۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروز جمشیدی

باز هم نوروزی دیگر در راه است. از این آیین کهن بسیار سخن‌ها گفته‌ و نوشته‌اند. با این که من همهٔ آیین‌های جهان را نمی‌شناسم و از آن دسته‌ای هم که می‌شناسم جز اندکی نمی‌دانم، ولی گمان نمی‌کنم هیچ آیینی از دید دیرینگی، استواری و گستردگی در سراسر جهان به پای نوروز جمشیدی برسد. پنداری همهٔ شکیب و پایداری برای ایرانی ماندن در این آیین تبلور یافته‌است. سر فرود آوردن دولت ترکیه در برابر نوروز- و آن هم ترکیه‌ای که سالیان دراز جلوی برگذاری این جشن را از سوی کردان ایرانی‌نژاد آن سامان می‌گرفت- نشانی از زورمندی و توانایی این جشن کهن است. و نیز دیدیم که آن روزی که حباب سرخ شوروی ترکید، دوردست‌ترین سرزمین‌هایی که زمانی آشیان ایرانیان بودند به چه شگفتی به دامان نوروز بازگشتند. گو که ققنوس نوروز با گذشت سده‌ها و هزاره‌ها از خاکستر خود بازآفریده شده‌است. آیینی که نوید آمدن بهار می‌دهد و امید نوشدنی دوباره برای جهان، نوزایی‌ای تراویده از اندیشه‌های ایرانی و بازسازی‌ای از فرشکرد آرمانی.

برگذاری دوبارهٔ نوروز به بستر باستانی‌اش فرخنده خبری‌است. ولی در پی آن کسانی کوشیده‌اند تا آن را انیرانی بخوانند تا شاید آن بتوانند آن را از آن خود بشناسانند تا از پسش کمبودهای فرهنگی خویش را پوشش دهند. این گروه دروغ‌پرداز را پاسخی نشاید چرا که سخنانشان ارج دانشیک ندارد و یاوه‌های پوچی بیش نیست. ولی گروهی از پژوهشگران با استدلال‌هایی دانشی داشتن تبار ایرانی را برای این جشن زیر شوال برده‌اند. چهرهٔ برجستهٔ این گروه زنده‌یاد مهرداد بهار پژوهشگر ارزندهٔ ایرانی‌است. بهار همانگونه که گفته شد نوروز را دارای اصلی ناایرانی دانسته و خاستگاه آن را از آن همسایگان میانرودانی ایران می‌داند و احتمال می‌دهد که از فرهنگی بابلی به اندیشه ایرانی درون شده‌باشد. اگر احتمالی که آن استاد فرزانه داده‌است درست باشد هم، نوروز باز از پس هزاره‌ها و سده‌ها ایرانی مانده، رخت ایرانی پوشیده و با اندیشهٔ ایرانی جور درآمده است. بماند که من نوروز را برخاسته از اندیشهٔ ایرانی می‌بینم چه که آن آرمان کهن نوشدگی جهان در لابه‌لای تار و پود این آیین به خوبی آشکار است. انیرانی دانستن تبار این روز می‌تواند به چند عامل بازگردد، یکی داشتن همسان در میان مردمان بابلی و سومری؛ که خوب می‌توان گفت در میان همهٔ ملت‌ها کمابیش چنینی آیین‌هایی دیده می‌شود. دیگر اینکه نوروز را سراسر آیینی زرتشتی نمی‌دانند و بیشتر جنبهٔ ملی دارد. این هم به دید من چیز چندانی را نمی‌رساند، آیین نوروز برپایهٔ استوره‌های آریایی به روزگار پیش از زرتشت باز می‌گردد و اگرچه از سده جوانتر است ولی خوب پس از پیدایی مزدیسنی بیشتر مورد توجه توده‌های مردم بوده‌است دینیاران. سه دیگر آنکه پیدایش نوروز را وابسته به شناخت زیج و گاشماری دانسته‌اند و این دانش‌ها را هم به احتمال ملت آریایی از همسایگان غربی‌اش وام گرفته‌است. درست است آشکاری زمان دقیق نوروز به پس از پیدایش گاشماری باز می‌گردد، ولی فهم رسیدن بهار که دیگر نیازی به دانش تقویم ندارد.

