسیدم،تنها همین! این که چرا دیر رسیدم تا چه اندازه مهم است؟!». روی نیمکتی که آن نزدیکی‌هاست می‌نشینم و به خیابان تهی از مردمان نگاه می‌کنم. «در این کشور زمان برای کسی مهم نیست. روزانه مردمان این کشور زمان بسیاری را هرز می‌کنند،زمان خودشان و دیگران را و زجرآورترینش بی‌ارزشی زمان دیگر شهروندان این کشور است در جای‌جای این میهن آشفته.» و زهرخندی می‌زنم:«چه واژه‌ای!شهروند!چند تن در این کشور می‌دانند شهروندی چه معنایی دارد؟و چه ارزشی؟»
برمی‌خیزم و به سوی دنباله زندگی می‌روم. زندگی درسرزمینی که مردمانش برای حقوق همدیگر هیچ ارجی نمی‌گذارند. برای پی‌گرفتن زندگی در سرزمینی که زمان برای کمتر کسی طلاست. و من یک آدم بدقولم چون درسرزمینی می‌زیم که زمان من برای کمتر کسی مهم است

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه

باز هم فرهنگ‌سوزی

سد سیوند آب‌گیری شد. سیداتی ساداتی احسنت! چفیه‌های عربیتان را سفت‌تر ببندید. یاشاسین تاتارلر! آیین چنگیزی را زنده‌ساختید! جایی را می‌خشکانید و جایی را به آب می‌بندید. باروسیاهیتان چه می‌کنید؟ آن بخش‌هایی را که به زیر آب بردید شاید در اندیشه خامتان زیر آب کردن بخشی از افتخارات جهانی و یاد نیاکان این کشور است، زهی نادانی! پرده بر آتش نکشید پرده‌یتان می‌سوزد
گوشه‌ای از کارنامه‌ پدران این سرزمین را جهان خوانده‌است،بیندیشید که شما چه کار کرده‌اید

۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

چیز کوچکی که از چشمها پنهان ماند

این روزها بازار نماهنگ‌ها داغِ داغ‌است. شاید در شبکه‌های بلاد کفر نماهنگ تازه دو خواننده زن باخترزمین را دیده‌اید. بیونسه و شکیرا(همان شاکره خودمان!) را می‌گویم که این روزها اگر شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان زبان یا فرنگی زبان را بالا-پایین کنید شدنی‌است که به دیدارشان خرسند شوید. دو دختر جوان و خوشآوا و پرهوادار سرزمین‌های افرنگ. صدایشان رساست و ...ولی خوب در اندیشه وصف این دو نیستم. خواستم به درونمایه این نماهنگ اشراه‌ای بکنم. با اینکه چندی‌است از پخش آن می‌گذرد هنوز واکنشی از ایرانیان ندیده‌ام. چرا ایرانیان؟ می‌گویم...ببینید دیدن نماهایی از تاریخ،فرهنگ و استوره‌های مردمانی که از نخستین تمدن‌های جهان بوده‌اند در اثرهای گوشه‌گوشه جهان شدنی‌است. برای نمونه هنگامی که گوِن استفانی گیسوی بلندش را از پنجره بیرون می‌اندازد تا دوستانش را به خوابگاه خود رهنمون شود،استوره های کهن ایرانی در برابر چشممان می‌درخشند. ولی مورد شاکره-بیانسه چیز دیگری است. بد نیست دوباره و این بار با ژرف‌بینی بیشتری آن نماهنگ را بازبینی کنید. نمایی از صحنه فیلمبرداری شده در درون نماهنگ دیواری‌است که نوشته‌های پیچ‌در پیچی بر خود دارد. ین نوشته‌ها به خط و زبان اوستایی هستند! جای شگفتی دارد که هنوز واکنشی ندیده ‌ام،ولی خوب گویا خود این دو خواننده هم‌میهنان ما را چنان خیره به خود کرده‌اند که کسی دمی چشم از ایشان برنداشته بوده تا به دیگر چیزهایی هم که در آن نماهنگ دیده می‌شود بپردازد. خوب ما که دیدیم می‌گوییم
خوب نمی‌دانم در آینده آنچه رخ داده-کشیده شدن برخی اندام این بانوان به آن نوشته‌های اوستایی و یا در بحثی کلی‌تر بهره‌برداری ابزاری از اوستا-چه واکنشی را می‌تواند برانگیزاند. ولی من خودم چنین رخدادهایی را به فال نیک می‌گیرم. باشد که نمادهای بیشتری از فرهنگ ایرانی در چنین جاهایی یافت شود تا بر تنه بمب‌های کشند و ویرانگر
یک نکته دیگر اینکه گویا بیگانگان بهتر از ما از آنچه که ما داریم بهره‌برداری می‌کنند. شاید تاکنون اینگونه به زیبایی خط اوستایی نگاه نکرده‌بودم!


۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه

شادی

از پشتِ شیشه‌ها ناله‌ای اندوه‌بار به زبانی که دیگر نیمه‌بیگانه‌است دل را می‌آزارد. گاه و بیگاه آن ناله نعره‌ای دلخراشتر می‌شود و در پی‌اش های‌های گریه و مویه گروهی برمی خیزد. برمی‌خیزی و برای گریز از این شبیخون اندوه بیهوده به جامِ جادویی جهان‌نما پناه می‌بری،شبکه‌های میهنی را یکی یکی چک‌می‌کنی؛گوینده نخستین شبکه که تا دیروز می‌توانستی طنزهای لوسش را به خود آسان کنی جوری شیون می‌کند که آرزو می‌کنی تا ابد لوس‌بازیش همراهت باشد! شبکه دیگر را می گیری،دسته‌ای با لباس‌های سیاهِ گشاد و...همه نشسته‌اند و با چشمانی سرخ به سکویی که کسی بر آن نشسته‌است خیره‌اند. بر روی سکو مردی با اندامی درشت و گردنی کلفت نشسته است. میکروفونی را در دست گرفته و به دهانش چسبانده و میکروفونی دیگر هم روی پایه‌ای چند سامتیمتر دورتر از دهانش است. گوش می دهی که چه می‌گوید:«...های مردم،شما که اونجا نبودید!های‌ی‌ی خنجر و گذاشت روی گلوی بچه هفت ساله گفت اشهدت رو بگو!های‌ی‌ی!بچه گُفت آقاجون!چاقو را کشید رو گلوش،برادرش گفت اقلآ آب بده به داداشم!گفت نمی‌دم تا با گلوی خشک بمیره!...های‌ی‌ی!...» و مردمان زدند زیر گریه؛مرد گفت:«حالا اینجاش رو گوش کنید!جاهای گریه‌دارش هنوز مونده...آهای‌ی‌ی آقام هی‌ی...!» و ...مرد را می‌نگرم،چشمانی دریده دارد،دماغی بزرگ و با ریشی کوتاه و نامیزان،موهای روی گونه‌هایش درشت و سیخ‌سیخی است و می‌نماید که از ریشش بلندتر باشد. موهای سرش پرپشت است و سیاهِ سیاه،به رنگ ریش و آن موهای روی گونه‌اش،کوتاه‌است و هر تار موهای صافش به سویی. هنگام نوحه‌سرایی دهانش را تا آنجا که توانسته باز کرده و انگار می‌خواهد میکروفون را در گلوی خود فروکند! بالای چشمان دریده‌اش ابروانی اگرچه کوچک ولی پرموی روییده‌است و بر بالای آن پیشانی کوتاهی با چروک‌ها و پینه‌های سیاهی در میانش ...این چهره و اندام و پوشش خود به خود تحمل‌ناپذیراست،اکنون که چنین داستانی هم دارد می‌خواند می‌مانم که چرا این چند دم را هم بر روی این کانال ایستاده‌ام؟! شبکه پسین را می‌نگرم،چه خوشبختی‌ای زمین فوتبال!نه سالهاست که دیگر فوتبالی نیستم! ولی خوب در این اندوه‌بازار دیدن بازی تیم‌های پوست و روده و تاکسیرانی هم دیدنی‌است،ولی نه انگار! یک بازی به پایان رسیده،گزارشگر میکروفون به دست به سوی بازیکنی نیمه‌شناخته‌شده می‌شتابد و از چند متری او بازیکن هم به تندی پیراهن و موهایش را می‌آراید!« آقای...شما در این روزهای غمبارِ...»!چندی پس از آن گروهی از دو تیم دارند در میانه میدان با موهای ژل‌زده و بلند و زنجیرهای سیمین گاه چلیپانگار سینه‌می‌زنند و بانگ های‌و‌های بلند است و...شبکه‌های دیگر را می‌آزمایم،یکی نشستی دارد درباره اثرهای فلان رویداد اندوه‌بار بر بالا رفتن شعور بشری و...شبکه دیگر هم ...و شبکه دیگر...! در اینگونه زمانها ماهواره زنده‌باد! دادا که از این‌همه ماهواره ایرانی و افغانی نیمیشان همین برنامه‌ها را در سرزمینهای کفر پخش می‌نمایند و گروهی دیگر هم رفته‌اند دَده! و دل اندوهبار ما می‌ماند و این جامعه اندوه‌انگیز!...ولی به راستی چرا؟
از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه می‌کنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچه‌دبستانی ها گرفته تا رنگ‌های در و دیوار،بزم‌ها همواره با لگد و چوب نواخته‌می‌شوند و خان اندوه‌سازان همواره پررونق است. همه دلمرده‌اند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راه‌نیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه می‌کنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی می‌رسند یک چیز را نیاموخته‌اند،ندارند،از آن دور نگاه‌داشته‌شده‌اند؛آن شادی است. شادی را گرفته‌اند و دلمردگی را به جایش نشانده‌اند،شادی اگر نباشد انگیزه‌نیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بن‌های نیکوی فرهنگ ایرانی بوده‌است و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش می‌خوانیم که اهوره‌مزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشه‌های زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بوده‌است) شادی را می‌آفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ می‌دارد. اگر من از اندیشه و درون‌مایه همه ملت‌های جهان آگاه بودم می‌توانستم با دل‌اُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بوده‌است! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها می‌توانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانه‌ای می‌نگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری می‌نهادند. گزینش رنگ‌های روشن و جشن‌های کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانه‌ای نیافتم) که سراپا شور و شادی بوده‌است و نیز آیین‌های دین مزدیسنا ژرف‌نگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان می‌سازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیده‌است. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیین‌های کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروخته‌نگاه‌داشته‌اند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیده‌است. ولی چرا؟ساده‌است،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون برده‌ای حلقه‌به‌گوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشن‌هایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایران‌زمین چونان خورشیدی تابان‌است نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پی‌اش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهاده‌شده‌است. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمی‌کشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوه‌پروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفته‌است. هنوز هم می‌توان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادی‌جویی یکی از راه‌های رهایی ماست از این دیو تبه‌کار

