ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۹-۱۹۲۶) ایرانشناس نامی بریتانیایی بود. در شور جوانی خبرهای جنگهای روس و عثمانی را شنید، پایداری ترکها در برابر نیروهای روس در دلش مهر ترکها را برانگیخت و وی را وسوسه نمود تا با خاورزمین بیشتر آشنا گردد. او کوشید تا زبان ترکی را نیز بیاموزد، پس با دشواری فرهنگ واژگان ترکیای یافت و به خودآموزی پرداخت، ولی بیآموزگار کار بر او سخت میگذشت تا سرانجام کشیشی ایرلندی را یافت که در جنگهای کریمه زبان ترکی را فراگرفته بود. به یاری او ترکی را آموخت. چون در آن زمان خاورشناسی هنوز در بریتانیا چندان پایی نگرفته بود وی در کمبریج به آموختن پزشکی پرداخت. در این دانشگاه با زبان عربی آشنا شد و این زبان را تا اندازهای فرا گرفت. در ۱۸۸۰ با یک دانشجوی هندی آشنا شد که پارسی را خوب میدانست، به یاری او وی به فراگرفتن پارسی همت گمارد و نزد آن دانشجو به خواندن گلستان سعدی پرداخت. در آینده با ایرانیانی هم در بریتانیا برخورد کرد و در تکمیل زبان پارسیش از ایشان یاری جست.
براون سرانجام در ۱۸۸۸ رهسپار ایران شد. وی نخست به عثمانی رفت و از راه مرز آذربایجان به ایران وارد شد. از تبریز و زنجان گذشت و چندی در تهران ماند. سپس وصف شیراز شنید و شیفتهٔ دیدار آن شهر شد، از اصفهان گذشت و به شیراز رسید، چندی در این شهر ماند و سپس به سوی یزد و کرمان پای در راه نهاد، در این شهرها نیز چندی ماند و آنگاه که بدو پیشنهاد استادی زبان و ادب پارسی را در دانشگاه کمبریج دادند به ناچار از کرمان راهی تهران و سپس شمال کشور شد، از راه دریای مازندران به روسیه رفت و سرانجام خود را به انگلستان رساند. وی چگونگی این سفر را در کتابی به نام یک سال در میان ایرانیان * شرح دادهاست.
براون به شیوایی از دیدههایش سخن میراند، با شور بسیار به آموختن زبان و فرهنگ ایرانی میپردازد، از تاریخ و گذشتهٔ ایرانیان آگاهی مییابد و به درک درستی از اندیشههای ایرانی دست مییازد. وی با روراستی اندیشههای خویش را بیان میدارد. در جایی سنجشی نغز میان ایرانیان و عثمانیها میکند، از دید او مردمان سرزمین عثمانی حتی نسبت به گرداگرد خود بیتفاوتند و نام گلی که در نزدیکی آبادیشان می روید یا کوهی که در آن حوالی است را نمیدانند، حال آنکه ایرانیان با کنجکاوی دربارهٔ هرچیز پرسش میکنند و پرسشها دربارهٔ خود و پیرامون خود را نیز با آب و تاب و به گستردگی پاسخ میدهند. همچنین به آبادی روستاهای ایران در برابر آنِ عثمانی اشاره میکند. در بیابانهای ایران دیدن شهرهای با باغهای دلگشایی که چون واحهای در میان کویرند وی را شگفت زده میکند. سخت در فرهنگ ایرانی شناور میشود، حتی در کرمان طعم اعتیاد به تریاک را نیز میچشد و به دشواری میتواند آن را ترک نماید! در بازگشت به اروپا نیز برای سادهزیستی ایرانی احساس دلتنگی میکند. براون آگاهیهای جغرافیایی درخوری در کتابش ثبت کرده و از زبانهای بومی ایران نیز اطلاعاتی دادهاست.
ادوارد براون در این سفر پژوهشهای سودمندی نیز در باورهای ایرانیان میکند، از شیعیگری و آیین زرتشت گرفته تا دینها و باورهای نوبنیاد شیخی، بابی، ازلی و بهایی. وی با پیروان این اندیشهها گفتگوها و بحثها دارد و سرانجام میتواند آگاهیهای سودمندی از ایشان به دست آرد و کتابها و نوشتههایی گرانبها و نایاب را نیز از اینان یافت به انگلستان برد و به نشر رساند. نغز آنکه کنجکاویهای او در این باره هر دو سوی این میدان را به خشم آورده و سبب تهمتهایی نیز به وی شدهاست؛ مسلمانان شیعه وی را جاسوس انگلستان خواندند که برای تشویق بابیان به ایران آمده و بهاییها نیز وی را به دلیل نجات و چاپ اثرهایی چون کتاب بیان- که گویا از دید ایشان منسوخشده میباشد- به بهاییستیزی متهم کردهاند.
به کوتاهسخن این سفرنامه دیدی شفاف از ایران در سالهای پایانی فرمان روایی ناصرالدین شاه ارائه میدهد، میوهٔ سفر یک سالهٔ مردی که به نیکی با ایران برخورد کرد، روح ایرانی را دریافت و از سر انصاف داوری نمود.
این اثر را مانی صالحی علامه به نیکی به پارسی برگردان کردهاست. برخی از نوشتههای این سفرنامه را صالحی علامه به دلیل تکراری بودن یا داشتن درونمایهٔ توهینامیز حذف نمودهاست و البته خود در پانویس صفحات به حذف و دلیل آن نیز اشاره نمودهاست. ولی این ترجمهگر ارجمند در چند جا تهمتهایی تند و تیز هم به نویسنده زده و وی را عامل استعمار و راهنمای بهاییان و مانند آن خواندهاست. برای من این درکپذیر است که در فضای نشر کنونی در جامعه نویسنده باید کوششهایی بکند تا بتواند برای اثرش اجازهٔ چاپی بگیرد ولی خوب نگه داشتن حد و اندازه هم بد نیست.
این کتاب توسط نشر ماه ریز چاپ و پخش شدهاست.
*به انگلیسی:A Year Amongst the Persians
نمایش پستها با برچسب کتاب. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب کتاب. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
مروجالذهب
مروجالذهب و معادنالجوهر نام کامل کتابیاست نوشتهٔ علی بن حسین مسعودی و در واقع واپسین نوشتهٔ او. این مسعودی از تبار عبدالله بن مسعود از یاران نزدیک پیامبر اسلام بود و در نتیجه عربنژاد. مسعودی در ۹۵۷ ترسایی درگذشت و این کتاب را نیز پیش از مرگ به پایان بردهبود. وی جهانگردی شیفتهٔ بحث و گفتگو بود و این دلبستگی وی را به گوشه و کنار جهان کشاند. از این گشت و گذار آگاهیهای بسیاری به دست آورد و چندین کتاب به پشتوانهٔ آن نوشت. دو کتاب او که در زمینهٔ تاریخاند کامل به دست ما رسیدهاست، یکی التنبیه و الاشراف و دیگری همین مروجالذهب.
ولی دربارهٔ مروجالذهب و المعادنالجوهر؛ معنای نام این کتاب مرغزارهای زر و کانهای گوهر است. شاید مرج از خود واژهٔ مَرغ گرفته شده باشد که در فارسی معنای چمن میدهد، امروزه در خوزستان هم عربزبانان به گونهای از چمنهای خودرو مَرغ میگویند. (در میان پارسیزبانان بیشتر بدین گونه چمن به دلیل ریخت آن پامرغی کاربرد دارد)
مروجالذهب در ۱۳ جلد نوشته شدهاست. کتاب در آغاز به دادن یک سری اطلاعات جغرافیایی و باورها دربارهٔ چگونگی پدید آمدن رودها و کوهها و جز آن میپردازد و سپس روایت سامی اسطورهای بیان میشود، آنگاه نویسنده به تاریخ ملتهای گوناگون چون ایرانیان ، یونانیان رومیان میپردازد. سپس بر عربستان و پدید آمدن اسلام میپردازد و در همین خط فرمانروایی اسلامی تا سال سال ۳۳۶ قمری را پوشش میدهد، که این سال واپسین سال زندگی نویسنده نیز هست.
این کتاب به شیوهٔ بیشتر تاریخهای دورهٔ اسلامی است، همانند این کتابها توجه بر اسطورههای سامیاست و ارزش تاریخی کتاب بیشتر به سالهای نزدیکتر به زندگی نویسنده است تا زمانهای باستان. به هر روی این کتاب دارای اطلاعات ارزشمند و نغزیاست. نویسنده به دلیل دلبستگیای که به بحث داشته وارد جزئیات بسیاری از شئون زندگی مردمان گشتهاست و کارش از پژوهش تهی نیست. در زمینهٔ جغرافیا به ویژه کتابی است خواندنی. البته نقصهای چندی هم دارد، برای نمونه با اینکه به ایران ساسانی و آغاز اسلام پرداختهاست، ولی وارد چگونگی گشودن ایران به دست تازیان نگردیدهاست.
ابوالقاسم پاینده
نخستین ترجمهٔ این کتاب به زبان فارسی در ۱۳۱۶ قمری (۱۲۷۷ خورشیدی) به دست میرزا حیدر علی فخرالادبا انجام پذیرفت. جز این اثر که من خودم ندیدهام ترجمهای که امروز بیشتر در دست است از آن زندهیاد ابوالقاسم پاینده میباشد. پاینده روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی در زمان پهلوی دوم بود. وی به جز فعالیتهای ادبی در چندین مجله ترجمهٔ کتابهایی چون تاریخ طبری را نیز در کارنامهٔ خود دارد.
با یاری از:
مروجالذهب و معادنالجوهر، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی و دانشنامهٔ رشد.
