۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

طهمورث، تهمورث یا تهمورس؟

تهمورس یکی از چهره‌های استوره‌ای ایرانی‌است. نام او را به ریخت‌های گوناگون طهمورث، تهمورث و تهمورس می‌نویسند. ولی کدام شیوهٔ نگارش این نام درست‌تر است؟ طهمورث که نگارش سنتی و تاریخی این نام بوده‌است، ولی امروزه همهٔ ط‌های ناعربی را در فارسی ت می‌نویسیم؛ برای نمونه طهران، اطریش، اطو، اطاق و طپش را امروز تهران، اتریش، اتو، اتاق و تپش می‌نویسیم. پس می‌ماند تهمورث و تهمورس؛ نوشتن تهمورث بیشتر رواج دارد، ولی نه در زبان پارسی کنونی و نه در پهلوی ما آوای ث نداشته‌ایم، پس آیا تهمورس ریخت درست‌تری‌است؟ نخست باید ببینیم که این ث از کجا آمده‌است و آیا برای نمونه در اوستایی هم ریشه داشته‌است یا نه. در اوستایی این چهره را تـَخمواوروپه نامیده‌اند و این نام در پهلوی به ریخت تخمورپ در آمده‌است. ولی استاد توس او را تهمورث خوانده‌است. به دید من در برگردان نام از پهلوی به پارسی لغزشی نمی‌تواند رخ داده باشد چرا که واج نشانگر آوای پ همانندی با حرف نمایندهٔ س در هام‌دبیره- یا همان خط پهلوی – ندارد. پس این یک اشتباه نگارشی‌است، بدین معنا که تهمورپ بوده و بر اثر یک غلط املایی شده‌است تهمورث! اکنون این پرسش دشواری خواهد بود که آیا فردوسی چنین اشتباهی کرده‌است، منبعی که او از روی آن شاهنامه را به نظم کشیده دچار چنین لغزشی بوده‌است، یا نه در شاهنامه تهمورپ بوده و در رونوشت‌های پس از نسخهٔ از میان‌رفتهٔ آغازین چنین دگردیسی‌ای رخ داده‌است. پاسخ بدین پرسش بس دشوار است و خود پژوهشی گسترده را می‌جوید، ولی خوب من دلیلی نیافته‌ام که این اشتباه از جانب فردوسی بوده‌باشد، چرا که تهمورث یا تهمورپ بودن نام به کاررفته در بیت‌های شاهنامه خللی در وزن شعری پدید نخواهد آورد و من هم هیچ بیتی نیافتم که تهورث قافیه‌اش باشد. پس می‌توان گناه را برگردان مصحفان انداخت.
ولی اکنون چه کار می‌توان کرد؟ تهمورث را بپذیریم یا تهمورپ را برگردانیم؟ به دید من این نام و تلفظ پس از هزار سال از سرایش شاهنامه به گوش‌های جهانیان آشناست و کار بیهوده‌ای‌است که بخواهیم تلفظش را اصلاح کنیم، چه که کیستی این استوره‌ها و بودشان مهم‌تراست تا تلفظ درست نام. ولی بر این باور که در راستای دگرش طهمورث به تهمورث بهتر است تهمورث هم تهمورس نوشت. همچنین تلفظ درست این نام تهمورَس(با زبر بر روی ر) می‌باشد.
دگر آنکه معنای این نام در ابری از ابهام‌است. بخش نخست نام که در اوستا تـَخم باشد برابر با همان تهم در پارسی کنونی‌است که ما در نام‌های تهمتن و تهمینه می‌بینیم و معنای دلاور و پرزور و تنومند را می‌دهد. ولی معنای بخش دوم –اوروپه- را بیشتر پژوهشگران ناروشن خوانده‌اند و اسم خاص معرفی کرده‌اند. در لغت‌نامه به نقل از آنندراج و انجمن‌آرا این نام را در اصل تهم‌مرز پنداشته‌اند و بزرگ کشور برگردان کرده‌اند که البته برمی‌گردد به همان لغزش تاریخی و فراموشی صورت راستین این نام که تهمورپ باشد. به دید من اوروپ همان‌است که ریشهٔ واژه‌های پرسی کنونی گربه و روباه می‌باشد. اوروپ در متن‌های اوستایی اشاره به قاقم یا سمور دارد و در مقم اشاره به جامه‌ای از پوست خزدار یا مانند آن به کار می‌رود. پس شاید بتوان تهمورپ را قاقم دلیر یا چیزی مانند آن معنا نمود، یا شاید دلاوری که پوششی از پوست قاقم یا سمور دارد. این پوشش پوستین به گزارش فردوسی از زمان هوشنگ (فرمانروای پیش از تهمورس، به گزارش بنمایه‌های نزدیک‌تر به ما پدر او و به گزارش دینکرد نیای تهمورس) رواج داشته‌است، فردوسی پیرامون این کار هوشنگ می‌فرماید:
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کالسکه، چاکرا و پولوس

