‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار!

به فراخور فرارسیدن نوروزی دوباره در سرای کهن ما گفتم چامه‌ای دل‌کش از سروده‌های زنده‌یاد فریدون مشیری - که به گونه‌ای وصف حال امروز ملت ایران نیز هست -را به خوانندگان گرامی پیشکش کنم. امیدوارم سال پیش رو سال با جام‌های پر می و دل‌های شاد باشد.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگ‌های سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم‌نرمک می‌رسد اينک بهار
خوش به حالِ روزگار …
خوش به حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می‌خندد به ناز
خوش به حالِ جام لبريز از شراب
خوش به حالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهٔ رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهٔ رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی‌است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهٔ غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ …

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سخنی دربارهٔ شیروخورشید

پیرامون شیروخورشید بسیار گفته و نوشته شده‌است، به ویژه دربارهٔ تبار ایرانی یا انیرانی‌ یا شکل ظاهرش. بدین جستارها در این نوشتار کمتر خواهم پرداخت و می‌کوشم تا از زاویه‌ای دیگر ارزش آن را نشان دهم.
نخست دربارهٔ تبارش، اندیشمندانی چون مینوی و تقی‌زاده بر انیرانی بودنش پای فشرده‌اند. ولی آیا شیر خورشید نشانی بیگانه است؟ هم شیر و هم خورشید در میان بسیاری ملت‌ها از دیرباز جنبه‌های نمادین قدسی داشته‌اند. خورشید آن گوی گدازان در آسمان آبی که گیاهان سر به سویش برمی‌افرازند نزد بسیاری از باستانیان جایگاهی یزدانی داشته‌است. نزد ایرانیان نیز خورشید ارجمند بوده است، برای نمونه این سرودهٔ فردوسی را بنگرید که در آن مایهٔ سوگند یکی هم خورشید است:
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه

و همچنین خورشید نمادی برای دلبر و فرمانروا هم گشت که از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.
همچنین جانوران نیز از دیرباز الهام بخش یا ایزد بسیاری از مردمان باستان بوده‌اند. برای نمونه ایرانیان گراز را نماد ایزد ورثرغنه یا بهرام می‌دانستند، جانوری که امروزه هم در بیشه‌های ایران دیده می‌شود و امروزه به نماد پلیدی در چشم و مغز مسلمانان بدل گشته‌است زمانی نماد دلیری و جنگاوری بوده‌است و زیبندهٔ نام شهری چون برازجان (جایگاه گراز) و کسانی چون شهربراز (گراز کشور) و به احتمال ارداویراز. بگذریم؛ شیر هم که تا زمانی نه چندان دور از ما در بیشه‌های ایران دیده می‌شد از نمادهای کهن دلبستهق آریاییان بوده‌است. در قالی کهن پازیریک نقش شیر دیده‌می‌شود. در میان مهرپرستان شیر یکی از درجه‌های بالا و کمتردست‌یافتنی این آیین بوده‌است. در سنگتراشه‌های ایرانی شیر بسیار دیده می‌شود. گذاشتن شیر سنگی بر روی گور هنوز هم در نزد برخی از بختیاریان زنده‌است. همچنین با فردوسی به درفش شیرپیکر ایرانیان اشاره‌ها دارد:« نشان سپهدار ایران بنفش / بر آن باره زد شیرپیکر درفش»
اگرچه نمادهایی وابسته به میانرودان و نیز ایران باستان یافت شده‌است که شیر و خورشید را همزمان در نگاره‌ای نشان داده‌است، ولی پیوند میان شیر و خورشید بدین گونه که هست ریشه در اخترشناسی کهن دارد و آن چنان بوده‌است که هر برجی را ستاره‌ای در آسمان بود و ستارهٔ برج اسد نیز خورشید، چنانکه خواجه نصیر توسی می‌گوید:
زهره را خانه ثور و هم میزان / شمس را شیر و ماه را سرطان

نتیجه گرفته‌اند که چون خاستگاه ستاره‌شناسی باستان سمور بوده‌است پس این نشان انیرانی‌است. می‌توان چنین پاسخ داد که خود ایرانیان از مردمانی بودند که میراث‌دار تمدن از میان‌رفتهٔ سومری گشتند، وانگهی هیچ ملتی را نمی‌توان به طور مستقیم مالک ستاره‌شناسی در عهد باستان دانست. دیگر آنکه آمیزهٔ شیر و خورشید را می‌دانیم که از زمان چیرگی ترکان بر ایران بر سکه‌ها و درفش‌ها نقش بربست. از اینجا هم نتیجهٔ خاصی نمی‌توان گرفت، ترکان فرهنگ و تمدن ایرانی را پذیرفته‌بودند، اخترشناسی و منطقة‌البروج هم به همین سان. دو دیگر آنکه شیر مورد علاقهٔ بسیاری از مردمان بوده‌است. مغول‌ها هم از نقش شیر و خورشید بر نشان‌هایشان گویا استفاده می‌کرده‌اند.
باری به دید من شیروخورشید نشانی‌است که با گذشت زمان و با توجه به روحیهٔ ایرانی ساخته و پرداخته شده و اینگونه به ما رسیده‌است. اگر از آیین‌های دیگر ملت‌های سامی و ترک و تاتار هم اثری در آن باشد به دید من بیشتر اثر ایرانی بر آنهاست تا اثر آنها بر فرهنگی کهنتر و تمدنی ریشه‌دارتر. برای نمونه دُم Sمانند شیر را در این نشان نگاه کنید، به دنب پیکره‌های مردم‌سار شیرتن می‌ماند.
دیگران دربارهٔ این نشان بسیار گفته‌اند. من ولی جز همهٔ آنچه که گفتم بر این باورم شیروخورشید نسبت به انبوه نشان‌های دیگر ایرانی یک ارزش ویژه دارد و آن همانا برگزیده شدنش از سوی نمایندگان برگزیدهٔ ملت ایران است. تنها زمانی که نمایندگان راستین ایرانیان با پیروزی در برپایی مشروطه در نشستی نشانی را در جایگاه نشان ملی خویش پذیرفتند، چه این نشان ایرانی باشد یا یهودی یا مغولی به دید من ارج آن بیش از آنچه به تبارش بازگردد به وجاهت قانونیش بازمی‌گردد.

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

تبار آزادگان و اندیشهٔ بندگان

سال‌هاست که سامانهٔ ارباب-رعیتی برافتاده‌است، برده‌داری -دست کم در بعد قانونیش- از میان رفته‌است. ولی گویا هنوز جاپای آن روزگار تاریک و تلخ از گفتار و نوشتار ما ایرانیان نیفتاده‌است. انبوهی واژگان شرمبار هنوز از زبان ما پاکسازی نشده‌اند. نمونه‌اش همین واژهٔ زشت و شوم بنده. این واژه که ریشهٔ پهلوی بندگ دارد اشاره به بردگی از راه به اسارت افتادن داشته‌است. در روزگار اسلامی که برده‌فروشی بازرگانی پرسودی بود بندگان رسته‌ای از جامعه گشتند که چون کالا خرید و فروش می‌شدند و شاید حقوقشان اندکی از دیگر جانداران چون چهارپایان بیشتر بود. ولی خوب کالایی بودند بی‌چاره و ناگزیر به انجام خدمت برای برده‌دار. بگذریم، این داستان را همه می‌دانند و کلبهٔ عمو تام هم داستان شناخته شده‌ای‌است. ولی نمی‌دانم در این روزگار که دیگر برده‌ای خرید و فروش نمی‌شود چه چیزی برخی هم‌میهنان آزاده‌تبار ما را بدین واداشته تا در گفت و نوشت خود را تا مرز بندگی فروکشند.

