۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

من یک بدقولم

به ساعتت می‌نگرم،ساعت یک قرار نهار دارم،یک دیدار ساده،ولی البته برای هر دو سوی دیدار در جای خود مهم. آغاز راه را باید با اتوبوس بروی،ساعت هشت ساعت راه‌افتادن اتوبوس است ولی هنوز خبری نیست. چند نفری بیرون سیگار روشن کرده‌اند. چمدانی بزرگ دختر و پسری جوان را به هم پیوسته‌است. آفتاب هنوز آن اندازه بالا نیامده که انسان را کلافه‌کند. از اینجا تا جای قرار دو بار باید سوار دو جور خودرو شوم،اتوبوس و سواری. روی هم رفته سه ساعت و نیم در راه خواهم بود. خوب این قرار برای من مهم است،می‌توانم با اتوبوس ساعت نه بروم،ولی خوب بهتر است یک ساعت زودتر راه بیفتام تا مبادا رخدادی پیشبینی‌نشده کاسه‌کوزه‌ ما را به هم بریزد. خوب البته دیر راه افتادن در کشور ما رخدادی عادی است،نیست!؟ آنسوترک راننده با پوشش سپید رانندگان پایانه‌ها با آن سردوشی‌های چسبی دارد با دوستانش چای می‌نوشد و هر از گاهی که از خنده روده‌بُر می‌شود بخشی از چای را به بیرون می‌افشاند! با خودم می‌گویم چه خوب که زودتر راه‌افتادم! بس که هول این دیدار بودم فراموش کردم که ناشتایی بخورم. می‌روم سوی راننده:«آی راننده،ما بریم تا این فروشگاه ترمینال و برگردیم که جامون نمی‌ذاری؟» راننده می‌خندد:«همه جای ترمینالم بگردی جات نمی‌ذاریم!» به روز می‌خندم و می‌روم،بی‌مزه! یک شوکولات و آب‌میوه،می‌شود یک اسکناس بی‌ارزش و چندتا شیرینی آشغال. فروشنده می‌گوید:«ببخشید پول خرد ندارم».
«خواهش می‌کنم». این هم راهی برای فروش جنس‌های بنجل! به نرده‌ها تکیه می‌دهم. عینک آفتابیم را می‌زنم و آب‌میوه نه‌چندان خوب ساخت میهنمان را می‌نوشم. هشت و بیست و پنج دقیقه. و سرانجام راننده به سوی خودروش می‌آید. همرهانما سوار می‌شوند و من اندکی آسوده می‌شوم. ولی نه از آمدن راننده و به راه افتادن خبری نیست. هشت و سی‌وپنج‌دقیقه راننده سوار‌می‌شود و اتوبوس را روشن می‌کند،ولی دوباره پیاده می‌شود. می‌روم پایین؛«راستش رننده منتظر دو تا مسافره که از آشناهاشونَن،حتماً کاری پیشومد کرده که دیر رسیدن،خوبیت نداره بذارنشون برن». بله بله،چه دلیل استواری،بستگی‌های خویشاوندی و کار و پیشه گره‌های ناگسستنی جامعه ایرانیند! چه خوب شد یک ساعت زودتر راه‌افتادم!
ساعت هشت و چهل‌وپنج‌دقیقه سرانجام اتوبوس دارد راه‌می‌افتد. مسئول پایانه که ناراحتی مرا برای دیر راه‌افتادن دیده هنگامی که از برای چک کردن مسافرها و صندلی‌ها از کنارم رد می‌شود می‌گوید:«دیدی بالاخره راه افتاد،الکی حرص می‌خوردی»!باز هم رو به او زورکی می‌خندم،بالاخره راه افتاد!الکی حرص می‌خوردم!
صندلی کناریم مردی نشسته است با پوششی چروک با رنگ‌های روشن. سرم را می‌خورد،از هر دری سخنان بی سر و ته می‌زند،از اینکه سوئیس فاسدترین کشور جهان‌است و در فرانسه خبری از شستشو نیست و تا سیاست ایران گفتگوهای تلفنی بوش پسر و رهبران ایران و گروه‌های تروریستی و...!!!و من هم لبخند پیوسته بر لب و تکان سر و در یک زمان شایسته خودم را به خواب می‌زنم و راستی راستی به خواب می‌روم.
از خواب بیدار می‌شوم،اتوبوس ایستاده‌است،به ساعت می‌نگرم؛نه و نیم است. اتوبوس دارد سوخت‌گیری می‌کند،و خوشبختانه همسفر ما هم خواب است! دیگر خوابم نمی‌آید،می‌شود به این که امروز در سر قرار چه پیش خواهد آمد بیندیشم. در کیفم دست می‌کنم و کادویی را که خریدم لمس‌می‌کنم. سرانجام اتوبوس به راه‌می‌افتد و من در اندیشه‌هایم غرق‌می‌شوم. نیم ساعتی می‌گذرد و اتوبوس دوباره می‌ایستد،گشت راهنمایی و رانندگی و خلافی‌های اتوبوس و...پانزده‌دقیقه‌ای بر سر جای خود ایستاده‌ایم. سرانجام سبیل افسر وظیفه‌شناس را گویا راننده چرب کرده و یا من بیش از اندازه بدبینم!به هر روی باز هم به راه می‌افتیم. و من می‌اندیشم که چه کار خردمندانه‌ای کردم که با اتوبوس ساعت هشت به راه افتادم.