ولی دربارهٔ مروجالذهب و المعادنالجوهر؛ معنای نام این کتاب مرغزارهای زر و کانهای گوهر است. شاید مرج از خود واژهٔ مَرغ گرفته شده باشد که در فارسی معنای چمن میدهد، امروزه در خوزستان هم عربزبانان به گونهای از چمنهای خودرو مَرغ میگویند. (در میان پارسیزبانان بیشتر بدین گونه چمن به دلیل ریخت آن پامرغی کاربرد دارد)
مروجالذهب در ۱۳ جلد نوشته شدهاست. کتاب در آغاز به دادن یک سری اطلاعات جغرافیایی و باورها دربارهٔ چگونگی پدید آمدن رودها و کوهها و جز آن میپردازد و سپس روایت سامی اسطورهای بیان میشود، آنگاه نویسنده به تاریخ ملتهای گوناگون چون ایرانیان ، یونانیان رومیان میپردازد. سپس بر عربستان و پدید آمدن اسلام میپردازد و در همین خط فرمانروایی اسلامی تا سال سال ۳۳۶ قمری را پوشش میدهد، که این سال واپسین سال زندگی نویسنده نیز هست.
این کتاب به شیوهٔ بیشتر تاریخهای دورهٔ اسلامی است، همانند این کتابها توجه بر اسطورههای سامیاست و ارزش تاریخی کتاب بیشتر به سالهای نزدیکتر به زندگی نویسنده است تا زمانهای باستان. به هر روی این کتاب دارای اطلاعات ارزشمند و نغزیاست. نویسنده به دلیل دلبستگیای که به بحث داشته وارد جزئیات بسیاری از شئون زندگی مردمان گشتهاست و کارش از پژوهش تهی نیست. در زمینهٔ جغرافیا به ویژه کتابی است خواندنی. البته نقصهای چندی هم دارد، برای نمونه با اینکه به ایران ساسانی و آغاز اسلام پرداختهاست، ولی وارد چگونگی گشودن ایران به دست تازیان نگردیدهاست.
نخستین ترجمهٔ این کتاب به زبان فارسی در ۱۳۱۶ قمری (۱۲۷۷ خورشیدی) به دست میرزا حیدر علی فخرالادبا انجام پذیرفت. جز این اثر که من خودم ندیدهام ترجمهای که امروز بیشتر در دست است از آن زندهیاد ابوالقاسم پاینده میباشد. پاینده روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی در زمان پهلوی دوم بود. وی به جز فعالیتهای ادبی در چندین مجله ترجمهٔ کتابهایی چون تاریخ طبری را نیز در کارنامهٔ خود دارد.
با یاری از:
مروجالذهب و معادنالجوهر، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی و دانشنامهٔ رشد.
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
یعقوبی و استورههای ایرانی
احمد پسر ابییعقوب پسر واضح کاتب و شناخته شده به یعقوبی تاریخنگار ایرانینژاد سدههای نهم و دهم میلادی بود. نیای او از ایرانیانی بود که به دست کشورگشایان عرب به بندگی کشیدهشده و موالی عباسیان شمرده میشد. وی باورهای شیعی داشتهاست. کتاب برجستهٔ او تاریخ یعقوبیاست که بخشی از آغازش از میان رفتهاست و نسخهٔ دردست ما از میانهٔ آفرینش- که داستان سامیاش باشد- آغاز شده و – همسان با بسیاری تاریخهای کهن- از روزگار استورهای به تاریخ میزند و تا رخدادهای فرمانروایی عباسیان در سدهٔ نهم میلادی پیش میرود.
بخشی از کتاب یعقوبی به ملوک فارس یا پادشاهان پارس میپردازد. وی تاریخ ایران را دو پاره کردهاست که پارهٔ دومش از پادشاهی اردشیر بابکان آغاز می شود. ولی بخش نخست؛ جناب یعقوبی پیرامون بخش کهنتر استورهآمیختهٔ تاریخ ایران به چند جمله بسنده میکند؛ ضمن اینکه فهرستی از شاهان استورهای میدهد و دادههایی شگفتانگیز چون کیش ستارهپرستی و زبان سریانی را از ایرانیان میخواند، در کنار آن جناب یعقوبی داستانهای کهن ایران را دور از خرد خوانده و با گوشهزدن به داستان ضحاک ماردوش عناصری چون جاودانگی و دیرزیوی و چون آن را دلیلهایی استوار برای رد استورههای ایرانی میداند. شگفتا که ایشان بخش گستردهای از کتاب خود را به استورههای سامی با عنصرهایی کمابیش اینچنینی بخشیده و خوب خرد ایشان این یکی داستانها را البته میپذیرفتهاست! و چون آنگونه که خود میگوید بنایش بر زدودن مطلبهای ناپسند است به همین چند خط بسنده کرده و به داستانهای البته خردمندانه و پسندیدهٔ سامی پرداختهاست. نمونهای از این تاریخ البته راستین و خردپسند و پذیرفته نزد یعقوبی را از پی خواهم آورد:
«لباس آدم و حوا جامههایی از نور بود...»(تاریخ یعقوبی، ترجمهٔ آیتی، صفحهٔ ۴)، بله خوب کیومرس(یا به گفتاورد یعقوبی شیومرث!) پلنگینه (جامه از پوست پلنگ) میپوشید که البته از خرد بس به دور است!
«...پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم در این موقع صد و سی ساله بود...»(یعقوی- ص ۵)،« و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد.»(ص ۱۲)، «...هنگامی که او [(سام)] صد و دو ساله بود پسرش ارفشخد متولد گشتهبود.»(ص ۱۵)، «...و عمر او [(سام)] ششصد سال بود.»(ص ۱۶)، آری ایناست خرد، ببینید چه خوب پذیرفته میشود! این ایرانیانند که یاوه میگویند و باور دارند برخی زندگی دراز داشتهاند.
«پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد و آنگاه زمین به هم آمد»(یعقوبی-ص ۱۶)، ببینید از این راستینتر؟! خرد در آن موج میزند!
«موسی بار نیافت و چوب دستی خود را به در کوبید پس درها گشوده شد و موسی به درون رفت.» (یعقوبی- ص۶)، خوب به حتم محکم کوبیدهاست!
«...[موسی] عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنهٔ درخت خرما شد، خدا فرمود تا آنرا گرفت و دیگر بار عصا گردید.»( یعقوبی- صفحهٔ ۳۵)، میبینید؟ نیاکان ما به جای اینکه چنین راستینگیهایی را بپذیرند سراغ چه یاوههایی رفتهاند!!!
این چند نمونهٔ بالا را به گونهٔ پیشامدی(راندوم) بیرون کشیدم ولی اگر بخواهیم در کتاب یعقوبی ریز شویم بسیار بیشتر از این خواهیم یافت. ولی من در اندیشهٔ خوار داشت استورههای سامی یا نوشتههای تاریخ یعقوبی نیستم؛ هر استورهای دارندهٔ عنصرهاییاست که چه بسا از خرد و باور به دور است، ولی کاربردی نمادین دارد، مانند هستی سیمرغ و نبرد قهرمانی با آن که در استورههای ملتهای گوناگون یافت میشود، دیوها و جنیان، اژدها، جادوگران، پرواز، جاودانگی، رویینتنی و...زشتی و زیبایی هم که امری نسبیاست. داستان ایناست که جناب یعقوبی آن استورههای سامی را بخشی از باورهای خویش نموده بودند و وحیی منزل و راستیای بیپون و چرا واز دیگرسو این استورههای ایرانی را – که از دست روزگار از آنِ به نیاکان همو هم می باشند- یاوههایی دور از باور میخواند و میبیند چرا که آنجا پای اعتقاد در میاناست و اینجا یعقوبی معتقد بیانصافی میکند و میخواهد این استورهها را با خرد بسنجد.
بخشی از کتاب یعقوبی به ملوک فارس یا پادشاهان پارس میپردازد. وی تاریخ ایران را دو پاره کردهاست که پارهٔ دومش از پادشاهی اردشیر بابکان آغاز می شود. ولی بخش نخست؛ جناب یعقوبی پیرامون بخش کهنتر استورهآمیختهٔ تاریخ ایران به چند جمله بسنده میکند؛ ضمن اینکه فهرستی از شاهان استورهای میدهد و دادههایی شگفتانگیز چون کیش ستارهپرستی و زبان سریانی را از ایرانیان میخواند، در کنار آن جناب یعقوبی داستانهای کهن ایران را دور از خرد خوانده و با گوشهزدن به داستان ضحاک ماردوش عناصری چون جاودانگی و دیرزیوی و چون آن را دلیلهایی استوار برای رد استورههای ایرانی میداند. شگفتا که ایشان بخش گستردهای از کتاب خود را به استورههای سامی با عنصرهایی کمابیش اینچنینی بخشیده و خوب خرد ایشان این یکی داستانها را البته میپذیرفتهاست! و چون آنگونه که خود میگوید بنایش بر زدودن مطلبهای ناپسند است به همین چند خط بسنده کرده و به داستانهای البته خردمندانه و پسندیدهٔ سامی پرداختهاست. نمونهای از این تاریخ البته راستین و خردپسند و پذیرفته نزد یعقوبی را از پی خواهم آورد:
«لباس آدم و حوا جامههایی از نور بود...»(تاریخ یعقوبی، ترجمهٔ آیتی، صفحهٔ ۴)، بله خوب کیومرس(یا به گفتاورد یعقوبی شیومرث!) پلنگینه (جامه از پوست پلنگ) میپوشید که البته از خرد بس به دور است!
«...پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم در این موقع صد و سی ساله بود...»(یعقوی- ص ۵)،« و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد.»(ص ۱۲)، «...هنگامی که او [(سام)] صد و دو ساله بود پسرش ارفشخد متولد گشتهبود.»(ص ۱۵)، «...و عمر او [(سام)] ششصد سال بود.»(ص ۱۶)، آری ایناست خرد، ببینید چه خوب پذیرفته میشود! این ایرانیانند که یاوه میگویند و باور دارند برخی زندگی دراز داشتهاند.
«پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد و آنگاه زمین به هم آمد»(یعقوبی-ص ۱۶)، ببینید از این راستینتر؟! خرد در آن موج میزند!
«موسی بار نیافت و چوب دستی خود را به در کوبید پس درها گشوده شد و موسی به درون رفت.» (یعقوبی- ص۶)، خوب به حتم محکم کوبیدهاست!
«...[موسی] عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنهٔ درخت خرما شد، خدا فرمود تا آنرا گرفت و دیگر بار عصا گردید.»( یعقوبی- صفحهٔ ۳۵)، میبینید؟ نیاکان ما به جای اینکه چنین راستینگیهایی را بپذیرند سراغ چه یاوههایی رفتهاند!!!
