گوشهای از کارنامه پدران این سرزمین را جهان خواندهاست،بیندیشید که شما چه کار کردهاید
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲, یکشنبه
باز هم فرهنگسوزی
سد سیوند آبگیری شد. سیداتی ساداتی احسنت! چفیههای عربیتان را سفتتر ببندید. یاشاسین تاتارلر! آیین چنگیزی را زندهساختید! جایی را میخشکانید و جایی را به آب میبندید. باروسیاهیتان چه میکنید؟ آن بخشهایی را که به زیر آب بردید شاید در اندیشه خامتان زیر آب کردن بخشی از افتخارات جهانی و یاد نیاکان این کشور است، زهی نادانی! پرده بر آتش نکشید پردهیتان میسوزد
گوشهای از کارنامه پدران این سرزمین را جهان خواندهاست،بیندیشید که شما چه کار کردهاید
گوشهای از کارنامه پدران این سرزمین را جهان خواندهاست،بیندیشید که شما چه کار کردهاید
۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه
چیز کوچکی که از چشمها پنهان ماند
این روزها بازار نماهنگها داغِ داغاست. شاید در شبکههای بلاد کفر نماهنگ تازه دو خواننده زن باخترزمین را دیدهاید. بیونسه و شکیرا(همان شاکره خودمان!) را میگویم که این روزها اگر شبکههای ماهوارهای فارسیزبان زبان یا فرنگی زبان را بالا-پایین کنید شدنیاست که به دیدارشان خرسند شوید. دو دختر جوان و خوشآوا و پرهوادار سرزمینهای افرنگ. صدایشان رساست و ...ولی خوب در اندیشه وصف این دو نیستم. خواستم به درونمایه این نماهنگ اشراهای بکنم. با اینکه چندیاست از پخش آن میگذرد هنوز واکنشی از ایرانیان ندیدهام. چرا ایرانیان؟ میگویم...ببینید دیدن نماهایی از تاریخ،فرهنگ و استورههای مردمانی که از نخستین تمدنهای جهان بودهاند در اثرهای گوشهگوشه جهان شدنیاست. برای نمونه هنگامی که گوِن استفانی گیسوی بلندش را از پنجره بیرون میاندازد تا دوستانش را به خوابگاه خود رهنمون شود،استوره های کهن ایرانی در برابر چشممان میدرخشند. ولی مورد شاکره-بیانسه چیز دیگری است. بد نیست دوباره و این بار با ژرفبینی بیشتری آن نماهنگ را بازبینی کنید. نمایی از صحنه فیلمبرداری شده در درون نماهنگ دیواریاست که نوشتههای پیچدر پیچی بر خود دارد. ین نوشتهها به خط و زبان اوستایی هستند! جای شگفتی دارد که هنوز واکنشی ندیده ام،ولی خوب گویا خود این دو خواننده هممیهنان ما را چنان خیره به خود کردهاند که کسی دمی چشم از ایشان برنداشته بوده تا به دیگر چیزهایی هم که در آن نماهنگ دیده میشود بپردازد. خوب ما که دیدیم میگوییم
خوب نمیدانم در آینده آنچه رخ داده-کشیده شدن برخی اندام این بانوان به آن نوشتههای اوستایی و یا در بحثی کلیتر بهرهبرداری ابزاری از اوستا-چه واکنشی را میتواند برانگیزاند. ولی من خودم چنین رخدادهایی را به فال نیک میگیرم. باشد که نمادهای بیشتری از فرهنگ ایرانی در چنین جاهایی یافت شود تا بر تنه بمبهای کشند و ویرانگر
یک نکته دیگر اینکه گویا بیگانگان بهتر از ما از آنچه که ما داریم بهرهبرداری میکنند. شاید تاکنون اینگونه به زیبایی خط اوستایی نگاه نکردهبودم!