ساعت ده و چهل و پنج دقیقه است و اتوبوس ایستی کوتاه دارد،یک قهوه‌خانه سر گردنه. پیاده می‌شوم. کلافه‌ام،لگدی به قوطی خالی نوشیدنی جلوی پایم می‌زنم،چند گام آنسوتر سطل زباله‌ای از پری دارد می‌ترکد! حساب می‌کنم؛تا پانزده دقیقه دیگر اتوبوس راه می‌افتد،پس از آن یک ساعت و چند دقیقه‌ای در راهیم. روی یک میز نه چندان پاکیزه کیفم را باز می‌کنم و کادو را بی‌انکه از کیف در بیاورم می‌نگرم،دیدار شیرینی خواهد بود. خوب یک جا درست حساب کردم! پانزده دقیقه پس از آن اتوبوس دارد راه می‌افتد و صدای راننده که«...کسی بغل‌دستیش پایین نباشه»!
سرانجام می‌رسیم. به ساعتم نگاه می‌کنم،دوازده و پانزده دقیقه. خوب هنوز چهل و پنج دقیقه زمان دارم تا به جای قرار برسم و تا آنجا با یک خودرو سواری تنها نیم ساعت راه‌است. ولی،ولی...لعنت به این شانس،در ایستگاه تاکسی‌های پایانه خبری از تاکسی نیست. از مردی که درون باجه نشسته می‌پرسم:«پس ماشینا کوشَن؟»
«چه می‌دونم،شاید حال نداشتن بیان،کار کساته»!
به این می‌گویند...پیاده راه می‌افتم به سوی دروازه برونشد پایانه. کنار خیابان می‌ایستم. ماشین‌های رنگ و رو رفته جلو پایم می‌ایستند. بیشترشان سرنشین دارند و من می‌خواهم دربست بروم،پس به آنها نگاه هم نمی‌کنم. نگاه ساعت می‌کنم،چه زود گذشت،ای داد،دوازده و سی. ماشینی سرانجام جلوی پایم پارک می‌کند.
«...چند می‌بری؟»
«۲.۵»
«چه خبره!؟»
«نمی‌خوای نیا!»
«۱.۵ بریم؟»
و ماشین گازش را می‌گیرد و جلوتر دختر و پسر جوانی را سوار می‌کند. اه!ماشین دیگری می‌ایستد،یک پیکان رنگ و رو رفته و زهواردررفته.
«...چند؟»
«۳!»
دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم. «۲.۵»!
«بیا بالا»
به ساعتم می‌نگرم،از از دوازده و سی و پنج گذشته‌است. در ابوطیاره‌ای که در‌آن نشسته‌ام درست بسته نمی‌شود. راننده خم می‌شود و در را با قلق شگفت‌انگیزی که دارد می‌بندد. نگاهی به من می‌کند و سر به سخن می‌گشاید.
«آره!جوونم جوونای قدیم...».«...خیابونم خیابونای قدیم...».«مامورم مامورای قدیم...».«مردمم مردم قدیم...»و من می‌اندیشم که این قدیم کی بوده‌است. پشت دو چراغ قرمز می‌ایستیم و من پیوسته به نشانه پذیرش سخنان راننده سر تکان می‌دهم و گاه بله‌ای می‌گویم. ساعت دوازده و چهل و پنج است. راننده نگه می‌دارد،پیاده می‌شود و از دکه کنار خیابان چند نخ سیگار سرخ‌فیلتر می‌خرد. به ساعتم نگاه می کنم،راننده جیبش را می‌گردد. می‌آید جلو و از پنجره من داشبرد را می‌گشاید. «ببخشید پول خرد ندارید؟»دست می‌کنم در جیبم و چند دویستی و صدی و پنجاهی در می‌اورم و بدو می‌دهم. «آقا نوکرت من عجله دارم!»
«خوب بابا می‌رسی!»
پول را می‌دهد و سوار می شود. «آره!همه عجله دارن. نمی‌دونم این مردم چشونه،بابا تلویزیونم می‌گه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...» ناگهان با ماشینی شاخ به شاخ می‌شود و از خوشبختی جاخالی می‌دهد. پیاده می‌شود و از زیر صندلی یک چوب تراش‌خورده بیرون می‌کشد. «آقا بی‌خیال...!»