پاسخی که شاید برخی دوستان دهند این است که نه خوب برداشت گوینده شنونده از چنین واژه‌ای این نیست که طرف به راستی برده است یا خود را بردهٔ آن کس می‌داند و...بله من هم می‌دانم که این تعارفی لوس بیش نیست. ولی چه تعارفی؟ تعارفی که در آن فرد برای نشان دادن دوستی خود را تا مرز بندگی فرد روبه‌رو به پایین می‌کشد و از شخصیت خود می‌کاهد. غافل از آنکه دوستی در برابری معنا می‌یابد و نه در تفاوت حقوق. حالا من انسان بیایم خودم را در حد یک کالای قابل خرید و فروش پایین بیاورم تا ارادتم به طرف مقابل را برسانم!؟ چگونه خردی در آن نهفته است من نمی‌دانم. از آنجایی که می‌دانم چنین شیوهٔ نگارشی خودخواردارانه‌ای بیشتر کورکورانه است تا خودخواسته و اندیشیده بیش از این وارد جزئیات داستان نمی‌شوم. همین اندازه بگویم که دوستان دست نگه‌دارید که این نه فروتنی است، پست انگاری خود است.

بنده‌ای نمونه‌ای از خروار این واژگان نکوهیدهٔ شرمبار بار است. در پس و پیش همین واژه چه‌ها که نمی‌آورند چون: بندهٔ حقیر سراپا تقصیر! یا دستینه‌هایی چون الاحقر! و واژگانی به همین پایه زشت و زننده. فرزندان آزادگان اگر امروز در اندیشهٔ دستیابی به حقوق راستین شهروندی خویشند بهتر آن‌است که نخست این اندیشه و گفتار بندگی و خودکوچک‌بینی را به دور بیندازند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروز جمشیدی

باز هم نوروزی دیگر در راه است. از این آیین کهن بسیار سخن‌ها گفته‌ و نوشته‌اند. با این که من همهٔ آیین‌های جهان را نمی‌شناسم و از آن دسته‌ای هم که می‌شناسم جز اندکی نمی‌دانم، ولی گمان نمی‌کنم هیچ آیینی از دید دیرینگی، استواری و گستردگی در سراسر جهان به پای نوروز جمشیدی برسد. پنداری همهٔ شکیب و پایداری برای ایرانی ماندن در این آیین تبلور یافته‌است. سر فرود آوردن دولت ترکیه در برابر نوروز- و آن هم ترکیه‌ای که سالیان دراز جلوی برگذاری این جشن را از سوی کردان ایرانی‌نژاد آن سامان می‌گرفت- نشانی از زورمندی و توانایی این جشن کهن است. و نیز دیدیم که آن روزی که حباب سرخ شوروی ترکید، دوردست‌ترین سرزمین‌هایی که زمانی آشیان ایرانیان بودند به چه شگفتی به دامان نوروز بازگشتند. گو که ققنوس نوروز با گذشت سده‌ها و هزاره‌ها از خاکستر خود بازآفریده شده‌است. آیینی که نوید آمدن بهار می‌دهد و امید نوشدنی دوباره برای جهان، نوزایی‌ای تراویده از اندیشه‌های ایرانی و بازسازی‌ای از فرشکرد آرمانی.

برگذاری دوبارهٔ نوروز به بستر باستانی‌اش فرخنده خبری‌است. ولی در پی آن کسانی کوشیده‌اند تا آن را انیرانی بخوانند تا شاید آن بتوانند آن را از آن خود بشناسانند تا از پسش کمبودهای فرهنگی خویش را پوشش دهند. این گروه دروغ‌پرداز را پاسخی نشاید چرا که سخنانشان ارج دانشیک ندارد و یاوه‌های پوچی بیش نیست. ولی گروهی از پژوهشگران با استدلال‌هایی دانشی داشتن تبار ایرانی را برای این جشن زیر شوال برده‌اند. چهرهٔ برجستهٔ این گروه زنده‌یاد مهرداد بهار پژوهشگر ارزندهٔ ایرانی‌است. بهار همانگونه که گفته شد نوروز را دارای اصلی ناایرانی دانسته و خاستگاه آن را از آن همسایگان میانرودانی ایران می‌داند و احتمال می‌دهد که از فرهنگی بابلی به اندیشه ایرانی درون شده‌باشد. اگر احتمالی که آن استاد فرزانه داده‌است درست باشد هم، نوروز باز از پس هزاره‌ها و سده‌ها ایرانی مانده، رخت ایرانی پوشیده و با اندیشهٔ ایرانی جور درآمده است. بماند که من نوروز را برخاسته از اندیشهٔ ایرانی می‌بینم چه که آن آرمان کهن نوشدگی جهان در لابه‌لای تار و پود این آیین به خوبی آشکار است. انیرانی دانستن تبار این روز می‌تواند به چند عامل بازگردد، یکی داشتن همسان در میان مردمان بابلی و سومری؛ که خوب می‌توان گفت در میان همهٔ ملت‌ها کمابیش چنینی آیین‌هایی دیده می‌شود. دیگر اینکه نوروز را سراسر آیینی زرتشتی نمی‌دانند و بیشتر جنبهٔ ملی دارد. این هم به دید من چیز چندانی را نمی‌رساند، آیین نوروز برپایهٔ استوره‌های آریایی به روزگار پیش از زرتشت باز می‌گردد و اگرچه از سده جوانتر است ولی خوب پس از پیدایی مزدیسنی بیشتر مورد توجه توده‌های مردم بوده‌است دینیاران. سه دیگر آنکه پیدایش نوروز را وابسته به شناخت زیج و گاشماری دانسته‌اند و این دانش‌ها را هم به احتمال ملت آریایی از همسایگان غربی‌اش وام گرفته‌است. درست است آشکاری زمان دقیق نوروز به پس از پیدایش گاشماری باز می‌گردد، ولی فهم رسیدن بهار که دیگر نیازی به دانش تقویم ندارد.

