۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

همتباری زبان‌های هندواروپایی

زبان پارسی زبانی‌است از خانوادهٔ زبان‌های هندواروپایی (به اعتباری آریایی) که زبان‌های شناخته‌شده و پرگویشوری چون انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، روسی و... نیز از هموندان این خانوادهٔ زبانی‌اند. زبان‌های هندواروپایی –که شاخه‌های و گروه‌بندی‌های فراوانی هم دارند- از زبانی مشترک جدا شده‌اند. از این زبان اثر مستقیمی به دست نیامده است ولی زبان‌شناسان برپایهٔ گواهان و قانون‌های تدوین شدهٔ زبانی آن را تا اندازه‌ای بازسازی کرده‌اند. امروزه این زبان را زبان نیاهندواروپایی می‌خوانند که باز به اعتباری می‌توان آن را زبان نیاآریایی هم خواند.
در این نوشتار به یاری نرم‌افزار گوگل‌ترانسلیت جمله‌ای را از پارسی به چند زبان از این خانوادهٔ زبانی برگردان کرده‌ام تا همسانی میان این زبان‌ها را بهتر به نمایش بگذارم.
جملهٔ مورد نظر: "نام من اردلان است" را با اندکی روشنگری در زبان‌های دیگر خواهیم دید

زبان یونانی یکی از کهن‌ترین زبان‌های هندواروپایی است. از دید بخش‌بندی بسیاری آن را زبانی جدا از زیرشاخه‌های زبان‌های هندواروپایی می‌دانند. در جهان و به ویپه اروپا توجهی ویپه بدان می‌شود و هنوز هم ادب یونان باستان هواخواهان بسیاری دارد. برابر یونانی این جمله چنین خواهد بود:
Το όνομά μου είναι Ardalan
"تو اُنوما مو اینائی اردلان"

آلبانیایی هم زبان هندواروپایی دیگری است که حالی چون یونانی دارد، بدین معنا که به هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی وابسته نیست. ولی برابر آلبانیایی جملهٔ ما:
Emri im është Ardalan

یکی از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی خانوادهٔ زبان‌ها ژرمنی‌است. این پراکنش این زبان از و در اروپای شمال آغاز شده‌است. امروزه معتبرترین زبان‌های جهان که کاربرد میانجی زبانی را هم بازی می‌کنند از این خاندانند.
یکی از این زبان‌ها هلندی‌است. هلندی امروز زبان هلندی‌ها و یکی از دو زبان رسمی بلژیکیان است. این جمله در زبان هلندی چنین است:
Mijn naam is Ardalan

نروژی از دیگر زبان‌های این خانواده‌است که در نروژ گویشورانی دارد و در شاخهٔ زبان‌های ژرمنی شمالی جای می‌گیرد. در نروژی این جمله چنین است:
Mitt navn er Ardalan

سوئدی هم زبان دیگری از همین شاخه است و مانند نروژی در اسکاندیناوی و در دو کشور سوئد فنلاند گویشوران دارد. اینک جمله در زبان سوئدی:
Mitt namn är Ardalan

و همچنین دانمارکی زبانی‌است باز هم از این شاخه که در دانمارک و بخش‌هایی از شمال اروپا از آلمان و جزایر فارو گرفته تا ایسلند گویشورانی دارد. برابر دانمارکی جملهٔ بالا چنین است:
Mit navn er Ardalans

ایسلندی هموند کوچکی از شاخهٔ شمالی زبان‌های هند و اروپایی است که در کشور جزیره‌ای ایسلند بدان سخن می‌رانند. و اینک ایسلندی این جمله:
Mitt nafn er Ardalan

بی‌گمان انگلیسی امروزه شناخته‌شده‌ترین زبان جهان است. این زبان هم از شاخهٔ ژرمنی زبان‌های هندواروپایی است. برابر جملهٔ یادشده در این زبان اینگونه است:
My name is Ardalan

آلمانی هم یک زبان ژرمنی نامی دیگر می‌باشد. برابر آلمانی جملهٔ ما چنین است:
Mein Name ist Ardalan

زبان آفریکانس هم شاخه‌ای از زبان‌های هندواروپایی و زیرشاخهٔ ژرمنی است. آفریکانس از زبان هلندی جدا شده و امروزه در کشورهای جنوب آفریقا گویشورانی دارد. و اینک برابر آفریکانس آن جمله:
My naam is Ardalan