خوب نمیدانم در آینده آنچه رخ داده-کشیده شدن برخی اندام این بانوان به آن نوشتههای اوستایی و یا در بحثی کلیتر بهرهبرداری ابزاری از اوستا-چه واکنشی را میتواند برانگیزاند. ولی من خودم چنین رخدادهایی را به فال نیک میگیرم. باشد که نمادهای بیشتری از فرهنگ ایرانی در چنین جاهایی یافت شود تا بر تنه بمبهای کشند و ویرانگر
یک نکته دیگر اینکه گویا بیگانگان بهتر از ما از آنچه که ما داریم بهرهبرداری میکنند. شاید تاکنون اینگونه به زیبایی خط اوستایی نگاه نکردهبودم!
۱۳۸۶ فروردین ۱۱, شنبه
شادی
از پشتِ شیشهها نالهای اندوهبار به زبانی که دیگر نیمهبیگانهاست دل را میآزارد. گاه و بیگاه آن ناله نعرهای دلخراشتر میشود و در پیاش هایهای گریه و مویه گروهی برمی خیزد. برمیخیزی و برای گریز از این شبیخون اندوه بیهوده به جامِ جادویی جهاننما پناه میبری،شبکههای میهنی را یکی یکی چکمیکنی؛گوینده نخستین شبکه که تا دیروز میتوانستی طنزهای لوسش را به خود آسان کنی جوری شیون میکند که آرزو میکنی تا ابد لوسبازیش همراهت باشد! شبکه دیگر را می گیری،دستهای با لباسهای سیاهِ گشاد و...همه نشستهاند و با چشمانی سرخ به سکویی که کسی بر آن نشستهاست خیرهاند. بر روی سکو مردی با اندامی درشت و گردنی کلفت نشسته است. میکروفونی را در دست گرفته و به دهانش چسبانده و میکروفونی دیگر هم روی پایهای چند سامتیمتر دورتر از دهانش است. گوش می دهی که چه میگوید:«...های مردم،شما که اونجا نبودید!هاییی خنجر و گذاشت روی گلوی بچه هفت ساله گفت اشهدت رو بگو!هاییی!بچه گُفت آقاجون!چاقو را کشید رو گلوش،برادرش گفت اقلآ آب بده به داداشم!گفت نمیدم تا با گلوی خشک بمیره!...هاییی!...» و مردمان زدند زیر گریه؛مرد گفت:«حالا اینجاش رو گوش کنید!جاهای گریهدارش هنوز مونده...آهاییی آقام هیی...!» و ...مرد را مینگرم،چشمانی دریده دارد،دماغی بزرگ و با ریشی کوتاه و نامیزان،موهای روی گونههایش درشت و سیخسیخی است و مینماید که از ریشش بلندتر باشد. موهای سرش پرپشت است و سیاهِ سیاه،به رنگ ریش و آن موهای روی گونهاش،کوتاهاست و هر تار موهای صافش به سویی. هنگام نوحهسرایی دهانش را تا آنجا که توانسته باز کرده و انگار میخواهد میکروفون را در گلوی خود فروکند! بالای چشمان دریدهاش ابروانی اگرچه کوچک ولی پرموی روییدهاست و بر بالای آن پیشانی کوتاهی با چروکها و پینههای سیاهی در میانش ...این چهره و اندام و پوشش خود به خود تحملناپذیراست،اکنون که چنین داستانی هم دارد میخواند میمانم که چرا این چند دم را هم بر روی این کانال ایستادهام؟! شبکه پسین را مینگرم،چه خوشبختیای زمین فوتبال!نه سالهاست که دیگر فوتبالی نیستم! ولی خوب در این اندوهبازار دیدن بازی تیمهای پوست و روده و تاکسیرانی هم دیدنیاست،ولی نه انگار! یک بازی به پایان رسیده،گزارشگر میکروفون به دست به سوی بازیکنی نیمهشناختهشده میشتابد و از چند متری او بازیکن هم به تندی پیراهن و موهایش را میآراید!« آقای...شما در این روزهای غمبارِ...»!چندی پس از آن گروهی از دو تیم دارند در میانه میدان با موهای ژلزده و بلند و زنجیرهای سیمین گاه چلیپانگار سینهمیزنند و بانگ هایوهای بلند است و...شبکههای دیگر را میآزمایم،یکی نشستی دارد درباره اثرهای فلان رویداد اندوهبار بر بالا رفتن شعور بشری و...شبکه دیگر هم ...و شبکه دیگر...! در اینگونه زمانها ماهواره زندهباد! دادا که از اینهمه ماهواره ایرانی و افغانی نیمیشان همین برنامهها را در سرزمینهای کفر پخش مینمایند و گروهی دیگر هم رفتهاند دَده! و دل اندوهبار ما میماند و این جامعه اندوهانگیز!...ولی به راستی چرا؟
از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه میکنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچهدبستانی ها گرفته تا رنگهای در و دیوار،بزمها همواره با لگد و چوب نواختهمیشوند و خان اندوهسازان همواره پررونق است. همه دلمردهاند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راهنیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه میکنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی میرسند یک چیز را نیاموختهاند،ندارند،از آن دور نگاهداشتهشدهاند؛آن شادی است. شادی را گرفتهاند و دلمردگی را به جایش نشاندهاند،شادی اگر نباشد انگیزهنیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بنهای نیکوی فرهنگ ایرانی بودهاست و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش میخوانیم که اهورهمزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشههای زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بودهاست) شادی را میآفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ میدارد. اگر من از اندیشه و درونمایه همه ملتهای جهان آگاه بودم میتوانستم با دلاُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بودهاست! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها میتوانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانهای مینگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری مینهادند. گزینش رنگهای روشن و جشنهای کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانهای نیافتم) که سراپا شور و شادی بودهاست و نیز آیینهای دین مزدیسنا ژرفنگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان میسازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیدهاست. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیینهای کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروختهنگاهداشتهاند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیدهاست. ولی چرا؟سادهاست،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون بردهای حلقهبهگوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشنهایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایرانزمین چونان خورشیدی تاباناست نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پیاش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهادهشدهاست. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمیکشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوهپروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفتهاست. هنوز هم میتوان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادیجویی یکی از راههای رهایی ماست از این دیو تبهکار
می خوردن و شاد بودن آیین مناست
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ مناست
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین مناست.»
(خیام)
از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه میکنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچهدبستانی ها گرفته تا رنگهای در و دیوار،بزمها همواره با لگد و چوب نواختهمیشوند و خان اندوهسازان همواره پررونق است. همه دلمردهاند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راهنیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه میکنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی میرسند یک چیز را نیاموختهاند،ندارند،از آن دور نگاهداشتهشدهاند؛آن شادی است. شادی را گرفتهاند و دلمردگی را به جایش نشاندهاند،شادی اگر نباشد انگیزهنیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بنهای نیکوی فرهنگ ایرانی بودهاست و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش میخوانیم که اهورهمزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشههای زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بودهاست) شادی را میآفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ میدارد. اگر من از اندیشه و درونمایه همه ملتهای جهان آگاه بودم میتوانستم با دلاُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بودهاست! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها میتوانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانهای مینگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری مینهادند. گزینش رنگهای روشن و جشنهای کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانهای نیافتم) که سراپا شور و شادی بودهاست و نیز آیینهای دین مزدیسنا ژرفنگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان میسازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیدهاست. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیینهای کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروختهنگاهداشتهاند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیدهاست. ولی چرا؟سادهاست،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون بردهای حلقهبهگوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشنهایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایرانزمین چونان خورشیدی تاباناست نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پیاش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهادهشدهاست. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمیکشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوهپروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفتهاست. هنوز هم میتوان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادیجویی یکی از راههای رهایی ماست از این دیو تبهکار
می خوردن و شاد بودن آیین مناست
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ مناست
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین مناست.»
