۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش دوم

شوروی پذیرفته‌بود که نیروهایش را از آذرابادگان فراخواند و قوام هم می‌پذیرفت که امتیاز نفت شمال را به روسیان بدهد، تنها با این شرط که مجلس شورای ملی این قرارداد را بپذیرد! در اردیبهشت ۱۳۲۵ پیشه‌وری زیر فشار روس‌ها به گفتگو با قوام پرداخت، هرچند که خود به خوبی می دانست که این گفتگو به جایی نمی‌انجامد و شوروی او و فرقه‌اش را قربانی سود خویش می‌کند. او نامه‌ای به استالین نوشته‌بود و با گوشزد کردن سرنوشت جنبش جنگل از او خواست تا از فراخواندن ارتش سرخ از آذربایجان خودداری کند، ولی استالین بدو پاسخ داد که اگر چنین کند انگلستان و آمریکا نیز نیروهایشان را در مصر، سوریه، اندونزی، یونان، چین، ایسلند و دانمارک نگاه خواهند‌داشت. البته برای استالین نفت شمال ایران مهمتر از سرنوشت فرقه بود. بگذریم؛ گفتگو آغاز شد و باقروف از پیشه‌وری خواست تا در برابر خودمختاری پافشاری کند. باقروف هنوز امید داشت تا آذربایجان دروغین و راستین را با هم یکی سازد و با رهبری بر سرزمین بزرگی که از این پیوستگی پدید می‌آورد بر ارج خود بیفزاید. گفتگو دو هفته پایید و سرانجام هم به جایی نینجامید. قوام هشیارتر از آن بود که کلید آذرابادگان را دودستی به پیشه‌وری سپارد. پس از این ناکامی پیشه‌وری از اختلاف‌های مرزی با جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد(که بر خلاف پیشه‌وریِ نادوست‌داشتنی مردمان کردستان کمابیش بدو دلبسته بودند) را کمی کنارنهاد و با دولت او پیمان دوستی بست. این برنگرانی ایرانیان می‌افزود، به ویژه که رادیوی فرقه در تبریز گستاخانه به دولت ایران چنگ و دندان نشان می‌داد. در این میان قوام با تاکتیکی زیرکانه شایع ساختکه در اندیشهٔ کناره‌گیری است. این خبر روسیان را هراسناک ساخت چرا که با کنار رفتن قوام دور نبود که دولت ایران به دست نیروهای تندرو بیفتد، آرمانگرایانی که گفتگو با فرقه را از همان آغاز نشان از سستی و ناتوانی دولت می‌پنداشتند و هوادار لشکرکشی به آذربایجان بودند. روس‌ها خوب می‌دانستند که اگر کار بدینجا بکشد دور نیست با جهان سرمایه‌داری به رهبری آمریکا گلاویز شوند و در پی‌اش لقمهٔ آمادهٔ لمابندن ایران را از کف بدهند! بدینسان قوام پشتیبانی سفیر شوروی در تهران را به دست آورد. پس مظفر فیروز را در خرداد ۱۳۲۵ برای پی‌گیری گفتگو با فرقه به آذرابادگان فرستاد. سپسامتیازهای بیشتری به فرقه داد و سلام‌الله جاوید را که میانه‌روترین سران فرقه بود استاندار آذربایجان خواند. قوام اکنون کمابیش همهٔ درخواست‌های فرقه را می‌پذیرفت. اینچنین دولت مسکو پیشه‌وری را وادار به پذیرش پیشنهادهای قوام نمود. وی البته تا زمانی که هنوز نیروهای ارتش سزخ در ایران بود بر پیمانی که بسته بود البته گردن می‌نهاد. گرچه بر پیشه‌وری چون روز روشن بود که سرانجام سرورانش پشت او را در برابر دولت مرکزی ایران خالی می‌کنند و قوام نیز بر پیمانش پایبند نخواهد ماند.

در امرداد ۱۳۲۵ قوام چند وزارت‌خانه را به توده‌ای‌ها سپرد تا اینچنین روسیان را در آرامش‌نگاه‌دارد. در این میان فرقه در ناکامی دست‌و‌پا می‌زد. اینان که از همان آغاز در میان آذری‌ها میهن‌پرست پشتوانه‌ای نداشتند در سرح‌های خیال‌پردازانهٔ خود نیز ناکام بودند؛ بودجه کم آورده‌بودند، تولید در آذربایجان رو به سراشیب داشت، سیاست‌های کمونیستی بازرگانی را از میان برده‌بود و بالا کشیدن دارایی‌های توانمندان نیز به تباهی محصول انجامیده بود. این همه آذرابادگانی‌ها را از فرقه ناخشنودتر از پیش می‌ساخت.


دنباله دارد

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش یکم

تاریخ فراموش نخواهد کرد که روزی استالین انگشت بر مرزهای جنوبی شوروی نهاد و ناخرسندیش را از آن با رایزنانش در میان گذارد؛ تزار سرخ برآوردن آرزوی پتر بزرگ را در سر داشت.

هنگامی که در ۱۳۲۰ خورشیدی روس و انگلیس بر کشورمان دست‌یازیدند ایران با تنگنای دشواری روبه‌رو شد و بخش‌هایی از مام میهن با خطر هراستاک جدایی رودررو شدند. آذرابادگان، آتورپاتکان باستان، ماد کوچک یا آنگونه که تازیان می‌خوانندش آذربایجان دچار سایهٔ شوم جدایی از تنهٔ تاریخیش شد. رهاییش از چنبرهٔ استالینی با کاردانی و کوشش کهنه‌سوار سیاست ایران- احمد قوام- انجام پذیرفت. ولی داستان از کجا آغازید و قوام چگونه به پایانش رساند به کوتاهی در پی خواهد آمد.