از دیگر خانواده‌های زبانی هندواروپایی زبان‌های اسلاوی‌است که پراکندگیشان بیشتر در اروپای خاوری و بالکان می‌باشد. اسلاوی به سه شاخهٔ خاوری، باختری و جنوبی بخش می‌شود.
یکی از این زبان‌ها مقدونی می‌باشد. مقدونی به وارون نام و خاستگاهش با زبان مقدونی باستان نسبت مستقیمی ندارد و یکی از زبان‌ها خانوادهٔ اسلاوی‌است. این جمله در این زبان بدین سان می‌آید:
Моето име е Ardalan
موئه‌تو ایمه اِ اردلان

زبان کرواتی هموند دیگری از این خانواده‌است. گفتگوهای بسیاری پیرامون واژه‌های پارسی باستان موجود در این زبان شده‌است که به دید من بیشتر به گرایش کروات‌زبانان به ایران باستان بازمی‌گردد تا پیوند مستقیم کرواتی با پارسی باستان. جملهٔ پیشین در این زبان بدین گونه گفته می‌شود:
Moje ime je Ardalan

زبان سربی هم زبان دیگری‌است از همین خانواده که به کرواتی هم بسیار نزدیک است. این جمله در این زبان بدین گونه است:
Моје име је Ардалан
مویه ایمه یه اردلان

زبان چکی هم از همین خانواده‌است ولی به شاخهٔ اسلاوی باختری وابسته است. در زبان چکی این جمله چنین است:
Mé jméno je Ardalan

همچنین زبان اسلوونیایی که در شاخهٔ جنوبی زبان‌های اسلاوی جای می‌گیرد. اینک اسلونیایی:
Moje ime je Ardalan

زبان اسلواک هم زبانی اسلاوی‌است ولی از شاخهٔ باختری. اسلواک‌ها چنین می‌گویند:
Moje meno je Ardalan

زبان‌های سلتی یا کِلتی شاخهٔ دیگری از زبان‌های هندواروپایی می‌باشد که زمانی در سراسر اروپای باختری بدین زبان‌ها سخن رانده می‌شد ولی امروزه بخش‌های کوچکی از بریتانیا، بریتونی و ایرلند گویشورانی بدین زبان‌ها دارند.
یکی از این زبان‌های هنوز زنده زبان گالیک است که در اسکاتلند گویشورانی دارد. این جمله در این زبان بدین گونه خواهد بود:
O meu nome é Ardalan

زبان ایرلندی هم زبان رسمی جمهوری ایرلند و نیز ایرلند شمالی است. گویشوران این زبان اگرچه اندک است ولی این زبان از سوی دولت ایرلند پشتیبانی می‌شود. و اینک ایرلندی "نام من اردلان است":
Is é mo ainm Ardalan

زبان‌های لاتین یا زبان‌های رومی از شاخه‌های سرشناس زبان‌های هندواروپایی می‌باشند. کهن‌ترین زبان پرآوازهٔ این خاندان لاتین است که می‌توان گفت بر همهٔ زبان‌های اروپایی اثری ژرف نهاده است.
شاید شناخته شده‌ترین این زبان‌ها فرانسوی باشد. فراسنوی را میلیون‌ها تن در جایگاه زبان دوم پذیرفته‌اند. فرانسوی همچنین اثرگذارترین زبان اروپایی بر پارسی بوده‌است. و اینک آن جمله بذین زبان:
Mon nom est Ardalan

از دیگر زبان‌های این خانواده رومانیایی‌است که زبان رسمی رومانی و سرزمین‌هایی در بالکان می‌باشد. جملهٔ یادشده در این زبان چنین است:
Numele meu este Ardalan

همچنین زبان پرتغالی که زبان رسمی دو کشور پرتغال و برزیل است و در مستعمره‌های پیشین پرتغال هم گویشورانی دارد. پرتغالی‌زبانان این جمله را چنین می‌خوانند:
Meu nome é Ardalan

زبان ایتالیایی هم از زبان‌های پرآوازهٔ این خاندان است. و ایتالیایی جمله‌ٔ نمونهٔ ما این است:
Il mio nome è Ardalan

زبان اسپانیایی هم از همین خانواده است زبان مادری میلیون‌ها تن. اسپانیایی از راه استعمار زبان بسیاری از کشورهای جهان هم شده است. و اینک اسپانیایی:
Mi nombre es Ardalan