به هر روی نوروز را سده‌هاست که ایرانی‌است. گویی ایرانی‌گری و نوروز روحی یکه دارند. در سرزمین‌هایی که مردمانش دیگر ایرانی را نمی‌شناسند این نوروز همچنان پابرجاست. نوروز دیگر آیینی جهانی‌است، پیشکشی از فرهنگ ایرانی به جامعهٔ جهانی. آیینی است که دشمنان را به زانو در آورده‌است و بیگانگان را به احترام واداشته. نوروزی خوش و سال نوی فرخنده را برای همهٔ جهان آرزومندم؛ و برای ایرانیان نیز اندکی هوای آزاد

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

والنتاین ایرانی

نمی‌دانم تاکنون چندبار گفته‌ام که سرزمین ما پل میان خاور و باختر جهان کهن بوده‌است؟ و در پی‌اش باز داد سخن داده‌ام که مردمان بسیاری کوچان از این سر بدان سر جهان از ایران گذشته‌اند. در میان راه چیزکی گذارده و توشه‌ای برداشته‌اند که همان تبادل فرهنگی می‌نامندش. این به کنار، به فراخور روزگار و نوی یا کهنگی باورها و نیازهای زمان در اندیشه یا فرهنگ کمبود یا فزونی دیه شده و می‌شود. فزونی بی‌هوده را که البته می‌زدایند تا کوله‌بار فرهنگی باری را که نیازی بدان نیست بر دوش مکشد. مانند کنار نهادن برخی ایزدان ایرانی-آریایی در گذشته. ولی کاستی را چه؟ یا می‌سازندش و یا به وام از دیگران می‌ستانند که در تاریخ دومی بیشتر به کنش در آمده‌است تا نخستین.
از این زمینه‌چینی که بگذریم به جستار اصلی خودمان می‌رسیم. ما در گذشته جشن‌های بسیاری داشته‌ایم که با گذشت زمان و بیشتر زیر فشار نیروهای ویرانگر بیگانه به فراموشی سپرده‌شده‌اند و از میان آنها تنها جشن‌هایی همچون نوروز و چهارشنبه‌سوری پایدار مانده‌اند. و گروهی دیگر نیز شوربختانه به جشن‌های کم‌اهمیتی بدل شده‌اند که یک سوی میدان نبرد نبرد فرهنگی در زدودن یکسرهٔ آنهاست و سوی دیگر این آوردگاه در کوشش برای دگرباره استوار ساختن آنهایند. از اینکه بگذریم برخی از آیین‌های به کار برده شده در ایران امروز وام گرفته شده از بیگانگانند، برخی را ملت پیروز به هر ابزاری -که بماند- برای ما جا انداخت که جشن‌های دینی می‌باشند و پاره‌ای جایگزین جشن‌های دینی ایرانی بوده‌اند و گروهی واکنشی در برابر دین تازه و رهبرانش(مانند عمرکشان) و مانند آن.

برخی از جشن‌های وام‌گرفته شده از بیگانگان ولی به درونشد یک دین بیگانه به ایران یا فشار مستقیمی از آن دست که یاد کردیم بستگی ندارد. درونشد چنین آیین‌هایی به دید من دو دلیل استوار و یک دلیل جانبی دارند. آن دو دلیل یکی نیاز است و دومی دیگرشیفتگی(که جذابیت آن آیین را می‌رساند) . دلیل جانبی‌اش هم البته تبلیغات است. یکی از این آیین‌های گرفته‌شده از بیگانگان والنتاین‌است، روز دلدادگان. رخنهٔ این آیین به ایران از کشورهای اروپایی و نیز آمریکا بوده‌است. در سال‌های نزدیک به ما گرایش به این جشن در جامعهٔ ایرانی ایرانی روند روزافزونی داشته‌است. ولی برخورد جامعهٔ ایرانی با چنین جشنی چه بوده‌است؟ گروهی کشویدند تا پیوندی میان والنتینوس(کسی که این روز به نام او خوانده می‌شود) و واله و والگی بیابند تا بدینگونه بدان رنگ ایرانی بزنند. گروهی دیگر کوشیدند تا نیاز به چنین آیینی را با داشته‌های ملی پرکنند و بدین سان سپندارمذگان جانی دوباره گرفت. و دستهٔ سومی نیز پیداشدند که آمیزه‌ای از این دو را پیش گرفتند که آری این جشن در اصل جشن والگان بوده‌است و همان جشن سپندارمذگان می‌باشد که اروپاییان به اشتباه در روز دیگری برگذار می‌کنندش! و از این سه گروه که بگذریم گروه‌های دیگری هم هستند، همانند آنانی که می‌گویند جشن دیگر چیست و توشهٔ آخرت و...بگذریم؛ من خودم در سال‌هایی که جوانتر از این که هستم بودم راه گروه دوم را پی‌گرفتم و چندی هم به پخش نامه‌هایی برای شناساندن ایرانیان سپندارمذگان را پرداختم. ولی از آنجایی که اندیشه را پایانی نیست و فکر مردمان با گذشت زمان دگرش‌یافتنی‌است و من خودم هم کوشیده‌ام که پرسمان‌های روز را به داوری خرد خود بنهم امروز اندیشه‌ای دیگر دارم.

