۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

ایرانیان در بیرون از پشتهٔ ایران

هنگامی که دربارهٔ ایرانیان به ویژه در گفتگوهای تاریخی سخن میرانیم نگاهمان فراتر از کسانیاست که امروزه شناسنامهٔ ایرانی دارند یا زمانی در ایران میزیستهاند. همچنین باز نگاه ما فراتر از پشتهٔ ایران و مردمان این سرزمین است اگرچه در سنجش با دید پیشین این نگاهی دقیقتر شمرده میشود. از این گذشته نگاهمان به ایران تاریخی - که ایرانزمینش میخوانیم و بیگانگان بدان ایران بزرگ یا ایران بزرگتر میگویند- هم نیست، اگرچه این نگاه هم از دو نگاه پیشین ژرفنگرانهتر است. داستان این است که در درازای تاریخ ایرانیان تنها در پشته(فلات) ایران نمیزیستهاند. تیرههای ایرانی بسیاری در سرزمینی بسیار دورتر از این سرزمین در روزگاران گذشته میزیستهاند. پیش از آنکه این جستار را بیشتر بازکنم نیاز میبینم که این مفهوم ایرانی را بیشتر روشن کنم و بدانیم که ایرانی به چه کسی میگوییم، برای نمونه یک ژرمن را با اینکه با ما همتبار است ایرانی نپنداریم. ایرانی از دید تاریخی به مردمانی گفته میشود که نخست زبانی از شاخهٔ زبانهای ایرانی داشته باشند، برای نمونه روسها اگرچه زبانشان با ما همخانوادهاست ولی از آنجا که از ریشهٔ زبانهای ایرانی نیست پس ایشان ایرانی شمرده نمیشوند. دیگر ویژگی ایرانیان داشتن فرهنگ ایرانیاست که یکی از برجستهترین نمودهای هر فرهنگ استورههای آن فرهنگاست. سه دیگر آنکه از دید ژنتیک و نژادشناختی و همانندیهای اسکلتی از تبار قفقازیسان باشند. البته نباید ناگفته گذاشت که این بیشتر دربررسیهای تاریخی و نگرش به گذشتههای دور درستاست چرا که آمیختن نژادها و زایش فرهنگهای نو یا دگرش فرهنگی و نیز وانهادن یک زبان و پذیرش زبانی دیگر در میان مردمان گونگون در سراسر جهان چیز شناختهشدهایست. برای نمونهآذریها اگرچه امروزه به زبانی جز زبانهای ایرانی سخن میگویند ولی از همه سوی دیگر ایرانیند، هم ریشه و تبار ایرانی دارند و هم فرهنگشان ایرانیاست. یا بلغارها اگرچه امروزه به زبانی از تبار هندواروپایی سخن میگویند ولی تبار و زبان پیشینشان آلتایی بودهاست. همچنین یک سیاهپوست انگلیسی اگرچه نژاد و تباری ناآنگلوساکسون دارد ولی چون به فرهنگ آنگلوساکسون گرویده یک انگلیسی شمردهمیشود.