(خیام)
۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سهشنبه
از سوری و نوروز تا 300
آیینهای نوروزی در راه است. این بار چهارشنبه سوری(جشن کهن سوری)و نوروز به هم بیش از پیش پیوستهاند. اگرچه برخی از ایرانیان هفته پیش را چهارشنبه سوری گرفتند ولی زمان راستین این جشن 29 اسفند است چرا که زمان آغاز سال نو ایرانی در بامداد چهارشنبه است,پس واپسین چهارشنبهشب سال همان شب 29 اسفند است. امیدوارم جشن شادی را از سر بگذرانید و زردی خود را به آتش بسپارید و سرخی آن را بستانید. درباره این جشن در اندیشه پرگویی نیستم چرا که بسیار در اینباره سخن گفتهاند,کوتاه بگویم که در پیش از تاختن اسلام به ایران این جشن در پنج روز پایانی سال برگذار میشد و یکی از چند جشن آتش برای ایرانیان بود و انگیزه آن هم نشان دادن راه خانه به فروهر درگذشتگان بودهاست. پریدن از روی آتش که امروزه برگذار میشود نیز به دید من نمودی از گذشتن سیاوش از آتش و آزمون پاکی است. بدین معنا که ایرانیان از آتش میگذرند تا با گرما و پرتو آن به پاکی دست یابند و پالوده گردند

از سوری که بگذریم نوروز جمشیدی در پیش است,گوارایتان باد این کهنترین جشنها. ایرانینژادان سراسر جهان این جشن را پاس میدارند,زیباترین جشنها از آن ماست,جشن زاش و سرزندگی و رویش و بهار. پس از سرخی آتش سبزی نوروز گوارایتان باد. برای همه آرزوی شادی بسیار دارم. شادی همان چیزی است که سالهاست از ما دریغ داشته شده است . شما آن را از خود دریغ مدارید. از دیرباز در گوش ما خواندهاند که سال را هر آنگونه که آغاز کنید تا به انجام سال در همان حالد,شما شاد امیدوار آغاز کنید. به امید آن روزی که خنده بخشی از چهره هر ایرانی شود

هر چه گفتنی از نوروز و دیگر جشنهای ایرانی بسیار است سخنهای گفته شده دربارهشان نیز بسیار است از این رو من در اینباره چیز بیشتری نمیگویم. در اینجا میخواهم نگاهی گذرا بیندازم به فیلمی ایرانی2ستیزانه که چندی است خشم ایرانیان را برانگیخته است,فیلم 300. برای من که این فیلم را ندیدهام نگر دادن درباره آن دشوار است و چنین اندیشهای نیز ندارم. از گفتهها مینماید که باید فیلمی باشد که پشتوانهاش جلوههای دیداری آن است. داستانی تخیلی از 300 اسپارتی که در برابر دو میلیون ایرانی دلیرانه میایستند! به اندازه بسنده این داستان خنده2دار هست که نیاز به بحث و بررسی نداشته باشد. چیزی که من می2خواهم درباره آن سخن بگویم جبهگیریهای شکفت برخی در برابر این فیلم است. در اینکه این فیلم ایرانیستیز از بحثی نیست ولی دو نکته,نخست آنکه شایسته نیست که ندانسته دولت آمریکا را سازنده این فیلم بدانیم,آگاهان میدانند که رسانهها به مانند ایران زیر فرمان دولت نیستند و گواهش اینکه فیلمهای بر پاد برای نمونه دولت کنونی آمریکا ساخته شدهاند و در همین آمریکا جایزههایی نیز به دست آوردهاندو...دولت آمریکا برخورد چندانی هم نمیتواند با سازندگان فیلمها بکند,وانگهی چرا باید چنین کند؟
از آمریکا که بگذریم نکته شگفت دیگری که دیده شد این بود که چهرههایی جامه خویش را دریدند و فریاد وا ایرانا را پس از به نمایش درآمدن این فیلم سر دادند که بویی از ایرانیگری نبردهاند. کسی که روسری عربی به سر میاندازد و بیگانگان را برتر میشمارد و ایرانیان را خوار میدارد و نزدیک به کسانی است که بزرگان ایران زمین را مشتی بددهان دژخوی بیبند و بار میداند به چه حقی داد از توهین به ایرانی سر میدهد؟ مگر همدستان همینان رای نمونه کورش بزرگ را بیپدر و مادری تنفروش نخواندهاند؟ مگر فرزانگانشان ایرانیان را ددانی ندانستهاند که با خواهر و مادر و دختر خود همبستر میشدند و مشتی عرب آنها را آدم کردهاند ندانسته@اند؟شرم گاهی بد نیست,نخست پوشش دشمنان ایران را کنار بگذارید و آنگاه بیایید ببینیم چه میگویید! وگرنه این کار چه معنایی دارد جز گرفتن ماهی از آب گلالود؟
