۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه

بررسی چند واژه

در پی پرسش‌های دوستانم و نیز دلبستگی خودم به ریشه‌شناسی واژگان بر آن شدم تا در اینجا به کوتاهی ریشه و معنای چند واژه را در مرز توان و دانش بررسی کنم. پُر آشکاراست که لغزش در هر کاری پدید می‌آید و به ویژه برای منی که دانشی اندک در این زمینه دارم. به هر روی گوشزدهای یاران در این راستا سودمند خواهد بود

بارها از من درباره نام کسری/کسرا پرسیده‌اند که پارسی‌است یا نه؟ باید گفت که کسری عربی‌شده واژه پارسی خُسرو است. می‌دانیم واژه‌ها در گذر زمان در فرگشت‌های زبانی دگرگونه می‌شوند، همین خسرو که امروزه هم نام پُررواجی برای پسرهای ایران‌زمین می‌باشد در زبان اوستایی هَئْسرَوَ[۱]
بوده و معنای خوشنام می‌داده‌است. سپس در پهلوی یا همان پارسی میانه شده‌است هوسرَو و در پارسی نیز خسرو. عرب‌ها که همسایه ما بوده‌اند این نام را کَسرا(کسری) برداشت‌کرده‌اند و امروزه خود ما هم از این نام عربی‌شده گاه برای نامیدن جاینام یا نام کسان بهره‌می‌گیریم

۱.haosrava


واژه دیگر گاس/گاسم است. در جنوب ایران و در استان کنونی فارس و به ویژه در شیراز و گرداگردش این واژه کاربرد دارد،برای نمونه می‌گویند که:«گاسم که فلان شود». بدین معنا که شاید فلان شود. به دید من گاس باید با گِس [۱] در انگلیسی به معنای حدس و گمان همپیوند باشد. خود واژه یادشده ریشه در زبان‌های مردمان اسکاندیناوی دارد،در دانمارکی میانه گیتسه/گتسه [۲] همین معنا را می‌داده‌است. در نروژی باستان هم این واژه گِتا[۳] بوده‌است. نیاز به گفتن نیست که همه زبان‌های یادشده زبان‌های خانوادهٔ ژرمنی و زیر شاخه زبان‌های هندواروپایی‌اند که زبان ما هم یکی از اندام همین خانواده بزرگ از شاخهٔ هندوایرانی می‌باشد

1. guess
2. gitse, getze
3. geta

واژهٔ دیگر قالی‌است. در برخی از واژه‌نامه‌ها این واژه را از ریشه ترکی دانسته‌اند. دهخدا و عمید قالی را از نام شهری در ارمنستان می‌دانند. قالی را در گذشته بیشتر قالین می‌گفتند و همکنون هم در ایران خاوری(افغانستان) به قالی قالین می‌گویند. گروهی هم می‌پندارند شاید ریشه در سکایی و سغدی دارد که البته سندی در اینباره در دست نیست. می‌دانیم که کهن‌ترین قالی‌های جهان ایرانیند و همکنون نیز با قالی را از ایران می‌دانند. آیا خنده‌دار نیست که برای نمونه کیمونو که پوشش ملی ژاپنی‌هاست ریشهٔ پرتغالی داشته‌باشد؟! بی‌گمان چنین‌است. برای قالی من می‌پندارم که باید از ریشه اوستایی کَر- به معنای گستراندن باشد چه که قالی نیز یک گستردنی‌است

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

فرهنگ خوارداشت

من این نوشتار را که در خور این روزهای شاد سال نو هم نیست چند ماه پیش نگاشتم،ولی از آنجایی که شدنی‌است که دوباره چندی از تارنگارنویسی به دور بمانم اکنون آن را پخش می‌کنم