به باور کنونی من آیین والنتاین نه به زور و داغ و درفش بیگانه که با خواست خود ایرانیان به جامعهٔ ایرانی راه یافته‌است. آری تبلیغات هم در این درونشد انباز بوده‌است ولی دلیل دیگر این پذیرش همانا نیاز بوده و هست. نیازی که از پس این سال‌های تاریک واپسین بیشتر رخ نموده‌است. برای کسانی که در سالیان دراز عمده رنگی را که دیده‌اند سیاه و خاکستری بوده‌است، رنگ صورتی و سرخ وه که چه چشم نوازند. نمی‌خواهم چندان به بحث‌های اعتقادی دامن زنم ولی خوب باید بگویم در جامعه‌ای که چندی نیستی در راه آماجی گُم افتخار شمرده می‌شود و یکدست‌سازی مردمان آن هم منطبق با قالبی خشک و دلگیر فریضه دانسته می‌شود، جایی که بایسته‌است که سیه‌روی باشی و خاکسار تا با زنجیر به بهشتت کشند، خوب شگفت نیست که مردمان این جامعه تشنهٔ اندکی شادی و دمی اندیشه به خویشتنند، خرده‌ای فردیت و جرعه‌ای عشق.
پذیرش این آیین از برای خلئی بوده‌است که سال‌ها ایرانیان را آزرده‌است. ولی سپندارمذگان؛ زنده‌یاد پ.رداوود سالیان دراز پیش پیشنهاد داد که این روز- که البته بر سر تطبیقش با تقویم کنونی هنوز اختلاف هست- به نام روز پرستار بزرگ داشته‌شود. این گزینش خردمندانه‌ای بود چه که اسپنته‌آرمیتی یا همان سپندارمذ- که نام کهنه‌تر اسفند یا اسپند می‌باشد- ایزد نگهبان زمین بود و گوهرهٔ زمین، و زمین هم زنی که گیا و زیا را در دامان خود نگاه اشت. پس گزینش نیکی برای روز پرستار بوده‌است. ولی آیا این روز می‌تواند روز عشق هم باشد؟ به دید من که از کوشندگان برای جایگزینی این جشن با سپندارمذگان بوده‌ام این کوشش‌ها هوده‌ای نداشته‌است جز آنکه سپندارمذگان را دوباره به ایرانیان شناساند، که البته نیکو میوه‌ای بوده‌است. ولی مردمان به درستی برداشت کرده‌اند که زن و زمین به جای خود و عشق و دلدادگی به جای خود. حساسیت‌های من و ما با توجه به آسیب‌های سامانمندی که فرهنگ ایرانی را آزارانده‌است و برنامهٔ پیروان امام محمد غزالی و دیگران درک‌پذیر است، ولی خوب شاید بد نباشد که از هر ریسمانی بیم گزیده شدن نداشته باشیم و اندکی ظرفیت‌های فرهنگی خودمان را بازتر بگذاریم. اگر ملت ما با والنتاین شادند، من نیز با شادی هر انسانی شادم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

آریایی‌گرایی/آریایی‌ستیزی- بخش پایانی

از این نغزتر نقش پیروان آیین بهایی در این جعلیات آریایی‌است! ولی نقش این باورمندان فلک‌زده در این میان چیست؟ گویا آن است که فلان خاورشناسی که زمانی پدرانش پیرو آیین یهود بوده‌اند در یک سخنرانی آزاراندن بهاییان را نکوهیده‌است. خوب البته جنس جور است، پدران آن دانشمند یهودی بوده‌اند(رهبران پشت پردهٔ استعامار!)، خود او خاورشناس بوده‌است(دانش من درآوردی جهودان برای فریب استعمارزدگان!) و ایشان در یک سخنرانی از زجری که بر پیروان بهایی‌گری می‌رود داد سخن داده‌است(پدافند از همدستان!). گمان نکنم نیاز به بازگویی باشد که بهایی‌گری روی هم رفته دینی سامی‌است و ایرانی بودن پیروانش به معنای ریشهٔ ایرانی اندیشهٔ بهایی نمی‌باشد.