یک شاخهٔ بزرگ از زبان‌های هندواروپایی-که پارسی هم در آن جای می‌گیرد- زبان‌های هندوایرانی‌ است. یکی از زبان‌های این خانواده زبان اردواست. اردو از دید شمار گویشور بیستمین زبان جهان است و زبان ملی پاکستان و یکی از زبان‌های رسمی هندوستان. اردو از پارسی وامواژگان بسیاری را پذیرفته است. و اینک اردوی جملهٔ نمونه‌یمان:
میرا نام اردلان ہے

همانگونه که دیده می‌شود اگر کمی در این زبان‌ها ژرف بنگریم پیوندها و نزدیکی‌های این زبان‌ها را بهتر می‌شناسیم. بسیارند کسانی که با دیدن این همانندی‌ها می‌پندارند وام‌گیری‌ای درکار بوده، برای نمونه نام پارسی را از نیم انگلیسی به وام ستانده‌ایم، غافل از اینکه این همانندی به دلیل هم‌تباری این زبان‌هاست.

نقشهٔ پراکندگی زبان‌های هندواروپایی در جهان امروز

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

ارتش

نمی‌خواهم دربارهٔ نظامی‌گری و چیستی ارتش سخن بگویم. این نوشتار دربارهٔ خود واژهٔ ارتش است. ارتش در روزگار پهلوی‌ها جایگزین واژهٔ ترکی-مغولی قشون شد. شیوهٔ نگارش دیگر این واژه آرتش بود که امروزه کمتر از آن سود برده می‌شود. ریشهٔ این واژه به زبان اوستایی بازمی‌گردد. در دورهٔ اوستایی به کسی که از طبقهٔ جنگجویان بود رَ ثـه‌ایشتره می‌گفتند و معنایش گردونه‌ران یا ارابه‌سوار بود. گردونه در آن روزگار یک ابزار جنگی بود و عبارت بود از جایگاهی که بر دو چرخ استوار بود و اسپان آن را می‌کشیدند. گردونه‌ها پیش از دوره‌ای که زین ساخته‌شود و سوارکاری به گونه‌ای که امروز می‌شناسیم کاربردی شود در میان جنگجویان کاربرد گسترده‌ای داشته‌اند. بگذریم؛ در روزگار ساسانیان و بازخوانی اوستا و تطبیقش بر ایرانشهر آن زمان به گونهٔ ارتشتار به کاربرده‌شد و در اینجا نیز اشاره به همان طبقهٔ جنگاوران بود.

چرخ گردون چرخید و تازیان بر ایران تاختند و بنیاد اجتماعی کهن زیر و رو شد تا روزگار مشروطه و رویدادهای پس از آن در کمتر زمانی ایران آن سامانی که باید و دیری بپاید برپای گردید و وظیفهٔ جنگاوری هم در بیشتر دوره‌های به دست تیره‌هایی ویژه یا ایل‌نشینان بود.

تا اینکه سرانجام جامعهٔ ایرانی به خود آمد و کوشید تا با الگوهای جهانی سامانی بر ایران آشفته دهد و یکی از اینها هم ساخت ارتشی همیشگی و پایدار بود. از دیگر سو رویکرد به خویشتن خود و ارج‌گذاری به شکوه گذشته و سرشت ایرانی جنبشی را پدید آورد که یکی از کنش‌های آن گزیدن واژه‌های نوین یا بهره‌گیری از واژگان کهن پارسی ایرانی و جایگزینی‌اش با برابرهای بیگانه بود که این کار به فرهنگستان زبان و ادب پارسی سپرده‌شد. از آنجا که نخستین پی‌گیران سیاست‌های دولتی هم در کشور ما نظامیان بوده‌اند پس اینان هم پیشاهنگ کنار نهادن واژگان بیگانه شدند. پس در جستجوی واژه‌ای باستانی برای قشون برآمدند و ارتشتار را یافتند. بر من دانسته‌نیست که به انگیزهٔ ساده کردن یا با این پندار که تار پسوند است آن را از ته ارتشتار برداشتند و واژهٔ تازهٔ ارتش -یا آرتش- را پدیدآوردند.