پارهٔ یکم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است! ولی کودک ریزه میزه‌ای که در کنار راهرو دراز دبستان ایستاده‌است از سرما نمی‌لرزد،او می‌ترسد! آنسوترک صدای شیون و جیغ کودکی که با گُوِش روستاییش خواهش می‌کند که از گناهش[!؟] بگذرند به دل‌ها خنج می‌زند. و در کنار این مویه های دل‌آزار بانگ هراس‌انگیز مدیر دبستان و خنده‌های اهریمنی معلم پرورشی بر آن جو هراسناک اثری صد چندان می‌گذارد. در دو سوی کودک و نیز روبه‌رویش رجی از کودکان گریان ایستاده‌اند،چشم به راه پادافره‌ خویش. گناهشان این است که برای آنکه زودتر از سرمای حیات دبستان رهاشوند با دویدن و بی‌نظم می‌خواستند خود را به کلاس نیمه‌گرمشان برسانند و اکنون باید سزای کار خود را با این شکنجه روانی و پیکری ببینند. صدای فرودآمدن تازیانه بر پیکر خُرد کودک دیگر به گوش نمی‌رسد و اکنون آنچه در فضا پخش‌است تنها مویه‌های دلگداز آن کودک‌است. معلم پرورشی کودک شکنجه‌دیده را روی زمین سرد می‌کشاند و با واژگانی چندش‌آور کودک را بیشتر خوار می‌نماید. ناظم به سویش می‌رود و کفش‌ها و جوراب‌های کودک را به نزدش می‌برد. معلم پرورشی کودک را رهامی‌کند ولی او از درد به خود می‌پیچد و توان پوشاندن پای دردناکش را ندارد. ناظم خم‌می‌شود و چون پدری مهربان جوراب را به پای کودک می‌کند،آنگاه به سراغ کفش می‌رود و دست نوازشی هم بر سرش می‌کشد.:«دیگه تموم شد،مرد که گریه نمی‌کنه!» خیسی زیر چشم ناظم دیده‌می‌شود. از دیگرسو معلم پرورشی با آن شکم گنده،موهای ژولیده و چرب،ریش ناترازبلند،دندان‌های منگک بسته و رخت چروکیده‌اش در میان کودکان قربانی دیگری را می‌جوید،گویی که به کُلهٔ مرغان می‌نگرد تا ببیند کدام را بهتر است سر ببرد و به سیخ بکشد! سرانجام کودکی لاغراندام و گندمگون را برمی‌گزیند و او را از میان رج کودکان بیرون می‌کشد:«نه آقا!تو رو خدا!غلط کردیم!» کشیده‌ای سنگین بر گونه‌اش فرودمی‌آید،کودک زمین می‌خورد،به پای مردک می‌افتد ولی سیلی دیگر پهن زمینش می‌کند،اکنون کفش آن نماد اهریمن را می‌گیرد،مردک او را روی زمین می‌کشد و پایداری کودک یخهٔ پیرااهنش را جرمی‌دهد،ناظم به تکاپو می‌افتد و با گُوش شیرازیش می‌گوید:«نه خودش میاد!» و می‌کوشد تا شاید بتوان از بیشتر کتک خوردن کودک جلوگیری کند. مدیر با شلنگی بلند و رگه‌دار پیش می‌آید:«بیاریدش تخم نقلو» و ناظم را کنار می‌زند و گوش بچه را گرفته و از پی خود می‌کشد. همه گریانند حتا نظام، شادان آنجا مدیرند که قربانیش را به شکنجه‌گاه می‌برد و معلم پرورشی که که با لبخندهای شیطانیش به دیگر کودکان می‌رساند که نوبت شما هم می‌شود! در این هوای سنگین و دردناک پسرکی سربه‌زیر با لپ‌هایی که از سوز سرما گل‌انداخته و از از اشک خیس آرام آرام هق‌هق می‌کند،نه مانند برخی آوای شیونش بام آسمان را می‌خراشد و نه چون دسته‌ای دیگر میخکوب و رنگپریده با چشم‌های درآمده به این کابوس می‌نگرد،می گرید و آشکار نیست که برای سرنوشت پیش روی خود یا همدردی با همسالان همدردش! و شاید هم در دل می‌گوید کاش زورم می‌رسید!کاش دادرسی پیدا می‌شد! کاش ...!ناگهان در کلاس نزدیک به او باز می‌شود،بانویی جوان و زیبا که آموزگار آن کلاس است ناگهان در خیزش قهرمانانه‌ای بیرون می‌جهد و او و دو پسربچه دیگر را به درون کلاس می‌کشد. او را روی نیمکتی می‌نشاند تا آنان را در میان دانش‌آموزان خود پنهان دارد. پسرک ولی همچنان می‌گرید. آموزگار جوان به کنارش می‌آید،دستی از مهر بر سرش می‌کشد و می‌گوید:«عزیزم گریه نکن دیگه تموم شد!» ...ولی آیا به راستی این داستان به پایان رسیده‌است!؟