سندهای تاریخی نشان می‌دهد که رژیم کمونیستی استالین پیش از چیرگی بر ایران به بهانهٔ پیوند با آلمان نازی در اندیشهٔ پاره‌پاره نمودن ایران بوده‌است. برای این کار استالین پیش از آغاز جنگ کارگذارش در باکو-باقروف-را از آذربایجان شوروی(فراموش نکنیم که نام آذربایجان که امروزه زیب این جمهوری شده نامی‌است من درآوردی که پیشینهٔ تاریخی‌ای ندارد و در پی انگیزه‌های سیاسی بر آن سرزمین نهاده‌شده‌است) برای این خواست شوم برگزید. کار برای روس‌ها چندان شخت نبود چرا که اذربایجان دور از پایتختبا سرنگونی رضا شاه و چیرگی شوروی دچار آشفتگی فراوان بود. در آغاز نیروهای استالینی دست به تبلیغات گسترده‌ای زدند که آماج آن نشان دادن پیشرفت‌های البته ویترینی آذربایجان شوروی بود. این تبلیغات بیشتر در کالبد هنر نشان‌داده می‌شد. همچنان برای یاری به مردمان آن سامان- و البته برای تبلیغات بیشتر- خوار و باری برایشان گسیل داشتند. شایان گفتن است که نام بی‌پایهٔ آذربایجان جنوبی نیز از همین هنگام در ادبیات سیاسی کمونیست‌ها بر آذرابادگان باستانی چسبانده‌شد.

نباید جا نداخت که طرح شوروی برای تکه‌پاره کرده ایران تنها با آذربایجان بهپایان نمی‌رسید؛ آذربایجان و پس از آن کردستان پیش‌درآمد طرحی بزرگتر برای پاک‌کردن نام ایران از جغرافیای جهان بود. رهبری جدایی آذرابادگان بر دوس گروهی که به نام «فرقهٔ دموکرات آذربایجان» خوانده‌شدند نهاده‌شد.

یک نکتهٔ نغز آنکه مسکو در پی بهره‌بری همه‌سویه از ایران بود و همزمان که اندیشهٔ پاره‌پاره‌کردن ایران را در سر می‌پروراند در پی گرفتن امتیاز نفت شمال نیز از ایران بود. برگ برندهٔ مسکو در گرفتن این امتیاز از ایران آذربایجان بود.

باری باقروف آنگونه که در پیش آوردم سامانده اصلی این داستان بود. او چارهٔ کار را در پدید آوردن حسی ملی‌گرایانه در کالبد ملتی تُرک می‌جست. اندیشهٔ ملتی ترک -که امروزه بیشتر در باورهای آنچنانی پانترک‌ها می‌بینیم- را نخستین آرمینیوس وامبری مجار یهودی‌تبار پدیدآورد. این اندیشه در پی چیرگی عثمانی بر آذرابادگان در پی جنگ جهانی یکم به ایران راه‌یافت ولی حتا از سوی بسیاری از آذربایجانی‌ها هم به ریشخد گرفته‌شد. این بار باقروف برای نخستین بار این تز را با آمیزه‌ای از بلشویسم برای پدیدآوردن یک ملت تازه در آذرابادگان آزمود. نام فرقه در مسکو برگزیده‌شد. برنامهٔ فرقه را در شهریور ۱۳۲۴ رهبران آیندهٔ فرقه سید جعفر پیشه‌وری (کمیسار پیشین جنگل و همرزم میرزا کوچک خان)، صادق پادگان و میرزا علی شبستری در نشستی با باقروف و رایزنانش طرح کردند. یک ماه پس از آن فرقه هستیش را آشکار کرد و مجلس و ارتش برای خود به راه انداخت. همهٔ اینها الیته با برنامه‌ریزی شوروی انجام پذیرفت. بد نیست که این هم گفته‌شود که یکی از بهانه‌های برپایی فرقه رد اعتبارنامهٔ نمایندگی مجلس شورای ملی پیشه‌وری بود. رد اعتبارنامهٔ پیشه‌وری به دلیل پشتیبانی روس‌ها در گزینش او در آذربایجانی که پایتخت در آن دیگر دست و دیدی صددرصد درست‌بوده‌است.

در این گیرودار احمد قوام سیاست‌مدار کهنه‌کار در بهمن ۱۳۲۴ دگرباره بر صندلی نخست‌وزیری ایران نشست. این مرد کارزارهای دشوار راه نبرد با این تنگنا را گفتگو با سران شوروی دید. قوام در گذشته یک بار هم در کارزاری این چنین و در رویارویی با همین شوروی گیلان را از خطر بلشویسم و جدایی رهانده‌بود که البته شرح آن در این جستار نمی‌گنجد. در این میان پیشه‌وری با دانش از پیشینهٔ سیاسی قوام از پا به میدان نهادنش هراسناک شده رخت جنگ پوشید، از آذریان خواست تا به ارتشش بپیوندند و کوشید تا مسکو را از دامی که قوام بر پیش پای آن ابرنیروی آن زمان پهن کرده‌بود بیاگاهاند. پیشه‌وری کسانی را برای آموزش‌های جنگی بدانسوی ارس فرستاد و به یاری کاردارهای روسی دانشکدهٔ افسری برپا نمود.