کالسکه واژه‌ای تازه در زبان ماست که از زبان روسی وام‌گرفته شده‌است. گویا از زمان ناصری- یا شاید پیش از آن- این واژه در پارسی جایی برای خود دست و پا نمود.
ولی ریشه‌شناسی این واژه هم می‌تواند جالب باشد. در لغتنامهٔ دهخدا این گمانه زده شده‌است که اصل این واژه آلمانی یا ایتالیایی باشد. ولی این واژه در یکی از زبان‌های از میان رفتهٔ ایرانی- به نام زبان تخاری- همتایی نزدیک داشته‌است. زبان تخاری روزگاری در جایی که امروزه سینکیانگ چین‌است رواج داشته‌است، برخی آن زبان را در شاخهٔ زبان‌های ایرانی و پاره‌ای دیگر شاخه‌ای مستقل از زبان‌های هندواروپایی برشمرده‌اند. باری؛ در این زبان واژه‌ای بوده‌است به ریخت کـُکال‌ییسکه که معنای گردونه(ارابه)ٔ کوچک را می‌داده‌است. این ککال‌ییسکه کوچک‌شدهٔ واژهٔ کـُکاله به معنای گردونه بوده‌است.
ولی خود این ککاله ریشه در واژهٔ نیاهندواروپایی کوئل[1] به معنای چرخیدن دارد.
این واژه آنگاه که به زبان یونانی راه‌یافت دچار دگردیسی شده و به ریخت کوکلـُس و معنای چرخ درآمد. همین واژه در اسلاوی کلیسایی باستان و با همین معنا به گونهٔ کـُلو[2] راه یافت. سایکل
در یونانی یک واژهٔ دیگر هم از همین ریشه داریم که به پارسی هم راه یافته‌است: پولوس. پولوس معنای محور چرخنده می‌دهد و برای اینکه بدانید که چه پیوندی با کوئل و کوکلس و ککاله دارد باید به یک قاعدهٔ زبانشناختی اشاره‌ای کوتاه کنم. بسیاری از واج‌ها در رسیدن از زبانی مادر به زبان‌های فرزند دچار دگردیسی‌هایی می‌شوند. در زبان نیاهندواروپایی واج کو[۳] در بسیاری واژگان به ریخت پ به یونانی راه‌یافته‌است (کول=>پول). همین واژه کوئل در نروژی باستان هوِل[۴] شده‌است. در انگلیسی باستان نیز به ریخت هویل[۵] و در انگلیسی کنونی نیز ویل[۶] شده‌است. سایکل هم در این زبان البته همریشه با همین واژه‌است و از کوکلوس یونانی گرفته شده‌است.
از سوی دیگر در زبان‌های اسلاوی-که به نمونهٔ اسلاوی کلیسیایی باستان اشاره کردم- کلو شده‌است و در روسی- که یکی از زبان‌های این خانواده‌است- امروزه به چرخ کـُلـِـسو[۷] می‌گویند. این کولسو ریشه واژه‌های کـُلِسنیتسا و کـُلسکا در روسی شده‌است و این صورت پایانی هم پارسی راه یافته و شده‌است کالسکه.
ولی این همهٔ داستان نیست؛ کوئل نیاهندواروپایی –که گفتیم معنای چرخیدن می‌داده‌است- در سانسکریت به ریخت چاکرا و به معنای چرخ دگرش یافته‌است که از دست روزگار همین واژهٔ چاکرا هم امروزه وامواژه‌ای در زبانمان‌است. همین چاکرا در زبان‌اوستایی یک واژهٔ همریشه دارد و آن چـَخره است به معنای گردونه، و چخره هم ریشه واژهٔ چرخ.
هوده آنکه کالسکه، چاکرا و پولوس هر سه –اگرچه وامواژگانی از زبان‌های بیگانه‌اند- ولی با چرخ و چرخیدن و چرخش همه همریشه و همخانواده‌اند.


