۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سخنی دربارهٔ شیروخورشید

پیرامون شیروخورشید بسیار گفته و نوشته شده‌است، به ویژه دربارهٔ تبار ایرانی یا انیرانی‌ یا شکل ظاهرش. بدین جستارها در این نوشتار کمتر خواهم پرداخت و می‌کوشم تا از زاویه‌ای دیگر ارزش آن را نشان دهم.
نخست دربارهٔ تبارش، اندیشمندانی چون مینوی و تقی‌زاده بر انیرانی بودنش پای فشرده‌اند. ولی آیا شیر خورشید نشانی بیگانه است؟ هم شیر و هم خورشید در میان بسیاری ملت‌ها از دیرباز جنبه‌های نمادین قدسی داشته‌اند. خورشید آن گوی گدازان در آسمان آبی که گیاهان سر به سویش برمی‌افرازند نزد بسیاری از باستانیان جایگاهی یزدانی داشته‌است. نزد ایرانیان نیز خورشید ارجمند بوده است، برای نمونه این سرودهٔ فردوسی را بنگرید که در آن مایهٔ سوگند یکی هم خورشید است:
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه

و همچنین خورشید نمادی برای دلبر و فرمانروا هم گشت که از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.
همچنین جانوران نیز از دیرباز الهام بخش یا ایزد بسیاری از مردمان باستان بوده‌اند. برای نمونه ایرانیان گراز را نماد ایزد ورثرغنه یا بهرام می‌دانستند، جانوری که امروزه هم در بیشه‌های ایران دیده می‌شود و امروزه به نماد پلیدی در چشم و مغز مسلمانان بدل گشته‌است زمانی نماد دلیری و جنگاوری بوده‌است و زیبندهٔ نام شهری چون برازجان (جایگاه گراز) و کسانی چون شهربراز (گراز کشور) و به احتمال ارداویراز. بگذریم؛ شیر هم که تا زمانی نه چندان دور از ما در بیشه‌های ایران دیده می‌شد از نمادهای کهن دلبستهق آریاییان بوده‌است. در قالی کهن پازیریک نقش شیر دیده‌می‌شود. در میان مهرپرستان شیر یکی از درجه‌های بالا و کمتردست‌یافتنی این آیین بوده‌است. در سنگتراشه‌های ایرانی شیر بسیار دیده می‌شود. گذاشتن شیر سنگی بر روی گور هنوز هم در نزد برخی از بختیاریان زنده‌است. همچنین با فردوسی به درفش شیرپیکر ایرانیان اشاره‌ها دارد:« نشان سپهدار ایران بنفش / بر آن باره زد شیرپیکر درفش»
اگرچه نمادهایی وابسته به میانرودان و نیز ایران باستان یافت شده‌است که شیر و خورشید را همزمان در نگاره‌ای نشان داده‌است، ولی پیوند میان شیر و خورشید بدین گونه که هست ریشه در اخترشناسی کهن دارد و آن چنان بوده‌است که هر برجی را ستاره‌ای در آسمان بود و ستارهٔ برج اسد نیز خورشید، چنانکه خواجه نصیر توسی می‌گوید:
زهره را خانه ثور و هم میزان / شمس را شیر و ماه را سرطان