پارهٔ دوم


بازی به پایان رسیده‌است. بازیکنان تیم پرهوادارِ بازنده،خسته و اندوهگینند،ولی این پایان دردهای امروزشان نیست. هواخواهان پرشمار تیم به خونخواهی این شکست خون می‌خواهند! درست مانند اینکه ورزشگاه امروز را میدان نبرد گلادیاتورها در روم باستان پنداشته‌اند و آمده‌اند تا مرگ و آسیب و خون این پهلوانان را ببینند. مربی تیم دیگر نه سخنش را با نام پیامبر اسلام آغاز می‌کند و نه دیگر از آن شوخی‌های بی‌مزه و خنکش چیزی می‌پراند. او چنان سرور گلادیاتورهایی که از شکست بردگانش خشمگین است می‌خواهد بر آنها تازیانه فروآورد ویا شاید دوست دارد که بند از بندشان جداسازد. ولی امروزه او و هم‌اندیشانش دیگر توان این کارها را ندارند. پس چه باید کرد؟ هواخواهان خون می‌خواهند! اندیشه شومی به سرش راه‌می‌یابد،بازیکنان را به میانه میدان می‌آورد و به دویدن وامی‌دارد. صدای هلهله و آوای چندش‌آور هوهو! فضا را پرمی‌کند. مردمان فریاد می‌زنند:« ... رو هم بیار...». مربی با چشمان خون‌گرفته فرمان به بیرون کشاندن بازیکن نگون‌بخت از رختکن و آوردنش به قربانگاه می‌دهد. جوانک را می‌آورند،رنگ‌پریده و شکسته است و هنگامی که در میان بانگ هو و دشنام‌های مردمان به دویدن وامی‌دارندش، گویی آرزو می‌کرد کاش همان گلادیاتوری بود که پس از شکست با فشار تیغی همه‌چیز، همه دردها به پایان می‌رسید. در گوشه زمین مربی با چشمان خون‌بارش فریاد می‌زند:«تا فردا صبح باید بدون»!؟


این دو نمونه گوشه‌هایی‌است از بخشی از فرهنگ چیره بر جامعهٔ کنونی ما. یکی زمانی کمی دورتر را نشان می‌دهد که امروز رگه‌هایش دیگر با این ژرفا بر زمین ما نقش نینداخته‌است،اگرچه هنوز هم گاه به گاه و به ویژه در میان بخش‌های تنگدست‌تر سرزمین ما دیده می‌شود. دومی ولی تر و تازه‌است و البته شاید بتوان آن را بازتابی از آن نمونه نخستین دانست. اگرچه در این دومی آسیب فیزیکی دیده‌نمی‌شود،ولی هر دو آزارنده روان ماست،هر دو در دست پایین‌ترین برداشت از آنها شکنجه‌ای روانی‌است. آسیبی که با واگیرس همهٔ جامعه امروز و از آن بدتر فردای ما را درگیر می‌کنید و فرهنگی را می‌پروراند به نام فرهنگ خوارداشت. فرهنگی که پیروانش خود و دیگران را خوار می‌دارند،گردن‌فرازی جایی ندارد و فرومایگی و دریوزگی برفراز است. نیرومند بر سر بی‌نیرو میزند و بی‌نیرو بر سر بی‌نیروتر. دست افتاده‌ای را اگر کسی می‌گیرد از بهر پیچاندن است و نه راست‌کردن. کی می‌شود که تازیانه‌ها را بر خاک‌افتاده ببینیم؟