1-kwel
2-kolo
۳-kw
۴-hvel
۵-hweol
۶-wheel
۷-koleso

با یاری از :
http://www.etymonline.com
http://www.indo-european.nl

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

یعقوبی و استوره‌های ایرانی

احمد پسر ابی‌یعقوب پسر واضح کاتب و شناخته شده به یعقوبی تاریخ‌نگار ایرانی‌نژاد سده‌های نهم و دهم میلادی بود. نیای او از ایرانیانی بود که به دست کشورگشایان عرب به بندگی کشیده‌شده و موالی عباسیان شمرده می‌شد. وی باورهای شیعی داشته‌است. کتاب برجستهٔ او تاریخ یعقوبی‌است که بخشی از آغازش از میان رفته‌است و نسخهٔ دردست ما از میانهٔ آفرینش- که داستان سامی‌اش باشد- آغاز شده و – همسان با بسیاری تاریخ‌های کهن- از روزگار استوره‌ای به تاریخ می‌زند و تا رخدادهای فرمانروایی عباسیان در سدهٔ نهم میلادی پیش می‌رود.
بخشی از کتاب یعقوبی به ملوک فارس یا پادشاهان پارس می‌پردازد. وی تاریخ ایران را دو پاره کرده‌است که پارهٔ دومش از پادشاهی اردشیر بابکان آغاز می شود. ولی بخش نخست؛ جناب یعقوبی پیرامون بخش کهن‌تر استوره‌آمیختهٔ تاریخ ایران به چند جمله بسنده می‌کند؛ ضمن اینکه فهرستی از شاهان استوره‌ای می‌دهد و داده‌هایی شگفت‌انگیز چون کیش ستاره‌پرستی و زبان سریانی را از ایرانیان می‌خواند، در کنار آن جناب یعقوبی داستان‌های کهن ایران را دور از خرد خوانده و با گوشه‌زدن به داستان ضحاک ماردوش عناصری چون جاودانگی و دیرزیوی و چون آن را دلیل‌هایی استوار برای رد استوره‌های ایرانی می‌داند. شگفتا که ایشان بخش گسترده‌ای از کتاب خود را به استوره‌های سامی با عنصرهایی کمابیش اینچنینی بخشیده و خوب خرد ایشان این یکی داستان‌ها را البته می‌پذیرفته‌است! و چون آنگونه که خود می‌گوید بنایش بر زدودن مطلب‌های ناپسند است به همین چند خط بسنده کرده و به داستان‌های البته خردمندانه و پسندیدهٔ سامی پرداخته‌است. نمونه‌ای از این تاریخ البته راستین و خردپسند و پذیرفته نزد یعقوبی را از پی خواهم آورد:
«لباس آدم و حوا جامه‌هایی از نور بود...»(تاریخ یعقوبی، ترجمهٔ آیتی، صفحهٔ ۴)، بله خوب کیومرس(یا به گفتاورد یعقوبی شیومرث!) پلنگینه (جامه از پوست پلنگ) می‌پوشید که البته از خرد بس به دور است!
«...پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم در این موقع صد و سی ساله بود...»(یعقوی- ص ۵)،« و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد.»(ص ۱۲)، «...هنگامی که او [(سام)] صد و دو ساله بود پسرش ارفشخد متولد گشته‌بود.»(ص ۱۵)، «...و عمر او [(سام)] ششصد سال بود.»(ص ۱۶)، آری این‌است خرد، ببینید چه خوب پذیرفته می‌شود! این ایرانیانند که یاوه می‌گویند و باور دارند برخی زندگی دراز داشته‌اند.
«پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد و آنگاه زمین به هم آمد»(یعقوبی-ص ۱۶)، ببینید از این راستین‌تر؟! خرد در آن موج می‌زند!
«موسی بار نیافت و چوب‌ دستی خود را به در کوبید پس درها گشوده شد و موسی به درون رفت.» (یعقوبی- ص۶)، خوب به حتم محکم کوبیده‌است!
«...[موسی] عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنهٔ درخت خرما شد، خدا فرمود تا آنرا گرفت و دیگر بار عصا گردید.»( یعقوبی- صفحهٔ ۳۵)، می‌بینید؟ نیاکان ما به جای اینکه چنین راستینگی‌هایی را بپذیرند سراغ چه یاوه‌هایی رفته‌اند!!!
این چند نمونهٔ بالا را به گونهٔ پیشامدی(راندوم) بیرون کشیدم ولی اگر بخواهیم در کتاب یعقوبی ریز شویم بسیار بیشتر از این خواهیم یافت. ولی من در اندیشهٔ خوار داشت استوره‌های سامی یا نوشته‌های تاریخ یعقوبی نیستم؛ هر استوره‌ای دارندهٔ عنصرهایی‌است که چه بسا از خرد و باور به دور است، ولی کاربردی نمادین دارد، مانند هستی سیمرغ و نبرد قهرمانی با آن که در استوره‌های ملت‌های گوناگون یافت می‌شود، دیوها و جنیان، اژدها، جادوگران، پرواز، جاودانگی، رویین‌تنی و...زشتی و زیبایی هم که امری نسبی‌است. داستان این‌است که جناب یعقوبی آن استوره‌های سامی را بخشی از باورهای خویش نموده بودند و وحیی منزل و راستی‌ای بی‌پون و چرا واز دیگرسو این استوره‌های ایرانی را – که از دست روزگار از آنِ به نیاکان همو هم می باشند- یاوه‌هایی دور از باور می‌خواند و می‌بیند چرا که آنجا پای اعتقاد در میان‌است و اینجا یعقوبی معتقد بی‌انصافی می‌کند و می‌خواهد این استوره‌ها را با خرد بسنجد.