در آن زمان بزرگانی چون زنده‌یاد پورداوود به واژه‌گزینی‌هایی از این دست خرده‌ها می‌گرفتند(برای نمونه خود پورداوود آشکارا به واژهٔ ارتش تاخته‌بود)؛ ولی خوب به هر روی واژهٔ ارتش ماندگار شد و گذشت زمان و دگرگونی ایدئولوژی دولت مرکزی هم آن را برنینداخت.

از این چند خط نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که ارتش واژه‌ای من درآوردی‌است باید آن را کناری نهاد و چه و چهٰ این واژه امروز در پارسی جاافتاده و گمان نکنم که بودنش آسیبی بر زبان پارسی زند. ولی می‌توانیم در آینده از واژه‌سازی‌هایی اینگونه بپرهیزیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

خط کنونی ما

نام خطی که امروزه برای نوشتن زبان ما بیشترین کاربرد را دارد فارسی یا پارسی است. این را در آغاز این نوشتار گفتم تا نشان داده باشم که با این نام‌گذاری هیچ مشکلی ندارم و آن را درست می‌دانم. و چرا فارسی‌است و عربی نیست، زیرا این خط ویژگی‌هایی دارد که برای زبان عربی معنا و کاربردی ندارد. پ، چ ،ژ، گ در زبان عربی کلاسیک مخرجی برای تلفظ ندارند. جز آن شیوهٔ نگارش فارسی با عربی همخوانی ندارد. ما از همزه بر یا زیر الف در آغاز واژگان بهره نمی‌بریم. همچنین در عربی هم از گذاشتن مد بر روی الف آغازین خبری نیست. دیگر آنکه شیوهٔ نگارش ک و ی در دو خط فارسی و عربی با هم یکسان نیست. همچنین در افزوده‌های این دو خط چو طسر و زیبر و پیش (ـــََـِـُــ) در فارسی و نیز اْ کاربردی ندارند.

ولی خوب این‌ها البته اختلاف‌هایی خُردند، باید بپذیریم که این دو خط بسیار همسانند. (دربارهٔ تبارشناسی این خط‌ها اندکی دیگر خواهم نوشت) به جز چهار حرف نام برده‌شده در بالا و آن اختلاف‌های اندک دیگر همه چیز این دو خط به هم می‌ماند. این همسانی سبب لغزش‌هایی هم شده‌است. برای نمونه برخی پنداشته‌اند که این دو زبان فارسی و عربی از یک تبارند و گروهی کم‌خرد هم هر دو را یکی دانسته‌اند و شماری جاعل هم از این پای فراتر گذاشته فارسی را لهجهٔ نمی‌إانم چند دهم یا چند سدم زبان عربی خوانده‌اند! (این لغزش و غرض‌ها البته ریشه در وامواژه‌های عربی در فارسی هم دارند که موضوع این جستار نیست) از این‌ها که بگذریم باید پذیرفت که خط فارسی بسیار عربی‌گراست. در گذشته هم من از کاستی‌های این خط ناله‌ها نموده‌ام. ولی اینجا باز به کوتاهی خواهم گفت که عربی‌گراست چون حرف‌هایی را که هیچ کاربردی در زبان فارسی ندارند بی‌دلیل نگاه می‌دارد؛ مانند ض که نه تنها هیچ کاربردی در فارسی ندارد در هیچ یک از زبان‌های روی زمین- جز عربی و آلبانیایی- وجود ندارد و از این روی حتی زبان عربی را لغة‌الضاء خوانده‌اند. و اینکه این خط کنونی با این گرفتاری‌هایی که دارد باید این بار بیهوده را هم به دوش کشد که چه شود را من نمی‌دانم چه منطقی می‌توان برایش یافت.

ولی چرا این دو خط اینچنین همسان‌اند؟ زیرا تباری مشترک دارند. زیرا خط فارسی از خط عربی وام گرفته شده‌است. خوب اینجا شاید گروهی را خوش نیاید که عرب چه داشته که خط داشته باشد و ما که چنان تمدن بزرگی داشته‌ایم که نمی‌آمدیم از عرب خط وام بگیریم و چه و چه.
با احترام بسیار باید بگویم که این ارزیابی بیشتر از روی احساسات سوزان است تا از روی خرد. ۱۴۰۰ سال پیش ما شکست خوردیم و سرزمینمان به دست دشمن تازی افتاد(ه است!)؛ زبان ایران‌گشایان تازی بود، دینشان تازی بود، خطشان تازی بود، شیوه و کردارشان تازی بود و همهٔ اینها را بر نیاکانمان تحمیل نمدند(/می‌نمایند!). ایرانی بسیار ریشه داشت که چون مصریان یکسره تازی نشد. با این همه از فاتحان عرب یادگارهایی بر جای مانده‌است چون انبوه وامواژگان تازی، بازماندهٔ دین تازی، برخی آیین‌های تازی و البته خط تازی. چرا خط تازی!؟ چون هام‌دبیره یا همان خط پهلوی کاستی‌هایی داشت. دین جدید را هم خط تازی بود. تازیان هم در عرب نمودن ملت‌های شکست‌خورده بس دراز دست بودند. گرفتن خط عرب آیا با این همه باز شگفت می‌ماند؟