از سوری که بگذریم نوروز جمشیدی در پیش است,گوارایتان باد این کهنترین جشنها. ایرانینژادان سراسر جهان این جشن را پاس میدارند,زیباترین جشنها از آن ماست,جشن زاش و سرزندگی و رویش و بهار. پس از سرخی آتش سبزی نوروز گوارایتان باد. برای همه آرزوی شادی بسیار دارم. شادی همان چیزی است که سالهاست از ما دریغ داشته شده است . شما آن را از خود دریغ مدارید. از دیرباز در گوش ما خواندهاند که سال را هر آنگونه که آغاز کنید تا به انجام سال در همان حالد,شما شاد امیدوار آغاز کنید. به امید آن روزی که خنده بخشی از چهره هر ایرانی شود
هر چه گفتنی از نوروز و دیگر جشنهای ایرانی بسیار است سخنهای گفته شده دربارهشان نیز بسیار است از این رو من در اینباره چیز بیشتری نمیگویم. در اینجا میخواهم نگاهی گذرا بیندازم به فیلمی ایرانی2ستیزانه که چندی است خشم ایرانیان را برانگیخته است,فیلم 300. برای من که این فیلم را ندیدهام نگر دادن درباره آن دشوار است و چنین اندیشهای نیز ندارم. از گفتهها مینماید که باید فیلمی باشد که پشتوانهاش جلوههای دیداری آن است. داستانی تخیلی از 300 اسپارتی که در برابر دو میلیون ایرانی دلیرانه میایستند! به اندازه بسنده این داستان خنده2دار هست که نیاز به بحث و بررسی نداشته باشد. چیزی که من می2خواهم درباره آن سخن بگویم جبهگیریهای شکفت برخی در برابر این فیلم است. در اینکه این فیلم ایرانیستیز از بحثی نیست ولی دو نکته,نخست آنکه شایسته نیست که ندانسته دولت آمریکا را سازنده این فیلم بدانیم,آگاهان میدانند که رسانهها به مانند ایران زیر فرمان دولت نیستند و گواهش اینکه فیلمهای بر پاد برای نمونه دولت کنونی آمریکا ساخته شدهاند و در همین آمریکا جایزههایی نیز به دست آوردهاندو...دولت آمریکا برخورد چندانی هم نمیتواند با سازندگان فیلمها بکند,وانگهی چرا باید چنین کند؟
از آمریکا که بگذریم نکته شگفت دیگری که دیده شد این بود که چهرههایی جامه خویش را دریدند و فریاد وا ایرانا را پس از به نمایش درآمدن این فیلم سر دادند که بویی از ایرانیگری نبردهاند. کسی که روسری عربی به سر میاندازد و بیگانگان را برتر میشمارد و ایرانیان را خوار میدارد و نزدیک به کسانی است که بزرگان ایران زمین را مشتی بددهان دژخوی بیبند و بار میداند به چه حقی داد از توهین به ایرانی سر میدهد؟ مگر همدستان همینان رای نمونه کورش بزرگ را بیپدر و مادری تنفروش نخواندهاند؟ مگر فرزانگانشان ایرانیان را ددانی ندانستهاند که با خواهر و مادر و دختر خود همبستر میشدند و مشتی عرب آنها را آدم کردهاند ندانسته@اند؟شرم گاهی بد نیست,نخست پوشش دشمنان ایران را کنار بگذارید و آنگاه بیایید ببینیم چه میگویید! وگرنه این کار چه معنایی دارد جز گرفتن ماهی از آب گلالود؟
۱۳۸۵ اسفند ۵, شنبه
سکته نوشتاری و نگرانیهای روز
به دید من سکته در کار نوشتن،بر اندیشه نیازا برای نوشتنهای آینده یک نویسنده آسیب میرساند. خود من- اگرچه به معنای راستین نویسنده نیستم، ولی خوب دست کم دلبستهام به نوشتن-گرفتار این سکته در کار نوشتن شدم و خودبهخود برگشت به روند پیشین کمی برایم سخت مینمود. بدتر از آن تکوتوک دوستانی را که به این تارنگار نوپای هنوز بیجان سرکی میزدند را نیز بهگمانم دلسرد کردهباشم و کسی دیگر به این زودی ها سری به اینجا نزند. به هر روی امیدوارم درآینده روزگار بهتر شود!