می خوردن و شاد بودن آیین من‌است
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ من‌است
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین من‌است.»

(خیام)

۱۳۸۵ اسفند ۵, شنبه

سکته نوشتاری و نگرانی‌های روز

به دید من سکته در کار نوشتن،بر اندیشه نیازا برای نوشتن‌های آینده یک نویسنده آسیب می‌رساند. خود من- اگرچه به معنای راستین نویسنده نیستم، ولی خوب دست کم دلبسته‌ام به نوشتن-گرفتار این سکته در کار نوشتن شدم و خودبه‌خود برگشت به روند پیشین کمی برایم سخت می‌نمود. بدتر از آن تک‌و‌توک دوستانی را که به این تارنگار نوپای هنوز بی‌جان سرکی می‌زدند را نیز به‌گمانم دلسرد کرده‌باشم و کسی دیگر به این زودی ها سری به اینجا نزند. به هر روی امیدوارم درآینده روزگار بهتر شود!
این روزها برای ایرانیان روزهای دشواری‌است. گرفتاریهای ریالی و زیستگاهی به کنار،با خبر آبگیری بنداب سیوند دلهره نابودی بخشی از یادگارهای پدرانمان و خراشیده‌شدن گوشه‌ای دیگر از کیستی ملی ایرانیان را افزونتر آزرده و می‌آزارد.
از بسته شدن روزنامه شرق تاکنون چندان کششی به خواندن روزنامه‌ای دیگر ندارم،ولی گاه و بیگاه که نگاهی به این روزنامه و آن روزنامه می‌کنم و سری هم به صفحه حوادث می‌زنم باید دمی دست زیر چانه بگذارم و هوای انباشته درون ریه‌هایم را آزاد کنم!هوف!بدبینانه‌اش این است که اینها همه دروغ است و بابا جانوران درنده هم چنین و نمی‌کنند و می‌خواهند جو را خراب کنند و...آنگاه به یاد می‌آورم چند شب پیش را که خواهر دوستم را چند شب پیش می‌خواستند دم در خانه‌شان بدزدند!و...بگذریم از آن چیزهایی که به چشم دیده‌ام و یا شنیده‌ام و در روزنامه‌ای نوشته‌نشده‌است. نغز اینجاست که بیشتر این روزنامه تنها به خبرهای تهران می‌پردازند و دیگر شهرهای ایران هیچ!و و و...به راستی نمی‌دانم این جامعه به کجا می‌رود. تاریخ نام کسانی را که خشونت و تباهی را به رگهای این سرزمین تزریق‌کردند را باید به چه رنگی بنویسد؟ و اکنون چه کاری از دست ما برمی‌اید؟نمی‌دانم!شاید تزریق نیکی!دوستان از خانه که بیرون می‌روید بیشتر بپایید،تاتارها همه‌جایند!