باری؛ از سخن بنیادین خود دور نیفتیم. در سدههای دور تیرههای ایرانی گوناگونی بیرون از فلات ایران میزیستهاند. اینکه بیرون فلات ایران چه میکردند برمیگردد به اینکه به کدام نگرهٔ کوچ آریاییان پایبند باشیم. آگر بپذیریم که آریاییان از سرزمینی دیگر به ایران آمدند پس آنها را باید ایرانیانی بدانیم که با دیگر آریاییان بدین سرزمین نکوچیدند. واگر بپذیریم که کوچ آریاییان از پشتهٔ ایران انجام پذیرفته پس باید باور داشته باشیم که ایران با گذشت زمان از سرزمین مادری خود دور شدند و رو به دیگر سرزمینها نهادند. البته برای خود من دیدگاه دوم با توجه به مسیر این کوچها درستتر مینماید. زمان دقیق این کوچها به درستی دانسته نیست و شناخت ما هم از این مردمان بیشتر به نوشتههای ثبت شده در تاریخ برای نمونه بنمایههای یونانی و چینی و رومی بازمیگردد. همچنین روند این کوچها نگرههای تاریخیای را دربارهٔ خاستگاه ملتهای هندواروپایی را میگشاید. برای نمونه پنداشته میشود که تا روزگار برپایی شاهنشاهی هخامنشی اسلاوها هنوز تیرهای ایرانی شمرده میشدند و گسست تاریخی چندانی نیافته بودند. نزدیکی خانوادهٔ زبانی اسلاوی به خانوادهٔ زبانی هندوایرانی این باور را نیرومندتر میسازد چه که هردوی این دو خانواده به دسته زبانهای ستوم –که در کنار زبان ستوم دو دستهٔ بزرگ زبانهای هندواروپایی را میسازند- تعلق دارند. وانگهی بررسیهای ژنتیک-که شوربختانه آگاهی من از این ژنتیک اندک است- نیز نشان میدهد که اسلاوها در سنجش با دیگر اروپاییان نزدیکی ژنی بیشتری با ما ایرانیان دارند. ما میدانیم که نیاکان اسلاوها در زمان آغاز شاهتشاهی هخامنشی در خاور اروپا میزیستند. در نوشتار واکاوی زبانی هم پیرامون واژهٔ فلاخن اشاره به نزدیکی این توده با ایرانیان نموده‌ام. در همین زمان سکاهای کوچنشین نیز فرمانروایی بزرگی را از اروپای خاوری تا کرانهٔ دریاچهٔ بالخاش در شمال باختری چین به راهانداختهبودند. اینان که سر ستیز با همسایگانشان داشتند بسیار برای شاهنشاهی ایران دردسر درست کردند. داستان لشکرکشی شورانگیز داریوش به اروپا و ویران ساختن شهرهای آنها را در شمال دریای سیاه بیگمان شنیدهاید. ماساژتها نیز دستهای از این سکاها بودند که کورش بزرگ در نبرد با آنها کشتهشد. نیز داههها که پارتیان تیرهای از آنان بودند نیز در خاور دریای مازندران میزیستند. ویژگی مشترک همهٔ اینان کوچنشینی بود. اگرچه برخی از سکاییان به گذشت زمان به کشاورزی گرویدند.

در خاور نیز تخاریان همزمان با برپایی دولت هخامنشی در ایران در جلگه‌های شمالی فلات تبت می‌زیستند. در بنمایه‌های چینی از آنان به نام یوئه‌چی نام‌برده‌شده‌است. در آینده این تخاریان زیر فشار همسایگانشان ناچار به سوی باختر کوچیدند تا سرانجام به تخارستان در افغانستان کنونی رسیدند و در آنجا جاگیر شدند و این سرزمین را هم به نام خود خواندند. در همسایگی آنها اسمن‌ها آسمان‌ها که چینیان ایشان را ووسون یا فرزندان کلاغ می‌خواندند می‌زیستند. چینیان بدین دلیل بدانها فرزند کلاغ می‌گفتند که در استوره‌های آنان فرزند خردسال پادشاه ووسون را دشمنانش پس از کشتن پدر و مادر رها می‌کنند تا بمیرد. ولی ماده‌گرگی به کودک شیر می‌دهد و کلاغی بدو خوراک می‌رساند و کودک بزرگ می‌شود و در آینده کین پدر و مادر خود را می‌جوید و ووسون‌ها را راهبری می‌کند. گفتنی‌است که در آینده مردمان آلتایی که ترک‌ها یکی از آنان بودند و در همسایگی ووسون‌ها می‌زیستند این استوره را گرفتند و از آن خود دانستند. ووسون‌ها در شمال خاوری جایی که یوئه‌چی‌ها باشنده بودند می‌زیستند. در آینده با فشار همسایگان و دشمنی خود تخاریان که با اینان همتبار بودند به ناچار به سوی باختر کوچیدند و در آینده‌ٔ دورتر با آلتایی‌ها آمیختند. بازماندگان ایشان امروزه در چین و قزاقستان می‌زیند و با زبانی از زبان‌های ترکی سخن می‌رانند. چینیان ووسون‌ها را مردمانی با چشمان آبی یا سبز و مو و ریش سرخ می‌خوانند که خود تبار ایشان را بهتر به ما می‌شناساند.

در خاور چین کنونی شهر ختن جای گرفته‌است. ختنی‌های باستان نیز مردمانی ایرانی بودند و زبان ختنی که امروزه اثرهای اندکی از آن بازمانده نیز یک زبان ایرانی شمرده می‌شود. اینان نیز با گذشت زمان با مردمانی از تیره‌های گوناگون نژاد زرد آمیخته شدند.

در آینده مردمانی دیگری به نام سرمتیان یا سارمات‌ها نیز که ایرانی بودند در تاریخ دیده شدند. اینان بیش از همه به سکاها نزدیک بودند و بر سرزمین‌هایی که زمانی سکاها بر آن چیره بودند فرمان می‌راندند. برای نمونه در تاریخ در زمانی که مقدونیان بر ایران چیره بودند پاره‌ای از سکاها در شمال دریای سیاه یکجا نشین‌شده و فرهنگ یونانی را نیز به خود گرفته بودند در این زمان سرمتیان از باختر سیبری تا اروپای خاوری را زیر چیرگی خود داشتند.