به هر روی نوروز را سده‌هاست که ایرانی‌است. گویی ایرانی‌گری و نوروز روحی یکه دارند. در سرزمین‌هایی که مردمانش دیگر ایرانی را نمی‌شناسند این نوروز همچنان پابرجاست. نوروز دیگر آیینی جهانی‌است، پیشکشی از فرهنگ ایرانی به جامعهٔ جهانی. آیینی است که دشمنان را به زانو در آورده‌است و بیگانگان را به احترام واداشته. نوروزی خوش و سال نوی فرخنده را برای همهٔ جهان آرزومندم؛ و برای ایرانیان نیز اندکی هوای آزاد

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

والنتاین ایرانی

نمی‌دانم تاکنون چندبار گفته‌ام که سرزمین ما پل میان خاور و باختر جهان کهن بوده‌است؟ و در پی‌اش باز داد سخن داده‌ام که مردمان بسیاری کوچان از این سر بدان سر جهان از ایران گذشته‌اند. در میان راه چیزکی گذارده و توشه‌ای برداشته‌اند که همان تبادل فرهنگی می‌نامندش. این به کنار، به فراخور روزگار و نوی یا کهنگی باورها و نیازهای زمان در اندیشه یا فرهنگ کمبود یا فزونی دیه شده و می‌شود. فزونی بی‌هوده را که البته می‌زدایند تا کوله‌بار فرهنگی باری را که نیازی بدان نیست بر دوش مکشد. مانند کنار نهادن برخی ایزدان ایرانی-آریایی در گذشته. ولی کاستی را چه؟ یا می‌سازندش و یا به وام از دیگران می‌ستانند که در تاریخ دومی بیشتر به کنش در آمده‌است تا نخستین.
از این زمینه‌چینی که بگذریم به جستار اصلی خودمان می‌رسیم. ما در گذشته جشن‌های بسیاری داشته‌ایم که با گذشت زمان و بیشتر زیر فشار نیروهای ویرانگر بیگانه به فراموشی سپرده‌شده‌اند و از میان آنها تنها جشن‌هایی همچون نوروز و چهارشنبه‌سوری پایدار مانده‌اند. و گروهی دیگر نیز شوربختانه به جشن‌های کم‌اهمیتی بدل شده‌اند که یک سوی میدان نبرد نبرد فرهنگی در زدودن یکسرهٔ آنهاست و سوی دیگر این آوردگاه در کوشش برای دگرباره استوار ساختن آنهایند. از اینکه بگذریم برخی از آیین‌های به کار برده شده در ایران امروز وام گرفته شده از بیگانگانند، برخی را ملت پیروز به هر ابزاری -که بماند- برای ما جا انداخت که جشن‌های دینی می‌باشند و پاره‌ای جایگزین جشن‌های دینی ایرانی بوده‌اند و گروهی واکنشی در برابر دین تازه و رهبرانش(مانند عمرکشان) و مانند آن.

برخی از جشن‌های وام‌گرفته شده از بیگانگان ولی به درونشد یک دین بیگانه به ایران یا فشار مستقیمی از آن دست که یاد کردیم بستگی ندارد. درونشد چنین آیین‌هایی به دید من دو دلیل استوار و یک دلیل جانبی دارند. آن دو دلیل یکی نیاز است و دومی دیگرشیفتگی(که جذابیت آن آیین را می‌رساند) . دلیل جانبی‌اش هم البته تبلیغات است. یکی از این آیین‌های گرفته‌شده از بیگانگان والنتاین‌است، روز دلدادگان. رخنهٔ این آیین به ایران از کشورهای اروپایی و نیز آمریکا بوده‌است. در سال‌های نزدیک به ما گرایش به این جشن در جامعهٔ ایرانی ایرانی روند روزافزونی داشته‌است. ولی برخورد جامعهٔ ایرانی با چنین جشنی چه بوده‌است؟ گروهی کشویدند تا پیوندی میان والنتینوس(کسی که این روز به نام او خوانده می‌شود) و واله و والگی بیابند تا بدینگونه بدان رنگ ایرانی بزنند. گروهی دیگر کوشیدند تا نیاز به چنین آیینی را با داشته‌های ملی پرکنند و بدین سان سپندارمذگان جانی دوباره گرفت. و دستهٔ سومی نیز پیداشدند که آمیزه‌ای از این دو را پیش گرفتند که آری این جشن در اصل جشن والگان بوده‌است و همان جشن سپندارمذگان می‌باشد که اروپاییان به اشتباه در روز دیگری برگذار می‌کنندش! و از این سه گروه که بگذریم گروه‌های دیگری هم هستند، همانند آنانی که می‌گویند جشن دیگر چیست و توشهٔ آخرت و...بگذریم؛ من خودم در سال‌هایی که جوانتر از این که هستم بودم راه گروه دوم را پی‌گرفتم و چندی هم به پخش نامه‌هایی برای شناساندن ایرانیان سپندارمذگان را پرداختم. ولی از آنجایی که اندیشه را پایانی نیست و فکر مردمان با گذشت زمان دگرش‌یافتنی‌است و من خودم هم کوشیده‌ام که پرسمان‌های روز را به داوری خرد خود بنهم امروز اندیشه‌ای دیگر دارم.

به باور کنونی من آیین والنتاین نه به زور و داغ و درفش بیگانه که با خواست خود ایرانیان به جامعهٔ ایرانی راه یافته‌است. آری تبلیغات هم در این درونشد انباز بوده‌است ولی دلیل دیگر این پذیرش همانا نیاز بوده و هست. نیازی که از پس این سال‌های تاریک واپسین بیشتر رخ نموده‌است. برای کسانی که در سالیان دراز عمده رنگی را که دیده‌اند سیاه و خاکستری بوده‌است، رنگ صورتی و سرخ وه که چه چشم نوازند. نمی‌خواهم چندان به بحث‌های اعتقادی دامن زنم ولی خوب باید بگویم در جامعه‌ای که چندی نیستی در راه آماجی گُم افتخار شمرده می‌شود و یکدست‌سازی مردمان آن هم منطبق با قالبی خشک و دلگیر فریضه دانسته می‌شود، جایی که بایسته‌است که سیه‌روی باشی و خاکسار تا با زنجیر به بهشتت کشند، خوب شگفت نیست که مردمان این جامعه تشنهٔ اندکی شادی و دمی اندیشه به خویشتنند، خرده‌ای فردیت و جرعه‌ای عشق.
پذیرش این آیین از برای خلئی بوده‌است که سال‌ها ایرانیان را آزرده‌است. ولی سپندارمذگان؛ زنده‌یاد پ.رداوود سالیان دراز پیش پیشنهاد داد که این روز- که البته بر سر تطبیقش با تقویم کنونی هنوز اختلاف هست- به نام روز پرستار بزرگ داشته‌شود. این گزینش خردمندانه‌ای بود چه که اسپنته‌آرمیتی یا همان سپندارمذ- که نام کهنه‌تر اسفند یا اسپند می‌باشد- ایزد نگهبان زمین بود و گوهرهٔ زمین، و زمین هم زنی که گیا و زیا را در دامان خود نگاه اشت. پس گزینش نیکی برای روز پرستار بوده‌است. ولی آیا این روز می‌تواند روز عشق هم باشد؟ به دید من که از کوشندگان برای جایگزینی این جشن با سپندارمذگان بوده‌ام این کوشش‌ها هوده‌ای نداشته‌است جز آنکه سپندارمذگان را دوباره به ایرانیان شناساند، که البته نیکو میوه‌ای بوده‌است. ولی مردمان به درستی برداشت کرده‌اند که زن و زمین به جای خود و عشق و دلدادگی به جای خود. حساسیت‌های من و ما با توجه به آسیب‌های سامانمندی که فرهنگ ایرانی را آزارانده‌است و برنامهٔ پیروان امام محمد غزالی و دیگران درک‌پذیر است، ولی خوب شاید بد نباشد که از هر ریسمانی بیم گزیده شدن نداشته باشیم و اندکی ظرفیت‌های فرهنگی خودمان را بازتر بگذاریم. اگر ملت ما با والنتاین شادند، من نیز با شادی هر انسانی شادم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