این چند نمونهٔ بالا را به گونهٔ پیشامدی(راندوم) بیرون کشیدم ولی اگر بخواهیم در کتاب یعقوبی ریز شویم بسیار بیشتر از این خواهیم یافت. ولی من در اندیشهٔ خوار داشت استورههای سامی یا نوشتههای تاریخ یعقوبی نیستم؛ هر استورهای دارندهٔ عنصرهاییاست که چه بسا از خرد و باور به دور است، ولی کاربردی نمادین دارد، مانند هستی سیمرغ و نبرد قهرمانی با آن که در استورههای ملتهای گوناگون یافت میشود، دیوها و جنیان، اژدها، جادوگران، پرواز، جاودانگی، رویینتنی و...زشتی و زیبایی هم که امری نسبیاست. داستان ایناست که جناب یعقوبی آن استورههای سامی را بخشی از باورهای خویش نموده بودند و وحیی منزل و راستیای بیپون و چرا واز دیگرسو این استورههای ایرانی را – که از دست روزگار از آنِ به نیاکان همو هم می باشند- یاوههایی دور از باور میخواند و میبیند چرا که آنجا پای اعتقاد در میاناست و اینجا یعقوبی معتقد بیانصافی میکند و میخواهد این استورهها را با خرد بسنجد.
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
دورِ آهنگُمِخت
زرتشتنامه کتابیاست به شعر که پیرامون سدهٔ هفتم خورشیدی به نظم درآمدهاست. سرایندهٔ آن کیکاووس پورِ کیخسرو از زرتشتیان ری بودهاست. البته برخی زراتشت بهرام پژدو - که از رونویسکنندگان این کتاب بودهاست- را سرایندهٔ آن پنداشتهاند. به هر روی درونمایهٔ این کتاب استورهٔ زرتشت است که به نظم درآمده.
پارهای از این سروده را که در پی میآورم پیشبینی ایزدی سرنوشت جهان ایرانیاست. داستان اینگونهاست که اورمزد درختی نمادین را به زرتشت مینمایاند که هفت شاخ دارد و هر کدام به جنسیاست. هر شاخساری نماد دورهایاست از تاریخ ایران. شاخهٔ هفتم آهنین است و چیرگی تازیان را بر ایران خبر میدهد. و اینک این دور آهنگُمِخت:
به هفتم از آن شاخِ آهنگُمیخت
ز گیتی بدانگه بباید گریخت
هزاره سرآید ز ایرانزمین
دگرگون بود کار و شکل همین
بود پادشاهی آن دیو کین
که دین بهی را بر زمین
سیهجامه دارند درویش و تنگ
جهان کرده از خویش بی نام و ننگ
هر آن کس که زاید به هنگام او
بود بتّری در سرانجام او
نیابی در آن مردمان یک هنر
مگر کینه و فتنه و شور و شر
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پیرانشان را بود حشمتی
مر آن را که باشد دلش دینپژوه
ز دینِ دشمنان جانش آید به ستوه
نه بینی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه با دینپرستان بود زور و تاب
نه با نیکمردان بود قدر و آب
که با اصل پاکاست با دین پاک
همه نام او بفکنندش به خاک
کسی کو بدآیین بود بیگمان
دروغ و محالش بوَد بر زبان
همه کار او نیک و بازار تیز
جهانی درافکنده در رستخیز
گرفته همه روی گیتی نِسا
ندارندش از خوردنیها جدا
درآمیخته جمله با یکدگر
وزین کار کس را نباشد خبر
به ناکام هرجا که پی برنهند
چو باشد نسا زو چگونه جهند
جز آز و نیاز و به جز خشم و کین
نه بینی تو با خلقِ روی زمین
به جز راه دوزخ نورزند هیچ
نه بینی کسی کو بوَد دینبسیچ
کسی را که باشد به دین در هوا
بود سال و مه کار او بینوا
ندارند آزرم و مقدار او
بوَد پرخلل روز بازار او
پس این دینِ پاکیزه لاغر شود
همان مرد دیندار کمتر شود
یزشهای بدمرد باشد روا
چو شد کار و کردارشان بینوا
بوَد پرخلل کار آتشکده
صد آتش به یم جای بازآمده
نیابند هیزم نیابند بوی
ز دین دشمانشان رسد گفت و گوی
نه تیمارداری نه اندُهخوری
نه پیدا مر آن بی سران را سری
بسی نعمت و گنج به زیر زمین
برآرند آن قوم ناپاک دین
رَدانی که در بوم ایران بوَند
به فرمان ایشان گروگان بوند
بوَد جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت پاکیزه و پاکتن
همان پورِ آزادگان و ردان
بمانده غریوان به دست بدان
به خدمت شب و روز بسته کمر
به پیش چنان قوم بیدادگر
چو باشند بیدین بیزینهار
ز پیمان شکستن ندارند عار
ز ایرانزمین و ز نامآوران
فتد پادشاهی به بدگوهران
به بیداد کوشند یکبارگی
نرانند جز بر جفا یارگی
چو باشد کسی بی بد و راستگوی
همه زَرق دارند گفتار اوی
کسی را بود نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژّی نباشدش راه
واژگان
گمیخت-گمخت=آمیخت؛ آهنگمیخت= آمیخته به آهن
دین بهی= مزدیسنا؛ دین زرتشتی
سیهجامه= اشاره به درفش سیاه عربها دارد و رودرروییاش با درفش سپید ایرانیان
بتری= بدتری
که با اصل پاک...= کسی که با اصل پاک
نسا= مُردار
یَزِش= عبادت
بوی= چیزهایی بوده خوشبو که بر روی آتش مقدس میریختند
رَد= دلیر، جوانمرد، بزرگ
غریوان= فریادکشان، نالان
یارگی= توانایی
زَرق= با خشم نگاهکردن
بنمایه: هاشم رضی، متون سنتی زرتشتی
پارهای از این سروده را که در پی میآورم پیشبینی ایزدی سرنوشت جهان ایرانیاست. داستان اینگونهاست که اورمزد درختی نمادین را به زرتشت مینمایاند که هفت شاخ دارد و هر کدام به جنسیاست. هر شاخساری نماد دورهایاست از تاریخ ایران. شاخهٔ هفتم آهنین است و چیرگی تازیان را بر ایران خبر میدهد. و اینک این دور آهنگُمِخت:
به هفتم از آن شاخِ آهنگُمیخت
ز گیتی بدانگه بباید گریخت
هزاره سرآید ز ایرانزمین
دگرگون بود کار و شکل همین
بود پادشاهی آن دیو کین
که دین بهی را بر زمین
سیهجامه دارند درویش و تنگ
جهان کرده از خویش بی نام و ننگ
هر آن کس که زاید به هنگام او
بود بتّری در سرانجام او
نیابی در آن مردمان یک هنر
مگر کینه و فتنه و شور و شر
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پیرانشان را بود حشمتی
مر آن را که باشد دلش دینپژوه
ز دینِ دشمنان جانش آید به ستوه
نه بینی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه با دینپرستان بود زور و تاب
نه با نیکمردان بود قدر و آب
که با اصل پاکاست با دین پاک
همه نام او بفکنندش به خاک
کسی کو بدآیین بود بیگمان
دروغ و محالش بوَد بر زبان
همه کار او نیک و بازار تیز
جهانی درافکنده در رستخیز
گرفته همه روی گیتی نِسا
ندارندش از خوردنیها جدا
درآمیخته جمله با یکدگر
وزین کار کس را نباشد خبر
به ناکام هرجا که پی برنهند
چو باشد نسا زو چگونه جهند
جز آز و نیاز و به جز خشم و کین
نه بینی تو با خلقِ روی زمین
به جز راه دوزخ نورزند هیچ
نه بینی کسی کو بوَد دینبسیچ
کسی را که باشد به دین در هوا
بود سال و مه کار او بینوا
ندارند آزرم و مقدار او
بوَد پرخلل روز بازار او
پس این دینِ پاکیزه لاغر شود
همان مرد دیندار کمتر شود
یزشهای بدمرد باشد روا
چو شد کار و کردارشان بینوا
بوَد پرخلل کار آتشکده
صد آتش به یم جای بازآمده
نیابند هیزم نیابند بوی
ز دین دشمانشان رسد گفت و گوی
نه تیمارداری نه اندُهخوری
نه پیدا مر آن بی سران را سری
بسی نعمت و گنج به زیر زمین
برآرند آن قوم ناپاک دین
رَدانی که در بوم ایران بوَند
به فرمان ایشان گروگان بوند
بوَد جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت پاکیزه و پاکتن
همان پورِ آزادگان و ردان
بمانده غریوان به دست بدان
به خدمت شب و روز بسته کمر
به پیش چنان قوم بیدادگر
چو باشند بیدین بیزینهار
ز پیمان شکستن ندارند عار
ز ایرانزمین و ز نامآوران
فتد پادشاهی به بدگوهران
به بیداد کوشند یکبارگی
نرانند جز بر جفا یارگی
چو باشد کسی بی بد و راستگوی
همه زَرق دارند گفتار اوی
کسی را بود نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژّی نباشدش راه
واژگان
گمیخت-گمخت=آمیخت؛ آهنگمیخت= آمیخته به آهن
دین بهی= مزدیسنا؛ دین زرتشتی
سیهجامه= اشاره به درفش سیاه عربها دارد و رودرروییاش با درفش سپید ایرانیان
بتری= بدتری
که با اصل پاک...= کسی که با اصل پاک
نسا= مُردار
یَزِش= عبادت
بوی= چیزهایی بوده خوشبو که بر روی آتش مقدس میریختند
رَد= دلیر، جوانمرد، بزرگ
غریوان= فریادکشان، نالان
یارگی= توانایی
زَرق= با خشم نگاهکردن
بنمایه: هاشم رضی، متون سنتی زرتشتی
۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه
آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش پایانی