در آینده زمانی که ساسانیان در ایران برپا بودند و پنجه در پنجهٔ ابرنیروی دیگر زمان؛ رومیان؛ انداخته بودند در بیرون از ایران نیز تیره‌هایی ایرانی که هنوز بر سامانهٔ کوچ‌نشینی خود بودند در دل اروپا بر مرزهای روم می‌تاختند. در این زمان آلان‌ها تا کوه‌های کارپات پیش‌تاخته بودند و تیره‌ای از آنان به نام روکسالان‌ها یا آلان‌ها روشن به همراه قبیله‌هایی ژرمن مرزهای روم در رومانی کنونی را زیر تاخت و تاز خود گرفته بودند. نیز یازیگ‌ها که تا جلگهٔ مجارستان پیشروی کرده بودند و امروزه‌ یاسی‌های مجارستان که زبان خود را فراموش کرده‌اند بازماندهٔ این مردمانند. در همین زمان در کنارهٔ دریای سیاه هنوز سرمیتان بر سر کار بودند و نیز تیره‌های ایرانی مئوت و سیراک در شمال قفقاز و کرانه‌های دریای سیاه خودنمایی می‌نمودند.

در همین زمان ساسانیان ووسون‌ها زیر فشار همسایگان خود تا دریاچهٔ بالخاش پس نشته بودند. در فرارود خیون‌ها گاه و بی‌گاه به مرزهای شمال خاوری ایران می‌تاختند و زمانی که رهبران خردمندی چون گرومبات بر ایشان فرمان می‌راندند با همنژادان خود همپیمان شده و دوشادوششان با رومیان می‌جنگیدند. در همین زمان کوشانیان ایرانی فرمانروایان کوه‌های هندوکش و پامیر در خاور مرزهای ساسانی بودند. جلگهٔ سند در شبه‌جزیره هندوستان نیز هنوز زیر فرمان ساتراپ‌های ایرانی بود

امیدوارم در آینده بتوانم دربارهٔ هرکدام از این مردمانی که گفتم بیشتر بنویسم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

برخورد دو فرهنگ

بخشی از جهان که امروزه خاور میانه یا آسیای باختری خوانده می‌شود از هزاران سال پیش میداان نبرد میان دو فرهنگ ناهمسان بوده‌است. این نبرد تا به امروز هم بر زندگی و جامعهٔ ما سایه افکنده‌است و میوهٔ زد و خورد و هستی این همنشینان ناجور را در چهره‌های دوگانگی‌های استومند در جامعهٔ خودمان می‌توانیم ببینیم. در این نوشتار می‌کوشیم به کوتاهی خاستگاه این دو فرهنگ و چیستیشان را بازنمایم.

یکی از این دو فرهنگ فرهنگ آریایی‌است. این فرهنگ نام خود را از مردمانی دارد که تبار هندواروپایی داشته و از آسیای کوچک -که امروزه کشور ترکیه در آن جای دارد- تا شبه‌قاره هند پراکنده بوده و هستند. دربارهٔ خاستگاه آریاییان هنوز هم بحث گفتگو برجاست. کهنترین نگره‌ها سرزمین آغازین اینان را اسکاندیناوی، اروپای مرکزی، آسیای کوچک، قفقاز، کوه‌های پامیر، فرهنگ آندرونوو در جنوب روسیهٔ کنونی، آسیای میانه و سرانجام خود پشتهٔ ایران می‌داند. اینان را که هندوایرانی نیز می‌خوانند پدیدآورندهٔ نخستین اثرهای ادبی، سرودها و تصنیف‌های جهان می‌دانند. ریگ‌ودا کهنترین بخش وداهای هندو را می‌توان نخستین اثر برجای ماندهٔ این مردمان دانست که در شمال هندوستان سروده‌شده‌است. همچنین گاهان کهنترین بخش اوستا و سرودهٔ زرتشت نیز اثر کهن دیگری‌است که گوهرهٔ خرد و جهانبینی ایرانیان را در چندین هزارسال پیش به نمایش می‌گذارد. این هردو اثر برجای ماندهٔ آریایی هنوز هم کاربردیند. برای نمونه بخشی از ریگ‌ودا هنوز هم در آیین‌ها هندو خوانده می‌شود.