آریایی‌گرایی/آریایی‌ستیزی- بخش پایانی

از این نغزتر نقش پیروان آیین بهایی در این جعلیات آریایی‌است! ولی نقش این باورمندان فلک‌زده در این میان چیست؟ گویا آن است که فلان خاورشناسی که زمانی پدرانش پیرو آیین یهود بوده‌اند در یک سخنرانی آزاراندن بهاییان را نکوهیده‌است. خوب البته جنس جور است، پدران آن دانشمند یهودی بوده‌اند(رهبران پشت پردهٔ استعامار!)، خود او خاورشناس بوده‌است(دانش من درآوردی جهودان برای فریب استعمارزدگان!) و ایشان در یک سخنرانی از زجری که بر پیروان بهایی‌گری می‌رود داد سخن داده‌است(پدافند از همدستان!). گمان نکنم نیاز به بازگویی باشد که بهایی‌گری روی هم رفته دینی سامی‌است و ایرانی بودن پیروانش به معنای ریشهٔ ایرانی اندیشهٔ بهایی نمی‌باشد.

یافته‌های نویسندگان ارجمند آریایی‌ستیز به همین چند نومنه پایان نمی‌یابد، ولی اگر بخواهم به همهٔ آنها اشاره کنم و پاسخی بنویسم باید کتابی بسیاربرگ بنگارم، پس به همین چند مورد نغزتر بسنده می‌کنم. ولی نتیجه‌ای که این نویسندگان گران‌ارج از این آسمان ریسمان‌بافی‌ها می‌گیرند این است که روزگاری ملتی به نام ملت مسلمان از این سو تا آن سوی جهان می‌زیسته‌اندو به خوشی و خرمی روزگار به سر می‌برده و سرشان به کار خودشان بوده‌است که ناگاه سر و کلهٔ مشتی استعمارگر فراماسونِ صهیونیستِ بهایی گبر (دربارهٔ نقش گبرکان! در استعمار ملت‌ مسلمان شاید در آینده به صورت مستقل چیزکی نوشتم) از راه می‌رسند و روی شانهٔ این ملت می‌زندد که بابا تو عربی، برادر جان تو ایرانی هستی، جانان تو ترکی و مسلمانان هم فریب دروغ‌های پیوندشکنانهٔ این جماعت را خورده و به یکباره به جان هم می‌افتند و...!!؟

نمی‌دانم آیا آن نویسندگان فرزانه تاریخ ایران پیش از استعمار را نخوانده‌اند یا خوانده ولی فراموش کرده‌اند، یا شاید به سودشان نبوده که به یاد بسپرند؟ چگونه‌است که فلان لغزش اطلاعاتی فلان کتاب کهن نه چندان معتبر را که ایرانیان را از نژاد سامی انگاشته‌است به یاد دارند ولی فراموش کرده‌اند یا نخواسته‌اند به یاد بسپارند که تفاخر به نیاکان در نزد ایرانیان نه ریشه در استعمار که به تاریخ فراموش‌ناشدنی‌شان دارد. آیا آن چامهٔ اسدی را که به گردن‌فرازی عج بر عرب دلالت می‌کند را نخوانده‌اند؟ آیا نامی از شعوبیه نشنیده‌اند؟ بشار پسر برد برایشان نامی گمنام است؟ نمی‌دانند که تا سال‌‌ها پس از چیرگی ترک و تازی بر ایران، ایرانیان از خسروان یاد می‌کردند و به اندوه و دریغ از آن شکوه گذشته یاد می‌کردند؟ یا این نویسندگان نمی‌دانند و یا من اثرپذیرفته از فراموش‌خانهٔ فراماسون‌ها و به شور سکه‌های زر فرزندان اسرائیل و افسون گبرکان بهایی زندیق کمونیست! کر و کور و بی‌اراده نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بپذیرم که بیرونی، فردوسی، ابن مقفع و بسیاری دیگر به پیروی از اربابان استعمارگر صهیونیست خود چنین دروغ‌هایی سر هم کرده‌اند و به خورد ما کژفهمان داده‌اند. و تاریخ راستین جهان بدین گونه بوده‌است که مشتی بربر وحشی بی‌تمدن و چنین و چنان به بیداد روزگار می‌گذرانده‌اند که ناگاه نوری از بیابان‌های بی‌آب و علف عربستان دمید و کران تا کران جهان را با پرتوش روشن نمود و از تابش آن نور ملتی آفریده شد به نام ملت مسلمان. و این ملت مسلمان سده‌ها زیست و از برکتش هم خود بالید و هم همسایگان نامسلمانش را شاد داشت. تا اینکه ناگاه حضرت ابلیس از زور رشک به پیکر یهودیت ظاهر شد، بر اروپاییان چیره گشت و خوان استعمار گسترد و ما را بدین گمراهی انداخت که امروز در این خیال خامیم که ایرانیانیم و نوادگان کورش و زرتشت‌ها...!؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

آریایی‌گرایی/آریایی ستیزی- بخش یکم

پژوهش بر روی زبان، فرهنگ و تاریخ مردمان هندواروپایی و میوهٔ به بار نشسته از آن پیشینهٔ چندان کهنی ندارد. این دانش‌ها - که از زیر شاخه‌های فراوانش می‌توان در دانش‌هایی چون ایران‌شناسی، هندشناسی، اسلاوشناسی، ژرمن‌شناسی،... و بررسی آیین‌هایی چون مزدیسنا و هندوگرایی و نیز ادبیات کهن سانسکریت، اوستایی، پهلوی و... میتوان نام برد- از پس برآمدن رنسانس در باختر زمین و گذار سوی نوگرایی و نیز آشنایی تازه با دیگر بخش‌های جهان رخ نمود و تا سدهٔ هژدهم میلادی در بستر کرانمندی اوفتاد و پژوهش‌های پیرامون این رشته همچنان به راه‌است.

در ایران، همزمان با روزگار بیداری ایرانیان، پدید آمدن روشنفکری ایرانی و کیستی‌کاوی پدرانمان، دانش‌های روز نیز مجالی برای درونشد به اندیشه‌های ایرانیان یافتند.پیروزی مشروطه و جستارهای وابسته بدان یک گردن فرازی‌ای را در ایرانیان پدید آورد که آمیزش با آن هویت یابی سبب بالیدن گروهی از اندیشمندان شد که به پشتوانهٔ بنمایه‌های خاوری و باختری و بهره‌گیری از ابزار دانشیک اروپاییان و در آغاز شناخت یگانی به نسبت نو برای ایرانیان به نام ملت به تعریف و مفهومی کم و بیش فراموش شده به نام ایرانی‌گری رسیدند. البته تعریفی که هنوز بر سر حدودش کلنجار است. شاخ و برگ‌های این داستان به کنار؛ نتیجه‌ای که از پژوهش‌های هندواروپایی به دست آمد نشان از آن داشت که مردمانی که در گسترهٔ میان سرزمین‌های هند تا اروپا می‌زیسته‌اند ریشه، تبار و خاستگاهی مشترک داشته‌اند. چون دستهٔ خاوری این مردمان که پیشینهٔ تمدنی دیرپایی هم داشته‌اند در روزگار باستان خود را آریایی خوانده‌اند در یک بازهٔ زمانی و پیش از برآمدن نازیسم به سراسر هندواروپاییان آریایی می‌گفتند.