اندکی پس از این رویدادها جنوب ایران نیز ناآرام شد، شورشیان جنوب خواستار کنارگذاشتن کمونیستها از کابینه بودند. قوام بیرایزنی با وزیرانش به گفتگو با شورشیان پرداخت؛ این کار و کُنشهای دیگر او تودهایهای کابینه اش را به قهر واداشت. قوام هم در پی آن به بازسازی کابینهاش پرداخت و آنها را کنار زد. او به ناگهان و آشکارا با حزب توده به نبرد پرداخت و همزمان خود را برای لشکرکشی به آذرابادگان آماده مینمود. در برابر برای خواباندن خشم شوروی تاریخ انتخابات مجلس پانزدهم را که میبایست قرارداد نفت شمال در آن به تصویب رسد اعلام داشت. در آذر ۱۳۲۵ قوام آشکار ساخت که برای پاکیزگی انتخابات ناچار به گسیل نیرو به آذرابادگان است. در آغاز ارتش را به زنجان فرستاد( برپایهٔ موافقتنامه با فرقه زنجان در اختیار دولت مرکزی بود). قوام برای پایان بخشیدن به داستان آذرابادگان آماده میشد. در برابر تهدید شوروی به واکنش جهان را آگاه ساخت و پروندهٔ شکایت ایران را در شورای امنیت آمادهٔ به جریان انداختن نمود. او به رهبران فرقه پیغام فرستاد که ارتش برای نگهبانی از پاکیزگی انتخابات بدان سامان میآید و جلوگیری از درونشُد ارتش به آذربایجان کاری ناقانونیاست. فرقه از درون دچار گسست شد. پیشهوری بر این باور بود که باید با دولت مرکزی جنگید. ولی دستور استالین جز این بود؛ «دست از پایداری بردارید تا قرارداد نفت در فضایی آشتیآمیز پیش رود.» با این همه روسها برای واپسین بار قوام را از اقدام به دید خود خطا نهی کردند، ولی این بار قوام در برابر تهدیدشان بیاعتنا ماند. در ۱۲ آذر ۱۳۲۵ پیشهوری تبریزیان را به ایستادگی در برابر ارتش فراخواند، ولی یک هفته پس از آن ارتش به پشتیبانی ایل ذوالفقاری و شاهسونها به آذربایجان فرود آمد و دو روز پس از آن به تبریز دست یازید. رهبران فرقه یا تسلیم شدند یا به خاک شوروی گریختند. ارتش بی درد سر چندانی شهرهاهی آذرابادگان را یکی پس از دیگری آزاد نمود. پیش از رسیدن ارتش دارایی هواداران فرقه از سوی تودهٔ مردمان به تاراج بردهشده بود. البته خشونتی هم با هواداران فرقه دیده شد که جای شرم داشت. (قوام در آن زمان برخوردهای خشونتآمیز با هواداران فرقه را خودسرانه خواندهبود). بسیاری از هواداران فرقه بدانسوی ارس گریختند که بسی از ایشان نیز به زودی سر از اردوگاههای مرگبار کار سیبری درآوردند تا امکانات گهوارهٔ پرولتاریا را بهتر بچشند! پیشهوری و یارانش چندی را در آنسوی ارس به آموزش جنگهای چریکی در کوههای گنجه گذراندند تا سرانجام وی در تابستان ۱۳۲۶ در تصادفی که گویا ساختگی بود کشتهشد. استالین هرگز بر نفت شمال دست نیافت و آذرابادگان را هم از کف داد. اینگونه و اینگونه آرزوی پتر بزرگ هم برای دست یافتن بر آب های گرم جنوب نیز به جایی نرسید.
و قوام؛ آزادی آذرابادگان واپسین کار این پیر سیاست ایران بود. او چندی دیگر هم در گود سیاست ایران ماند، ولی روزگار سرانجام خوشی را برایش رقم نزد. سرنوشت این خردمند ورزیده از حوصلهٔ این جایگاه بیروناست، باد تا در جای دیگر بدان بپردازیم.
با یاری از کتاب خواندنی در تیررس حادثه نوشتهٔ حمید شوکت، نشر اختران
و قوام؛ آزادی آذرابادگان واپسین کار این پیر سیاست ایران بود. او چندی دیگر هم در گود سیاست ایران ماند، ولی روزگار سرانجام خوشی را برایش رقم نزد. سرنوشت این خردمند ورزیده از حوصلهٔ این جایگاه بیروناست، باد تا در جای دیگر بدان بپردازیم.
با یاری از کتاب خواندنی در تیررس حادثه نوشتهٔ حمید شوکت، نشر اختران
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش دوم
شوروی پذیرفتهبود که نیروهایش را از آذرابادگان فراخواند و قوام هم میپذیرفت که امتیاز نفت شمال را به روسیان بدهد، تنها با این شرط که مجلس شورای ملی این قرارداد را بپذیرد! در اردیبهشت ۱۳۲۵ پیشهوری زیر فشار روسها به گفتگو با قوام پرداخت، هرچند که خود به خوبی می دانست که این گفتگو به جایی نمیانجامد و شوروی او و فرقهاش را قربانی سود خویش میکند. او نامهای به استالین نوشتهبود و با گوشزد کردن سرنوشت جنبش جنگل از او خواست تا از فراخواندن ارتش سرخ از آذربایجان خودداری کند، ولی استالین بدو پاسخ داد که اگر چنین کند انگلستان و آمریکا نیز نیروهایشان را در مصر، سوریه، اندونزی، یونان، چین، ایسلند و دانمارک نگاه خواهندداشت. البته برای استالین نفت شمال ایران مهمتر از سرنوشت فرقه بود. بگذریم؛ گفتگو آغاز شد و باقروف از پیشهوری خواست تا در برابر خودمختاری پافشاری کند. باقروف هنوز امید داشت تا آذربایجان دروغین و راستین را با هم یکی سازد و با رهبری بر سرزمین بزرگی که از این پیوستگی پدید میآورد بر ارج خود بیفزاید. گفتگو دو هفته پایید و سرانجام هم به جایی نینجامید. قوام هشیارتر از آن بود که کلید آذرابادگان را دودستی به پیشهوری سپارد. پس از این ناکامی پیشهوری از اختلافهای مرزی با جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد(که بر خلاف پیشهوریِ نادوستداشتنی مردمان کردستان کمابیش بدو دلبسته بودند) را کمی کنارنهاد و با دولت او پیمان دوستی بست. این برنگرانی ایرانیان میافزود، به ویژه که رادیوی فرقه در تبریز گستاخانه به دولت ایران چنگ و دندان نشان میداد. در این میان قوام با تاکتیکی زیرکانه شایع ساختکه در اندیشهٔ کنارهگیری است. این خبر روسیان را هراسناک ساخت چرا که با کنار رفتن قوام دور نبود که دولت ایران به دست نیروهای تندرو بیفتد، آرمانگرایانی که گفتگو با فرقه را از همان آغاز نشان از سستی و ناتوانی دولت میپنداشتند و هوادار لشکرکشی به آذربایجان بودند. روسها خوب میدانستند که اگر کار بدینجا بکشد دور نیست با جهان سرمایهداری به رهبری آمریکا گلاویز شوند و در پیاش لقمهٔ آمادهٔ لمابندن ایران را از کف بدهند! بدینسان قوام پشتیبانی سفیر شوروی در تهران را به دست آورد. پس مظفر فیروز را در خرداد ۱۳۲۵ برای پیگیری گفتگو با فرقه به آذرابادگان فرستاد. سپسامتیازهای بیشتری به فرقه داد و سلامالله جاوید را که میانهروترین سران فرقه بود استاندار آذربایجان خواند. قوام اکنون کمابیش همهٔ درخواستهای فرقه را میپذیرفت. اینچنین دولت مسکو پیشهوری را وادار به پذیرش پیشنهادهای قوام نمود. وی البته تا زمانی که هنوز نیروهای ارتش سزخ در ایران بود بر پیمانی که بسته بود البته گردن مینهاد. گرچه بر پیشهوری چون روز روشن بود که سرانجام سرورانش پشت او را در برابر دولت مرکزی ایران خالی میکنند و قوام نیز بر پیمانش پایبند نخواهد ماند.
در امرداد ۱۳۲۵ قوام چند وزارتخانه را به تودهایها سپرد تا اینچنین روسیان را در آرامشنگاهدارد. در این میان فرقه در ناکامی دستوپا میزد. اینان که از همان آغاز در میان آذریها میهنپرست پشتوانهای نداشتند در سرحهای خیالپردازانهٔ خود نیز ناکام بودند؛ بودجه کم آوردهبودند، تولید در آذربایجان رو به سراشیب داشت، سیاستهای کمونیستی بازرگانی را از میان بردهبود و بالا کشیدن داراییهای توانمندان نیز به تباهی محصول انجامیده بود. این همه آذرابادگانیها را از فرقه ناخشنودتر از پیش میساخت.
دنباله دارد
در امرداد ۱۳۲۵ قوام چند وزارتخانه را به تودهایها سپرد تا اینچنین روسیان را در آرامشنگاهدارد. در این میان فرقه در ناکامی دستوپا میزد. اینان که از همان آغاز در میان آذریها میهنپرست پشتوانهای نداشتند در سرحهای خیالپردازانهٔ خود نیز ناکام بودند؛ بودجه کم آوردهبودند، تولید در آذربایجان رو به سراشیب داشت، سیاستهای کمونیستی بازرگانی را از میان بردهبود و بالا کشیدن داراییهای توانمندان نیز به تباهی محصول انجامیده بود. این همه آذرابادگانیها را از فرقه ناخشنودتر از پیش میساخت.
دنباله دارد
۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه
آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش یکم
تاریخ فراموش نخواهد کرد که روزی استالین انگشت بر مرزهای جنوبی شوروی نهاد و ناخرسندیش را از آن با رایزنانش در میان گذارد؛ تزار سرخ برآوردن آرزوی پتر بزرگ را در سر داشت.
هنگامی که در ۱۳۲۰ خورشیدی روس و انگلیس بر کشورمان دستیازیدند ایران با تنگنای دشواری روبهرو شد و بخشهایی از مام میهن با خطر هراستاک جدایی رودررو شدند. آذرابادگان، آتورپاتکان باستان، ماد کوچک یا آنگونه که تازیان میخوانندش آذربایجان دچار سایهٔ شوم جدایی از تنهٔ تاریخیش شد. رهاییش از چنبرهٔ استالینی با کاردانی و کوشش کهنهسوار سیاست ایران- احمد قوام- انجام پذیرفت. ولی داستان از کجا آغازید و قوام چگونه به پایانش رساند به کوتاهی در پی خواهد آمد.