فرهنگ دیگر ولی فرهنگ سامی‌است. خاستگاه سامیان را شبه‌جزیرهٔ عربستان می‌دانند. برجسته نمود اندیشه و کیستی این فرهنگ را می‌توان در دین‌های توحیدی یا آیین‌های ابراهیمی بازیافت. اثر برجستهٔ سامیان تورات است و قرآن را هم در پی فراوانی پیروانش باید اثر مهم دیگر فرهنگ سامی دانست.

دارندگان این دو فرهنگ آریایی و سامی هزاران سال پیش به هم برخوردند. نخستین آریاییانی که در تاریخ نوشتهٔ شدهٔ امروز می‌شناسیم میتانی‌ها بودند. سامیان ینز گروه‌گروه و تیره‌تیره از شبه‌جزیرهٔ عربستان بیرون آمدند و بیشتر در هلال بارور-یا سرزمین‌های میان لبنان تا میانرودان- جاگیرشدند. ایشان در میان‌رودان با سموریان و نیز عیلامیان -که خاستگاه نژادی هیچ‌کدامشان آشکار نیست و زبانشان نیز با زبان‌های شناخته شدهٔ کنونی پیوندی ندارد- برخوردند و از فرهنگ پربار اینان بسیار برداشت کردند. در برخورد میان اینان اندک‌اندک نام سومر و عیلام از نقشهٔ جهان پاک‌شد و تیره‌های سامی جایگزین آنها شدند. برای اشاره به بازنمود فرهنگ سمری در سامی می‌توان به داستان توفان نوح اشاره کرد که خاستگاهی ناسامی دارد.

و بدینسان با از میان رفتن فرهنگ‌های دیرپای میان‌رودانی دو فرهنگ آریایی و سامی به هم برخوردند و سده‌ها به نبرد پرداختند. ولی چرا نبرد؟ خوب چون این فرهنگ از بسیاری سویه ها با هم سازگاری نداشتند. برای نمونه در جستار آفرینش این دو از داستان‌ها گونه‌گونی پیروی می‌کردند. خدای آسمانی سامیان برای اینکه چیزی را آفریده باشد آدم را می‌آفریند و اهورامزدا کیومرث را برای اینکه یاوری در نبرد با اهریمن و نیروهای اهریمنی داشته‌باشد بدین جهان می‌آورد. نیز برخورد با جنس زن را نمونه می‌آورم. در استورهٔ سامی حوا(نخستین زن) از دندهٔ چپ آدم و برای از تنهایی درآوردن او پدید می‌آید حال آنکه نخستین زن در استورهٔ آریایی -مشیانه-همپای نخستین مرد-مشی- از شاخهٔ درخت ریواس می‌روید. حوا به دستیاری شیطان ادم بیچاره را می‌فریبد و سبب تیره‌روزی فرزندان آدم می‌شود و زنان سامی‌اندیشه باید تا ابد برای آن بدسگالی حوا توسری بخورند. حال آنکه زنان آریایی به شهریاری می‌رسند و ایزدان نیرومندی در میان ‌آریاییان چون مهر و آناهیتا از زنانند.

برخورد میان این دو فرهنگ به گاس نخستین بار در زمان تاخت آریاییان به دولت‌های سامی میان‌رودان وسپس ترکتازی آشوریان سامی‌تبار تا دل ایران رخ‌داده‌است. در اوستای تازه‌تر نام و نشان‌های سامی به چشم می‌خورد از دبیرانی سامی که در دربارهای آریایی بوده‌اند. و نیز از شهریاران سامی‌ای یادمی‌شود که به ایران تاخته‌اند.در دوره‌های تاریخی و تشکیل دولت یگانه در ایران می‌بینیم که شهریاران ماد با بابلی‌ها پیمان‌ها می‌بندند و همسران از هم می‌گیرند. با این همه از فروپاشی سومر تا زمانی که کورش بزرگ بابل را گشود زمان چیرگی فرهنگ سامی‌تبار در منطقه می‌دانند. با گشایش بابل و برپایی نخستین شاهنشاهی جهانی و فرمان حقوق مردمان کورش دورهٔ چیرگی فرهنگ آریایی برمنطقه آغاز می‌شود که تا گشایش تیسفون به دست عرب‌های مسلمان پایدار می‌ماند. از آن پس در دو قرن سکوت فرهنگ سامی از نمونهٔ عربی‌اش(فراموش نکنیم که از میان سامیان عرب‌ها تمدنی نداشتند و به دلیل اینکه واپسین تیرهٔ سامی بودند که از عربستان به بیرون سرازیر شدند فرهنگ صیقل‌یافتهٔ نرمش‌پذیری هم نداشتند) چیره شد. آنگاه ایرانیان اندک‌اندک خود را بازمی‌یافتند تا بلای دیگری از راه رسید و آن هم آسیای میانه‌ای‌ها(تیره‌های ترکی و مغولی) بودند که بر جوانه‌های از زمستان عرب رستهٔ ایران آتش افروختند. اینان چون نه فرهنگ چندانی داشتند و نه بویی از مدنیت برده بودند سر به قبلهٔ عرب نهادند و...سرانجام مشروطه برپاشد و ایرانیان به بازیابی خود پرداختند و رویدادهایی که می‌دانم که می‌دانید و گفتنشان باشد برای نوشتاری دیگر.