پاره‌ای گرامیان بحث‌هایی دیگر را پیش کشیده‌اند و یکی هم آنکه خط عرب در آغاز تازش به ایران یا صدر اسلام کوفی بوده‌است و خط کوفی به گونه‌ای دیگر نوشته می‌شد و ریخت دیگری داشت و ما ایرانیان از آن نسخ و تعلیق و جز آن را گرفته‌ایم. آری ما ایرانیان همواره در درازای تاریخ چیزی از بیگانه گرفته و آن را آراسته و پیراسته‌ایم تا برازنده‌تر باشد و کاراتر. خط هم چنین بوده است؛ میخی را از عیلامی‌ها وام گرفتیم و از آن وام میخی پارسی باستان را که کامل‌تر بود ساختیم. کوفی هم چنین داستانی داشته‌است. دیگر آنکه هم‌ریخت نبودن دو شیوهٔ نگارش از یک خط که دو تایی آن را نمی‌رساند. بدین می‌ماند که که لاتین با شیوهٔ نگارش گوتیک را با لاتین رومی دو دبیرهٔ جدا بدانیم. این دربرگیرندهٔ خط‌های عربی یا نیمه عربی پیش از اسلام و مربوط به عرب‌هایی که در شمال عربستان و در همسایگی مرزهای ایران و روم جاگیر شدند هم می‌شود. جایی خواندم که ارجمندی نمونه‌ای از خط‌های اینان را آورده و از آنجا که این دبیره‌ها به خط عربی کنونی همسانی چندانی ندارند آنها را عربی ندانسته و از آنجا که بیشتر به پهلوی می‌ماندند وام گرفته شده از پهلوی خوانده‌است و نتیجه‌گیری نموده که خط عربی از دبیرهٔ پهلوی وام گرفته شده‌است. به دید من این لغزشی شگفت‌انگیز است. هم خط عربی و هم خط عربی هر دو از آرامی وام گرفته شده‌اند و از دید تباری عرب‌ها و آرامی‌ها هر دو سامی بوده‌اند، پس نزدیکی بیشتری با هم داشته‌اند. خود این خط آرامی نوهٔ دبیرهٔ فنیقی‌است و فنیقی پدر بسیاری از سامانه‌های نوشتار ابجد(مانند عربی و عبری و...) و الفبایی (مانند لاتین و یونانی و...) بوده‌است. خود خط فنیقی هم دگرش یافتهٔ هیروگلیف مصری است.

به دیگر سخن پیوسته مردمان خط هم را وام گرفته‌اند. همانگونه که هزار و اندی سال پیش ما این دبیره را از عرب‌ها وام گرفتیم دور نیست که چندی دیگر دبیره‌ای بهتر را جایگزین سازیم. و بهتر آن است که با دیدهٔ پی‌ورز بر داشته‌های و نداشته‌هایمان ننگریم، خط کنونی ما تبار ایرانی ندارد و هزار یک مشکل دارد که پیشتر گفته‌ام. از دیگرسو هزار سالی هست که نمایش‌دهندهٔ زبان پارسی و افتخارات ادبی این زبان است. اگر روزی خواستیم آن را کناری بنهیم با احترام و خاطره‌ای خوش کنارش خواهیم هشت.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