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

نوروز کهن در ویران‌سرای ما

باز هم نوروز این پیر هماره برنا به سرزمین کهن ما سرزد. اگر خودم را به جای نوروز بگذارم-به سخنی بهتر به نوروز چهره‌ای مردم‌گونه بخشم- باید بگویم که این پیر که هزاران سال است لشکر سبز و گلی بهار را سپهسالاراست و در این هزاره‌ها شادی و اندوه میزبانانش را دیده است،امسال که به خانه‌هایمان گام گذارد گویا به یاد آن روزهایی افتاد که آشوریان خاک سرای میزبانانش را به توبره می‌کشیدند،یا زمانی که با شگفتی به پارسه نیمسوخته زاری که تا پارسال شهری زرین و پُرشور وشادی بود می‌نگریست. یا آنگاه که عربها می‌کشتند و می‌بردند و می‌رُمباندند در یادش تازه می‌شد. شاید شیون مردمانی که ترکتازی‌ها توانشان را تاغ کرده‌بود می‌شنید و یا شاید کله‌مناره‌های مغول‌ساخته را بازمی‌دید. شاید...بله چشم نوروز کهن از دیدن زشتی‌ها و از شنیدن ناله‌ها پراست. امسال هم یکی از آن سال‌هاست و شاید یکی از بدترین آن سال‌ها. باید دید که گام این نوروز شادی‌بخش در این سال نو اندکی از خفقان،گرسنگی،نداری،و دلشکستگی میزبانانش را می‌کاهد یا نه. ای کاش این نخستین نوشته‌ام را در سال نو و پس از دوری بسیار از این تارکده اندکی شادتر و با تلخی کمتری می‌نوشتم،چه کنم که از شوری شیرینی بیرون نتوان آورد! به هر روی نوروز کهن باز به خانه‌هایمان سرزد و بوی بهار در هوا پاشید،نوروز باستانیتان فرخنده و شیرین باد و چون من هیچگاه گرفتار درد و اندوهی نباشید

باری،من یک پوزش بزرگ به همه کسانی که گاه به اینجا سرمی‌زدند و این سرا را خاک‌گرفته و رهاشده می‌دیدند پوزش‌ بخواهم. با اینکه من به هر آنچه فرای طبیعت باشد باور ندارم ولی انگار نیرویی همه چیز را جوری فراهم آورد که با آغاز سال باز روبه‌روی رایانه‌ام بنشینم و تراوش‌های اندیشه‌ام را به خورد دکمه‌هایش دهم. به هر روی باز آمدم تا بمانم. برای نوشتن بسیار دارم،گذارنه این نوشته کوتاه و ناخواندنی را تحمل کنید تا آینده‌ای نزدیک

۱۳۸۶ شهریور ۲۱, چهارشنبه

نگاهی به پُرسمانِ خط- بخش پایانی

در بخش‌های پیشین این جستار نوشتم که ما همواره خط‌های دیگران را گرفته،آن را پیراسته و آراسته‌ایم و برای نوشتن زبان خود از آن بهره‌برده‌ایم. دبیرع عربی هم در شمار همین خط‌هاست. ولی این خط کاستی‌های بسیاری داشته و دارد که بدان‌ها به کوتاهی در سخن از سامانه ابجد یادکردم. در اینجا این کاستی‌ها رابیشتر بازخواهم‌کرد. بزرگترین کاستی این دبیره پوشش ندادن صدادارهای کوتاه زبان فارسی ، زیر و زبر و پیش (ــِـَـُـ) می‌باشد. می‌دانیم که در زبان پارسی کنونی شش صدادار داریم، سه کوتاه - که یاد کردیم- و سه بلند آ-ای-او. شاید بگویید که ما سه نماد ِ ُ َ را برای نمایش این آواهای کوتاه داریم، ولی راستی این‌است که نمادهای یادشده کاربردی نیستند. تنها بیانگارید که من می‌خواستم این نوشتار را صداگذاری کنم! کاری پُررَنج و شکنجه‌مانند! اینچنین دانستن معنای بسیاری واژگان به جز با کاربرد آن در جمله آشکار نمی‌شود. برای نمونه هنگامی که واژه ببر را کسی می‌خواند باید به زمینه کاربرد آن و جایگاه آن در جمله نگاه کند تا دریابد این بَبر است یا بـِبَر یا بـِبُر! اگر چه گاه بی نگریستن به جمله‌های پس و پیش آن جمله دانستن معنا و تلفظ درست یک واژه شدنی نیست. برای نمونه در جمله این کاغذ را ببر دریافت اینکه خواست بُریدن کاغذ است یا بُردن آن بی‌آوانگاری یا بررسی جمله‌های پس و پیش ناشدنی‌است