امروز در ایران می‌زی‌ایم و ناممان ایرانی‌است ولی هنوز در بند این دوگانگی فرهنگی ‌هستیم. نیمی از ما ایرانیند و نیمی عرب. نیمی نام کورش که می‌آید به خود می‌بالد و نیمی سر به سوی سرزمین عرب می‌ساید. نیمی به آبادی خاک می‌اندیشد و نیمی در آرزوی رسیدن به سرای موعود می‌خسبد. نیمی در جستجوی آزادگی‌است و آن نیم دیگر حلقهٔ بندگی به گوش می‌اندازد. نیمی این و نیمی آن. باید دید که ما خودمان کدام یکی از این دو نیمه‌ایم؟ مباد که در این
مانده باشیم که اینیم یا آن!؟

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش پایانی

اندکی پس از این رویدادها جنوب ایران نیز ناآرام شد، شورشیان جنوب خواستار کنارگذاشتن کمونیست‌ها از کابینه بودند. قوام بی‌رایزنی با وزیرانش به گفتگو با شورشیان پرداخت؛ این کار و کُنش‌های دیگر او توده‌ای‌های کابینه اش را به قهر واداشت. قوام هم در پی آن به بازسازی کابینه‌اش پرداخت و آنها را کنار زد. او به ناگهان و آشکارا با حزب توده به نبرد پرداخت و همزمان خود را برای لشکرکشی به آذرابادگان آماده می‌نمود. در برابر برای خواباندن خشم شوروی تاریخ انتخابات مجلس پانزدهم را که می‌بایست قرارداد نفت شمال در آن به تصویب رسد اعلام داشت. در آذر ۱۳۲۵ قوام آشکار ساخت که برای پاکیزگی انتخابات ناچار به گسیل نیرو به آذرابادگان است. در آغاز ارتش را به زنجان فرستاد( برپایهٔ موافقتنامه با فرقه زنجان در اختیار دولت مرکزی بود). قوام برای پایان بخشیدن به داستان آذرابادگان آماده می‌شد. در برابر تهدید شوروی به واکنش جهان را آگاه ساخت و پروندهٔ شکایت ایران را در شورای امنیت آمادهٔ به جریان انداختن نمود. او به رهبران فرقه پیغام فرستاد که ارتش برای نگهبانی از پاکیزگی انتخابات بدان سامان می‌آید و جلوگیری از درونشُد ارتش به آذربایجان کاری ناقانونی‌است. فرقه از درون دچار گسست شد. پیشه‌وری بر این باور بود که باید با دولت مرکزی جنگید. ولی دستور استالین جز این بود؛ «دست از پایداری بردارید تا قرارداد نفت در فضایی آشتی‌آمیز پیش رود.» با این همه روس‌ها برای واپسین بار قوام را از اقدام به دید خود خطا نهی کردند، ولی این بار قوام در برابر تهدیدشان بی‌اعتنا ماند. در ۱۲ آذر ۱۳۲۵ پیشه‌وری تبریزیان را به ایستادگی در برابر ارتش فراخواند، ولی یک هفته پس از آن ارتش به پشتیبانی ایل ذوالفقاری و شاهسون‌ها به آذربایجان فرود آمد و دو روز پس از آن به تبریز دست یازید. رهبران فرقه یا تسلیم شدند یا به خاک شوروی گریختند. ارتش بی درد سر چندانی شهرهاهی آذرابادگان را یکی پس از دیگری آزاد نمود. پیش از رسیدن ارتش دارایی هواداران فرقه از سوی تودهٔ مردمان به تاراج برده‌شده بود. البته خشونتی هم با هواداران فرقه دیده شد که جای شرم داشت. (قوام در آن زمان برخوردهای خشونت‌آمیز با هواداران فرقه را خودسرانه خوانده‌بود). بسیاری از هواداران فرقه بدانسوی ارس گریختند که بسی از ایشان نیز به زودی سر از اردوگاه‌های مرگبار کار سیبری درآوردند تا امکانات گهواره‌ٔ پرولتاریا را بهتر بچشند! پیشه‌وری و یارانش چندی را در آنسوی ارس به آموزش جنگ‌های چریکی در کوه‌های گنجه گذراندند تا سرانجام وی در تابستان ۱۳۲۶ در تصادفی که گویا ساختگی بود کشته‌شد. استالین هرگز بر نفت شمال دست نیافت و آذرابادگان را هم از کف داد. اینگونه و اینگونه آرزوی پتر بزرگ هم برای دست یافتن بر آب های گرم جنوب نیز به جایی نرسید.