از آن سو قوام به روس‌ها وعده‌داد که در برابر بازگرداندن آذرابادگان به ایران امتیاز نفت شمال را به ایشان خواهد سپرد. همزمان با این وعده‌ها شکایتی را نیز بر ضد شوروی در شواری امنیت سازمان تازه‌برپاگشتهٔ ملل متحد به جریان انداخت که نغز است که بدانید که نخستین شکایتی بود که در این سازمان طرح می‌شد. همچنین او پذیرفت که اختیاراتی به فرقه دهد و در این راستا سران فرقه را پس از همداستانی با روس‌ها در شهریور ۱۳۲۵ به تهران دعوت کرد. فرقه بر این خواست گردن نهاد ولی خوب می‌دانست که این آغازی برای پایان کارش آست. با این همه شوروی از یاری‌رسانی به فرقه بازنایستاده‌بود. پیشه‌وری پیش‌شرط‌هایی برای گفتگو با تهران طرح کرد که اینها بخش‌هایی از آنند: خودمختاری آذربایجان، بخش‌کردن زمین‌های کشاورزی میان کشاورزان، برخورداری از پلیس و ارتش مستقل، رسمیت زبان ترکی در آذربایجان، بخشش بزه‌های فرقه و افزایش شمار نمایندگان آذربایجان در مجلس شورای ملی


دنباله دارد


۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

داستان یک آرمانشهر

هیچ چیز ساخته‌نمی‌شود مگر آنکه اندیشه‌ای را در پس خود داشته‌باشد. به دیگر سخن برای پدیدآوردن هر جیز باید نخست بدان اندیشید. نمی‌دانم این گفتهٔ کدام خردمنداست که می‌گوید جهان امروز شما برساختهٔ رویاهای دیروز شماست. این رویای ماست که آنچه را که امروز از آن بهره‌مندیم را ساخته یا بهبود بخشیده‌است.

در زندگی اجتماعی و چگونگی پیوند میان مردمان خُرده‌ها ، نقدها و آرمان‌هایی همواره در ذهن کسان جای‌داشته‌است. به دیگر سخن کسانی بهبود ناهنجاری‌های جامعه‌های زمان خود را در بازسازی زیرساخت‌های اجتماعی آن جامعه می‌دانسته و می‌دانند و در اندیشگاه مغز خویش جامعه‌ای دیگر را طرح می‌نمایند. گونه‌ٔ دیگری از جامعه که تا آن زمان رخ ننموده و در آرمان‌هایشان جای دارد، شهر آرمان‌ها یا آرمان شهر، مدینهٔ فاضله، اتوپیا.
آرمانشهرهای بسیاری از مغز اندیشه‌دارانی بیرون جست و در تاریخ رخ‌نمود. آنچه که من در این نوشتار در جستجوی آنم نه بررسی تاریخی این آرمانشهرها و پدید آورندگانشان که نگاهی گذرا و خرده‌انگارانه به یکی از این آرمانشهرهاست که خواندن آنچه برآن رفت دست کم برای خود من نغز و در خور اندیشه بود.

در نیمهٔ سدهٔ ۱۹ پس زایش عیسای ناصری مردی دین‌گرا به نام جان همفری نویس که در آمریکا می‌زیست در جستجوی این بود که چه سبب ناپرهیزگاری و دین‌گریزی مردمان می‌شود. وی در پی کاوشش بدین باور رسید که کشش مردم به دارایی و خواسته و نیز گرایش جنسی‌است که ایشان را از پارسایی بازداشته و راه رسیدن به بالندگی و رستگاری را می‌بندد. در پی این پندار او بر آن شد تا نظمی نوین پدید آورد و جهانی دیگر بسازدکه این دو عامل به دید او بازدارنده را از پیش پای مردمانش بردارد تا مردمان در آن به رستگاری این جهانی برسند. وی اندیشه‌های خود را با آموزه‌های کلیسایی در هم آمیخت و با گروهی از پیروانش جامعه‌ای را پی‌ریخت که به نام جاینامش -اونیدا در نیویورک- جامعهٔ اونیدا خوانده‌شد.(۱۸۴۸ پس از زایش)

به پیروی از جامعه اونیدا در شهرهای دیگر آمریکا نیز جامعه‌هایی پیرو نویس برپاگشتند. اینان آرمانشهری هنبازانه(اشتراکی) برپاکردند که در آن دارایی معنایی داشت. همه‌چیز با هم یکسان بود و گونه‌گونی‌ای درکار نبود تا انگیزه‌ای برای کشش به داشتن در میان نباشد. گردانندگان این جامعه کمیتهٔ همیشگی ۲۷تنه‌ای بود با دستهٔ اداری ۴۸تنه.
سامانهٔ اقتصادی این جامعه بدین ریخت بود که همه هموندانش می‌بایست کار می‌کردند. به جز کسانی که توانایی ویژه‌ای داشتند کار بیشینهٔ کسان با هم یکسان بود و صنعتی همگانی را پی می‌گرفتند. برای نمونه در زمانی به کنسرو میوه و سبزی می‌پرداختند و زمانی به ساخت تلهٔ شکار می‌پرداختند و از فروش آن خرج جامعه و نیازهای مالی آن را فراهم می‌کردند.