سندهای تاریخی نشان میدهد که رژیم کمونیستی استالین پیش از چیرگی بر ایران به بهانهٔ پیوند با آلمان نازی در اندیشهٔ پارهپاره نمودن ایران بودهاست. برای این کار استالین پیش از آغاز جنگ کارگذارش در باکو-باقروف-را از آذربایجان شوروی(فراموش نکنیم که نام آذربایجان که امروزه زیب این جمهوری شده نامیاست من درآوردی که پیشینهٔ تاریخیای ندارد و در پی انگیزههای سیاسی بر آن سرزمین نهادهشدهاست) برای این خواست شوم برگزید. کار برای روسها چندان شخت نبود چرا که اذربایجان دور از پایتختبا سرنگونی رضا شاه و چیرگی شوروی دچار آشفتگی فراوان بود. در آغاز نیروهای استالینی دست به تبلیغات گستردهای زدند که آماج آن نشان دادن پیشرفتهای البته ویترینی آذربایجان شوروی بود. این تبلیغات بیشتر در کالبد هنر نشانداده میشد. همچنان برای یاری به مردمان آن سامان- و البته برای تبلیغات بیشتر- خوار و باری برایشان گسیل داشتند. شایان گفتن است که نام بیپایهٔ آذربایجان جنوبی نیز از همین هنگام در ادبیات سیاسی کمونیستها بر آذرابادگان باستانی چسباندهشد.
نباید جا نداخت که طرح شوروی برای تکهپاره کرده ایران تنها با آذربایجان بهپایان نمیرسید؛ آذربایجان و پس از آن کردستان پیشدرآمد طرحی بزرگتر برای پاککردن نام ایران از جغرافیای جهان بود. رهبری جدایی آذرابادگان بر دوس گروهی که به نام «فرقهٔ دموکرات آذربایجان» خواندهشدند نهادهشد.
یک نکتهٔ نغز آنکه مسکو در پی بهرهبری همهسویه از ایران بود و همزمان که اندیشهٔ پارهپارهکردن ایران را در سر میپروراند در پی گرفتن امتیاز نفت شمال نیز از ایران بود. برگ برندهٔ مسکو در گرفتن این امتیاز از ایران آذربایجان بود.
باری باقروف آنگونه که در پیش آوردم سامانده اصلی این داستان بود. او چارهٔ کار را در پدید آوردن حسی ملیگرایانه در کالبد ملتی تُرک میجست. اندیشهٔ ملتی ترک -که امروزه بیشتر در باورهای آنچنانی پانترکها میبینیم- را نخستین آرمینیوس وامبری مجار یهودیتبار پدیدآورد. این اندیشه در پی چیرگی عثمانی بر آذرابادگان در پی جنگ جهانی یکم به ایران راهیافت ولی حتا از سوی بسیاری از آذربایجانیها هم به ریشخد گرفتهشد. این بار باقروف برای نخستین بار این تز را با آمیزهای از بلشویسم برای پدیدآوردن یک ملت تازه در آذرابادگان آزمود. نام فرقه در مسکو برگزیدهشد. برنامهٔ فرقه را در شهریور ۱۳۲۴ رهبران آیندهٔ فرقه سید جعفر پیشهوری (کمیسار پیشین جنگل و همرزم میرزا کوچک خان)، صادق پادگان و میرزا علی شبستری در نشستی با باقروف و رایزنانش طرح کردند. یک ماه پس از آن فرقه هستیش را آشکار کرد و مجلس و ارتش برای خود به راه انداخت. همهٔ اینها الیته با برنامهریزی شوروی انجام پذیرفت. بد نیست که این هم گفتهشود که یکی از بهانههای برپایی فرقه رد اعتبارنامهٔ نمایندگی مجلس شورای ملی پیشهوری بود. رد اعتبارنامهٔ پیشهوری به دلیل پشتیبانی روسها در گزینش او در آذربایجانی که پایتخت در آن دیگر دست و دیدی صددرصد درستبودهاست.
در این گیرودار احمد قوام سیاستمدار کهنهکار در بهمن ۱۳۲۴ دگرباره بر صندلی نخستوزیری ایران نشست. این مرد کارزارهای دشوار راه نبرد با این تنگنا را گفتگو با سران شوروی دید. قوام در گذشته یک بار هم در کارزاری این چنین و در رویارویی با همین شوروی گیلان را از خطر بلشویسم و جدایی رهاندهبود که البته شرح آن در این جستار نمیگنجد. در این میان پیشهوری با دانش از پیشینهٔ سیاسی قوام از پا به میدان نهادنش هراسناک شده رخت جنگ پوشید، از آذریان خواست تا به ارتشش بپیوندند و کوشید تا مسکو را از دامی که قوام بر پیش پای آن ابرنیروی آن زمان پهن کردهبود بیاگاهاند. پیشهوری کسانی را برای آموزشهای جنگی بدانسوی ارس فرستاد و به یاری کاردارهای روسی دانشکدهٔ افسری برپا نمود.
از آن سو قوام به روسها وعدهداد که در برابر بازگرداندن آذرابادگان به ایران امتیاز نفت شمال را به ایشان خواهد سپرد. همزمان با این وعدهها شکایتی را نیز بر ضد شوروی در شواری امنیت سازمان تازهبرپاگشتهٔ ملل متحد به جریان انداخت که نغز است که بدانید که نخستین شکایتی بود که در این سازمان طرح میشد. همچنین او پذیرفت که اختیاراتی به فرقه دهد و در این راستا سران فرقه را پس از همداستانی با روسها در شهریور ۱۳۲۵ به تهران دعوت کرد. فرقه بر این خواست گردن نهاد ولی خوب میدانست که این آغازی برای پایان کارش آست. با این همه شوروی از یاریرسانی به فرقه بازنایستادهبود. پیشهوری پیششرطهایی برای گفتگو با تهران طرح کرد که اینها بخشهایی از آنند: خودمختاری آذربایجان، بخشکردن زمینهای کشاورزی میان کشاورزان، برخورداری از پلیس و ارتش مستقل، رسمیت زبان ترکی در آذربایجان، بخشش بزههای فرقه و افزایش شمار نمایندگان آذربایجان در مجلس شورای ملی
دنباله دارد
هنگامی که در ۱۳۲۰ خورشیدی روس و انگلیس بر کشورمان دستیازیدند ایران با تنگنای دشواری روبهرو شد و بخشهایی از مام میهن با خطر هراستاک جدایی رودررو شدند. آذرابادگان، آتورپاتکان باستان، ماد کوچک یا آنگونه که تازیان میخوانندش آذربایجان دچار سایهٔ شوم جدایی از تنهٔ تاریخیش شد. رهاییش از چنبرهٔ استالینی با کاردانی و کوشش کهنهسوار سیاست ایران- احمد قوام- انجام پذیرفت. ولی داستان از کجا آغازید و قوام چگونه به پایانش رساند به کوتاهی در پی خواهد آمد.
سندهای تاریخی نشان میدهد که رژیم کمونیستی استالین پیش از چیرگی بر ایران به بهانهٔ پیوند با آلمان نازی در اندیشهٔ پارهپاره نمودن ایران بودهاست. برای این کار استالین پیش از آغاز جنگ کارگذارش در باکو-باقروف-را از آذربایجان شوروی(فراموش نکنیم که نام آذربایجان که امروزه زیب این جمهوری شده نامیاست من درآوردی که پیشینهٔ تاریخیای ندارد و در پی انگیزههای سیاسی بر آن سرزمین نهادهشدهاست) برای این خواست شوم برگزید. کار برای روسها چندان شخت نبود چرا که اذربایجان دور از پایتختبا سرنگونی رضا شاه و چیرگی شوروی دچار آشفتگی فراوان بود. در آغاز نیروهای استالینی دست به تبلیغات گستردهای زدند که آماج آن نشان دادن پیشرفتهای البته ویترینی آذربایجان شوروی بود. این تبلیغات بیشتر در کالبد هنر نشانداده میشد. همچنان برای یاری به مردمان آن سامان- و البته برای تبلیغات بیشتر- خوار و باری برایشان گسیل داشتند. شایان گفتن است که نام بیپایهٔ آذربایجان جنوبی نیز از همین هنگام در ادبیات سیاسی کمونیستها بر آذرابادگان باستانی چسباندهشد.
نباید جا نداخت که طرح شوروی برای تکهپاره کرده ایران تنها با آذربایجان بهپایان نمیرسید؛ آذربایجان و پس از آن کردستان پیشدرآمد طرحی بزرگتر برای پاککردن نام ایران از جغرافیای جهان بود. رهبری جدایی آذرابادگان بر دوس گروهی که به نام «فرقهٔ دموکرات آذربایجان» خواندهشدند نهادهشد.
یک نکتهٔ نغز آنکه مسکو در پی بهرهبری همهسویه از ایران بود و همزمان که اندیشهٔ پارهپارهکردن ایران را در سر میپروراند در پی گرفتن امتیاز نفت شمال نیز از ایران بود. برگ برندهٔ مسکو در گرفتن این امتیاز از ایران آذربایجان بود.
باری باقروف آنگونه که در پیش آوردم سامانده اصلی این داستان بود. او چارهٔ کار را در پدید آوردن حسی ملیگرایانه در کالبد ملتی تُرک میجست. اندیشهٔ ملتی ترک -که امروزه بیشتر در باورهای آنچنانی پانترکها میبینیم- را نخستین آرمینیوس وامبری مجار یهودیتبار پدیدآورد. این اندیشه در پی چیرگی عثمانی بر آذرابادگان در پی جنگ جهانی یکم به ایران راهیافت ولی حتا از سوی بسیاری از آذربایجانیها هم به ریشخد گرفتهشد. این بار باقروف برای نخستین بار این تز را با آمیزهای از بلشویسم برای پدیدآوردن یک ملت تازه در آذرابادگان آزمود. نام فرقه در مسکو برگزیدهشد. برنامهٔ فرقه را در شهریور ۱۳۲۴ رهبران آیندهٔ فرقه سید جعفر پیشهوری (کمیسار پیشین جنگل و همرزم میرزا کوچک خان)، صادق پادگان و میرزا علی شبستری در نشستی با باقروف و رایزنانش طرح کردند. یک ماه پس از آن فرقه هستیش را آشکار کرد و مجلس و ارتش برای خود به راه انداخت. همهٔ اینها الیته با برنامهریزی شوروی انجام پذیرفت. بد نیست که این هم گفتهشود که یکی از بهانههای برپایی فرقه رد اعتبارنامهٔ نمایندگی مجلس شورای ملی پیشهوری بود. رد اعتبارنامهٔ پیشهوری به دلیل پشتیبانی روسها در گزینش او در آذربایجانی که پایتخت در آن دیگر دست و دیدی صددرصد درستبودهاست.