و قوام؛ آزادی آذرابادگان واپسین کار این پیر سیاست ایران بود. او چندی دیگر هم در گود سیاست ایران ماند، ولی روزگار سرانجام خوشی را برایش رقم نزد. سرنوشت این خردمند ورزیده از حوصلهٔ این جایگاه بیرون‌است، باد تا در جای دیگر بدان بپردازیم.

با یاری از کتاب خواندنی در تیررس حادثه نوشتهٔ حمید شوکت، نشر اختران

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش دوم

شوروی پذیرفته‌بود که نیروهایش را از آذرابادگان فراخواند و قوام هم می‌پذیرفت که امتیاز نفت شمال را به روسیان بدهد، تنها با این شرط که مجلس شورای ملی این قرارداد را بپذیرد! در اردیبهشت ۱۳۲۵ پیشه‌وری زیر فشار روس‌ها به گفتگو با قوام پرداخت، هرچند که خود به خوبی می دانست که این گفتگو به جایی نمی‌انجامد و شوروی او و فرقه‌اش را قربانی سود خویش می‌کند. او نامه‌ای به استالین نوشته‌بود و با گوشزد کردن سرنوشت جنبش جنگل از او خواست تا از فراخواندن ارتش سرخ از آذربایجان خودداری کند، ولی استالین بدو پاسخ داد که اگر چنین کند انگلستان و آمریکا نیز نیروهایشان را در مصر، سوریه، اندونزی، یونان، چین، ایسلند و دانمارک نگاه خواهند‌داشت. البته برای استالین نفت شمال ایران مهمتر از سرنوشت فرقه بود. بگذریم؛ گفتگو آغاز شد و باقروف از پیشه‌وری خواست تا در برابر خودمختاری پافشاری کند. باقروف هنوز امید داشت تا آذربایجان دروغین و راستین را با هم یکی سازد و با رهبری بر سرزمین بزرگی که از این پیوستگی پدید می‌آورد بر ارج خود بیفزاید. گفتگو دو هفته پایید و سرانجام هم به جایی نینجامید. قوام هشیارتر از آن بود که کلید آذرابادگان را دودستی به پیشه‌وری سپارد. پس از این ناکامی پیشه‌وری از اختلاف‌های مرزی با جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد(که بر خلاف پیشه‌وریِ نادوست‌داشتنی مردمان کردستان کمابیش بدو دلبسته بودند) را کمی کنارنهاد و با دولت او پیمان دوستی بست. این برنگرانی ایرانیان می‌افزود، به ویژه که رادیوی فرقه در تبریز گستاخانه به دولت ایران چنگ و دندان نشان می‌داد. در این میان قوام با تاکتیکی زیرکانه شایع ساختکه در اندیشهٔ کناره‌گیری است. این خبر روسیان را هراسناک ساخت چرا که با کنار رفتن قوام دور نبود که دولت ایران به دست نیروهای تندرو بیفتد، آرمانگرایانی که گفتگو با فرقه را از همان آغاز نشان از سستی و ناتوانی دولت می‌پنداشتند و هوادار لشکرکشی به آذربایجان بودند. روس‌ها خوب می‌دانستند که اگر کار بدینجا بکشد دور نیست با جهان سرمایه‌داری به رهبری آمریکا گلاویز شوند و در پی‌اش لقمهٔ آمادهٔ لمابندن ایران را از کف بدهند! بدینسان قوام پشتیبانی سفیر شوروی در تهران را به دست آورد. پس مظفر فیروز را در خرداد ۱۳۲۵ برای پی‌گیری گفتگو با فرقه به آذرابادگان فرستاد. سپسامتیازهای بیشتری به فرقه داد و سلام‌الله جاوید را که میانه‌روترین سران فرقه بود استاندار آذربایجان خواند. قوام اکنون کمابیش همهٔ درخواست‌های فرقه را می‌پذیرفت. اینچنین دولت مسکو پیشه‌وری را وادار به پذیرش پیشنهادهای قوام نمود. وی البته تا زمانی که هنوز نیروهای ارتش سزخ در ایران بود بر پیمانی که بسته بود البته گردن می‌نهاد. گرچه بر پیشه‌وری چون روز روشن بود که سرانجام سرورانش پشت او را در برابر دولت مرکزی ایران خالی می‌کنند و قوام نیز بر پیمانش پایبند نخواهد ماند.