ولی آنچه که نویس برای از میان برداشتن مانع دوم رستگاری-کشش جنسی- به کار بست تکان‌دهنده بود. او بنیادی را که از آغاز شهری‌گری سنگ بنای یک خانواده می‌دانند و از پیوند یک زن و مرد پدید می‌آید بر هم ریخت. در جامعهٔ اونیدا همهٔ مردان با همهٔ زنان پیمان زناشویی می‌بستند، به دیگر سخن همه همسر هم بودند! نویس بر این باور بود که باید برای بیداری حس دینی در پیوند و رفتار میان زنان و مردان بازنگری شود. او بر این باور بود که مردان و زنان با هم برابرند. ولی می‌ٱوان گفت که این باور او از مرز یک نگره فراتر نمی‌رفت، چرا که او بر این باور بود که مردان بر زنان برتری روحی دارند. همچنین در فرایند اقتصادی جامعهٔ ایشان کارهایی که به زنان سپرده می‌شد با کارهایی که به مردان می‌سپردند یکسان نبود. زنان می‌بایست کارهایی که زنانه‌دانسته می‌شدند چون رختشویی و بچه‌داری و پرستاری را انجام می‌دادند. شاید یکی از برتری‌هایی که زنان این جامعه در سنجش با زنان آن روز جامعهٔ آمریکا داشتند پوشش ایشان بود. نویس بر این باور بود که زنان باید پوشش آسوده‌ای داشته باشند تا مانند زنان بیرون از این جامعه دست و پاگیر نباشد و ایشان بتوانند آسوده‌تر به خویشکاری(وظایف) روزانهٔ خود برسند. پوشش اینان که دربرگیرندهٔ دامن کوتاه و شلوار گشاد بود را می‌نماید که از گونه‌ای پوشش سرخپوستی زنانه گرفته باشند. با یان همه این پوشش‌ها یکرنگ و همسان بود و در آن از گوناگونی خبری نبود.

همانگونه که گفتیم زنان و مردان دست به زناشویی گروهی می‌زدند. جامعه از پیوند عاشقانه میان زن و مرد در این جامعه پرهیز می‌کرد چرا که عشق نیز گونه‌ای حس مالکیت‌خواهانه دانسته می‌شد. برای زنان تن دادن به همخوابگی با هر مردی که از او چنین خواستی داشت یک خویش‌کاری و فریضه شمرده می‌شد بی‌آنکه حق گزینشی داشته‌باشد. نویس پیوند جنسی را چیزی فراتر از یک پرسمان زیستی می‌دانست، او بدین پیوند به چشم پیوندی روحانی و فراطبیعی می‌نگریست. او بر این باور بود که برتری‌های روحی تنها از راه همخوابگی منتقل می‌شوند. او همانگونه که روح مردان را برتر از آن زنان می‌دانست می‌گفت که پیرها نیز بر جوانسال‌ها برتری دارند، پس زنان یائسه و مردان کهنسال می‌بایست این راه انتقال نیروی روحی را به خردسالان ناهمجنس خود می‌آموزاندند. همخوابه‌ها از سوی نویس برگزیده می‌شدند، به دید او همخوابگی دینداران با بی‌دینان یا سست‌ایمانان سبب پارسایی و ایمان‌آوری ایشان می‌شود! البته همهٔ درسرهای جنسی بهره زنان نبود؛ مردان نیز می‌بایست جلوی ارگاسم خود را می‌گرفتند تا روح آیینی و پرهیزگارانه‌یشان نیرومند شود. بدینسان آمار زاد و ولد در این جامعه بسیار پایین بود.

جامعهٔ اونیدا با رهبری نویس پایدار ماند تا اینکه نویس خواست از رهبری کناره‌گیری کند پس گویا به شیوهٔ رژیم‌های موروثی پسرش را جانشین خود ساخت. این گزینش چندان خوبی نبود چرا که پسر او تئودور نه توانایی رهبری پدر را داشت و نا با آموزه‌هایش چندان هماهنگ بود؛ زیرا به وارون پدر مسیحی باورمندش جناب تئودور یک خدانابور بود! این گره‌هایی را در کار جامعهٔ ایشان پدید می‌آورد و این جامعه به زودی از هم پاشید(واپسین شاخهٔ جامعه اونیدا در ۱۸۷۸ در منطقهٔ والینگفورد آمریکا از هم پاشید) ولی نه از برای ناکارآمدی رهبر تازه‌یشان . یکی از گرفتاری‌های این جامعه رشدنکردنش بود، همانگونه که گفتیم بیشینهٔ مردان برای نیرومندکردن روح دینیشان از بارور ساختن زنان بازداشته می‌شدند پس با گذشت سال‌ها رشد این جامعه اندک بود و بسیاری از باشندگانش (در بیشترین زمان این جامعه ۳۰۶ هموند داشت). آن یا به کهنسالی رسیده یا مرده‌بودند. از دیگرسو جوانان نیز اندک‌اندک ازدواج سنتی را به زناشویی گروهی برتری می‌دادند. باز این هم جامعه را از هم به یکباره نپاشاند. آنچه به فروپاشی این جامعه انجامید فشار از بیرون بدان بود. در دید جامعه دینباور آن روزگار نویس و دارو دسته‌اش باورهای عیسا مسیح را خدشه‌دار ساخته‌بودند. سرانجام دادخواستی برضد نویس- که او را به بی‌سیرت کردن دختران نابُرنا ارازیده‌بودند(متهم کرده بودند)- وی را از اونیدا گریزاند. وی از کنار آبشار نیاگارا برای پیروانش نامه نوشت و خواستار بسته‌شدن جامعه گردید. این نقطهٔ پایانی برکار یک آرمانشهر دیگر در تاریخ بود. هموندان به جای مانده در این جامعه بی‌سرو صدا هر زن و مرد جداجدا با هم پیمان زناشویی بستند و این جامعه را هم تبدیل به یک شرکت سهامی ساختند.