ولی دیر شده‌است. به سوی ماشینی که آنسوتر در پشت سر نگه‌داشته می‌رود. راننده آن ماشین هم در آغاز پیاده می‌شود و هنگامی که راننده را دست به چوب می‌بیند برمی‌گردد و با یک آچار بزرگ بازمی‌گردد. «مردیکه الدنگ،رانندگی بلد نیستی غلط می‌کنی می‌شینی پشت فرمون...»
«...زر نزن گاری‌چیِ ...»
مردمان گردمی‌ایند و چند نفری دو راننده را نگه می‌دارند تا به هم نرسند. پیاده می‌شود از روی خشم لگدی به چرخ جلو خودرو می‌زنم. می‌روم به سوی راننده و دستش را می‌گیرم. «مرگ من بیا بریم،چیزی نشده که»
«وایسا باباشو جلو چشش بیارم...»
به هر بدبختی هست راننده را سر جایش می‌نشانم. راننده دشنام را به خویشاوندان بیشتر مادینه راننده خودروی یادشده می‌کشد و من سرم را گرفته‌ام. با ترس به ساعتم نگاه می‌کنم،تا کی چیزی نمانده‌است. پشت گردنم را دو دستی می‌گیرم و به صندلیم تکیه می‌زنم. راننده سیگارها را یکی پس از دیگری دود می‌کند و به نخستین دکه سیگارفروشی که می‌رسد نگه می‌دارد. دیگر ایستادگی‌ای نمی‌کنم. برمی‌گردد و در دستش چند نخ سیگار دیگر است. «اعصاب برا آدم نمی‌ذارن!» می‌نشیند و می‌راند. یک چراغ قرمز دیگر و اکنون ساعت یک و ده دقیقه هم گذشته‌است. در نزدیکی یک پمپ بنزین از تندی خودرو می‌کاهد. «آقا دمت گرم،بی‌خیال بنزین زدن،من عجله دارم.»
«ماشین که بی‌بنزین راه نمی‌ره قربونت برم.» صف دراز پمپ بنزین و تاپ‌تاپ دل من و ساعتی که به تندی باد می گذرد. ساعت یک و بیست دقیقه است. سرم را گرفته‌ام و روی داشبرد خم شده‌ام. «شما انگار حالت خوب نیست،احتمالا گرمازده شدی!»
«بله بله!اگه می‌شه یه کم تندتر»
«ای بابا جمبوجت که نیست این اتل ما!»
سرانجام به رستورانی که در آنجا قرار گذاشتیم می‌رسیم. با ناامیدی به ساعت نگاه می‌کنم،یک و چهل دقیقه. پول را به راننده می‌دهم. «دیدی رسیدیم هی هول بودی!»
پیاده می‌شوم. آرام گام برمی‌دارم. موهای ژولیده‌شده‌ام ریخته روی چهره‌ام و من هم درستش نمی‌کنم. در رستوران را باز می‌کنم. نیست! چرخی می‌زنم و نگاهی به همه جا می‌اندازم. روی صندلی کنار میزی می‌نشینم. پیشخدمت می‌آید:«چی میل دارید؟»
«یک ماءالشعیر خنک»می‌رود و زود با یک ماءالشعیر برمی‌گردد:«این یادداشت باید مال شما باشه،آقای..»
«بله» یادداشت را با شرمندگی می‌خوانم. نوشیدنیم را نیمه‌کاره رها می‌کنم. پول آن را حساب می‌کنم و می زنم بیرون. اندوه،شرم و خشم همه با هم مرا می‌ترکانند. چند گامی برمی‌دارم. گرمای هوا صد برابر شده و من خیس عرقم. کیفم را باز می‌کنم و کادو را بیرون می‌آورم. عرق دستم کاغذ آن را خیس می‌کند. کادو را بلند می‌کنم و می‌خواهم به سویی پرتابش کنم. پشیمان می‌شوم. می‌گذارمش سر جای آغازین. آرام‌ارام و بی‌آماج راه می‌روم و می‌اندیشم. «خوب چه بهانه‌ای پذیرفته‌است؟من بدقولی کردم و دیر رسیدم،تنها همین! این که چرا دیر رسیدم تا چه اندازه مهم است؟!». روی نیمکتی که آن نزدیکی‌هاست می‌نشینم و به خیابان تهی از مردمان نگاه می‌کنم. «در این کشور زمان برای کسی مهم نیست. روزانه مردمان این کشور زمان بسیاری را هرز می‌کنند،زمان خودشان و دیگران را و زجرآورترینش بی‌ارزشی زمان دیگر شهروندان این کشور است در جای‌جای این میهن آشفته.» و زهرخندی می‌زنم:«چه واژه‌ای!شهروند!چند تن در این کشور می‌دانند شهروندی چه معنایی دارد؟و چه ارزشی؟»
برمی‌خیزم و به سوی دنباله زندگی می‌روم. زندگی درسرزمینی که مردمانش برای حقوق همدیگر هیچ ارجی نمی‌گذارند. برای پی‌گرفتن زندگی در سرزمینی که زمان برای کمتر کسی طلاست. و من یک آدم بدقولم چون درسرزمینی می‌زیم که زمان من برای کمتر کسی مهم است