یافته‌های نویسندگان ارجمند آریایی‌ستیز به همین چند نومنه پایان نمی‌یابد، ولی اگر بخواهم به همهٔ آنها اشاره کنم و پاسخی بنویسم باید کتابی بسیاربرگ بنگارم، پس به همین چند مورد نغزتر بسنده می‌کنم. ولی نتیجه‌ای که این نویسندگان گران‌ارج از این آسمان ریسمان‌بافی‌ها می‌گیرند این است که روزگاری ملتی به نام ملت مسلمان از این سو تا آن سوی جهان می‌زیسته‌اندو به خوشی و خرمی روزگار به سر می‌برده و سرشان به کار خودشان بوده‌است که ناگاه سر و کلهٔ مشتی استعمارگر فراماسونِ صهیونیستِ بهایی گبر (دربارهٔ نقش گبرکان! در استعمار ملت‌ مسلمان شاید در آینده به صورت مستقل چیزکی نوشتم) از راه می‌رسند و روی شانهٔ این ملت می‌زندد که بابا تو عربی، برادر جان تو ایرانی هستی، جانان تو ترکی و مسلمانان هم فریب دروغ‌های پیوندشکنانهٔ این جماعت را خورده و به یکباره به جان هم می‌افتند و...!!؟

نمی‌دانم آیا آن نویسندگان فرزانه تاریخ ایران پیش از استعمار را نخوانده‌اند یا خوانده ولی فراموش کرده‌اند، یا شاید به سودشان نبوده که به یاد بسپرند؟ چگونه‌است که فلان لغزش اطلاعاتی فلان کتاب کهن نه چندان معتبر را که ایرانیان را از نژاد سامی انگاشته‌است به یاد دارند ولی فراموش کرده‌اند یا نخواسته‌اند به یاد بسپارند که تفاخر به نیاکان در نزد ایرانیان نه ریشه در استعمار که به تاریخ فراموش‌ناشدنی‌شان دارد. آیا آن چامهٔ اسدی را که به گردن‌فرازی عج بر عرب دلالت می‌کند را نخوانده‌اند؟ آیا نامی از شعوبیه نشنیده‌اند؟ بشار پسر برد برایشان نامی گمنام است؟ نمی‌دانند که تا سال‌‌ها پس از چیرگی ترک و تازی بر ایران، ایرانیان از خسروان یاد می‌کردند و به اندوه و دریغ از آن شکوه گذشته یاد می‌کردند؟ یا این نویسندگان نمی‌دانند و یا من اثرپذیرفته از فراموش‌خانهٔ فراماسون‌ها و به شور سکه‌های زر فرزندان اسرائیل و افسون گبرکان بهایی زندیق کمونیست! کر و کور و بی‌اراده نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بپذیرم که بیرونی، فردوسی، ابن مقفع و بسیاری دیگر به پیروی از اربابان استعمارگر صهیونیست خود چنین دروغ‌هایی سر هم کرده‌اند و به خورد ما کژفهمان داده‌اند. و تاریخ راستین جهان بدین گونه بوده‌است که مشتی بربر وحشی بی‌تمدن و چنین و چنان به بیداد روزگار می‌گذرانده‌اند که ناگاه نوری از بیابان‌های بی‌آب و علف عربستان دمید و کران تا کران جهان را با پرتوش روشن نمود و از تابش آن نور ملتی آفریده شد به نام ملت مسلمان. و این ملت مسلمان سده‌ها زیست و از برکتش هم خود بالید و هم همسایگان نامسلمانش را شاد داشت. تا اینکه ناگاه حضرت ابلیس از زور رشک به پیکر یهودیت ظاهر شد، بر اروپاییان چیره گشت و خوان استعمار گسترد و ما را بدین گمراهی انداخت که امروز در این خیال خامیم که ایرانیانیم و نوادگان کورش و زرتشت‌ها...!؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