گمان نمی‌کنم که اگر از بیرون هم بر آن فشاری نمی‌آمد اندیشه‌های نویس پایدار می‌ماند. او با گرایش های دینی خود به سرشت انسانی به اعتنا بود و تنها به رستگاری این جهانی و آن جهانی مردمان باور داشت آن هم رستگاری‌ای در چارچوب باورهای ترسایان. نظام خانواده که نویس کوشید آن را زیر و زبر سازد برای نخستین بار از سوی او زیر تازش قرار نگرفته‌بود؛ گروهی از سوسیالیست‌ها و نیز بلشویک‌ها بر آن تاخته‌اند و به باوری مزدک بامداد نیز دید خوبی بدان نداشت. حال آنکه بنیاد خانواده با برپایی شهریگری در جهان و شاید پیش از آن همزمان بوده‌است و در کهنترین استوره‌های نیز زن و مرد در کنار هم برپاکنندهٔ نخستین باهماد جهانند. در استوره‌های ایرانی مشی و مشیانه دو میوه از یک گیاهند و همسان هم. در استوره‌های سامی آدم و حوا با برپایی نخستین خانواده دودمان آدمی‌زادگان را پایه‌ریزی می‌کنند(بماند که در استوره‌های سامی با دیدی زن ستیزانه بدین بنیاد نگاه شده‌است؛ حوا از دندهٔ آدم و برای آسایشش آفریده می‌شود و سرانجام سبب بدبختی و دربه‌دریش می‌شود و...). تجربهٔ این جامعه هم- با درنگر داشتن اینکه احساس انسان‌ها کمترین چیزی بود که بدان توجه می‌شد- نشان داد که آزادی جنسی- از گونهٔ آنچه نویس فراهم کرده‌بود-انسان را از رابطه‌ای خصوصی به نام زناشویی بازنخواهد داشت. به دیگر سخن جلوگیری از رابطهٔ عشقی ناشدنی‌است حتا اگر به نام خدا و پیغمبر دین هم باشد نمی‌توان این خشت بنای جامعه را که خانواده‌است از میان برد. از دیگرسو برای بسیاری دارندگی(مالکیت) انگیزه‌ای برای کوشش و پویندگی‌است. حال اگر در جامعه‌ای همه چیز یکسان و یکنواخت باشد و استعداد و توانایی در آنچه داریم دگرگونی پدید نیاورد و کوشا و ناکوشا برابر باشند میوه چه خواهد بود؟ به دید من جز بی‌انگیزگی و کاستی و افسردگی هوده‌ای نخواهد داشت و رستگاری آن جهانی که پیشکش، همین زندگی این‌جهانی هم خسته‌کننده و دلتنگ خواهد گشت.

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

اروند

اَروَند یا اروندرود که در متن‌های کهن گاه ارنگ هم خوانده‌شده رودی‌است در جنوب باختری مرزهای کنونی ایران که مرز میان ما و کشور تازه‌ساختهٔ عراق است. این نام در زبان پهلوی هم اروند و ارنگ بوده‌است. در اوستا این رود را رنگها- [۱] خوانده‌اند و همچنین ائوروِنت که نخستین ریخت کهن ارنگ و دومین اروند است. در اوستا اروند یکی از دو رود مقدسی‌است که در سرزمین ایرانویج روان‌بوده‌اند.(رود دیگر وه‌رود یا بهرود یا ونگهو دائیتی‌است). در روزگار ساسانیان این دو رود یادشده را با دو رود مرزی آن زمان ایران-دجله و سند- تطبیق دادند. دجله برابر با ارنگ استوره‌ای دانسته‌شد و سند برابر با بهرود. این نامگذاری برای رودهایی که در دو سوی ایران روان‌بود با شناسه‌هایی که در اوستا بوده‌نیز همخوانی دارد. در نامهٔ به نسبت نو گزیده‌های زاداسپرم دربارهٔ این دو رود چنین آمده‌است:«...اروند [که] هست دجلهٔ تیز[رو]، به سوی غرب و وه‌رود به سوی شرق بود. به دو سر [گیتی] بگشتند و به دریاشدند.»
از آنچه که آمد چنین برداشت می‌شود که اروند همان دجله‌است و به آن لقب تیرزو هم داده‌اند. این لقب چندان بی‌جا نیست چرا که از دید معناشناسی هم اروند به معنای تند و تیز است چنانکه در همان اوستا به خورشید لقب ارونداسب یا تیزاسب-به معنای دارنده اسب تند و تیز- داده‌اند.
ولی دربارهٔ دجله و همانیش با اروند، فردوسی بزرگ چنین آورده‌است:
اگر پهلواني نداني زبان
بتازي تو اروند را دجله خوان

و بر این پایه اروند را برابر پهلوی واژهٔ تازی دجله‌خوانده است. ولی داستان این‌است که با اینکه دجله که آن را در متن‌های کهن ایرانی دگله نیز نوشته‌اند خود در بن واژه‌ای ایرانی‌است. در زبان عربی دجله هیچ همخوانواده‌ای ندارد و معنایی نیز برای آن نتوانسته‌اند بیاورند. راستی این‌است که این واژه در بن تیگره بوده‌است که با واژه‌های کنونی زبان پارسی مانند تیغ و تیز و تیر هم خانواده‌است و از دید معنایی نیز همان معناها را می‌رساند. این نام تیگره را یونانیان تیگریس[۲] برداشت‌کرده‌اند و در زبان عربی دجله شده‌است و همانگونه که دیدیم با اروند یک معنا دارد: تیز.