در امرداد ۱۳۲۵ قوام چند وزارت‌خانه را به توده‌ای‌ها سپرد تا اینچنین روسیان را در آرامش‌نگاه‌دارد. در این میان فرقه در ناکامی دست‌و‌پا می‌زد. اینان که از همان آغاز در میان آذری‌ها میهن‌پرست پشتوانه‌ای نداشتند در سرح‌های خیال‌پردازانهٔ خود نیز ناکام بودند؛ بودجه کم آورده‌بودند، تولید در آذربایجان رو به سراشیب داشت، سیاست‌های کمونیستی بازرگانی را از میان برده‌بود و بالا کشیدن دارایی‌های توانمندان نیز به تباهی محصول انجامیده بود. این همه آذرابادگانی‌ها را از فرقه ناخشنودتر از پیش می‌ساخت.


دنباله دارد

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

آذرابادگان چگونه آزاد شد؟ -بخش یکم

تاریخ فراموش نخواهد کرد که روزی استالین انگشت بر مرزهای جنوبی شوروی نهاد و ناخرسندیش را از آن با رایزنانش در میان گذارد؛ تزار سرخ برآوردن آرزوی پتر بزرگ را در سر داشت.

هنگامی که در ۱۳۲۰ خورشیدی روس و انگلیس بر کشورمان دست‌یازیدند ایران با تنگنای دشواری روبه‌رو شد و بخش‌هایی از مام میهن با خطر هراستاک جدایی رودررو شدند. آذرابادگان، آتورپاتکان باستان، ماد کوچک یا آنگونه که تازیان می‌خوانندش آذربایجان دچار سایهٔ شوم جدایی از تنهٔ تاریخیش شد. رهاییش از چنبرهٔ استالینی با کاردانی و کوشش کهنه‌سوار سیاست ایران- احمد قوام- انجام پذیرفت. ولی داستان از کجا آغازید و قوام چگونه به پایانش رساند به کوتاهی در پی خواهد آمد.

سندهای تاریخی نشان می‌دهد که رژیم کمونیستی استالین پیش از چیرگی بر ایران به بهانهٔ پیوند با آلمان نازی در اندیشهٔ پاره‌پاره نمودن ایران بوده‌است. برای این کار استالین پیش از آغاز جنگ کارگذارش در باکو-باقروف-را از آذربایجان شوروی(فراموش نکنیم که نام آذربایجان که امروزه زیب این جمهوری شده نامی‌است من درآوردی که پیشینهٔ تاریخی‌ای ندارد و در پی انگیزه‌های سیاسی بر آن سرزمین نهاده‌شده‌است) برای این خواست شوم برگزید. کار برای روس‌ها چندان شخت نبود چرا که اذربایجان دور از پایتختبا سرنگونی رضا شاه و چیرگی شوروی دچار آشفتگی فراوان بود. در آغاز نیروهای استالینی دست به تبلیغات گسترده‌ای زدند که آماج آن نشان دادن پیشرفت‌های البته ویترینی آذربایجان شوروی بود. این تبلیغات بیشتر در کالبد هنر نشان‌داده می‌شد. همچنان برای یاری به مردمان آن سامان- و البته برای تبلیغات بیشتر- خوار و باری برایشان گسیل داشتند. شایان گفتن است که نام بی‌پایهٔ آذربایجان جنوبی نیز از همین هنگام در ادبیات سیاسی کمونیست‌ها بر آذرابادگان باستانی چسبانده‌شد.

نباید جا نداخت که طرح شوروی برای تکه‌پاره کرده ایران تنها با آذربایجان بهپایان نمی‌رسید؛ آذربایجان و پس از آن کردستان پیش‌درآمد طرحی بزرگتر برای پاک‌کردن نام ایران از جغرافیای جهان بود. رهبری جدایی آذرابادگان بر دوس گروهی که به نام «فرقهٔ دموکرات آذربایجان» خوانده‌شدند نهاده‌شد.