از دشواری‌های آوانگاری که درگذریم یکی از بزرگترین گرفتاری‌های این خط داشتن حرف‌های بیهوده‌ای‌است که کاربردی در زبان فارسی ندارند. پیشتر به این اشاره‌ای گذرا کردم. ببینید زمانی که ما این دبیره را از عرب‌ها وام‌گرفتیم حرف‌های کاربردی آن برای زبان پارسی آن زمان اینها بودند:ا،ب،پ،ت،ج،چ،خ،د،ذ،ر،ز،ژ،س،ش،غ،ف،ک،گ،ل،م،ن،و،ه،ی. در واگشت آوایی زبان پارسی در گذار از سده‌ها شماری از این آواها دگرش یافته‌اند،جایگزین‌شده و یا کنار گذاشته‌شده‌اند. امروز ذ در زبان ما به جز در برخی لهجه‌ها و گویش‌ها کاربردی ندارد و ما آن را ز می‌خوانیم، اگر چه در گذشته واتی پرکاربرد بوده‌است. همچنین غ نیز باز به جز در برخی گویش‌ها و لهجه‌ها دیگر خوانده‌نمی‌شود و جای آن را آوای ق گرفته است. پس حرف‌های کاربردی کنونی این خط امروزه اینهایند:ا،ب،پ،ت،ج،چ،خ،د،ر،ز،‍ژ،س،ش،ف،ق،ک،گ،ل،م،ن،و،ه،ی. در این میان ما حرف‌های افزوده و بی‌کاربردی داریم که گرفتاری‌ای بیش نیستند چه که چند حرف را ما با یک آوا می‌خوانیم،س،ص،ث هر سه س خوانده‌می‌شوند،ت و ط هر دو ت،ح و ع هر دو ه؛ ز،ذ،ض،ظ هر چهار ز و غ و ق هم هر دو ق خوانده‌می‌شوند. بیشتر این حرف‌های افزوده کاربردی در زبان پارسی ندارند و بیشتر ویژه وامواژگان تازیند. گاه برخی واژگان تازی را گویا به بهانه جُدایش از واژه‌های همریخت و ناهم‌معنا با آن با این حرف‌های بیگانه نوشته‌اند،برای نمونه شصت برای جدایش با شست(انگشت شست) و صد را برای جدایش با واژه تازی سد. برخی واژگان نیز به انگیزه‌های ناآشکار (شاید آگاهی پایین یا گرایش به عربی) با این حرف‌ها نوشته‌شده‌اند، برای نمونه طپش و طوفان و طهران به جای تپش و توفان و تهران. در این میان غ حرفی است که در هر دو زبان تازی و پارسی واژگانی بدان نوشته‌شده‌اند ولی امروزه همانگونه که در بالا گفتم بیشتر آن را به آوای ق می‌خوانند. خود این نیز پیشینه پارسی ندارد ولی گاه در برخی واژگان پارسی جابازکرده که بیشتر میوه گرایش آوای ک به ق است، همانند قهرمان که در بُنیاد کهرمان بوده‌است. در گذشته(روزگار پهلوی) کوشش‌هایی برای کنار گذاشتن این حرف‌های بیهوده از خط فارسی انجام‌گرفت که با بدبختی به جایی نیانجامید

اینچنین از کاستی‌های این خط کنونی آگاه می‌شویم. ولی چاره کار چیست؟ نخستین چاره پیش رو بهسازی این خط است. ولی آیا این شدنی‌است؟ گیریم که حرف‌های بی‌کاربرد را سرانجام توانستیم کنار بگذاریم، آیا آنگاه دیگر دشواری‌ای پیش رو نیست؟ برخی پیشنهاد بهسازی‌ای مانند آنچه برای نوشتن کردی با خط عربی نموده‌اند را طرح می‌کنند. برای نمونه به جای آنکه بنویسیم آریوبرزن بنویسیم ئاریًوبه‌رزه‌ن. خوب این پیشنهاد خوبی‌است ولی خوب همه گره را از کار خط ما نمی‌گشاید. چسبیده‌نویسی این دبیره خود دردسری بزرگ‌است. ببینید حرف‌های الفبای عربی بسته به جایگاهشان در واژه ریختشان دگرش‌می‌یابد. برای نمونه غ را بنگرید: در آغاز واژه غ‍ در میان واژه ‍غ‍ و در پایان واژه بسته به حرف پیش از خود ‍غ یا غ نوشته‌می شود. به دیگر سخن یک حرف این دبیره ریخت‌های گوناگونی دارد که باید همه آنها را آموخت. آنگاه داستان در اینجا به پایان نمی‌رسد چه که در چسباندن یا نچسباندن این حرف‌ها هم قانون‌هایی هست. برای نمونه د به حرف پیش از خود می‌چسبد و به حرف پس از خود نه! چه رنجی می‌کشد کودک پارسی‌زبانی که این خط را باید بیاموزد. و آنگاه ما گاهی اندیشه‌های شگفتی داریم که برای نمونه چرا تاجیکان به یک باره خط سیریلیک خود را کنار نمی‌گذارند و به این خط کهنه بازنمی‌گردند! به دیگر سخن چرا خط آسان‌تر خود را رها نمی‌کنند و به این خط ناتوان و فرسوده نمی‌گروند!؟