بدینسان در زمانی نه چندان دور در اروپا تبی به نام شیفتگی جهان استوره‌ای آریایی پدید آمد. در همین گرماگرم‌ها هم بود که دانش مردم‌شناسی به پایه‌ای رسیده بود که بخش‌بندی نژادی برپایهٔ داستان‌های تورات را کناری نهاده بود و به تقسیم نژادها از روی استخوان‌بندی چهره و اندام انسان رسیده‌بود. از آمیزش این دو دانش و همنشینی‌اش با این راستی تاریخی که برجسته‌ترین تمدن‌های بشری نزد سپیدپوستان رخ نموده‌اند باوری پدید آمد به نام نژادگرایی یا راسیسم. نژادگرایان که خود را از تبار آریایی می‌دانستند سرمست از غروری نژادی خود را مبدا شهریگری دانستند و دیگر نژادها را سرچشمهٔ تباهی. این ایدئولوژی تازه نیاز به دشمنی هم داشت تا آماج تازش‌ها شود و همهٔ کاستی‌ها را بر گردن وی بیندازند. پس چه گروهی بهتر از ملت یهود؟ آوارگانی نگون‌بخت که از دیرباز از سرزمین پدران رانده شده و پراکنده در سرزمین‌های مسیحی و مسلمان دلیل هر مصیبتی شناخته می‌شدند و کیسه بکس عقده‌های درون‌خفته. به دیگر سخن نژادگرایان نفرت از یهود را از مسیحیت ستاندند. همین باور سهمناک بود که در آینده ابزار دست هیتلر و دولت ناسیونال سوسیالیستش شد که می‌دانم و می‌دانید. به هر روی اگرچه اگرچه دژخویی‌های دولت نازی نام آریایی را لکه‌دار ساخت و ذهن مردمان را از واقعیت تاریخ دور، ولی خوب جلو پژوهش‌های هندواروپایی را خوشبختانه نگرفت.

این کوتاه فشرده که نوشتم از تاریخچهٔ هندواروپایی شناسی بود. ولی در برابر آن جریان دیگری هم به ویژه در سال‌های گذشته برپا گشته‌است. لحن این دسته‌ها با هم یکسان نیست، گروهی دهان به دشنام و خوارداشت گشوده‌اند و دیگران متمدنانه بحث می‌کنند، ولی باور آنان کمابیش یکی‌است و آن هم اینکه هندواروپایی‌شناسی و دانش‌های پیرامونش سراسر دروغ‌است و ابزاری‌است ساخته‌شده برای پیشبرد سیاست‌های شوم فراماسونری، استعمارگران، صهیونیست‌ها، بهاییان، گبرها و ...من با کسانی که راه هرزه‌دری پیش گرفته‌اند و از سر بی‌سوادی راهزنی را راه ِ زنی خوانده‌اند و از اندیشهٔ تباهشان مایه‌ای شگفت بر آن افزوده‌اند تا مردی گرامی را زشتکار خوانند و کسانی از این دست ندارم و این چند خط هم در پاسخ به کسانی‌است که هم از ادب بهره‌ای دارند و هم دست کم محترمانه سخن می‌گویند.
یکی از مواردی که شم کارآگاهی توطئه پنداران آریایی‌گرایی را می‌جنباند این است که آنان زادهٔ کشورهایی استعمارگر بوده‌اند. درست است که این داشنمندان زادهٔ چنین کشورهایی بوده‌اند ولی این مانند این است که نگره‌های داروین، یافته‌های نیوتن، کوشش‌های گالیله و ده‌ها نمونهٔ دیگر از این دست را هم به این دلیل که آورندگانشان زادهٔ کشورهایی استعمارگر بوده‌اند توطئهٔ استعمار برای چیرگی بر کشورهای استعمارزده بدانیم و راهکارهایی برای به بردگی کشاندن بیشتر مردمان. نغزتر آنکه این گرامیان خود استعمار را هم اداره شده به دست سازمان‌های پنهان یهود پنداشته‌اند و البته چه استدلالی بهتر از آنکه پژوهشگرانی چون دارمستتر یهودی یا یهودی‌تبار بوده‌اند. حال آنکه آشکاراست که اروپاییان مسیحی برای سالیان دراز پیروان یهود را سخت آزارنده‌اند و آنگاه که پی‌ورزی مسیحی فروخسبید یهودستیزی نهادینه شده در اندیشهٔ اروپاییان این بار در نژادگرایی جلوه یافت و این نژادگرایی برپایهٔ پست انگاشتن نژاد سامی(که بهتر بود سرراست می‌گفتند یهودیان) و برترپنداری آریاییان(هندواروپاییان) استوار بود. این تئوری توطئهٔ پیچیده یه این می‌ماند که کسی بیاید و راهی برای آزار و شکنجهٔ بیشتر خود بیابد. یعنی یهودیان آمده‌آند و اندیشهٔ آریایی‌گرایی را جعل کرده‌اند تا در حقشان کشتارها و آزارهای بیشتری انجام گیرد. و حال پرسش به ذهن می‌آید که چرا چنین انسان‌های هوشمندی که با مجموعه‌ای از جعلیات خود دهه‌ها و سده‌ها مردمان بسیاری را سر کار گذاشته‌اندسبب‌ساز نگونبختی بیش از پیش همکیشان و ملت خود شده‌اند؟

دنباله دارد

سنگ گور جیمز دارمستتر ایران‌شناس نامی با عبارت پارسی شبی در میان و خدا مهربان

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

فرهنگ خوارداشت

من این نوشتار را که در خور این روزهای شاد سال نو هم نیست چند ماه پیش نگاشتم،ولی از آنجایی که شدنی‌است که دوباره چندی از تارنگارنویسی به دور بمانم اکنون آن را پخش می‌کنم