در این گیرودار احمد قوام سیاستمدار کهنهکار در بهمن ۱۳۲۴ دگرباره بر صندلی نخستوزیری ایران نشست. این مرد کارزارهای دشوار راه نبرد با این تنگنا را گفتگو با سران شوروی دید. قوام در گذشته یک بار هم در کارزاری این چنین و در رویارویی با همین شوروی گیلان را از خطر بلشویسم و جدایی رهاندهبود که البته شرح آن در این جستار نمیگنجد. در این میان پیشهوری با دانش از پیشینهٔ سیاسی قوام از پا به میدان نهادنش هراسناک شده رخت جنگ پوشید، از آذریان خواست تا به ارتشش بپیوندند و کوشید تا مسکو را از دامی که قوام بر پیش پای آن ابرنیروی آن زمان پهن کردهبود بیاگاهاند. پیشهوری کسانی را برای آموزشهای جنگی بدانسوی ارس فرستاد و به یاری کاردارهای روسی دانشکدهٔ افسری برپا نمود.
از آن سو قوام به روسها وعدهداد که در برابر بازگرداندن آذرابادگان به ایران امتیاز نفت شمال را به ایشان خواهد سپرد. همزمان با این وعدهها شکایتی را نیز بر ضد شوروی در شواری امنیت سازمان تازهبرپاگشتهٔ ملل متحد به جریان انداخت که نغز است که بدانید که نخستین شکایتی بود که در این سازمان طرح میشد. همچنین او پذیرفت که اختیاراتی به فرقه دهد و در این راستا سران فرقه را پس از همداستانی با روسها در شهریور ۱۳۲۵ به تهران دعوت کرد. فرقه بر این خواست گردن نهاد ولی خوب میدانست که این آغازی برای پایان کارش آست. با این همه شوروی از یاریرسانی به فرقه بازنایستادهبود. پیشهوری پیششرطهایی برای گفتگو با تهران طرح کرد که اینها بخشهایی از آنند: خودمختاری آذربایجان، بخشکردن زمینهای کشاورزی میان کشاورزان، برخورداری از پلیس و ارتش مستقل، رسمیت زبان ترکی در آذربایجان، بخشش بزههای فرقه و افزایش شمار نمایندگان آذربایجان در مجلس شورای ملی
دنباله دارد
۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه
نگاهی به رمانی تاریخی-بخش پایانی
کتاب درگذر از دیباچه و یادداشت برگرداننده دارای هفت بخش است. شش بخش نخست داستان کورش است از زایش تا مرگ. کورشِ هارولد لمب شاهزاده ای است که پدرش بر مردمانی نیمهکوچنشین فرمان میراند و گو با زایش این پسر است که قبیلههای پارسی به شهریگری رویمیاورند. پارسیان در این داستان دیرزمانی ینست که به پارس کوچیدهاند. بومیان پارس کاسپیان آرام و کشاورز انگاشتهشدهاند که تازیان تازهکوچیده به آنان فرمانمیرانند و این دو تیره چندان از هم خوششان نمیاید. کاسپیهای این داستان سیهچُردهاند و در خانههای گلی میزیند. جنگجو نیستند و دُزدان زبردستیند و پارسیان به آنان پروانه درونشُد به پاسارگاد را نمیدهند. دانسته نیست که چرا نگارنده کاسپیان را به جای بومیان انگاشتی پیشاآریایی در داستان خود نشانده است. شاید چون هم آن اندازه نامدار بودهاند که نام دریای مازندران را در زبانهای اروپایی به نام ایشان میشناسند و با این همه آگاهیهای تاریخی درباره این مردمان باستانی همچنان اندک است. به هر روی نیاز میبینم که در اینباره چند نکتهای را یاداور شوم؛نخست اینکه آریاییان از جایی به ایران کوچیدهباشند هنوز هم یک انگاره (=فرض) است. (نویسنده ایرانویج یا سرزمین آغازین آریایین را جایی در نزدیکی بلخ انگاشته است.) دوم اینکه اگر کوچی هم در کار بوده باز هستی بومیانی در فلات ایران نیز تنها یک انگاره است. سوم اینکه نژاد و خاستگاه این کاسپیها یا کاسیها یا کاشیها -که گویا زمانی در کناره دریای مازندران میزیستهاند و جز نام این دریاچه و نام شهرهایی چون قزوین و کاشان و چند جای دیگر را نیز همریشه با نام آنان دانستهاند- نیز آشکار نیست. در گویش گیلکی به کسی که چشمانی به رنگ روشن داشته باشد کاس میگویند و برخی این نام را اشاره به این مردمان میدانند. چهارم اینکه بیشتر آنها که به بودن بومیانی در فلات ایران پیش از آمدن آریاییان باور دارند آنها را همپیوند با مردمان دراویدی -که امروزه بیشتر در جنوب هندوستان میزیند- و یا عیلامیها می دانند و به هر روی چسباندن کاسپیها به بومیان ایران را از سوی نویسنده را دست کم من جایی به یاد ندارم که خوانده یا شنیده باشم.
از اینکه بگذریم شخصیت پردازی نویسنده از کورش نغز و خواندنی است و گویا او از نوشته های کهن یونانیان درباره پرورش کودکان پارسیان بهره ها برده است. کمبوجیه پدر کورش در این داستان شاه بزرگی نیست. وی باجگذار ایشتوویگو-یا آنچنان که در کتاب آمده ازدهاک-واپسین شاه ماد است. مادر کورش در این داستان بر سر زا می میرد و ماندانا یا ماندانه نه دختر ایشتوویگو و همسر کمبوجیه که همسر شاه ماد و دختر پادشاه بابل است. وی کورش را پشتیبانی می کند و او را چون پسر خود می داند. این یکی از چند نمونه ای است که نویسنده گویا برای خواندنی تر شدن داستانش به تاریخ پشت می کند و به تخیل خود می پردازد. کورش ِ داستان به ویژه در جوانی زودخشماست و از روزگار کودکی گاه از برای این ویژگی بد کسانی را ناکار میکند. یا گاه کسانی را برهنه در قفس شیران درنده میاندازد. راهنمای او بیشتر فرهوشی اوست. او چندان حوصله کشورداری ندارد و انگیزانندگان او برای کامیابیهایش به جز فرهوشیش ،مادرخواندهاش ماندانه،پیشکارش،همسرش کاساندان و وزیر پادشاه ماد هارپاک یا به گفته کتاب هارپیگ است. این هارپاک هم نا آنچنان که تاریخ میگوید مادی،بلکه ارمنیاست و پسرش نیز نه به دستور ایشتوویگو بلکه از برای زرپرستی خودش به دست سکاها کشته میشود
در این داستان زرتشت همزمان با کورش میزید اگرچه این دو هرگز همدیگر را نمی بینند. نویسنده میکوش تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد. نویسنده می کوشد تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد،از این رو گشتاسپ استورهای و پُشتیبان زرتشت عموزاده کورش و پدر داریوش بزرگ میشود. نویسنده همچنین میکوشد که مرگ کورش در نبرد با مسسگاها یا ماساژتها را با تاراج گور پادشاه سکایی به دست کورش در سالهای جوانی وی -که این هم البته چیزی جز داستانپردازی نویسنده نیست-پیوند دهد
هارولد لمب گاه در لابهلای داستان به بررسی ریزنگرانهای از زندگی مردمان زیر فرمان و یا همسایه هخامنشیان میپردازد و آگاهیهای سودمندی را در دسترس خواننده میگذارد. ولی گاه پَرشها،گُسلها و نقطههای تاری در داستان دیده میشود که دانسته نیست باید آن را برگردن نویسنده انداخت یا ترجمهگر. برای نمونه ابرداد پهلوان مادی روزی به گناه وفاداری به ایشتوویگو به قفس جانوران درنده انداختهمیشود و لی چند سال پس از آن او را زنده میبینیم که در جایی دیگر به جنگ با کورش میپردازد و کشته میشود. همچنین دلبر او پانتهآ- یا به گفته متن کتاب پانتیا- در کنار پیکر بیجان شوهر جان خود را میگیرد که هم خودکُشیاش به گونهای گُنگ نشان داده میشود و هم اینکه از پرداختن به مهرورزی این دو دلداده-که میتوانست این داستان را خواندنیتر کند- خودداری شدهاست

در پایان بخش ششم میبینیم که مغی سالخورده که از دوره جوانی کورش در داستان دیده میشود و رواجدهنده کیش زرتشت است بیانکه چشمداشتی داشته باشد از آرامگاه کورش پاسداری میکند و در پایین آن باغچهای را میپروراند و برای کسانی که توان خواندن سنگنبشته آرامگاه او را ندارند آن را چنین میخواند:
«ای شخص،هر که هستی،بدان این کورش بنیادگذار شاهنشاهی ایران و فرمانروای جهاناست. این یادگاه او را با حسودی منگر.»