نتیجه گرفته‌اند که چون خاستگاه ستاره‌شناسی باستان سمور بوده‌است پس این نشان انیرانی‌است. می‌توان چنین پاسخ داد که خود ایرانیان از مردمانی بودند که میراث‌دار تمدن از میان‌رفتهٔ سومری گشتند، وانگهی هیچ ملتی را نمی‌توان به طور مستقیم مالک ستاره‌شناسی در عهد باستان دانست. دیگر آنکه آمیزهٔ شیر و خورشید را می‌دانیم که از زمان چیرگی ترکان بر ایران بر سکه‌ها و درفش‌ها نقش بربست. از اینجا هم نتیجهٔ خاصی نمی‌توان گرفت، ترکان فرهنگ و تمدن ایرانی را پذیرفته‌بودند، اخترشناسی و منطقة‌البروج هم به همین سان. دو دیگر آنکه شیر مورد علاقهٔ بسیاری از مردمان بوده‌است. مغول‌ها هم از نقش شیر و خورشید بر نشان‌هایشان گویا استفاده می‌کرده‌اند.
باری به دید من شیروخورشید نشانی‌است که با گذشت زمان و با توجه به روحیهٔ ایرانی ساخته و پرداخته شده و اینگونه به ما رسیده‌است. اگر از آیین‌های دیگر ملت‌های سامی و ترک و تاتار هم اثری در آن باشد به دید من بیشتر اثر ایرانی بر آنهاست تا اثر آنها بر فرهنگی کهنتر و تمدنی ریشه‌دارتر. برای نمونه دُم Sمانند شیر را در این نشان نگاه کنید، به دنب پیکره‌های مردم‌سار شیرتن می‌ماند.
دیگران دربارهٔ این نشان بسیار گفته‌اند. من ولی جز همهٔ آنچه که گفتم بر این باورم شیروخورشید نسبت به انبوه نشان‌های دیگر ایرانی یک ارزش ویژه دارد و آن همانا برگزیده شدنش از سوی نمایندگان برگزیدهٔ ملت ایران است. تنها زمانی که نمایندگان راستین ایرانیان با پیروزی در برپایی مشروطه در نشستی نشانی را در جایگاه نشان ملی خویش پذیرفتند، چه این نشان ایرانی باشد یا یهودی یا مغولی به دید من ارج آن بیش از آنچه به تبارش بازگردد به وجاهت قانونیش بازمی‌گردد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

تیمسار

در دو نوشتار پیش از این پیرامون واژهٔ ارتش نوشتم. در اینجا به واژه‌ای دیگر می‌پردازم که به واژهٔ ارتش و سرنوشتش همانندی‌هایی دارد؛ تیمسار.
تیمسار هم از دسته واژه‌هایی‌است که همزمان با ارتش رواج یافت و جایگاهی برابر با واژه‌های فرانسوی و عربی ژنرال و حضرت یافت.
البته تیمسار پیشینه‌ای جدا از ارتش دارد. بدین معنا که از واژه‌ای باستانی گرفته نشده‌است. تیمسار واژه‌ای‌است ساختگی . تیمسار را آذرکیوانیان برساخته‌اند. آذرکیوان موبدی زرتشتی بود که در سدهٔ شانزده میلادی می‌زیست و در روزگار شاهنشاهی مغولی هندوستان بدان سرزمین رفته‌ و جاگیر شده بود. وی نوآوری‌هایی در دین زرتشتی پایه‌گذاشت و اندیشه‌هایی تازه را پی‌افکند و پیروانی یافت که به نام او آذرکیوانیان یا آذرکیوانیه خوانده‌شدند. چون در این نوشتار سر پرداختن به واژه‌شناسی را دارم پس به باورهای این گروه نخواهم پرداخت. تنها اینکه آذرکیوان اندیشه‌های فلسفی و ناصری از دیگر آیین‌ها را با کیش مزدیسنی در هم‌آمیخت و پیامبرانی تازه را شناساند- چون ساسان- و البته به تاثیر از اندیشه‌های اکبر شاهی کوشید تا همهٔ دین‌های شناخته‌شدهٔ آن زمان را چهره‌ای از یک گوهرهٔ بنیادین بنمایاند. جز کوشش‌های آیینی آذرکیوان و گروهش اثری شگفت و مانا بر زبان پارسی نهادند و آن پدیدآوردن یک مفهوم تازه در ادب پارسی بود، دساتیر.
دساتیر جمع شکستهٔ عربی دستور است و آن نام کتابی‌است از آذرکیوان. در دساتیر به جای واژگان عربی واژه‌هایی به ظاهر پارسی جانشین شده‌بود.بسیاری از این واژه‌ها به عبارت بهتر من‌درآوردی و جعلی بودند چون فرنود، شت، فرنودسار و جز آن. در ساخت برخی از واژگانش قواعد زبان پارسی عدول شده‌است مانند همین دساتیر. برخی واژگانش ریشهٔ سانسکریت دارند مانند شت، و برخی ساختاری به ظاهر درست دارند ولی معنایی فراتر از ریشه‌های آن نام، مانند همین تیمسار.
تیمسار –که تیمشار هم گفته و نوشته شده‌است- از سر هم‌بندی دو واژه ساخته شده‌است؛ یکی تیم به معنای کارونسرا و دیگر سار که ریخت دیگری از سر است و معنای رئیس را می‌رساند. روی هم رفته معنای رئیس کاروانسرا را می‌رساند. اگر خوشبینانه به معنای کنایی تیم در این شعر خاقانی :"جانم ار در تیم تیمار فراقش نیستی /آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی" –که همانا جهان است- نگاه کنیم هم معنای رئیس گیتی را می‌رساند! در این صورت تازه باید از جایگاه پسوند سار در زبان پارسی- که بیشتر پسوند مکان است- بگذریم تا به آن معنای سروری برسیم. در خود اثرهای آذرکیوانی معنای تیمسار فروتر از شت شناسانده شده‌است. شت را آذرکیوانیان بیشتر برای زرتشت به کار می‌بردند.
چندین سده از روزگار آذرکیوان و پیروانش گذشت تا در ایران پس از مشروطه در ارتش ملی تازه‌ساز و بازگشت به ریشه‌های ایرانی کشش به کنار نهادن وامواژه‌ها و توجه به داشته‌های ملی ، تیمسار هم واژه‌ای کهن و ریشه‌دار شناخته‌گردید و لقبی شد برای خواندن سران ارتش ایران.