پارهٔ یکم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است! ولی کودک ریزه میزه‌ای که در کنار راهرو دراز دبستان ایستاده‌است از سرما نمی‌لرزد،او می‌ترسد! آنسوترک صدای شیون و جیغ کودکی که با گُوِش روستاییش خواهش می‌کند که از گناهش[!؟] بگذرند به دل‌ها خنج می‌زند. و در کنار این مویه های دل‌آزار بانگ هراس‌انگیز مدیر دبستان و خنده‌های اهریمنی معلم پرورشی بر آن جو هراسناک اثری صد چندان می‌گذارد. در دو سوی کودک و نیز روبه‌رویش رجی از کودکان گریان ایستاده‌اند،چشم به راه پادافره‌ خویش. گناهشان این است که برای آنکه زودتر از سرمای حیات دبستان رهاشوند با دویدن و بی‌نظم می‌خواستند خود را به کلاس نیمه‌گرمشان برسانند و اکنون باید سزای کار خود را با این شکنجه روانی و پیکری ببینند. صدای فرودآمدن تازیانه بر پیکر خُرد کودک دیگر به گوش نمی‌رسد و اکنون آنچه در فضا پخش‌است تنها مویه‌های دلگداز آن کودک‌است. معلم پرورشی کودک شکنجه‌دیده را روی زمین سرد می‌کشاند و با واژگانی چندش‌آور کودک را بیشتر خوار می‌نماید. ناظم به سویش می‌رود و کفش‌ها و جوراب‌های کودک را به نزدش می‌برد. معلم پرورشی کودک را رهامی‌کند ولی او از درد به خود می‌پیچد و توان پوشاندن پای دردناکش را ندارد. ناظم خم‌می‌شود و چون پدری مهربان جوراب را به پای کودک می‌کند،آنگاه به سراغ کفش می‌رود و دست نوازشی هم بر سرش می‌کشد.:«دیگه تموم شد،مرد که گریه نمی‌کنه!» خیسی زیر چشم ناظم دیده‌می‌شود. از دیگرسو معلم پرورشی با آن شکم گنده،موهای ژولیده و چرب،ریش ناترازبلند،دندان‌های منگک بسته و رخت چروکیده‌اش در میان کودکان قربانی دیگری را می‌جوید،گویی که به کُلهٔ مرغان می‌نگرد تا ببیند کدام را بهتر است سر ببرد و به سیخ بکشد! سرانجام کودکی لاغراندام و گندمگون را برمی‌گزیند و او را از میان رج کودکان بیرون می‌کشد:«نه آقا!تو رو خدا!غلط کردیم!» کشیده‌ای سنگین بر گونه‌اش فرودمی‌آید،کودک زمین می‌خورد،به پای مردک می‌افتد ولی سیلی دیگر پهن زمینش می‌کند،اکنون کفش آن نماد اهریمن را می‌گیرد،مردک او را روی زمین می‌کشد و پایداری کودک یخهٔ پیرااهنش را جرمی‌دهد،ناظم به تکاپو می‌افتد و با گُوش شیرازیش می‌گوید:«نه خودش میاد!» و می‌کوشد تا شاید بتوان از بیشتر کتک خوردن کودک جلوگیری کند. مدیر با شلنگی بلند و رگه‌دار پیش می‌آید:«بیاریدش تخم نقلو» و ناظم را کنار می‌زند و گوش بچه را گرفته و از پی خود می‌کشد. همه گریانند حتا نظام، شادان آنجا مدیرند که قربانیش را به شکنجه‌گاه می‌برد و معلم پرورشی که که با لبخندهای شیطانیش به دیگر کودکان می‌رساند که نوبت شما هم می‌شود! در این هوای سنگین و دردناک پسرکی سربه‌زیر با لپ‌هایی که از سوز سرما گل‌انداخته و از از اشک خیس آرام آرام هق‌هق می‌کند،نه مانند برخی آوای شیونش بام آسمان را می‌خراشد و نه چون دسته‌ای دیگر میخکوب و رنگپریده با چشم‌های درآمده به این کابوس می‌نگرد،می گرید و آشکار نیست که برای سرنوشت پیش روی خود یا همدردی با همسالان همدردش! و شاید هم در دل می‌گوید کاش زورم می‌رسید!کاش دادرسی پیدا می‌شد! کاش ...!ناگهان در کلاس نزدیک به او باز می‌شود،بانویی جوان و زیبا که آموزگار آن کلاس است ناگهان در خیزش قهرمانانه‌ای بیرون می‌جهد و او و دو پسربچه دیگر را به درون کلاس می‌کشد. او را روی نیمکتی می‌نشاند تا آنان را در میان دانش‌آموزان خود پنهان دارد. پسرک ولی همچنان می‌گرید. آموزگار جوان به کنارش می‌آید،دستی از مهر بر سرش می‌کشد و می‌گوید:«عزیزم گریه نکن دیگه تموم شد!» ...ولی آیا به راستی این داستان به پایان رسیده‌است!؟



پارهٔ دوم


بازی به پایان رسیده‌است. بازیکنان تیم پرهوادارِ بازنده،خسته و اندوهگینند،ولی این پایان دردهای امروزشان نیست. هواخواهان پرشمار تیم به خونخواهی این شکست خون می‌خواهند! درست مانند اینکه ورزشگاه امروز را میدان نبرد گلادیاتورها در روم باستان پنداشته‌اند و آمده‌اند تا مرگ و آسیب و خون این پهلوانان را ببینند. مربی تیم دیگر نه سخنش را با نام پیامبر اسلام آغاز می‌کند و نه دیگر از آن شوخی‌های بی‌مزه و خنکش چیزی می‌پراند. او چنان سرور گلادیاتورهایی که از شکست بردگانش خشمگین است می‌خواهد بر آنها تازیانه فروآورد ویا شاید دوست دارد که بند از بندشان جداسازد. ولی امروزه او و هم‌اندیشانش دیگر توان این کارها را ندارند. پس چه باید کرد؟ هواخواهان خون می‌خواهند! اندیشه شومی به سرش راه‌می‌یابد،بازیکنان را به میانه میدان می‌آورد و به دویدن وامی‌دارد. صدای هلهله و آوای چندش‌آور هوهو! فضا را پرمی‌کند. مردمان فریاد می‌زنند:« ... رو هم بیار...». مربی با چشمان خون‌گرفته فرمان به بیرون کشاندن بازیکن نگون‌بخت از رختکن و آوردنش به قربانگاه می‌دهد. جوانک را می‌آورند،رنگ‌پریده و شکسته است و هنگامی که در میان بانگ هو و دشنام‌های مردمان به دویدن وامی‌دارندش، گویی آرزو می‌کرد کاش همان گلادیاتوری بود که پس از شکست با فشار تیغی همه‌چیز، همه دردها به پایان می‌رسید. در گوشه زمین مربی با چشمان خون‌بارش فریاد می‌زند:«تا فردا صبح باید بدون»!؟


این دو نمونه گوشه‌هایی‌است از بخشی از فرهنگ چیره بر جامعهٔ کنونی ما. یکی زمانی کمی دورتر را نشان می‌دهد که امروز رگه‌هایش دیگر با این ژرفا بر زمین ما نقش نینداخته‌است،اگرچه هنوز هم گاه به گاه و به ویژه در میان بخش‌های تنگدست‌تر سرزمین ما دیده می‌شود. دومی ولی تر و تازه‌است و البته شاید بتوان آن را بازتابی از آن نمونه نخستین دانست. اگرچه در این دومی آسیب فیزیکی دیده‌نمی‌شود،ولی هر دو آزارنده روان ماست،هر دو در دست پایین‌ترین برداشت از آنها شکنجه‌ای روانی‌است. آسیبی که با واگیرس همهٔ جامعه امروز و از آن بدتر فردای ما را درگیر می‌کنید و فرهنگی را می‌پروراند به نام فرهنگ خوارداشت. فرهنگی که پیروانش خود و دیگران را خوار می‌دارند،گردن‌فرازی جایی ندارد و فرومایگی و دریوزگی برفراز است. نیرومند بر سر بی‌نیرو میزند و بی‌نیرو بر سر بی‌نیروتر. دست افتاده‌ای را اگر کسی می‌گیرد از بهر پیچاندن است و نه راست‌کردن. کی می‌شود که تازیانه‌ها را بر خاک‌افتاده ببینیم؟