آریایی‌گرایی/آریایی ستیزی- بخش یکم

پژوهش بر روی زبان، فرهنگ و تاریخ مردمان هندواروپایی و میوهٔ به بار نشسته از آن پیشینهٔ چندان کهنی ندارد. این دانش‌ها - که از زیر شاخه‌های فراوانش می‌توان در دانش‌هایی چون ایران‌شناسی، هندشناسی، اسلاوشناسی، ژرمن‌شناسی،... و بررسی آیین‌هایی چون مزدیسنا و هندوگرایی و نیز ادبیات کهن سانسکریت، اوستایی، پهلوی و... میتوان نام برد- از پس برآمدن رنسانس در باختر زمین و گذار سوی نوگرایی و نیز آشنایی تازه با دیگر بخش‌های جهان رخ نمود و تا سدهٔ هژدهم میلادی در بستر کرانمندی اوفتاد و پژوهش‌های پیرامون این رشته همچنان به راه‌است.

در ایران، همزمان با روزگار بیداری ایرانیان، پدید آمدن روشنفکری ایرانی و کیستی‌کاوی پدرانمان، دانش‌های روز نیز مجالی برای درونشد به اندیشه‌های ایرانیان یافتند.پیروزی مشروطه و جستارهای وابسته بدان یک گردن فرازی‌ای را در ایرانیان پدید آورد که آمیزش با آن هویت یابی سبب بالیدن گروهی از اندیشمندان شد که به پشتوانهٔ بنمایه‌های خاوری و باختری و بهره‌گیری از ابزار دانشیک اروپاییان و در آغاز شناخت یگانی به نسبت نو برای ایرانیان به نام ملت به تعریف و مفهومی کم و بیش فراموش شده به نام ایرانی‌گری رسیدند. البته تعریفی که هنوز بر سر حدودش کلنجار است. شاخ و برگ‌های این داستان به کنار؛ نتیجه‌ای که از پژوهش‌های هندواروپایی به دست آمد نشان از آن داشت که مردمانی که در گسترهٔ میان سرزمین‌های هند تا اروپا می‌زیسته‌اند ریشه، تبار و خاستگاهی مشترک داشته‌اند. چون دستهٔ خاوری این مردمان که پیشینهٔ تمدنی دیرپایی هم داشته‌اند در روزگار باستان خود را آریایی خوانده‌اند در یک بازهٔ زمانی و پیش از برآمدن نازیسم به سراسر هندواروپاییان آریایی می‌گفتند.

بدینسان در زمانی نه چندان دور در اروپا تبی به نام شیفتگی جهان استوره‌ای آریایی پدید آمد. در همین گرماگرم‌ها هم بود که دانش مردم‌شناسی به پایه‌ای رسیده بود که بخش‌بندی نژادی برپایهٔ داستان‌های تورات را کناری نهاده بود و به تقسیم نژادها از روی استخوان‌بندی چهره و اندام انسان رسیده‌بود. از آمیزش این دو دانش و همنشینی‌اش با این راستی تاریخی که برجسته‌ترین تمدن‌های بشری نزد سپیدپوستان رخ نموده‌اند باوری پدید آمد به نام نژادگرایی یا راسیسم. نژادگرایان که خود را از تبار آریایی می‌دانستند سرمست از غروری نژادی خود را مبدا شهریگری دانستند و دیگر نژادها را سرچشمهٔ تباهی. این ایدئولوژی تازه نیاز به دشمنی هم داشت تا آماج تازش‌ها شود و همهٔ کاستی‌ها را بر گردن وی بیندازند. پس چه گروهی بهتر از ملت یهود؟ آوارگانی نگون‌بخت که از دیرباز از سرزمین پدران رانده شده و پراکنده در سرزمین‌های مسیحی و مسلمان دلیل هر مصیبتی شناخته می‌شدند و کیسه بکس عقده‌های درون‌خفته. به دیگر سخن نژادگرایان نفرت از یهود را از مسیحیت ستاندند. همین باور سهمناک بود که در آینده ابزار دست هیتلر و دولت ناسیونال سوسیالیستش شد که می‌دانم و می‌دانید. به هر روی اگرچه اگرچه دژخویی‌های دولت نازی نام آریایی را لکه‌دار ساخت و ذهن مردمان را از واقعیت تاریخ دور، ولی خوب جلو پژوهش‌های هندواروپایی را خوشبختانه نگرفت.