این روزها برای ایرانیان روزهای دشواریاست. گرفتاریهای ریالی و زیستگاهی به کنار،با خبر آبگیری بنداب سیوند دلهره نابودی بخشی از یادگارهای پدرانمان و خراشیدهشدن گوشهای دیگر از کیستی ملی ایرانیان را افزونتر آزرده و میآزارد.
از بسته شدن روزنامه شرق تاکنون چندان کششی به خواندن روزنامهای دیگر ندارم،ولی گاه و بیگاه که نگاهی به این روزنامه و آن روزنامه میکنم و سری هم به صفحه حوادث میزنم باید دمی دست زیر چانه بگذارم و هوای انباشته درون ریههایم را آزاد کنم!هوف!بدبینانهاش این است که اینها همه دروغ است و بابا جانوران درنده هم چنین و نمیکنند و میخواهند جو را خراب کنند و...آنگاه به یاد میآورم چند شب پیش را که خواهر دوستم را چند شب پیش میخواستند دم در خانهشان بدزدند!و...بگذریم از آن چیزهایی که به چشم دیدهام و یا شنیدهام و در روزنامهای نوشتهنشدهاست. نغز اینجاست که بیشتر این روزنامه تنها به خبرهای تهران میپردازند و دیگر شهرهای ایران هیچ!و و و...به راستی نمیدانم این جامعه به کجا میرود. تاریخ نام کسانی را که خشونت و تباهی را به رگهای این سرزمین تزریقکردند را باید به چه رنگی بنویسد؟ و اکنون چه کاری از دست ما برمیاید؟نمیدانم!شاید تزریق نیکی!دوستان از خانه که بیرون میروید بیشتر بپایید،تاتارها همهجایند!
----------------
پاسارگاد را فراموش نکنید.
نوشته دوست میهنپرستم را بخوانید و بیندیشید
این روزها برای ایرانیان روزهای دشواریاست. گرفتاریهای ریالی و زیستگاهی به کنار،با خبر آبگیری بنداب سیوند دلهره نابودی بخشی از یادگارهای پدرانمان و خراشیدهشدن گوشهای دیگر از کیستی ملی ایرانیان را افزونتر آزرده و میآزارد.
از بسته شدن روزنامه شرق تاکنون چندان کششی به خواندن روزنامهای دیگر ندارم،ولی گاه و بیگاه که نگاهی به این روزنامه و آن روزنامه میکنم و سری هم به صفحه حوادث میزنم باید دمی دست زیر چانه بگذارم و هوای انباشته درون ریههایم را آزاد کنم!هوف!بدبینانهاش این است که اینها همه دروغ است و بابا جانوران درنده هم چنین و نمیکنند و میخواهند جو را خراب کنند و...آنگاه به یاد میآورم چند شب پیش را که خواهر دوستم را چند شب پیش میخواستند دم در خانهشان بدزدند!و...بگذریم از آن چیزهایی که به چشم دیدهام و یا شنیدهام و در روزنامهای نوشتهنشدهاست. نغز اینجاست که بیشتر این روزنامه تنها به خبرهای تهران میپردازند و دیگر شهرهای ایران هیچ!و و و...به راستی نمیدانم این جامعه به کجا میرود. تاریخ نام کسانی را که خشونت و تباهی را به رگهای این سرزمین تزریقکردند را باید به چه رنگی بنویسد؟ و اکنون چه کاری از دست ما برمیاید؟نمیدانم!شاید تزریق نیکی!دوستان از خانه که بیرون میروید بیشتر بپایید،تاتارها همهجایند!
----------------
پاسارگاد را فراموش نکنید.
نوشته دوست میهنپرستم را بخوانید و بیندیشید
اشتراک در:
پستها (Atom)