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

خندق/کنده

زبان پدیده‌ای است که با گذشت زمان رو به ساده‌تر شدن می‌رود. همین زبان پارسی خودمان را اگر نگاه کنیم در سنجش با پدر و نیایش- زبان‌های پهلوی و پارسی باستان- بسیار ساده‌تر شده‌است. برای نمونه واژه دشوار خـْشـَپ در زبان کنونی ما شده‌است شب و بسیاری مانند آن. ولی همواره هم چنین نبوده‌است که زبان ما رو به سادگی و شسته‌رفتگی گام نهد. اگر همین امروز نگاه کنیم واژگانی چند- که بسیاری‌شان هم از زبان‌های بیگانه به پارسی آمده‌اند- در سنجش با برابرهای پیشین خود در زبان ما سخت‌تر و پیچیده‌ترند. یکی از این واژه‌ها خندق است و خندق گودالی بوده که گرداگرد دژ یا لشکرگاه یا جای پدافند کنده می‌شده تا دسترسی دشمن را برای تاختن دشوار سازند. خندق عربی‌شدهٔ واژهٔ پارسی کنده و پهلوی کندک است، از ریشهٔ کندن که امروزه هم هنوز مصدری زنده‌است. این واژه برپایهٔ دانسته‌های کنونی ما در صدر اسلام به زبان عربی راه یافته‌است. داستان هم برمی‌گردد به شهر یثرب (مدینة‌النبی) و شهربندان دیگرتازیان مسلمانان را در این شهر. در این زمان سلمان فارسی پیشنهاد کندن کنده‌ای را به مسلمانان می‌دهد و گویا از همین زمان هم کندک به مانند خندق به عربی راه یافته‌است. در سده‌های نخستین چیرگی تازیان بر ایران هنوز کنده کاربرد داشته‌است، برای نمونه فردوسی چنین می‌گوید:
به گرد سپه بر یکی کنده کرد
سرش را بپوشید و آگنده کرد
یا فرخی سیستانی می‌گوید:
ميان سنگ يکی کنده کند گرد حصار
نه زآن عمل که بود کارکردهای بشر
ولی سپس خندق جایگزین شکل نژاده‌تر کنده می‌شود و از آن پس کنده در معنای عام‌تر خود-صفت مفعولی کندن به معنای هرچه کنده شود- به کار می‌رود. برای نمونه در چامه‌ای از عطار می‌خوانیم:
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه

بد نیست بدانید که کنده و خندق و مصدر کندن همه ریشه در واژهٔ نیاآریایی(نیاهندوایرانی) کـْهـَن khan دارد و با واژهٔ سانسکریت کهنی به همین معنای کندن همریشه است. در اوستا هم ریشهٔ کَن آمده‌است. در پارسی باستان هم کَن به معنای کندن است. در ختنی این واژه به ریخت کـَم‌گـَنی و به همین معنا آمده‌است. برابر سغدی این واژه kn بوده‌است به همین معنا که خود ریشهٔ واژهٔ کند به معنای شهر است، همان پسوندی که در پس نام شهرهایی چون سمرقند و تاشکند و بسیاری دیگر می‌بینیم و به زبان‌های ترکی هم با همین معنا و کاربرد راه یافته‌است.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

سکاها

سکاها شاخه‌ای از ایرانیان بودند که کمتر از آنکه شایسته باشد به آنها پرداخته شده‌است. بیشتر آنان کوچ‌نشین بودند و عرصهٔ کوچشان هم بیرون از پشتهٔ ایران در جنوب سیبری و شمال دو دریای مازندران و خوارزم، از میانهٔ اروپا تا سرزمین‌هایی در شمال چین بود. پاره‌ای از این مردمان البته به ایران کوچیدند و در کنار همتبارانشان جاگیر شدند که از آنان نام‌های سیستان و سقز در ایران کنونی یادگار است.
شاید کهنترین بن‌مایه‌هایی که از سکایان نامی برده‌اند گل‌نوشته‌های آشوریان در سدهٔ هفتم پیش از زایش عیسی باشد. آشوریان آنان را اشکوز خوانده‌اند و گویا همین نام را یونانیان به فراخور زبانشان اسکوث برداشت کرده‌باشند. این اسکوث هم در زبان فرانسوی سیت خوانده شده‌است. ولی در ایران باستان این همسایگان همخون دردسرساز را سکا می‌خواندند.
گفتم دردسرساز، سکاها سوارکارانی جنگاور بودند که در کنار گله‌داری از تاخت و تاز به همسایگان یکجانشین خود نیز درنمی‌گذشتند. لشکرکشی داریوش بزرگ به اروپا برای رسیدن به کانون سکاها و سرکوب آنان در تاریخ نامور است. اینان به پشتوانهٔ جنگاوریشان گاه به ارتش‌های دیگری می‌پیوستند آنچنان که در روزگار مادها چنین می‌کردند. دسته‌های سکایی در ارتش هخامنشی هم نامور بود. گروهی از سکاها خودشان را تا پنجاب هم رساندند و در آنجا پادشاهی‌ای به راه انداختند و آزارهایی هم به شاهان اشکانی رساندند.
از سکاها چیز اندکی به جای مانده‌است و بیشتر دانسته‌های امروزین ما از آنان از همسایگان اینان چون ایرانیان و یونانیان برجای مانده‌است. آنها می‌بایست پیرو آیین‌های کهن آریایی و اندیشهٔ چندخدایی بوده‌باشند. پاره‌ای از باورها و خدایان آنها هم که بر ما دانسته‌است به واسطهٔ یونانیان به روزگار کنونی رسیده‌است. دسته از این مردمان که زمانی دراز در همسایگی سرزمین‌های متمدنی می‌زیستند به باورهای آنان گرایش می‌یافتند، آنچانکه سکایان بسفور بیشتر یونانی‌گرا بودند و همسایگان ایران ایرانی‌گرا.