یک نکتهٔ نغز آنکه مسکو در پی بهره‌بری همه‌سویه از ایران بود و همزمان که اندیشهٔ پاره‌پاره‌کردن ایران را در سر می‌پروراند در پی گرفتن امتیاز نفت شمال نیز از ایران بود. برگ برندهٔ مسکو در گرفتن این امتیاز از ایران آذربایجان بود.

باری باقروف آنگونه که در پیش آوردم سامانده اصلی این داستان بود. او چارهٔ کار را در پدید آوردن حسی ملی‌گرایانه در کالبد ملتی تُرک می‌جست. اندیشهٔ ملتی ترک -که امروزه بیشتر در باورهای آنچنانی پانترک‌ها می‌بینیم- را نخستین آرمینیوس وامبری مجار یهودی‌تبار پدیدآورد. این اندیشه در پی چیرگی عثمانی بر آذرابادگان در پی جنگ جهانی یکم به ایران راه‌یافت ولی حتا از سوی بسیاری از آذربایجانی‌ها هم به ریشخد گرفته‌شد. این بار باقروف برای نخستین بار این تز را با آمیزه‌ای از بلشویسم برای پدیدآوردن یک ملت تازه در آذرابادگان آزمود. نام فرقه در مسکو برگزیده‌شد. برنامهٔ فرقه را در شهریور ۱۳۲۴ رهبران آیندهٔ فرقه سید جعفر پیشه‌وری (کمیسار پیشین جنگل و همرزم میرزا کوچک خان)، صادق پادگان و میرزا علی شبستری در نشستی با باقروف و رایزنانش طرح کردند. یک ماه پس از آن فرقه هستیش را آشکار کرد و مجلس و ارتش برای خود به راه انداخت. همهٔ اینها الیته با برنامه‌ریزی شوروی انجام پذیرفت. بد نیست که این هم گفته‌شود که یکی از بهانه‌های برپایی فرقه رد اعتبارنامهٔ نمایندگی مجلس شورای ملی پیشه‌وری بود. رد اعتبارنامهٔ پیشه‌وری به دلیل پشتیبانی روس‌ها در گزینش او در آذربایجانی که پایتخت در آن دیگر دست و دیدی صددرصد درست‌بوده‌است.

در این گیرودار احمد قوام سیاست‌مدار کهنه‌کار در بهمن ۱۳۲۴ دگرباره بر صندلی نخست‌وزیری ایران نشست. این مرد کارزارهای دشوار راه نبرد با این تنگنا را گفتگو با سران شوروی دید. قوام در گذشته یک بار هم در کارزاری این چنین و در رویارویی با همین شوروی گیلان را از خطر بلشویسم و جدایی رهانده‌بود که البته شرح آن در این جستار نمی‌گنجد. در این میان پیشه‌وری با دانش از پیشینهٔ سیاسی قوام از پا به میدان نهادنش هراسناک شده رخت جنگ پوشید، از آذریان خواست تا به ارتشش بپیوندند و کوشید تا مسکو را از دامی که قوام بر پیش پای آن ابرنیروی آن زمان پهن کرده‌بود بیاگاهاند. پیشه‌وری کسانی را برای آموزش‌های جنگی بدانسوی ارس فرستاد و به یاری کاردارهای روسی دانشکدهٔ افسری برپا نمود.

از آن سو قوام به روس‌ها وعده‌داد که در برابر بازگرداندن آذرابادگان به ایران امتیاز نفت شمال را به ایشان خواهد سپرد. همزمان با این وعده‌ها شکایتی را نیز بر ضد شوروی در شواری امنیت سازمان تازه‌برپاگشتهٔ ملل متحد به جریان انداخت که نغز است که بدانید که نخستین شکایتی بود که در این سازمان طرح می‌شد. همچنین او پذیرفت که اختیاراتی به فرقه دهد و در این راستا سران فرقه را پس از همداستانی با روس‌ها در شهریور ۱۳۲۵ به تهران دعوت کرد. فرقه بر این خواست گردن نهاد ولی خوب می‌دانست که این آغازی برای پایان کارش آست. با این همه شوروی از یاری‌رسانی به فرقه بازنایستاده‌بود. پیشه‌وری پیش‌شرط‌هایی برای گفتگو با تهران طرح کرد که اینها بخش‌هایی از آنند: خودمختاری آذربایجان، بخش‌کردن زمین‌های کشاورزی میان کشاورزان، برخورداری از پلیس و ارتش مستقل، رسمیت زبان ترکی در آذربایجان، بخشش بزه‌های فرقه و افزایش شمار نمایندگان آذربایجان در مجلس شورای ملی


دنباله دارد