در بخش هفتم دیگر داستانی در کار نیست و نویسنده به راستینگیها میپردازد
هارولد لمب به سرنوشت شاهنشاهی پس از مرگ کورش میپردازد و در این راه از نویسندگان و تاریخدانانی چند گواهی میآورد. او کورش را میستاید او کورش را میستاید و از کمبوجیه در برابر خردههایی که بر او گرفتهشدهاست پدافند میکند. داریوش را کاملکننده آنچه کورش آغاز نمود میداند. وی پیدایش کورش را آغاز دورهای به نام دوره آریاییان میداند که با شکوفایی ایرانیان و یونانیان همراه است و گُشایش بابل به دست کورش را پایان روزگار چیرگی سامیان میخواند. به کوتاهی به دین هخامنشیان میپردازد. چگونگی توانایی ناگهانی ایرانیان را در کشورگشایی بررسی میکند. آنگاه به برخورد ایران و یونان میرسد همچون بسیاری از نویسندگان باخترزمین انصاف را در داوری فراموش نمیکند و با دیدی روشن به آن رخداد مینگرد. در این راه به شیوه آموزش تاریخ در سرزمینهای باختری خرده میگیرد و بر دروغهای تاریخی همچون آن چیزی که چندی پیش در فیلم فانتزی سیصد بدان پرداختهشد انگشت میگذارد و با اندوه یادآور میشود که گویا باید سالها بگذرد تا فرنگیان به درودن آنچه به خوردشان دادهاند باور یابند. او گَرد ناراستیهای تاریخی را از چهره خشایارشا میزداید و خوی نیک او را میستاید و یادآور میشود که دولت هخامنشی استوار به کوشش روستاییانش بود و نه چون یونانیان پایدار به رنج بردگان. هارولد لمب به همریشگی ایرانیان با دیگر ملتهای اروپایی انگشت میگذارد و خدمت ایشان را به شکوفایی تمدن جهانی یادآور میشود و از یافتههای گیتاشناسانه آنان تا آموزش پزشکی و هنر هخامنشی و اثرگذاری آن بر جهان باختر یاد میکند. او اسکندر را پیرو کورش و دیگر شاهان هخامنشی میداند. در پایان از گزنفون و دو کتابش بازگشت یا آنابازیس و پرورش کورش (Cyropeaedia) بهره میبرد و به دلیلهای سرنگونی هخامنشیان میپردازد و نمونههایی از سنجش میان آغاز و پایان دوره هخامنشی را نشان میدهد. جمله پایانی این کتاب گفتاوردی از گزنفون در همین باره است:
«فرماندهان امروز دل خوش دارند که افراد تعلیمات ندیده آنان مانند افراد تعلیمات دیده خدمت کنند. در صورتی که هیچ یک از آنان بدون کمک یونانیان نمیتوانند به میدان جنگ بروند. ایرانیان امروز در دیانت و در وظیفه شناسی نسبت به ملت خود و حقگذاری درباره دیگران و دلاوری در نبرد کمتر از نیاکان خود هستند. هرگاه کسی در این گفته من تردید نماید بهتر است خودش اعمال آنان را بیازماید.»
از اینکه بگذریم شخصیت پردازی نویسنده از کورش نغز و خواندنی است و گویا او از نوشته های کهن یونانیان درباره پرورش کودکان پارسیان بهره ها برده است. کمبوجیه پدر کورش در این داستان شاه بزرگی نیست. وی باجگذار ایشتوویگو-یا آنچنان که در کتاب آمده ازدهاک-واپسین شاه ماد است. مادر کورش در این داستان بر سر زا می میرد و ماندانا یا ماندانه نه دختر ایشتوویگو و همسر کمبوجیه که همسر شاه ماد و دختر پادشاه بابل است. وی کورش را پشتیبانی می کند و او را چون پسر خود می داند. این یکی از چند نمونه ای است که نویسنده گویا برای خواندنی تر شدن داستانش به تاریخ پشت می کند و به تخیل خود می پردازد. کورش ِ داستان به ویژه در جوانی زودخشماست و از روزگار کودکی گاه از برای این ویژگی بد کسانی را ناکار میکند. یا گاه کسانی را برهنه در قفس شیران درنده میاندازد. راهنمای او بیشتر فرهوشی اوست. او چندان حوصله کشورداری ندارد و انگیزانندگان او برای کامیابیهایش به جز فرهوشیش ،مادرخواندهاش ماندانه،پیشکارش،همسرش کاساندان و وزیر پادشاه ماد هارپاک یا به گفته کتاب هارپیگ است. این هارپاک هم نا آنچنان که تاریخ میگوید مادی،بلکه ارمنیاست و پسرش نیز نه به دستور ایشتوویگو بلکه از برای زرپرستی خودش به دست سکاها کشته میشود
در این داستان زرتشت همزمان با کورش میزید اگرچه این دو هرگز همدیگر را نمی بینند. نویسنده میکوش تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد. نویسنده می کوشد تا تاریخ را با اسطوره پیوند دهد،از این رو گشتاسپ استورهای و پُشتیبان زرتشت عموزاده کورش و پدر داریوش بزرگ میشود. نویسنده همچنین میکوشد که مرگ کورش در نبرد با مسسگاها یا ماساژتها را با تاراج گور پادشاه سکایی به دست کورش در سالهای جوانی وی -که این هم البته چیزی جز داستانپردازی نویسنده نیست-پیوند دهد
هارولد لمب گاه در لابهلای داستان به بررسی ریزنگرانهای از زندگی مردمان زیر فرمان و یا همسایه هخامنشیان میپردازد و آگاهیهای سودمندی را در دسترس خواننده میگذارد. ولی گاه پَرشها،گُسلها و نقطههای تاری در داستان دیده میشود که دانسته نیست باید آن را برگردن نویسنده انداخت یا ترجمهگر. برای نمونه ابرداد پهلوان مادی روزی به گناه وفاداری به ایشتوویگو به قفس جانوران درنده انداختهمیشود و لی چند سال پس از آن او را زنده میبینیم که در جایی دیگر به جنگ با کورش میپردازد و کشته میشود. همچنین دلبر او پانتهآ- یا به گفته متن کتاب پانتیا- در کنار پیکر بیجان شوهر جان خود را میگیرد که هم خودکُشیاش به گونهای گُنگ نشان داده میشود و هم اینکه از پرداختن به مهرورزی این دو دلداده-که میتوانست این داستان را خواندنیتر کند- خودداری شدهاست
در پایان بخش ششم میبینیم که مغی سالخورده که از دوره جوانی کورش در داستان دیده میشود و رواجدهنده کیش زرتشت است بیانکه چشمداشتی داشته باشد از آرامگاه کورش پاسداری میکند و در پایین آن باغچهای را میپروراند و برای کسانی که توان خواندن سنگنبشته آرامگاه او را ندارند آن را چنین میخواند:
«ای شخص،هر که هستی،بدان این کورش بنیادگذار شاهنشاهی ایران و فرمانروای جهاناست. این یادگاه او را با حسودی منگر.»
در بخش هفتم دیگر داستانی در کار نیست و نویسنده به راستینگیها میپردازد
هارولد لمب به سرنوشت شاهنشاهی پس از مرگ کورش میپردازد و در این راه از نویسندگان و تاریخدانانی چند گواهی میآورد. او کورش را میستاید او کورش را میستاید و از کمبوجیه در برابر خردههایی که بر او گرفتهشدهاست پدافند میکند. داریوش را کاملکننده آنچه کورش آغاز نمود میداند. وی پیدایش کورش را آغاز دورهای به نام دوره آریاییان میداند که با شکوفایی ایرانیان و یونانیان همراه است و گُشایش بابل به دست کورش را پایان روزگار چیرگی سامیان میخواند. به کوتاهی به دین هخامنشیان میپردازد. چگونگی توانایی ناگهانی ایرانیان را در کشورگشایی بررسی میکند. آنگاه به برخورد ایران و یونان میرسد همچون بسیاری از نویسندگان باخترزمین انصاف را در داوری فراموش نمیکند و با دیدی روشن به آن رخداد مینگرد. در این راه به شیوه آموزش تاریخ در سرزمینهای باختری خرده میگیرد و بر دروغهای تاریخی همچون آن چیزی که چندی پیش در فیلم فانتزی سیصد بدان پرداختهشد انگشت میگذارد و با اندوه یادآور میشود که گویا باید سالها بگذرد تا فرنگیان به درودن آنچه به خوردشان دادهاند باور یابند. او گَرد ناراستیهای تاریخی را از چهره خشایارشا میزداید و خوی نیک او را میستاید و یادآور میشود که دولت هخامنشی استوار به کوشش روستاییانش بود و نه چون یونانیان پایدار به رنج بردگان. هارولد لمب به همریشگی ایرانیان با دیگر ملتهای اروپایی انگشت میگذارد و خدمت ایشان را به شکوفایی تمدن جهانی یادآور میشود و از یافتههای گیتاشناسانه آنان تا آموزش پزشکی و هنر هخامنشی و اثرگذاری آن بر جهان باختر یاد میکند. او اسکندر را پیرو کورش و دیگر شاهان هخامنشی میداند. در پایان از گزنفون و دو کتابش بازگشت یا آنابازیس و پرورش کورش (Cyropeaedia) بهره میبرد و به دلیلهای سرنگونی هخامنشیان میپردازد و نمونههایی از سنجش میان آغاز و پایان دوره هخامنشی را نشان میدهد. جمله پایانی این کتاب گفتاوردی از گزنفون در همین باره است:
«فرماندهان امروز دل خوش دارند که افراد تعلیمات ندیده آنان مانند افراد تعلیمات دیده خدمت کنند. در صورتی که هیچ یک از آنان بدون کمک یونانیان نمیتوانند به میدان جنگ بروند. ایرانیان امروز در دیانت و در وظیفه شناسی نسبت به ملت خود و حقگذاری درباره دیگران و دلاوری در نبرد کمتر از نیاکان خود هستند. هرگاه کسی در این گفته من تردید نماید بهتر است خودش اعمال آنان را بیازماید.»
۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه
نگاهی به رمانی تاریخی-بخش یکم
شناسنامه کتاب:
کوروش کبیر-نوشته هارولد آلبرت لَمب-برگردان صادق رضازاده شفق(زندگی۱۲۷۴-۱۳۵۰ خورشیدی)-ISBN 964-6760-74-0
نشر بهافرین-چاپ یکم-۱۳۸۵
نام کتاب به زبان انگلیسی:Cyrus the Great
تاریخ نگارش کتاب به زبان انکلیسی:۱۹۶۰ زایشی
نسکی که در بالا شناسنامهاش یادشده نه یک زندگی نامه تاریخی،که داستانیاست تاریخی که با بهرهگیری از رخداد زندگی بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی نگاشتهشدهاست. نویسنده کتاب هارولد لمب خود چندی در میهن ما زیسته و در کنار یادمانهای تاریخی ما گشته و به پدیدآورندگان آنها اندیشیدهاست. پیداست که او درباره ملتهای باستانی آگاهیهای سودمندی داشته و به پیشینه ایران به دیدهای دوستانه نگریستهاست. نامبرده نسک داستانی کوروش کبیر را در ۱۹۶۰ ترسایی نگاشتهاست. در آن زمان که دلهایی در ایران آرزوی باززایی ایرانشهری دوباره را داشت و کورش میرفت تا دوباره پدر ملت ایران خواندهشود. نزدیک به یک سال پس از آن -در ۱۳۴۰خورشیدی-رضازاده شفق این نسک را به زبان ما برگردان نمود.
ولی درباره نسک؛آنچه بیش از همه خواننده را میآزارد ویرایش بسیار بد متن کتاب است. لغزشهای نوشتاری،پس و پیش شدن واجها و نادرستنویسی واژگان در جایجای کتاب رخمینماید. با نگرش به برگردان دُرُشت و سنگین رضازاده شفق و انبوهی از واژگان عربی دور از ذهن و کم کاربرد در زبان فارسی-شیوه فضلفروشانه و نکوهیده بسیاری از نویسندگان دیروز و امروز ما-خواندن این رمان تاریخی و فهم همه جملههای آن برای هرکسی ساده نیست. ولی با این همه کتاب از داشتن غلطنامهای که کار خوانندگان را آسان کند بیبهره است. ویراستار این کتاب مجید عبداللهی است.
طرح روی پوشینه (=جلد) کتاب نیز چندان درخور درونمایه آن نیست. نمایی بازسازی شده از شهر پارسه یا آنچنان که بیشتر خوانده میشود تخت جمشید که این نما هم به دید من چندان هنرمندانه نمی باشد. در گوشه راست پایین پوشینه عکسی از آرامگاه کورش بزرگ گذارده شده که همخوانی چندانی با زمینه یاد شده ندارد،در گوشه چپ بالا نیز بر زمینه آسمان پارسه نگارهای از زرتشت در کادری گِرد دیدهمیشود که اگر کسی نداند این نگاره از کیست شاید بپندارد که چهره کورش است و من درنیافتم که به راستی چهره زرتشت چه جایی بر رویه پوشینه رمان کوروش کبیر دارد؟
کناره بالایی پشت و روی پوشینه با نماد فروهر آراسته شدهاست و کناره پایینی آن نیز همچنین سنگتراشه نامی داریوش دربرخوردش با شورشیان دیدهمیشود. پشت پوشینه هم بازسازی پاسارگاد دیده میشود که هالهای از نگاره کورش بزرگ را پوشش جنگی به گونهای تازهکارانه برآرامگاهش انداختهاند. در بالای پشت پوشینه هم واژه کورش کبیر را با بهرهگیری از Word Art و به گونه فینگلیش نوشتهاند. روی هم رفته به دید من طرح پشت و روی پوشینه به دور از هر آفرینندگی و بسی سبُک است.

در میانه کتاب هم نگارههایی از آرامگاه کورش بزرگ،تخت جمشید و همچنین نمای بازسازیشده آن،نگاره نامی مرد بالدار،سنگنبشته داریوش و نقشه گستره شاهنشاهی هخامنشی دیدهمیشود. در شماری از این نگارههای نشانی اینترنتی یک تارنگار دیدهمیشود. به دیگر سخن چنین پیداست که این نگارهها را از آن تارنگار گرفتهاند و در کتاب نشاندهاند. جدا از زیر پا گذاردن داستان حق پخش-که در کشور ما کمتر کسی حتا آن را میشناسد چه برسد که بدان ارجی نهد- نداشتن نگارههای کارآ و نیازا برای یک نشر شناخته شده و دستآویختنش به یک تارنگار اُفت بسیار دارد. بماند که این نگارهها نیز نه چندان پیوندی به متن دارند و نه چندان چنگی به دل میزنند. نغز اینکه یکی از این نگارهها همانیاست که در پشت پوشینه آمده و ما هم از آن سخنگفتیم و از دست روزگار نام آن تارگار نیز در همانجا هم پیداست. در پایین نقشهای که در کنار نگارهها در میانه کتاب دیده میشود نوشتهای به چشم میخورد:«امپراطوری ایران در زمان کوروش» و این خود گاف بزرگیاست،چه که همانگونه که در متن این کتاب نیز از آن سخن راندهشده مصر در زمان فرزند کورش کمبوجیه به ایران پیوست،ولی در این نقشه مصر را نیز بخشی از ایران زمان کورش نشاندادهاند.
از نما که بگذریم به درونمایه میرسیم که نزد بیشتر کسان برتر از نماست
...
کوروش کبیر-نوشته هارولد آلبرت لَمب-برگردان صادق رضازاده شفق(زندگی۱۲۷۴-۱۳۵۰ خورشیدی)-ISBN 964-6760-74-0
نشر بهافرین-چاپ یکم-۱۳۸۵
نام کتاب به زبان انگلیسی:Cyrus the Great
تاریخ نگارش کتاب به زبان انکلیسی:۱۹۶۰ زایشی
نسکی که در بالا شناسنامهاش یادشده نه یک زندگی نامه تاریخی،که داستانیاست تاریخی که با بهرهگیری از رخداد زندگی بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی نگاشتهشدهاست. نویسنده کتاب هارولد لمب خود چندی در میهن ما زیسته و در کنار یادمانهای تاریخی ما گشته و به پدیدآورندگان آنها اندیشیدهاست. پیداست که او درباره ملتهای باستانی آگاهیهای سودمندی داشته و به پیشینه ایران به دیدهای دوستانه نگریستهاست. نامبرده نسک داستانی کوروش کبیر را در ۱۹۶۰ ترسایی نگاشتهاست. در آن زمان که دلهایی در ایران آرزوی باززایی ایرانشهری دوباره را داشت و کورش میرفت تا دوباره پدر ملت ایران خواندهشود. نزدیک به یک سال پس از آن -در ۱۳۴۰خورشیدی-رضازاده شفق این نسک را به زبان ما برگردان نمود.
ولی درباره نسک؛آنچه بیش از همه خواننده را میآزارد ویرایش بسیار بد متن کتاب است. لغزشهای نوشتاری،پس و پیش شدن واجها و نادرستنویسی واژگان در جایجای کتاب رخمینماید. با نگرش به برگردان دُرُشت و سنگین رضازاده شفق و انبوهی از واژگان عربی دور از ذهن و کم کاربرد در زبان فارسی-شیوه فضلفروشانه و نکوهیده بسیاری از نویسندگان دیروز و امروز ما-خواندن این رمان تاریخی و فهم همه جملههای آن برای هرکسی ساده نیست. ولی با این همه کتاب از داشتن غلطنامهای که کار خوانندگان را آسان کند بیبهره است. ویراستار این کتاب مجید عبداللهی است.
طرح روی پوشینه (=جلد) کتاب نیز چندان درخور درونمایه آن نیست. نمایی بازسازی شده از شهر پارسه یا آنچنان که بیشتر خوانده میشود تخت جمشید که این نما هم به دید من چندان هنرمندانه نمی باشد. در گوشه راست پایین پوشینه عکسی از آرامگاه کورش بزرگ گذارده شده که همخوانی چندانی با زمینه یاد شده ندارد،در گوشه چپ بالا نیز بر زمینه آسمان پارسه نگارهای از زرتشت در کادری گِرد دیدهمیشود که اگر کسی نداند این نگاره از کیست شاید بپندارد که چهره کورش است و من درنیافتم که به راستی چهره زرتشت چه جایی بر رویه پوشینه رمان کوروش کبیر دارد؟
کناره بالایی پشت و روی پوشینه با نماد فروهر آراسته شدهاست و کناره پایینی آن نیز همچنین سنگتراشه نامی داریوش دربرخوردش با شورشیان دیدهمیشود. پشت پوشینه هم بازسازی پاسارگاد دیده میشود که هالهای از نگاره کورش بزرگ را پوشش جنگی به گونهای تازهکارانه برآرامگاهش انداختهاند. در بالای پشت پوشینه هم واژه کورش کبیر را با بهرهگیری از Word Art و به گونه فینگلیش نوشتهاند. روی هم رفته به دید من طرح پشت و روی پوشینه به دور از هر آفرینندگی و بسی سبُک است.
در میانه کتاب هم نگارههایی از آرامگاه کورش بزرگ،تخت جمشید و همچنین نمای بازسازیشده آن،نگاره نامی مرد بالدار،سنگنبشته داریوش و نقشه گستره شاهنشاهی هخامنشی دیدهمیشود. در شماری از این نگارههای نشانی اینترنتی یک تارنگار دیدهمیشود. به دیگر سخن چنین پیداست که این نگارهها را از آن تارنگار گرفتهاند و در کتاب نشاندهاند. جدا از زیر پا گذاردن داستان حق پخش-که در کشور ما کمتر کسی حتا آن را میشناسد چه برسد که بدان ارجی نهد- نداشتن نگارههای کارآ و نیازا برای یک نشر شناخته شده و دستآویختنش به یک تارنگار اُفت بسیار دارد. بماند که این نگارهها نیز نه چندان پیوندی به متن دارند و نه چندان چنگی به دل میزنند. نغز اینکه یکی از این نگارهها همانیاست که در پشت پوشینه آمده و ما هم از آن سخنگفتیم و از دست روزگار نام آن تارگار نیز در همانجا هم پیداست. در پایین نقشهای که در کنار نگارهها در میانه کتاب دیده میشود نوشتهای به چشم میخورد:«امپراطوری ایران در زمان کوروش» و این خود گاف بزرگیاست،چه که همانگونه که در متن این کتاب نیز از آن سخن راندهشده مصر در زمان فرزند کورش کمبوجیه به ایران پیوست،ولی در این نقشه مصر را نیز بخشی از ایران زمان کورش نشاندادهاند.
از نما که بگذریم به درونمایه میرسیم که نزد بیشتر کسان برتر از نماست
...
اشتراک در:
پستها (Atom)