سکاها نظام قبیله‌ای داشتند و به چندین تیره بخش می‌شدند. گاه این تیره‌ها نژادی جداگانه در نگر انگاشته می‌شود که البته نادرست است. نام‌های آنان با گذشت زمان و چرخش میان زبان‌های گوناگون دگرگونی‌های شگرفی یافته‌اند. برای نمونه ماساژت‌ها همان‌هایی بودند که کورش بزرگ در نبرد با ایشان جان باخت. ماساژت‌ها سکا بودند و این نام ماساژت هم فرانسوی‌شدهٔ نام یونانی ماساگتس می‌باشد و خود این نام هم دگرگون‌شدهٔ مس‌سگا یا مس‌سکا بوده‌است. مـَس ریخت کهن واژهٔ مه به معنای بزرگ است پس مه‌سکا معنای سکای بزرگ را می‌رساند.
از زبان سکاها چیزی برجای نمانده‌است جز چند واژه‌ای از سکاهایی که در اروپا می‌زیستند و در زبان‌های اروپایی به جای مانده‌است و آن اندک هم می‌رساند که زبانشان به همخونانشان در ایران باستان بسیار نزدیک بوده‌است؛ برای نمونه سکاها به هفت هـَپته و به اسب اسپه می‌گفتند. نغز آنکه امروزه گروهی می‌کوشند آنان را از نژاد مغولی‌سان و زبانشان را از خانوادهٔ زبان‌های آلتایی بنمایانند، و البته یگانه راه استدلالی هم که یافته‌اند این است که مردمان آلتایی‌زبانی -که در سده‌های نزدیک به ما از مغولستان و آسیای میانه به سرزمین‌های باختری کوچیدند- کمابیش در همان سرزمین‌هایی جاگیر شدند که پیشتر سکاها می‌زیسته‌اند. سکاها با گذشت زمان از صحنهٔ تاریخ جهان ناپدید شدند چرا که آنگونه که بالاتر اشاره کردم به فرهنگ‌های مردمان یکجانشین همسایه‌شان گرویدند و یکجانشینی گزدیدند و و با گذشت زمان در ملت‌های دیگر حل شدند. دور نیست که گروهی از آنان هم با قزاق‌ها، خزرها و دیگر ملت‌های زردنژاد که در آینده به سرزمین‌هایشان کوچیدند آمیخته شده‌باشند، ولی این آیا دلیلی بر ترکی-مغولی بودن سکاها می‌تواند باشد؟ چهره‌های سکاییان که بر جام‌ها و سنگتراشه‌های چندی برجای مانده بر سفیدنژاد بودن آنها دلالت دارد، از زبانشان هم که بالاتر نمونه آوردم و پوشاکشان هم البته مانند به پوشاک ایرانیان است تا ترکان و مغول‌ها.
سخن دربارهٔ سکاها بسیار است و انبوهی از برگ‌ها می‌جوید که در این نوشتار کوتاه جایش نیست. در زیر نمونه‌ای از هنر سکایی را به نمایش می‌گذارم. گردن‌آویزی زرین که در پاره‌ای از آن باورهای استوره‌ای سکاها و در بخش دیگرش زندگی دامدارانهٔ این مردمان به نمایش گذاشته شده‌است. این اثر امروزه در موزهٔ ملی مجارستان نگاه داشته می‌شود.