از آنچه در بالا گفته‌شد گروهی امروزه چنین برداشت کرده‌اند که پس اروند همان دجله‌است و نامیدن رود مرزی ایران و عراق به اروند درست نمی‌تواند باشد. پس نام این رود را همانگونه که عرب‌ها دوست دارند بخوانند ما هم باید درست بدانیم: شط‌‌العرب! در اینجا باید دو نکته را یادآوری کرد. نخست آنکه در گذشته دانش گیتاشناسی به گستردگی امروزه نبوده‌است. اروندرود امروزه از پیوستن رودهای بزرگی چون کارون، دجله و فرات پدیدمی‌آید و با این رودها نیز همریزاست. درگذشته اروندرود کنونی را امتداد دجله می‌دانستند و به همهٔ این دو رود همریز اروند می‌گفتند. البته گاه کارون را نیز اروند خوانده‌اند و این می‌رساند که آن شاخهٔ دجله که در خوزستان روان‌است را نیز اروند می‌دانسته‌اند وگرنه کارون و کجا و رود بغداد کجا؟(گاه دجله را شط بغداد نیز خوانده‌اند، بماند که بغداد خود نیز فارسی‌است). وانگهی اگر از دریچهٔ منطق هم نگاه کنیم نام هر جایی باید پیشینه‌ای داشته باشد و با راستینگی‌های تاریخی هم همخوانی داشته‌باشد. خوب پس بیایید این نام شط‌العرب که بدبختانه از یکسو در بیشتر بنمایه‌های جهان امروز به همین نام نادرست خوانده می‌شود و از آن بدتر برخی ایرانیان روشن‌اندیش‌نما هم این نام را نام درست این رود می‌دانند را بررسیم. آنچه از نام این رود برمی‌آید این است که این رود رود عرب‌هاست و به نام ایشان خوانده شده‌است، بسیار خوب اگر این رود در بیابان‌های عربستان روان بود این نام‌گذاری درست بی‌غش می‌مانست؛ ولی اگر به ایران تاریخی نگاه کنیم این رود در مرکز ایران باختری روان‌بوده‌است و تا پیش از تازش بیدادگرانهٔ مسلمانان عرب‌نژاد از ایشان دست کم گروه انبوهی در دو سوی این رود نمی نشسته‌اند. در روزگار کهنتر-هخامنشیان- نزدیکترین مردمان عرب(که در عرب بودن یا نبودنشان هنوز هم جای تردید است) به خوزستان مردمان سرزمین جرحا بوده‌اند که جای آن را در جنوب خلیج پارس می‌انگارند. سپستر دولت حیره را داریم که در روزگار ساسانیان در نزدیکی کشور کوچک کویت کنونی برپابوده و خود خراجگذار ایرانیان بوده‌اند. تا می‌رسیم به دورهٔ سیاه تازش بزرگ عرب؛ خوب بیایید بیانگاریم که عرب‌ها دسته دسته آمدند و به ناگاه در خوزستان و عراق کنونی جاگیرشدند! گیریم چنین باشد، پیش از آن آیا این رود نامی نداشته‌است؟ ایرانیانیانی که در دو سوی این رود نشسته‌بودند بدین رود چه می‌گفتند؟ آیا باید ساده‌اندیشانه باور کنیم که این رود نامی نداشته و به ناگاه در هزار و اندی سال پیش گروهی عرب از بیابان آمده و نام خود را بر این رود نهاده‌اند؟ وانگهی کوچ عرب‌ها به سرزمین‌های ایرانی میانرودان و بخش‌های کوچکی از خوزستان با گذر زمان و اندک اندک انجام‌شده‌است. شهر بصره که در خاک عراق در نزدیکی اروند ساخته‌شده‌ در روزگار تازش مسلمانان یک پایگاه‌بوده‌است و پس از پیشروی عرب‌ها در ژرفای ایران کاربرد پایگاهی خود را رفته‌رفته از دست داد. ولی کوچ تازیان بدین سرزمین اندک اندک گسترش یافت و شمار ایرانیان آن اندک‌گشت. ولی در خوزستان و این سوی اروند کوچ عرب‌ها چیز به نسبت تازه‌ای است و برمی‌گردد به برآمدن دولت شیعه در ایران و نیاز به افزایش شمار شیعیان به ناشیعیان در ایران و کوچاندن طایفه‌های عرب در روزگار صفوی و قاجار و نیز پناه آوردن عرب‌های عراقی در پی رویدادهای تازش وهابیان بدان سرزمین و درگیری‌های پیوسته در میانرودان باز می‌گردد. هوده آنکه جاگیرشدن عرب‌ها در این سوی اروند پیشینهٔ دیرپایی ندارد. شوربختانه در میانه و پایان روزگار قاجار و بیگانگی این دودمان با ایرانی‌گرایی و نبود حس میهنی بسنده در میان ایرانیان این رود را به نادرست و به نابه‌جا شط‌العرب خوانده‌اند. با برآمدن پهلوی‌ها و بیداری بیشتر حس ملی‌گرایی و بازگشت به خود ایرانیان نام این رود به نام کهنش اروندرود بازگشت. اگرچه گروهی این دورهٔ گمراهی را سندی برای درست دانستن نام شط‌العرب می‌دانند، اینان فراموش می‌کنند که نامیدن یک رود ارزشمند ایران به نام کسانی که خون نیاکان ما را در شیشه‌کرده‌اند به چه می‌ماند! آیا سزاوار است که برای نمونه رود ارس را رود روس‌ها یا رود اترک را رود مغول‌ها و دریای پارس را دریای انگلیسی‌ها بخوانیم؟