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه

باز هم فرهنگ‌سوزی

سد سیوند آب‌گیری شد. سیداتی ساداتی احسنت! چفیه‌های عربیتان را سفت‌تر ببندید. یاشاسین تاتارلر! آیین چنگیزی را زنده‌ساختید! جایی را می‌خشکانید و جایی را به آب می‌بندید. باروسیاهیتان چه می‌کنید؟ آن بخش‌هایی را که به زیر آب بردید شاید در اندیشه خامتان زیر آب کردن بخشی از افتخارات جهانی و یاد نیاکان این کشور است، زهی نادانی! پرده بر آتش نکشید پرده‌یتان می‌سوزد
گوشه‌ای از کارنامه‌ پدران این سرزمین را جهان خوانده‌است،بیندیشید که شما چه کار کرده‌اید

۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

چیز کوچکی که از چشمها پنهان ماند

این روزها بازار نماهنگ‌ها داغِ داغ‌است. شاید در شبکه‌های بلاد کفر نماهنگ تازه دو خواننده زن باخترزمین را دیده‌اید. بیونسه و شکیرا(همان شاکره خودمان!) را می‌گویم که این روزها اگر شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان زبان یا فرنگی زبان را بالا-پایین کنید شدنی‌است که به دیدارشان خرسند شوید. دو دختر جوان و خوشآوا و پرهوادار سرزمین‌های افرنگ. صدایشان رساست و ...ولی خوب در اندیشه وصف این دو نیستم. خواستم به درونمایه این نماهنگ اشراه‌ای بکنم. با اینکه چندی‌است از پخش آن می‌گذرد هنوز واکنشی از ایرانیان ندیده‌ام. چرا ایرانیان؟ می‌گویم...ببینید دیدن نماهایی از تاریخ،فرهنگ و استوره‌های مردمانی که از نخستین تمدن‌های جهان بوده‌اند در اثرهای گوشه‌گوشه جهان شدنی‌است. برای نمونه هنگامی که گوِن استفانی گیسوی بلندش را از پنجره بیرون می‌اندازد تا دوستانش را به خوابگاه خود رهنمون شود،استوره های کهن ایرانی در برابر چشممان می‌درخشند. ولی مورد شاکره-بیانسه چیز دیگری است. بد نیست دوباره و این بار با ژرف‌بینی بیشتری آن نماهنگ را بازبینی کنید. نمایی از صحنه فیلمبرداری شده در درون نماهنگ دیواری‌است که نوشته‌های پیچ‌در پیچی بر خود دارد. ین نوشته‌ها به خط و زبان اوستایی هستند! جای شگفتی دارد که هنوز واکنشی ندیده ‌ام،ولی خوب گویا خود این دو خواننده هم‌میهنان ما را چنان خیره به خود کرده‌اند که کسی دمی چشم از ایشان برنداشته بوده تا به دیگر چیزهایی هم که در آن نماهنگ دیده می‌شود بپردازد. خوب ما که دیدیم می‌گوییم
خوب نمی‌دانم در آینده آنچه رخ داده-کشیده شدن برخی اندام این بانوان به آن نوشته‌های اوستایی و یا در بحثی کلی‌تر بهره‌برداری ابزاری از اوستا-چه واکنشی را می‌تواند برانگیزاند. ولی من خودم چنین رخدادهایی را به فال نیک می‌گیرم. باشد که نمادهای بیشتری از فرهنگ ایرانی در چنین جاهایی یافت شود تا بر تنه بمب‌های کشند و ویرانگر
یک نکته دیگر اینکه گویا بیگانگان بهتر از ما از آنچه که ما داریم بهره‌برداری می‌کنند. شاید تاکنون اینگونه به زیبایی خط اوستایی نگاه نکرده‌بودم!


۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه

شادی

از پشتِ شیشه‌ها ناله‌ای اندوه‌بار به زبانی که دیگر نیمه‌بیگانه‌است دل را می‌آزارد. گاه و بیگاه آن ناله نعره‌ای دلخراشتر می‌شود و در پی‌اش های‌های گریه و مویه گروهی برمی خیزد. برمی‌خیزی و برای گریز از این شبیخون اندوه بیهوده به جامِ جادویی جهان‌نما پناه می‌بری،شبکه‌های میهنی را یکی یکی چک‌می‌کنی؛گوینده نخستین شبکه که تا دیروز می‌توانستی طنزهای لوسش را به خود آسان کنی جوری شیون می‌کند که آرزو می‌کنی تا ابد لوس‌بازیش همراهت باشد! شبکه دیگر را می گیری،دسته‌ای با لباس‌های سیاهِ گشاد و...همه نشسته‌اند و با چشمانی سرخ به سکویی که کسی بر آن نشسته‌است خیره‌اند. بر روی سکو مردی با اندامی درشت و گردنی کلفت نشسته است. میکروفونی را در دست گرفته و به دهانش چسبانده و میکروفونی دیگر هم روی پایه‌ای چند سامتیمتر دورتر از دهانش است. گوش می دهی که چه می‌گوید:«...های مردم،شما که اونجا نبودید!های‌ی‌ی خنجر و گذاشت روی گلوی بچه هفت ساله گفت اشهدت رو بگو!های‌ی‌ی!بچه گُفت آقاجون!چاقو را کشید رو گلوش،برادرش گفت اقلآ آب بده به داداشم!گفت نمی‌دم تا با گلوی خشک بمیره!...های‌ی‌ی!...» و مردمان زدند زیر گریه؛مرد گفت:«حالا اینجاش رو گوش کنید!جاهای گریه‌دارش هنوز مونده...آهای‌ی‌ی آقام هی‌ی...!» و ...مرد را می‌نگرم،چشمانی دریده دارد،دماغی بزرگ و با ریشی کوتاه و نامیزان،موهای روی گونه‌هایش درشت و سیخ‌سیخی است و می‌نماید که از ریشش بلندتر باشد. موهای سرش پرپشت است و سیاهِ سیاه،به رنگ ریش و آن موهای روی گونه‌اش،کوتاه‌است و هر تار موهای صافش به سویی. هنگام نوحه‌سرایی دهانش را تا آنجا که توانسته باز کرده و انگار می‌خواهد میکروفون را در گلوی خود فروکند! بالای چشمان دریده‌اش ابروانی اگرچه کوچک ولی پرموی روییده‌است و بر بالای آن پیشانی کوتاهی با چروک‌ها و پینه‌های سیاهی در میانش ...این چهره و اندام و پوشش خود به خود تحمل‌ناپذیراست،اکنون که چنین داستانی هم دارد می‌خواند می‌مانم که چرا این چند دم را هم بر روی این کانال ایستاده‌ام؟! شبکه پسین را می‌نگرم،چه خوشبختی‌ای زمین فوتبال!نه سالهاست که دیگر فوتبالی نیستم! ولی خوب در این اندوه‌بازار دیدن بازی تیم‌های پوست و روده و تاکسیرانی هم دیدنی‌است،ولی نه انگار! یک بازی به پایان رسیده،گزارشگر میکروفون به دست به سوی بازیکنی نیمه‌شناخته‌شده می‌شتابد و از چند متری او بازیکن هم به تندی پیراهن و موهایش را می‌آراید!« آقای...شما در این روزهای غمبارِ...»!چندی پس از آن گروهی از دو تیم دارند در میانه میدان با موهای ژل‌زده و بلند و زنجیرهای سیمین گاه چلیپانگار سینه‌می‌زنند و بانگ های‌و‌های بلند است و...شبکه‌های دیگر را می‌آزمایم،یکی نشستی دارد درباره اثرهای فلان رویداد اندوه‌بار بر بالا رفتن شعور بشری و...شبکه دیگر هم ...و شبکه دیگر...! در اینگونه زمانها ماهواره زنده‌باد! دادا که از این‌همه ماهواره ایرانی و افغانی نیمیشان همین برنامه‌ها را در سرزمینهای کفر پخش می‌نمایند و گروهی دیگر هم رفته‌اند دَده! و دل اندوهبار ما می‌ماند و این جامعه اندوه‌انگیز!...ولی به راستی چرا؟