پس اینچنین چاره کار چیست؟ پاسخ آسان است،کاری که باید سد سال پیش و حتا زودتر انجام می‌پذیرفت،کنار گذاردن این خط و گزیدن دبیره‌ای نوین و توانا؛همان راهی که کسانی چون آخوندزاده و کسروی سال‌ها پیش به ایرانیان پیشنهاد کردند و چه نیکو بود که همان زمان که ترک‌ها دبیره لاتین را برمی‌گزیدند و این خط را کنار می‌نهادند ما هم چنان کرده‌بودیم،ولی دریغ! اکنون که بیشینه ایرانیان خواندن و نوشتن می‌دانند جایگزینی دبیره‌ای دیگر دشوارتر از دیروز است،ولی فردا نیز دشوارتر خواهد بود. می‌گویید چه باک که با همین دبیره فرسوده و ناتوان بسازیم؟ می‌گویم که این خط بر تن زبان پارسی جامه ژنده‌ای‌است،باید پوششی زیبنده‌تر برای زبان خود بیابیم که هم فرزندان آینده ایران آسوده‌تر باشند و هم راه برای جهانی شدن ما و زبانمان بازشود. چه بسیار بیگانگانی که شیفته یادگیری زبان فارسی بوده‌اند و با گام نهادن در خارزار کژ و کوژ خط فارسی از کرده خویش پشیمان شده‌اند

در این باره در آینده اگر جانی بود و زمانی بیشتر خواهم نوشت که جستاری‌است بس گسترده

۱۳۸۶ شهریور ۱۶, جمعه

نگاهی به پُرسمانِ خط-بخش دوم

برگردیم بر سر گذار پیشین؛هام‌دبیره یا همان خط پهلوی تا پیش از چیرگی عرب‌ها بر ایران خط توده مردم شمرده‌می‌شد. دین‌دبیره یا خط اوستایی در روزگار ساسانیان به دست موبدانی که بر ما شناخته‌نیستند برای نوشتن ژرف‌نگرانه‌تر اوستا نوآوری‌شد. اگرچه دبیره‌ای بود بی کم و کاست،ولی بدبختانه ویژه دینکاران زرتشتی بود و بهره‌بری همگانی از آن نمی‌شد. پهلوی هم که گفتیم دبیره‌ای از گونه ابجد بود کاستی‌های بسیاری داشت. آشکار نبودن صدای راستین را که کنار بگذاریم باید بگوییم که در این خط از یک نماد برای نشان‌دادن چندین آوا سودبرده‌می‌شد. آنچنان که امروزه خوانش راستین برخی واژه‌های پهلوی به سختی انجام‌می‌گیرد در گذشته نیز مردمان از این دشواری بی‌بهره نبوده‌اند. برای نمونه هنوز اینکه نام پهلوی ویراف درست یا ویراز؟ کشمکش‌هایی را به همراه دارد. و باز اگر بخواهیم این را هم کنار بگذاریم باز گرفتاری دیگر در این دبیره بود که هزوارش نام داشت. هزوارش آن بود که واژه‌ای را به زبان آرامی می‌نوشتند و در هنگام خواندن برگردان پهلوی‌اش را می‌خواندند. برای نمونه ورتا می‌نوشتند و گُل می‌خواندند. این بود که در برابر دبیره پهلوی خط عربی تواناتر دیده‌می‌شد. البته ناگفته نماند که این خط عربی هم در آغاز چندان برتری‌ای نداشت. برای نمونه نقطه‌گذاری نوآوری‌ای بود که در آینده بر روی این خط انجام‌شد، پیش از آن برای نمونه بـ،تـ،ثـ،یـ همه به ریخت ئـ(بی همزه) و ج،ح،خ به ریخت ح نوشته‌می‌شدند. همچنین آوانگاری این دبیره گویا به انگیزه پیشگیری از چندگونه‌خوانی قرآن باز در آینده انجام‌شده‌است. هر چند که تا روزگار عباسیان هم در نگارش از به کاربردن این نمادها پرهیز می‌شد چه که بزرگان عرب و خلیفگان نامه‌ای را که با چنین ویژگی‌هایی به دستشان می‌رسید را دُرُشتی به خود می‌شمردند. در بهسازی خط عربی و نوآوری‌های یادشده در آن همه جا دست توانای دبیران ایرانی دیده می‌شود.