این کوتاه فشرده که نوشتم از تاریخچهٔ هندواروپایی شناسی بود. ولی در برابر آن جریان دیگری هم به ویژه در سال‌های گذشته برپا گشته‌است. لحن این دسته‌ها با هم یکسان نیست، گروهی دهان به دشنام و خوارداشت گشوده‌اند و دیگران متمدنانه بحث می‌کنند، ولی باور آنان کمابیش یکی‌است و آن هم اینکه هندواروپایی‌شناسی و دانش‌های پیرامونش سراسر دروغ‌است و ابزاری‌است ساخته‌شده برای پیشبرد سیاست‌های شوم فراماسونری، استعمارگران، صهیونیست‌ها، بهاییان، گبرها و ...من با کسانی که راه هرزه‌دری پیش گرفته‌اند و از سر بی‌سوادی راهزنی را راه ِ زنی خوانده‌اند و از اندیشهٔ تباهشان مایه‌ای شگفت بر آن افزوده‌اند تا مردی گرامی را زشتکار خوانند و کسانی از این دست ندارم و این چند خط هم در پاسخ به کسانی‌است که هم از ادب بهره‌ای دارند و هم دست کم محترمانه سخن می‌گویند.
یکی از مواردی که شم کارآگاهی توطئه پنداران آریایی‌گرایی را می‌جنباند این است که آنان زادهٔ کشورهایی استعمارگر بوده‌اند. درست است که این داشنمندان زادهٔ چنین کشورهایی بوده‌اند ولی این مانند این است که نگره‌های داروین، یافته‌های نیوتن، کوشش‌های گالیله و ده‌ها نمونهٔ دیگر از این دست را هم به این دلیل که آورندگانشان زادهٔ کشورهایی استعمارگر بوده‌اند توطئهٔ استعمار برای چیرگی بر کشورهای استعمارزده بدانیم و راهکارهایی برای به بردگی کشاندن بیشتر مردمان. نغزتر آنکه این گرامیان خود استعمار را هم اداره شده به دست سازمان‌های پنهان یهود پنداشته‌اند و البته چه استدلالی بهتر از آنکه پژوهشگرانی چون دارمستتر یهودی یا یهودی‌تبار بوده‌اند. حال آنکه آشکاراست که اروپاییان مسیحی برای سالیان دراز پیروان یهود را سخت آزارنده‌اند و آنگاه که پی‌ورزی مسیحی فروخسبید یهودستیزی نهادینه شده در اندیشهٔ اروپاییان این بار در نژادگرایی جلوه یافت و این نژادگرایی برپایهٔ پست انگاشتن نژاد سامی(که بهتر بود سرراست می‌گفتند یهودیان) و برترپنداری آریاییان(هندواروپاییان) استوار بود. این تئوری توطئهٔ پیچیده یه این می‌ماند که کسی بیاید و راهی برای آزار و شکنجهٔ بیشتر خود بیابد. یعنی یهودیان آمده‌آند و اندیشهٔ آریایی‌گرایی را جعل کرده‌اند تا در حقشان کشتارها و آزارهای بیشتری انجام گیرد. و حال پرسش به ذهن می‌آید که چرا چنین انسان‌های هوشمندی که با مجموعه‌ای از جعلیات خود دهه‌ها و سده‌ها مردمان بسیاری را سر کار گذاشته‌اندسبب‌ساز نگونبختی بیش از پیش همکیشان و ملت خود شده‌اند؟

دنباله دارد

سنگ گور جیمز دارمستتر ایران‌شناس نامی با عبارت پارسی شبی در میان و خدا مهربان

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

خاستگاه آریاییان

پیرامون نگرهٔ کوچ آریاییان تاکنون گمانه‌زنیها و فرضیه‌های چندی پیش نهاد شده‌است. به کوتاهی بگویم که نگرهٔ کهن و البته پذیرفته‌شده‌ترین این نظریهها میگوید که آریاییان در روزگاری پیش از تاریخ از جایی دیگر به درون پشتهٔ ایران کوچیده‌اند. خود این دیدگاه شاخ و برگ و پیش‌نهاده‌های بسیاری دارد که به گمانه‌زنی و مدرک‌آوری برای خاستگاه نخستین و مسیر این کوچ می‌پردازد. به تازگی دیدگاهی تازه طرح شده‌است که در آن طرح‌کنندگان خود فلات ایران را خاستگاه نژاد آریایی و مبداء کوچ هندواروپاییان به سرتاسر گیتی می‌دانند. برجسته‌ترین طرح کنندهٔ این نگره جهانشاه درخشانی میباشد. جز درخشانی در درون ایران هم این نگره هوادارانی چون رضا مرادی غیاث‌آبادی دارد.