آغاز شعوبیه

شعوبیه جنبش ملی ایرانیان بود که از پی اشغال ایران به دست عرب‌ها و در مقابله با خوارداشت‌های نژادی این قوم بر ضد ایرانیان برپاشد. شوربختانه آنگونه که باید در نوشته‌ها و پژوهش‌های تاریخی ما بدین جنبش پراهمیت و اثرگذار پرداخته نشده‌است. از آنجا که در این جایگاه در اندیشهٔ پرداختن به جزئیات موبه‌موی این جنبش نیستم به کوتاهی می‌گویم که شعوبیه جایگزین جنبش اهل تسویه بود و این اهل تسویه می‌کوشیدند تا به عرب ثابت کنند که همهٔ مردمان برابرند و عرب برتری‌ای بر دیگر نژادها ندارد که بخواهد بدان ببالد و بدتر از آن بدان بهانه دیگران را بیازارد. از آنجا که کار تسویه‌جویان به جایی نرسید از دل آن شعوبیه برآمد که کوشید تا با گوشزد کردن بزرگی‌های ایرانیان و افتخارهای تاریخی این نژاد یکی به عرب بیاموزد که در برابر چنین بزرگی‌هایی جایی برای نژادپرستی ندارد و دیگر آنکه ایرانیان را به سوی آزادی و استقلال و رهایی از یوغ بیگانه رهنمون سازد. شعوبیه تا سدهٔ ششم هجری برپا بوده‌است و اثرهایی از آن در تاریخ دیده می‌شود ولی در این نوشتار به نقطهٔ آغاز این جنبش خواهم پرداخت.
آغاز این جنبش به درستی دانسته نیست. شاید از نخستین روزگاری که پاره‌ای از ایرانیان در جستجوی برابری وعده داده شده از سوی دین تازه بدان پیوستند و به زودی از آن سرخورده شدند این اندیشه در مغزشان راه یافته باشد، شاید در زمانی زودتر از آن هنگام که پیروز ابولولو عمر خلیفه را کشت. کسی به درستی نمی‌داند ولی آنچه در تاریخ از آغاز شعوبیه می‌دانیم به خلافت اموی بازمی‌گردد.

تازیان در تازش به ایران به جز ویرانی اسیرانی را نیز با خود بردند. پاره‌ای از آنان به لطف استعداد طبیعی توانستند در دین تازه پیشرفت کنند و به جایگاه فقیهی یا ندیمی شیخی یا خلیفه‌ای دست یابند. اگرچه همواره انگ موالی بودن بر سینه‌های اریانی سنگینی می‌کرد و ستم این زاغساران بی‌آب و رنگ را پایانی نبود. گروهی هم زبان عربی را به نیکی آموختند و راه شاعری را پیش گرفتند. هنری که عرب همواره بدان می‌بالید و آن را ویژهٔ خود و جلوه‌ای آشکار از برتری نژاد خود می‌دانست. به زودی این هنر از چیرگی عرب خارج شد و ایرانیان گوی چوگان شعرگویی را از عرب ربودند چنانکه روزگاری آمد که بشار بر تخارستانی شعوبی بر همهٔ شاعران عربی‌گوی آن روزگار پیشی گرفت. بگذریم؛ در تازش عرب بدیران گفتیم که ایرانیان بسیاری به بند کشیده شده و از ایران به بندگی برده شدند. در میا آن بندگان سه برادر بودند از پارس در جنوب ایران، اسماعیل، ابراهیم و محمد فرزندان یسار نسایی. این هر سه زبان عرب را آموختند و پیشهٔ شاعری پیش گرفتند. اسماعیل ولی از دو برادر پیشی گرفت و در دستگاه خلافت اموی به یاری استعادی که در سرشت خود داشت نام و آوازه‌ای یافت. امویان سخت عربی‌گرا و نژادپرست بودند و اینکه کسی از موالی در دستگاه اینان راهی یافته بود نشان از توانایی‌های او داشت. سرانجام او به دربار هشام عبدلملک خلیفهٔ اموی(۶۹۱-۷۴۳ پس از زایش عیسای ناصری) راه یافت و چامه‌هایش در دل آن خلیفه نشست. این اسماعیل یسار نسایی به جای آن که از موقعیت به دست آمده در راه آسایش و لذت از زندگی سود برد راه دیگری را پیش گرفت، فرصت را غنیمت شمرد و فریاد آزادگی سرود. روزی در برابر خلیفه و دیگر کارگذاران عرب وی شعری را خواند که در آن به تبار ایرانی خود بالیده بود و بزرگی ایران و فرهومندی خسروانش ار به تازیان گوشزد می‌نمود. اصل این شعر خوشبختانه هنوز هم در دست است. دلیری اسماعیل در سرودن این شعر و از آن بالاتر دلاوریش در خواندن آن در برابر خلیفهٔ عرب‌گرای ایرانی‌ستیز هشام را چنان گران آمد که دستور داد وی را تا مرز مردن در آب فرو برند تا مرگ را به چشم ببییند و پس از آن شکنجه وی را به حجاز تبعید کردند.