از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه می‌کنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچه‌دبستانی ها گرفته تا رنگ‌های در و دیوار،بزم‌ها همواره با لگد و چوب نواخته‌می‌شوند و خان اندوه‌سازان همواره پررونق است. همه دلمرده‌اند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راه‌نیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه می‌کنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی می‌رسند یک چیز را نیاموخته‌اند،ندارند،از آن دور نگاه‌داشته‌شده‌اند؛آن شادی است. شادی را گرفته‌اند و دلمردگی را به جایش نشانده‌اند،شادی اگر نباشد انگیزه‌نیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بن‌های نیکوی فرهنگ ایرانی بوده‌است و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش می‌خوانیم که اهوره‌مزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشه‌های زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بوده‌است) شادی را می‌آفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ می‌دارد. اگر من از اندیشه و درون‌مایه همه ملت‌های جهان آگاه بودم می‌توانستم با دل‌اُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بوده‌است! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها می‌توانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانه‌ای می‌نگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری می‌نهادند. گزینش رنگ‌های روشن و جشن‌های کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانه‌ای نیافتم) که سراپا شور و شادی بوده‌است و نیز آیین‌های دین مزدیسنا ژرف‌نگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان می‌سازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیده‌است. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیین‌های کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروخته‌نگاه‌داشته‌اند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیده‌است. ولی چرا؟ساده‌است،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون برده‌ای حلقه‌به‌گوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشن‌هایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایران‌زمین چونان خورشیدی تابان‌است نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پی‌اش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهاده‌شده‌است. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمی‌کشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوه‌پروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفته‌است. هنوز هم می‌توان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادی‌جویی یکی از راه‌های رهایی ماست از این دیو تبه‌کار

می خوردن و شاد بودن آیین من‌است
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ من‌است
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین من‌است.»

(خیام)

۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

از سوری و نوروز تا 300

آیین‌های نوروزی در راه است. این بار چهارشنبه سوری(جشن کهن سوری)و نوروز به هم بیش از پیش پیوسته‌اند. اگرچه برخی از ایرانیان هفته پیش را چهارشنبه سوری گرفتند ولی زمان راستین این جشن 29 اسفند است چرا که زمان آغاز سال نو ایرانی در بامداد چهارشنبه است,پس واپسین چهارشنبه‌شب سال همان شب 29 اسفند است. امیدوارم جشن شادی را از سر بگذرانید و زردی خود را به آتش بسپارید و سرخی آن را بستانید. درباره این جشن در اندیشه پرگویی نیستم چرا که بسیار در اینباره سخن گفته‌اند,کوتاه بگویم که در پیش از تاختن اسلام به ایران این جشن در پنج روز پایانی سال برگذار می‌شد و یکی از چند جشن آتش برای ایرانیان بود و انگیزه آن هم نشان دادن راه خانه به فروهر درگذشتگان بوده‌است. پریدن از روی آتش که امروزه برگذار می‌شود نیز به دید من نمودی از گذشتن سیاوش از آتش و آزمون پاکی است. بدین معنا که ایرانیان از آتش می‌گذرند تا با گرما و پرتو آن به پاکی دست یابند و پالوده گردند