----------------
پاسارگاد را فراموش نکنید.
نوشته دوست میهنپرستم را بخوانید و بیندیشید

۱۳۸۵ آذر ۴, شنبه

سخن روز

این روزها در کشور ایران یک بحث داغ نقل نشستهای ایرانیان شده است. چندی پیش سیمای درونی کشور سریالی را به نام نرگس
پخش نمود. از دست روزگار و به دلیل داشتن یک سری ویژگیها این سریال هواداران چندی نیز یافت. در این سریال یکی از بازیگران نه چندان اصلی به دلیل چهره ویژه ای که داشت هوادارانی در میان توده پیدا کرد،زهرا امیرابراهیمی. پس از چندی فیلمی در میان جامعه و به ویژه از راه اینترنت پخش شد که در آن رابطه جنسی دو جوان به نمایش درآمده بود،جنس مادینه این فیلم همانندی بسیاری با هنرپیشه یادشده داشت. روزنامه ها نیز در پراکنده ساختن خبر بودن چنین فیلمی اگاه شدند و آنهایی که در درازای زندگیشان نام اینترنت را نیز به زور شنیده بودند شیفته دیدن این فیلم شدند و...سی دی هایی گسترش یافت و میان توده پخش شد و خبرهای روزنامه ها که از بازجویی و خودکشی این دختر سخن می راند آبروی این هنرپیشه نگونبخت را بیش از پیش برد. دست اندرکاران سیمای درونی فیلمهای بازیگر یادشده را از نوبت پخش بیرون کشیدند و شایعه این که آن بازیگر فیلم پورنو همان هنرپیشه سریال نرگس است را بیشتر دامن زدند. که می داند که بانو امیرابراهیمی بیچاره تاکنون چه کشیده است. تا اینکه در چند روز گذشته آگاه شدیم که نه دخترک دیگری را به گناه بازی در آن فیلم پرسر و صدا بازداشت کرده اند و از امیرابراهیمی گناه زدوده شد و...کوتاه بگویم که انگار اکنون می تواند دمی آسوده برآورد.
آنچه گذشت گوشه ای از زندگی ما بود. به خود بیاییم،چرا با آبروی دیگران بازی می کنیم؟!گیریم که خود هنرپیشه یادشده در این فیلم بوده،آیا سزاوار بود که با او چنین رفتاری شود؟من نمی دانم که این فیلم چگونه میان توده مردم پخش شد و کدامین دست نابکاری چنین به روز ابروی او آورد،شاید آماج این کار بهره کشی یا کینه توزی برای هرچیزی باشد،ولی که چه؟چه سود؟زندگی هر کس به خود او برمی گردد و بس.دوستان اینترنتی چرا در گستراندن این فیلم به جای جای جامعه ایرانی یاری رساندند؟نغز اینکه من چند تارنگار را نگاه می کردم،تا دیروز اینان فیلم را در دسترس تماشای همگانی گذاشته بودند و فیلم خواهر بهروز را به رایگان(بی آنکه حتا بهره ای از این کار ببرند!) می پراکندند،امروز ولی در زشتی بی آبرو کردن او روضه ها سر می دهند. زهی بر این رو!گاه بد نیست به خود بیاییم به گذشته نگاهی بیندازیم و اگر دچار لغزشی شدیم دلاورانه آن را بپذیریم.
ولی درباره دخترک بازداشت شده،گناه او چیست؟همانندی با یک بازیگر صدا و سیما؟!از کجا که آشکار نشود که خود او اغفال شده باشد؟آن یکی بس نبود آبروی این یکی را می خواهید ببرید؟مردمان دیگر بس است!تخم بدسرشتی را مپراکنید که دانه هایش در باغچه خانه خودتان هم ریخته خواهد شد.امروزه با پیشرفت فناوری به سادگی می توان در خانه هر کس سرک کشید.بیایید به خود بیاییم،این کارهای شایسته فرزندان ایرانزمین نیست.شایسته فرزندان کورش بزرگ نیست،سزاوار میرابران آرش کمانگیر نیست،به خود بیاییم و نیک بیندیشیم و نیک رفتار کنیم