باری؛با چیرگی عرب‌ها بر ایران اندک‌اندک زبان پارسی با خط عربی نوشته شد. درست است که توانایی این دبیره تازه در سنجش با پهلوی در برگزیدنش بی‌اثر نبوده‌است،ولی انگیزه‌های دیگری هم بی‌گمان در کار بوده‌است.دانستن این خط تازه آموختن عربی را هم آسان می‌کرد. خواندن قرآن را همچنین. پس آیا انگیزه عربی‌سازی‌ای در کار بوده‌است؟ می‌دانیم که عرب‌های مسلمان بر بیشتر ملت‌هایی که چیره‌شدند آنها را عرب ساختند. پس از سده‌ها چیرگی عرب‌ها بر بخشی از گیتی که امروزه جهان عرب خوانده می‌شود مردمان سرزمین‌هایی از میانرودان تا مراکش امروزه به عربی سخن می‌گویند و می‌نویسند و ایشان را عرب می‌انگارند و چه خنده‌دار است که بپنداریم اینان به راستی از تبار تازندگان عرب بیابان عربستان در ۱۴۰۰ سال پیش بوده‌اند! شاید این دیدگاه بدبینانه باشد ولی بگذارید کمی حرف‌های عربی را که به فارسی درآمده‌اند در این راستا وارسی کنیم. حرف‌های زبان عربی اینهایند:ا،ب،،ت،ث،ج،ح،خ،د،ذ،ر،ز،س،ش،ص،ض،ط،ظ،ع،غ،ف،ق،ک،ل،م،ن،و،ة. در میان این حرف‌ها در زبان پارسی (آن زمان) ا،ب،ت،ج،خ،د،ذ،ر،ز،س،ش،غ،ف،ک،ل،م،ن،و،ه کاربرد داشتند. در این میان جای چهار آوا در میان این حرف‌ها تهی بود که دبیران ایرانی آن روزگار با دستکاری نزدیکترین وات‌ها به آنها چهار حرف تازه را آفریدند و به این فهرست افزودند:پ،چ،‍‍ژ،گ. بازمانده حرف‌های عربی در زبان ما بی‌کاربرد بودند. انگیزه نگاه‌داشتن آنها که در آغاز سیلاب وامواژگان تازی به سرزمین زبان پارسی سرازیر نشده‌بود نوشتن نام‌های ویژه عربی بود. این البته خود دری بود که به روی واژگان این زبان بیگانه گشوده‌شد. اگرچه در آینده برخی واژگان پارسی را نیز با حرف‌های ویژه عربی نوشتند برای نمونه طوفان به جای توفان،یا طپش به جای تپش،شصت به جای شست و...وامواژه‌ها نیز در آغاز بیشتر به نام‌های ویژه (=خاص) مرزبندی می‌شد چون قرآن یا محمد. به جای آنکه ایرانیان این واژگان را آنگونه که می خواندند بنویسند-غرآن و مهمد- آنگونه که تازیان این واژگان را می‌نوشتند آنها نیز پیروی می‌کردند. ولی کم‌کم گستره وامواژگان بیشتر شد. در اینجا در اندیشه پرداختن به وامواژه‌های عربی و دردسرشان نیستم، ولی همانگونه که در گذشته به این جستار پرداختم در آینده نیز خواهم پرداخت

...