از سوری که بگذریم نوروز جمشیدی در پیش است,گوارایتان باد این کهنترین جشنها. ایرانی‌نژادان سراسر جهان این جشن را پاس می‌دارند,زیباترین جشنها از آن ماست,جشن زاش و سرزندگی و رویش و بهار. پس از سرخی آتش سبزی نوروز گوارایتان باد. برای همه آرزوی شادی بسیار دارم. شادی همان چیزی است که سالهاست از ما دریغ داشته شده است . شما آن را از خود دریغ مدارید. از دیرباز در گوش ما خوانده‌اند که سال را هر آنگونه که آغاز کنید تا به انجام سال در همان حالد,شما شاد امیدوار آغاز کنید. به امید آن روزی که خنده بخشی از چهره هر ایرانی شود

هر چه گفتنی از نوروز و دیگر جشنهای ایرانی بسیار است سخنهای گفته شده درباره‌شان نیز بسیار است از این رو من در اینباره چیز بیشتری نمی‌گویم. در اینجا می‌خواهم نگاهی گذرا بیندازم به فیلمی ایرانی2ستیزانه که چندی است خشم ایرانیان را برانگیخته است,فیلم 300. برای من که این فیلم را ندیده‌ام نگر دادن درباره آن دشوار است و چنین اندیشه‌ای نیز ندارم. از گفته‌ها می‌نماید که باید فیلمی باشد که پشتوانه‌اش جلوه‌های دیداری آن است. داستانی تخیلی از 300 اسپارتی که در برابر دو میلیون ایرانی دلیرانه می‌ایستند! به اندازه بسنده این داستان خنده2دار هست که نیاز به بحث و بررسی نداشته باشد. چیزی که من می2خواهم درباره آن سخن بگویم جبه‌گیریهای شکفت برخی در برابر این فیلم است. در اینکه این فیلم ایرانی‌ستیز از بحثی نیست ولی دو نکته,نخست آنکه شایسته نیست که ندانسته دولت آمریکا را سازنده این فیلم بدانیم,آگاهان می‌دانند که رسانه‌ها به مانند ایران زیر فرمان دولت نیستند و گواهش اینکه فیلمهای بر پاد برای نمونه دولت کنونی آمریکا ساخته شده‌اند و در همین آمریکا جایزه‌هایی نیز به دست آورده‌اندو...دولت آمریکا برخورد چندانی هم نمی‌تواند با سازندگان فیلمها بکند,وانگهی چرا باید چنین کند؟
از آمریکا که بگذریم نکته شگفت دیگری که دیده شد این بود که چهره‌هایی جامه خویش را دریدند و فریاد وا ایرانا را پس از به نمایش درآمدن این فیلم سر دادند که بویی از ایرانیگری نبرده‌اند. کسی که روسری عربی به سر می‌اندازد و بیگانگان را برتر می‌شمارد و ایرانیان را خوار می‌دارد و نزدیک به کسانی است که بزرگان ایران زمین را مشتی بددهان دژخوی بی‌بند و بار می‌داند به چه حقی داد از توهین به ایرانی سر می‌دهد؟ مگر همدستان همینان رای نمونه کورش بزرگ را بی‌پدر و مادری تن‌فروش نخوانده‌اند؟ مگر فرزانگانشان ایرانیان را ددانی ندانسته‌اند که با خواهر و مادر و دختر خود همبستر می‌شدند و مشتی عرب آنها را آدم کرده‌اند ندانسته@اند؟شرم گاهی بد نیست,نخست پوشش دشمنان ایران را کنار بگذارید و آنگاه بیایید ببینیم چه می‌گویید! وگرنه این کار چه معنایی دارد جز گرفتن ماهی از آب گلالود؟