راستش را بخواهید برای من ایرانی این نگره بسیار نغز و جذاب است. ولی اگر احساسات و تعصب را به کناری نهیم باید ببینیم نیرو و ناتوانی این دیدگاه چیست و آیا میتواند جایگزین نگرهٔ پیشین شود؟

نخست آنکه باید یک نکته را روشن سازم و آن اینکه هنگامی که از آریاییان سخن می‌گوییم نگاهمان به مردمان هندوایرانی‌است که خود شاخه‌ای از هندواروپاییان‌اند. اگرچه به دید دانشورانی چون زنده‌یاد پیرنیا گستردن نام یک شاخه به کل مجموعه شدنی و مجاز است ولی خوب از آنجا که نمی‌خواهیم در بررسی‌هایمان دچار آشفتگی مطلب شویم آریاییان را همان هندوایرانیان خواهیم دانست. پس از این باید گفت که مقصود هم از خاستگاه آریاییان نه خاستگاه نخستین هندواروپاییان که جایی‌است که تیره‌های هندوایرانی زمانی در آنجا کنار هم می‌زیسته‌اند و آنجا را در استوره‌های ایرانی ایرانویج خوانده‌اند.

گفتیم ایرانویج، این ایرانویج کلید ارزشمندی در یافتن آن خاستگاه نخستین است. دربارهٔ ایرانویج توضیحاتی در اوستا آمدها‌ست که ارزشمند می‌نماید. مهمترین این رهیافت‌ها رود بهرود یا ونگهو دائیتی یا دایتی نیکوست. می‌ماند که آن رود را بیابیم یا کجاییش را گمانه‌زنی کنیم. نیرومندترین نگره برای جای احتمالی ایرانویج آسیای میانه را نشانه‌رفته‌است و رود آموی جایگزین درخوری برای بهرود است. ولی پیروان نگرهٔ ایرانویجی فلات ایران با استناد به رویدادهای گیتاشناسانه بر این باورند که آن رود خلیج فارس کنونی‌است که البته در آن زمان (واپسین عصر یخبندان) رودی پر آب بیش نبوده‌است. خوب برای من ایرانی در زمانی که گروهی به یاری پول‌های نفتیشان می‌خواهند نام خلیج فارس را خلیج عربی کنند این تئوری جذابی‌است. ولی اگر کمی واقع‌بینانه‌تر بدین داستان می‌نگرم استدلالها و شواهد در دست برای این نگره را بسیار ناتوان و نابسنده می‌بینم. دوستان استدلا‌ل‌هایی چون نبود تپه‌های باستانی در کنار خلیج فارس کنونی را دلیل می‌آورند و میافزایند که چون چنین اثرهای باستانی‌ای در کنار این دریاهای کنونی دیده نمی‌شود پس مردمان باستانی جایی جلوتر از این دریاها یعنی در بستر کنونی آن می‌زیسته‌اند. دیگر آنکه اثبات آن را به واکاوی کف خلیج فارس در آینده حواله می‌دهند. پس تا کف این دریا بررسی نشود نمی‌توان چنین دیدی را پذیرفت و دیگر آنکه دربارهٔ نبود محل‌های باستانی در کنار دریاهای کنونی به دید من این می‌تواند تایید کنندهٔ دیدگاه مهاجرت از مکان‌های شمالی‌تر باشد.