1.ranghaa
2.tigris

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

واکاوی زبانی

یکی از دلبستگی‌های من بررسی پیشینهٔ واژگان است. شاید این پرسش برای خوانندگان و کسانی که نوشته‌های برآمده از دلبستگی‌های مرا دنبال می‌کنند پدیدآید که این بررسی واژگانی چه سودی دارد. پاسخ به این پرسش را نمی‌توان در یک نوشتار کوتاه داد و نیازمند آن است که کتابی را با آن پرکرد. ولی اکنون می‌خواهم به یکی از سودهای آن با نمونه‌هایی که میوه پژوهش خودم است نشان دهم. ولی در آغاز باید در اینباره بیشتر روشنگری کنم. خوانندهٔ گرامی باید بداند که زبان‌های کنونی مردمان هر یک به خانوادهٔ زبانی‌ای وابسته‌اند.(البته زبان‌های بی‌خانواده یا بسته یا ایزوله هم داریم مانند ژاپنی که به هیچ خانوادهٔ زبانی وابسته نیست، اگرچه نگره‌هایی برای پیوند آن با برخی زبان‌ها دردست است ولی از چارچوب دیدگاهی فراتر نمی‌روند.) هر خانوادهٔ زبانی خود به چند زیرخانواده بخش می‌شود. زیرخانواده‌ها هر یک به یک زبان می‌رسند و هر زبان هم به گویش‌ها و لهجه‌هایی. برای نمونه ما لهجهٔ شیرازی داریم که یکی از لهجه‌های زبان پارسی‌است. زبان پارسی یکی از زبان‌های ایرانی‌است و آن هم از شاخهٔ جنوب باختری. زبان‌های ایرانی خود زیر شاخه‌ای از زبان‌های هندوایرانی یا آریایی می‌باشند. زبان‌های آریایی نیز خود زیرشاخه‌ای از زبان‌های هندو اروپاییند.

از آنچه در بالا گفتم بدین رسیدیم که زبان‌ها به خانواده‌های زبانی بزرگتر وابسته‌اند. پیوند میان این زبان‌ها را از روی همانندی واژگان، همانندی آوایی ، همانندی ساختاری و همانندی دستور زبان بررسی می‌کنند. زبان‌های یک خانوادهٔ زبانی همسانی‌هایی دارند و این همسانی‌ها را از زبان‌های پیشین خود به یادگار گرفته‌اند. به دیگر سخن همهٔ این زبان‌ها روزگاری یکی بوده‌اند و گویشوران به این زبان‌ها نیز خویشاوندی زبانی و همچنین خویشاوندی نژادی با هم دارند. (نمونه‌های استثنایی هم برای این داریم، برای نمونه آذری‌ها امروزه به زبانی از ریشهٔ زبان‌های ترکی که به خانوادهٔ زبان‌های آلتایی وابسته است سخن می‌رانند ولی خود ایرانی‌تبارند. همچنین هزاره‌ها در افغانستان امروزه به پارسی با لهجهٔ هزارگی سخن می‌رانند ولی مغول‌تبارند)

پس دیدیم که از راه شناخت زبان تبار مردمان جهان را می‌توان دریافت. دیگر آنکه باید دانست که آنچه را ما تاریخ می‌دانیم تنها بخش کوچکی از زمان زندگی مردمان بر روی زمین است چه که تاریخ با پدید آمدن دبیره(خط) آغاز می‌شود و آن زمانی‌است که مردمان توانستند آنچه را که بر ایشان رفته‌است بنگارند و از آنچه امروز از آن نگاشته‌ها به دست ما رسیده یا می‌رسد آگاهی چندی از روزگار ایشان را درمی‌یابیم. راه دیگر شناخت گذشته‌ٔ مردمان بررسی آن چیزی است که ایشان ساخته‌اند یا انجام داده‌اند که این نیز کار باستان‌شناسان است تا دل خاک را واکاوند با زبان دانش از رازی که بر آن گذشته آگاه شوند. جز این راه دیگری که می‌ماند بررسی واژگان به جای مانده در زبان مردمان کنونی جهان‌است. نمونه‌ای می‌آورم. گفتم که زبان ما بخشی از خانوادهٔ بزرگ زبان‌های هندواروپایی‌است. زبان‌های هندواروپایی هم از یک زبان مادر که امروزه دانشمندان زبانشناس نامش را زبان نیاهندواروپایی نهاده‌اند جداشده‌اند. این زبان را که نیای بزرگ همهٔ هندو اروپایی زبان‌های کنونی(چون انگلیسی‌ها، آلمانی‌ها،لهستانی‌ها،صرب‌ها، آلبانیایی‌ها،روس‌ها،ارمنی‌ها،ایرانی‌ها، هندی‌ها و...) امروز داشنمندان با گمانه‌زنی و بهره‌گیری از واژگان به جای مانده و همتبار در این زبان‌ها بازسازی نموده‌اند. از بازسازی این زبان و واژگان همتبار به جای‌مانده در زبان‌های هندواروپایی آگاهی‌های نغز و ارزشمندی دریافت شده‌است. برای نمونه در جستجوی سرزمین نخستین نیاکان هندواروپایی‌زبان کنونی با بررسی واژگان به نام گیاهان و جانداران یکسانی رسیده‌اند و انگاشته‌اند که خاستگاه نخستین ایشان باید جایی باشد که چنین پوشش گیاهی و چنین جاندارانی یافت می‌شوند.