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

نوروز کهن در ویران‌سرای ما

باز هم نوروز این پیر هماره برنا به سرزمین کهن ما سرزد. اگر خودم را به جای نوروز بگذارم-به سخنی بهتر به نوروز چهره‌ای مردم‌گونه بخشم- باید بگویم که این پیر که هزاران سال است لشکر سبز و گلی بهار را سپهسالاراست و در این هزاره‌ها شادی و اندوه میزبانانش را دیده است،امسال که به خانه‌هایمان گام گذارد گویا به یاد آن روزهایی افتاد که آشوریان خاک سرای میزبانانش را به توبره می‌کشیدند،یا زمانی که با شگفتی به پارسه نیمسوخته زاری که تا پارسال شهری زرین و پُرشور وشادی بود می‌نگریست. یا آنگاه که عربها می‌کشتند و می‌بردند و می‌رُمباندند در یادش تازه می‌شد. شاید شیون مردمانی که ترکتازی‌ها توانشان را تاغ کرده‌بود می‌شنید و یا شاید کله‌مناره‌های مغول‌ساخته را بازمی‌دید. شاید...بله چشم نوروز کهن از دیدن زشتی‌ها و از شنیدن ناله‌ها پراست. امسال هم یکی از آن سال‌هاست و شاید یکی از بدترین آن سال‌ها. باید دید که گام این نوروز شادی‌بخش در این سال نو اندکی از خفقان،گرسنگی،نداری،و دلشکستگی میزبانانش را می‌کاهد یا نه. ای کاش این نخستین نوشته‌ام را در سال نو و پس از دوری بسیار از این تارکده اندکی شادتر و با تلخی کمتری می‌نوشتم،چه کنم که از شوری شیرینی بیرون نتوان آورد! به هر روی نوروز کهن باز به خانه‌هایمان سرزد و بوی بهار در هوا پاشید،نوروز باستانیتان فرخنده و شیرین باد و چون من هیچگاه گرفتار درد و اندوهی نباشید

باری،من یک پوزش بزرگ به همه کسانی که گاه به اینجا سرمی‌زدند و این سرا را خاک‌گرفته و رهاشده می‌دیدند پوزش‌ بخواهم. با اینکه من به هر آنچه فرای طبیعت باشد باور ندارم ولی انگار نیرویی همه چیز را جوری فراهم آورد که با آغاز سال باز روبه‌روی رایانه‌ام بنشینم و تراوش‌های اندیشه‌ام را به خورد دکمه‌هایش دهم. به هر روی باز آمدم تا بمانم. برای نوشتن بسیار دارم،گذارنه این نوشته کوتاه و ناخواندنی را تحمل کنید تا آینده‌ای نزدیک

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه

باز هم فرهنگ‌سوزی

سد سیوند آب‌گیری شد. سیداتی ساداتی احسنت! چفیه‌های عربیتان را سفت‌تر ببندید. یاشاسین تاتارلر! آیین چنگیزی را زنده‌ساختید! جایی را می‌خشکانید و جایی را به آب می‌بندید. باروسیاهیتان چه می‌کنید؟ آن بخش‌هایی را که به زیر آب بردید شاید در اندیشه خامتان زیر آب کردن بخشی از افتخارات جهانی و یاد نیاکان این کشور است، زهی نادانی! پرده بر آتش نکشید پرده‌یتان می‌سوزد
گوشه‌ای از کارنامه‌ پدران این سرزمین را جهان خوانده‌است،بیندیشید که شما چه کار کرده‌اید

۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه

شادی

از پشتِ شیشه‌ها ناله‌ای اندوه‌بار به زبانی که دیگر نیمه‌بیگانه‌است دل را می‌آزارد. گاه و بیگاه آن ناله نعره‌ای دلخراشتر می‌شود و در پی‌اش های‌های گریه و مویه گروهی برمی خیزد. برمی‌خیزی و برای گریز از این شبیخون اندوه بیهوده به جامِ جادویی جهان‌نما پناه می‌بری،شبکه‌های میهنی را یکی یکی چک‌می‌کنی؛گوینده نخستین شبکه که تا دیروز می‌توانستی طنزهای لوسش را به خود آسان کنی جوری شیون می‌کند که آرزو می‌کنی تا ابد لوس‌بازیش همراهت باشد! شبکه دیگر را می گیری،دسته‌ای با لباس‌های سیاهِ گشاد و...همه نشسته‌اند و با چشمانی سرخ به سکویی که کسی بر آن نشسته‌است خیره‌اند. بر روی سکو مردی با اندامی درشت و گردنی کلفت نشسته است. میکروفونی را در دست گرفته و به دهانش چسبانده و میکروفونی دیگر هم روی پایه‌ای چند سامتیمتر دورتر از دهانش است. گوش می دهی که چه می‌گوید:«...های مردم،شما که اونجا نبودید!های‌ی‌ی خنجر و گذاشت روی گلوی بچه هفت ساله گفت اشهدت رو بگو!های‌ی‌ی!بچه گُفت آقاجون!چاقو را کشید رو گلوش،برادرش گفت اقلآ آب بده به داداشم!گفت نمی‌دم تا با گلوی خشک بمیره!...های‌ی‌ی!...» و مردمان زدند زیر گریه؛مرد گفت:«حالا اینجاش رو گوش کنید!جاهای گریه‌دارش هنوز مونده...آهای‌ی‌ی آقام هی‌ی...!» و ...مرد را می‌نگرم،چشمانی دریده دارد،دماغی بزرگ و با ریشی کوتاه و نامیزان،موهای روی گونه‌هایش درشت و سیخ‌سیخی است و می‌نماید که از ریشش بلندتر باشد. موهای سرش پرپشت است و سیاهِ سیاه،به رنگ ریش و آن موهای روی گونه‌اش،کوتاه‌است و هر تار موهای صافش به سویی. هنگام نوحه‌سرایی دهانش را تا آنجا که توانسته باز کرده و انگار می‌خواهد میکروفون را در گلوی خود فروکند! بالای چشمان دریده‌اش ابروانی اگرچه کوچک ولی پرموی روییده‌است و بر بالای آن پیشانی کوتاهی با چروک‌ها و پینه‌های سیاهی در میانش ...این چهره و اندام و پوشش خود به خود تحمل‌ناپذیراست،اکنون که چنین داستانی هم دارد می‌خواند می‌مانم که چرا این چند دم را هم بر روی این کانال ایستاده‌ام؟! شبکه پسین را می‌نگرم،چه خوشبختی‌ای زمین فوتبال!نه سالهاست که دیگر فوتبالی نیستم! ولی خوب در این اندوه‌بازار دیدن بازی تیم‌های پوست و روده و تاکسیرانی هم دیدنی‌است،ولی نه انگار! یک بازی به پایان رسیده،گزارشگر میکروفون به دست به سوی بازیکنی نیمه‌شناخته‌شده می‌شتابد و از چند متری او بازیکن هم به تندی پیراهن و موهایش را می‌آراید!« آقای...شما در این روزهای غمبارِ...»!چندی پس از آن گروهی از دو تیم دارند در میانه میدان با موهای ژل‌زده و بلند و زنجیرهای سیمین گاه چلیپانگار سینه‌می‌زنند و بانگ های‌و‌های بلند است و...شبکه‌های دیگر را می‌آزمایم،یکی نشستی دارد درباره اثرهای فلان رویداد اندوه‌بار بر بالا رفتن شعور بشری و...شبکه دیگر هم ...و شبکه دیگر...! در اینگونه زمانها ماهواره زنده‌باد! دادا که از این‌همه ماهواره ایرانی و افغانی نیمیشان همین برنامه‌ها را در سرزمینهای کفر پخش می‌نمایند و گروهی دیگر هم رفته‌اند دَده! و دل اندوهبار ما می‌ماند و این جامعه اندوه‌انگیز!...ولی به راستی چرا؟
از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه می‌کنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچه‌دبستانی ها گرفته تا رنگ‌های در و دیوار،بزم‌ها همواره با لگد و چوب نواخته‌می‌شوند و خان اندوه‌سازان همواره پررونق است. همه دلمرده‌اند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راه‌نیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه می‌کنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی می‌رسند یک چیز را نیاموخته‌اند،ندارند،از آن دور نگاه‌داشته‌شده‌اند؛آن شادی است. شادی را گرفته‌اند و دلمردگی را به جایش نشانده‌اند،شادی اگر نباشد انگیزه‌نیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بن‌های نیکوی فرهنگ ایرانی بوده‌است و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش می‌خوانیم که اهوره‌مزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشه‌های زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بوده‌است) شادی را می‌آفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ می‌دارد. اگر من از اندیشه و درون‌مایه همه ملت‌های جهان آگاه بودم می‌توانستم با دل‌اُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بوده‌است! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها می‌توانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانه‌ای می‌نگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری می‌نهادند. گزینش رنگ‌های روشن و جشن‌های کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانه‌ای نیافتم) که سراپا شور و شادی بوده‌است و نیز آیین‌های دین مزدیسنا ژرف‌نگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان می‌سازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیده‌است. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیین‌های کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروخته‌نگاه‌داشته‌اند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیده‌است. ولی چرا؟ساده‌است،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون برده‌ای حلقه‌به‌گوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشن‌هایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایران‌زمین چونان خورشیدی تابان‌است نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پی‌اش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهاده‌شده‌است. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمی‌کشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوه‌پروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفته‌است. هنوز هم می‌توان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادی‌جویی یکی از راه‌های رهایی ماست از این دیو تبه‌کار