می‌توانیم شعری را که اسماعیل یسار نسایی در برابر هشام خواند را اعلامیهٔ آغاز جنبش شعوبیه دانست چه که در آن زمان هشام نماد همهٔ عربیت بود و خواندن آن شعر اعلام نستوهی و مانایی ایرانی‌گری بود به عرب.
اسماعیل و برادرانش هرگز دست از اندیشهٔ ایرانی خود برنداشتند و از اینرو همواره زیر آزار زیستند. اسماعیل خود زندگی درازی داشت و تا روزگار خلیفه‌گری مروان حمار واپسین خلیفه از دودمان امویان هم زنده ماند. ولی بخت یاری نکرد تا شکست آنان را به دست ابومسلم خراسانی و کشته‌شدن مروان و برافتادنشان را ببیند.

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

تبار آزادگان و اندیشهٔ بندگان

سال‌هاست که سامانهٔ ارباب-رعیتی برافتاده‌است، برده‌داری -دست کم در بعد قانونیش- از میان رفته‌است. ولی گویا هنوز جاپای آن روزگار تاریک و تلخ از گفتار و نوشتار ما ایرانیان نیفتاده‌است. انبوهی واژگان شرمبار هنوز از زبان ما پاکسازی نشده‌اند. نمونه‌اش همین واژهٔ زشت و شوم بنده. این واژه که ریشهٔ پهلوی بندگ دارد اشاره به بردگی از راه به اسارت افتادن داشته‌است. در روزگار اسلامی که برده‌فروشی بازرگانی پرسودی بود بندگان رسته‌ای از جامعه گشتند که چون کالا خرید و فروش می‌شدند و شاید حقوقشان اندکی از دیگر جانداران چون چهارپایان بیشتر بود. ولی خوب کالایی بودند بی‌چاره و ناگزیر به انجام خدمت برای برده‌دار. بگذریم، این داستان را همه می‌دانند و کلبهٔ عمو تام هم داستان شناخته شده‌ای‌است. ولی نمی‌دانم در این روزگار که دیگر برده‌ای خرید و فروش نمی‌شود چه چیزی برخی هم‌میهنان آزاده‌تبار ما را بدین واداشته تا در گفت و نوشت خود را تا مرز بندگی فروکشند.

پاسخی که شاید برخی دوستان دهند این است که نه خوب برداشت گوینده شنونده از چنین واژه‌ای این نیست که طرف به راستی برده است یا خود را بردهٔ آن کس می‌داند و...بله من هم می‌دانم که این تعارفی لوس بیش نیست. ولی چه تعارفی؟ تعارفی که در آن فرد برای نشان دادن دوستی خود را تا مرز بندگی فرد روبه‌رو به پایین می‌کشد و از شخصیت خود می‌کاهد. غافل از آنکه دوستی در برابری معنا می‌یابد و نه در تفاوت حقوق. حالا من انسان بیایم خودم را در حد یک کالای قابل خرید و فروش پایین بیاورم تا ارادتم به طرف مقابل را برسانم!؟ چگونه خردی در آن نهفته است من نمی‌دانم. از آنجایی که می‌دانم چنین شیوهٔ نگارشی خودخواردارانه‌ای بیشتر کورکورانه است تا خودخواسته و اندیشیده بیش از این وارد جزئیات داستان نمی‌شوم. همین اندازه بگویم که دوستان دست نگه‌دارید که این نه فروتنی است، پست انگاری خود است.

بنده‌ای نمونه‌ای از خروار این واژگان نکوهیدهٔ شرمبار بار است. در پس و پیش همین واژه چه‌ها که نمی‌آورند چون: بندهٔ حقیر سراپا تقصیر! یا دستینه‌هایی چون الاحقر! و واژگانی به همین پایه زشت و زننده. فرزندان آزادگان اگر امروز در اندیشهٔ دستیابی به حقوق راستین شهروندی خویشند بهتر آن‌است که نخست این اندیشه و گفتار بندگی و خودکوچک‌بینی را به دور بیندازند.