از بررسی واژگان همسان به بسیاری چیزها می‌توان رسید، برای نمونه خوراک پیشینیان و اینکه چه دسته‌ای از این هندواروپایی زبانان در کنار یکدیگر بیشتر زیسته‌اند و چه دسته‌ای زودتر جداشده‌اند. بررسی واژگانی و آوایی زبان‌های این خانوادهٔ بزرگ زبانشناسان را بر آن داشته که این خانواده را به دو دستهٔ جداگانه بخش کنند. نامگذاری این دو دسته را نیز برپایهٔ نام واژهٔ صد در هر دسته زبانی گذارده‌اند. دستهٔ نخست را سَتِم خوانده‌اند. ستم برابر اوستایی صد خودمان است و می‌توانیم آن را نیای صد امروزی نیز بخوانیم. زبان‌های هندوایرانی، ارمنی و نیز زبان‌های اروپای خاوری چون اسلاوی و بالتیک نیز از دستهٔ ستم هستند.دستهٔ دیگر سِنتوم نام دارد و این نام نیز از واژهٔ سنتوم در زبان لاتین به همان معنای صد گرفته‌شده‌است. زبان‌های اروپای باختری چون ژرمنی،سلتی و...بدین دسته وابسته‌اند.

اکنون می‌خواهم نمونه‌ای از اینگونه واژگان که خودم پژوهیدم سخن بگویم. از نخستین چیزهایی که به دست مردمان آغازین در روزگار نوسنگی ساخته‌شد ابزارهایی بود که کاربرد جنگی داشت، چرا که زنده ماندن از همان روز نخست نیز بر جنگ وابسته‌بود. شکار کردن در آن روزگاران به راستی جنگ بود و راهی برای سیری و پایداری زیست. نبرد با جانوار تنومند و نیرومند آن روزگار با دست تهی آسان نبود. پس مردمان می‌بایست جنگ‌افزاری را به دست آورند تا با دردسر کمتری بتوانند به خواستشان برسند. نخستین ابزارها هم با سنگ ساخته‌شد. این ابزارسازی اندک‌اندک پیشرفت کرد و به هنر ساخت جنگ‌افزار انجامید. یکی از کهنترین جنگ‌افزارهای کهن فلاخن یا قلاب‌سنگ بود. فلاخن ریسمانی بود که با موی جانورانی چون بز می‌بافته-و می‌بافند- و از آن برای پرتاب سنگ بهره می‌بردند. این جنگ‌افزار کهن که هنوز هم در جای‌جای جهان کاربرد دارد و در همین ایران خودمان نیز هنوز چوپانان از آن بهره‌می‌برند در بیشتر سرزمین‌های پراکندهٔ جهان کاربرد داشته‌است. تنها در استرالیا و اقیانوسیه‌است که از فلاخن اثری نیست. هنوز آشکار نیست که پراکندگی کاربرد این جنگ‌افزار در جهان باستان وابسته به داد و ستد فرهنگی و فناورانهٔ مردمان پراکنده در گیتی داشته‌است یا اینکه هر مردمانی در یک گوشهٔ جهان جداگانه در اندیشهٔ ساخت چنین جنگ‌افزاری افتاده‌اند. از من بپرسید می‌گویم هردو، گروهی با بهره‌جویی از همسایگی فناوری ساخت این ابزار را از هم آموخته‌اند و گروهی خود به ساخت آن پرداختند.

آنچه را که ما امروزه در زبانمان فلاخن می گوییم می نماید که با واژهٔ سانسکریت لَتاپازه همریشه بوده باشد. می‌دانیم که سانسکریت زبان باستانی هندی‌ها و به اوستایی و پارسی باستان بسیار نزدیک بوده‌است. همچنین این را می‌دانیم که هندی‌ها و ایرانی‌ها واپسین مردمان هندواروپایی‌زبانی بوده‌اند که از هم جداشده‌اند و جز از زبان از فرهنگ و آیین و استوره‌های هر دو ملت نیز می‌توان این را دریافت. به جز هندی‌ها دیگر همتباران ما هم واژه‌هایی برای فلاخن دارند که به دید من با این واژهٔ پارسی همریشه‌اند. اینان مردمان اسلاوند که در اروپای خاوری از روسیه تا لهستان می‌زیند. از میان اینان اوکراینی‌ها که در شمال دریای سیاه می‌زیند به فلاخن می‌گویند پ‌راشکا. صرب‌ها که در بالکانند بدین واژه پ‌راتسکا می‌گویند. اسلوونیایی‌ها که همسایگان صرب‌هایند این جنگ‌افزار را پ‌راچا می‌نامند. روس‌ها بدان پ‌راشا می‌گویند و لهستانی هم پ‌روتسا. در زبان بلغاری هم فلاخن را پ‌راشکا می‌خوانند. باید این را روشن کنم که بلغارها ی باستان از دید نژادی و زبانی به مردمان ترک‌نژاد آلتایی‌زبان وابسته بوده‌اند، ولی پس از تازش به بالکان و جاگیرشدن در آن با مردمان اسلاو آن سامان درآمیختند و زبان خود را کنار نهادند و زبان اسلاوی را پذیرفتند که با گذشت زمان به ریخت بلغاری کنونی درآمد. یک نکتهٔ نغز آن است که یکی از انگشت‌شمار ناهندواروپاییان اروپا مجارها می‌باشند. دربارهٔ مجارها و زبانشان پیشتر در زبان‌های فین‌واوگری سخن گفته‌ام. اینان فلاخن را در زبانشان پَریت‌تیا می‌خوانند که می‌نماید با فلاخن همریشه باشد، اکنون بر من آشکار نیست که اینان این واژه را از همسایگان اسلاو خود وام گرفته اند یا در زمانی که در جایی ناشناخته همسایهٔ آریاییان باستان بوده‌اند از ایشان. از این پژوهش می توان بدین نتیجه رسید که فلاخن یکی از کهنترین جنگ‌افزارهای نیاکان ما دست کم تا پیش از جداشدن اسلاوها از ما بوده‌است. آنچه که گفتم نمونهٔ کوچکی از سودهای واکاوی زبانی است.