می خوردن و شاد بودن آیین من‌است
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ من‌است
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین من‌است.»

(خیام)

۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

از سوری و نوروز تا 300

آیین‌های نوروزی در راه است. این بار چهارشنبه سوری(جشن کهن سوری)و نوروز به هم بیش از پیش پیوسته‌اند. اگرچه برخی از ایرانیان هفته پیش را چهارشنبه سوری گرفتند ولی زمان راستین این جشن 29 اسفند است چرا که زمان آغاز سال نو ایرانی در بامداد چهارشنبه است,پس واپسین چهارشنبه‌شب سال همان شب 29 اسفند است. امیدوارم جشن شادی را از سر بگذرانید و زردی خود را به آتش بسپارید و سرخی آن را بستانید. درباره این جشن در اندیشه پرگویی نیستم چرا که بسیار در اینباره سخن گفته‌اند,کوتاه بگویم که در پیش از تاختن اسلام به ایران این جشن در پنج روز پایانی سال برگذار می‌شد و یکی از چند جشن آتش برای ایرانیان بود و انگیزه آن هم نشان دادن راه خانه به فروهر درگذشتگان بوده‌است. پریدن از روی آتش که امروزه برگذار می‌شود نیز به دید من نمودی از گذشتن سیاوش از آتش و آزمون پاکی است. بدین معنا که ایرانیان از آتش می‌گذرند تا با گرما و پرتو آن به پاکی دست یابند و پالوده گردند

از سوری که بگذریم نوروز جمشیدی در پیش است,گوارایتان باد این کهنترین جشنها. ایرانی‌نژادان سراسر جهان این جشن را پاس می‌دارند,زیباترین جشنها از آن ماست,جشن زاش و سرزندگی و رویش و بهار. پس از سرخی آتش سبزی نوروز گوارایتان باد. برای همه آرزوی شادی بسیار دارم. شادی همان چیزی است که سالهاست از ما دریغ داشته شده است . شما آن را از خود دریغ مدارید. از دیرباز در گوش ما خوانده‌اند که سال را هر آنگونه که آغاز کنید تا به انجام سال در همان حالد,شما شاد امیدوار آغاز کنید. به امید آن روزی که خنده بخشی از چهره هر ایرانی شود

هر چه گفتنی از نوروز و دیگر جشنهای ایرانی بسیار است سخنهای گفته شده درباره‌شان نیز بسیار است از این رو من در اینباره چیز بیشتری نمی‌گویم. در اینجا می‌خواهم نگاهی گذرا بیندازم به فیلمی ایرانی2ستیزانه که چندی است خشم ایرانیان را برانگیخته است,فیلم 300. برای من که این فیلم را ندیده‌ام نگر دادن درباره آن دشوار است و چنین اندیشه‌ای نیز ندارم. از گفته‌ها می‌نماید که باید فیلمی باشد که پشتوانه‌اش جلوه‌های دیداری آن است. داستانی تخیلی از 300 اسپارتی که در برابر دو میلیون ایرانی دلیرانه می‌ایستند! به اندازه بسنده این داستان خنده2دار هست که نیاز به بحث و بررسی نداشته باشد. چیزی که من می2خواهم درباره آن سخن بگویم جبه‌گیریهای شکفت برخی در برابر این فیلم است. در اینکه این فیلم ایرانی‌ستیز از بحثی نیست ولی دو نکته,نخست آنکه شایسته نیست که ندانسته دولت آمریکا را سازنده این فیلم بدانیم,آگاهان می‌دانند که رسانه‌ها به مانند ایران زیر فرمان دولت نیستند و گواهش اینکه فیلمهای بر پاد برای نمونه دولت کنونی آمریکا ساخته شده‌اند و در همین آمریکا جایزه‌هایی نیز به دست آورده‌اندو...دولت آمریکا برخورد چندانی هم نمی‌تواند با سازندگان فیلمها بکند,وانگهی چرا باید چنین کند؟
از آمریکا که بگذریم نکته شگفت دیگری که دیده شد این بود که چهره‌هایی جامه خویش را دریدند و فریاد وا ایرانا را پس از به نمایش درآمدن این فیلم سر دادند که بویی از ایرانیگری نبرده‌اند. کسی که روسری عربی به سر می‌اندازد و بیگانگان را برتر می‌شمارد و ایرانیان را خوار می‌دارد و نزدیک به کسانی است که بزرگان ایران زمین را مشتی بددهان دژخوی بی‌بند و بار می‌داند به چه حقی داد از توهین به ایرانی سر می‌دهد؟ مگر همدستان همینان رای نمونه کورش بزرگ را بی‌پدر و مادری تن‌فروش نخوانده‌اند؟ مگر فرزانگانشان ایرانیان را ددانی ندانسته‌اند که با خواهر و مادر و دختر خود همبستر می‌شدند و مشتی عرب آنها را آدم کرده‌اند ندانسته@اند؟شرم گاهی بد نیست,نخست پوشش دشمنان ایران را کنار بگذارید و آنگاه بیایید ببینیم چه می‌گویید! وگرنه این کار چه معنایی دارد جز گرفتن ماهی از آب گلالود؟