دیگر آنکه با نگاهی به تاریخ پراکندگی مردمان آریایی میتوان حدسهایی دربارهٔ زیستگاه نخستین آنها زد. پیشتر از ووسونها(آسمانها) نام بردم که روزگاری در شمال باختری چین کنونی می‌زیسته‌اند. همچنین از روکسلانها یا آلانهای سپید نام بردم که زمانی در اروپای مرکزی با امپراتوری روم در زد و خورد بودند. فاصلهٔ اروپای مرکزی و نیز شمال باختری چین را با خلیج فارس بسنجید. آیا آریاییان از این نقطه بدان دو سوی دور پراکنده گشته‌اند؟ دور از ذهن شاید ننماید چرا که ترکان زردپوست هم که زمانی در سرزمینهای شمالی چین می‌زیستند سده‌ها پس از آن و با گذشت زمان تا پشت دروازه‌های وین هم رسیدند. ولی آریاییانی که تا آن اندازه دور رفتنه‌اند چرا در سرزمین‌های آبادتر و نزدیکتر به خلیج پارس جاگیر نشدند؟ برای نمونه در میانرودان(عراق کنونی). شاید برخی بگویند که خوب مردمان باستانی میانرودان هم آریایی بوده‌اند. ولی راستی این است که وابستگی تباری و زبانی ملت‌های باستانی و نابودشدهٔ میانرودان، آسیای میانه و بخشهای نزدیک بدان شناخته‌شده نیست. زبانهایی چون سومری و عیلامی زبانهایی ایزوله شناخته می‌شوند و با هیچ زبان شناخته‌شدهٔ دیگری نسبتی ندارند. دلیل پافشاری برخی از دوستان برای پیوند دادن آنها با ایرانیان را هم درک نمیکنم و این کار را بیشتر واکنش یا تلافی کردارهای پانترکها و پانعربان دیگر جاعلان میدانم. در عراق بر عرب بودن سومریان پای می‌فشردند. شگفت نیست چون کشوری به نام عراق پیشینه‌ای نداشته‌است و بیریشگی سرکردگان سیاسی آن سامان را به جعل واداشته‌است؛ ولی ما چرا!؟ این همه افتخارات بس نیست که بخواهیم با جعل هم برای خود افتخاری فراهم آوریم؟
بگذریم؛ اثرهای یافت‌شده در حوزهٔ فرهنگی آندرونوو و باشندگاههایی چون سینتاشتا و آنسوتر در نزدیک رود ولگا آباشه‌وو، آیین‌های مردمان آن سامان، چون آیینها مردگان، نخستین نشانه‌ها از ذوب فلزات و ریخته‌گری، یافت گردونه‌ها و استفاده از اسب و...همه آن محدوده را جایی درخورتر برای ایرانویج استورهای می‌نمایاند و تئوری ایرانویج بودن کرانه‌های رود پیش از خلیج پارس از چنین گواه‌هایی بی‌بهره است. اگرچه هواداران نگرهٔ ایرانویج بودن فلات ایران آندرونوو و فرهنگهای نزدیک بدان را تنها آثاری از کوچندگان از درون ایران می‌انگارند.

یک نمونه دیگر از استدلا‌ل‌های آن گرامیان را می‌آورم و می‌کوشم پاسخی گویم و نوشتار را ببندم. جناب غیاث‌آبادی در جایی استدلال می‌کنند که چون در استوره‌های ایرانی شمال جای دیوان شمرده شده‌است چون شدنی نیست که ایرانیان سرای نیاکان خود را جای اهریمنی بدانند پس در نتیجه کوچی از شمال به جنوب روی نداده‌است! خوب این دیگر از آن سخن‌هاست! آن شمال کجاست؟ آیا ری به نسبت تخت جمشید شمال نیست؟ آیا آذرابادگان به نسبت شوش شمال نیست؟ حال آنکه هر دوی این جاها مکان‌هایی مقدس یا دست کم ارجمند برای ایرانیان بوده‌است. این شمال هم یک تعریف نسیبی داشته‌است و نه مطلق. یعنی هر شمالی آشیانهٔ اهریمن شمرده نمی‌شده‌است. به احتمال در روزگار آریایی شمال مورد نظر سرزمین‌های بالای بخش پوشش گیاهی تایگا بوده‌است. در این نقطه در روزگار آریایی به احتمال بسیار مردمانی فین‌واوگری زبان می‌زیسته‌اند و وامواژه‌هایی که از زبان‌های هندوایرانی به زبان‌های خانوادهٔ یادشده درآمده نیز باید به همین زمان مربوط باشد. پیشتر دربارهٔ فین‌واوگری‌ها مطلبی نوشته‌ام و استدلال کرده‌ام که میان آنها و آریاییان روابط چندان دوستانه‌ای در کار نبوده‌است.
ایرادهای بسیاری از این نگره می‌توان گرفت اگرچه باز هم می‌گویم تئوری جذابی‌است برای من ایرانی. ولی خوب دانش چیزی‌است که نباید با احساسات و سیاست روز آن را آلود. چه آریاییان از آغاز باشندهٔ ایران بوده باشند یا از جایی دیگر بدین سرای کهن کوچیده باشند از ارزش‌های ما نمی‌کاهد. ایران با نیاکان آریاییمان ایران شد و از آن پس نقش تعیین کننده‌ای را در تاریخ جهان بازی کرد. افتخارات ما هم در جهان کم نیست. به هر روی این جستار برای بحث و واکاوی بیشتر همچنان باز است.