تیمسار البته چون ارتش ماندگار نشد و از سال ۱۳۷۸ به تاریخ پیوست و جایش را به واژهٔ امیر داد.

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

همتباری زبان‌های هندواروپایی

زبان پارسی زبانی‌است از خانوادهٔ زبان‌های هندواروپایی (به اعتباری آریایی) که زبان‌های شناخته‌شده و پرگویشوری چون انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، روسی و... نیز از هموندان این خانوادهٔ زبانی‌اند. زبان‌های هندواروپایی –که شاخه‌های و گروه‌بندی‌های فراوانی هم دارند- از زبانی مشترک جدا شده‌اند. از این زبان اثر مستقیمی به دست نیامده است ولی زبان‌شناسان برپایهٔ گواهان و قانون‌های تدوین شدهٔ زبانی آن را تا اندازه‌ای بازسازی کرده‌اند. امروزه این زبان را زبان نیاهندواروپایی می‌خوانند که باز به اعتباری می‌توان آن را زبان نیاآریایی هم خواند.
در این نوشتار به یاری نرم‌افزار گوگل‌ترانسلیت جمله‌ای را از پارسی به چند زبان از این خانوادهٔ زبانی برگردان کرده‌ام تا همسانی میان این زبان‌ها را بهتر به نمایش بگذارم.
جملهٔ مورد نظر: "نام من اردلان است" را با اندکی روشنگری در زبان‌های دیگر خواهیم دید

زبان یونانی یکی از کهن‌ترین زبان‌های هندواروپایی است. از دید بخش‌بندی بسیاری آن را زبانی جدا از زیرشاخه‌های زبان‌های هندواروپایی می‌دانند. در جهان و به ویپه اروپا توجهی ویپه بدان می‌شود و هنوز هم ادب یونان باستان هواخواهان بسیاری دارد. برابر یونانی این جمله چنین خواهد بود:
Το όνομά μου είναι Ardalan
"تو اُنوما مو اینائی اردلان"

آلبانیایی هم زبان هندواروپایی دیگری است که حالی چون یونانی دارد، بدین معنا که به هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی وابسته نیست. ولی برابر آلبانیایی جملهٔ ما:
Emri im është Ardalan

یکی از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی خانوادهٔ زبان‌ها ژرمنی‌است. این پراکنش این زبان از و در اروپای شمال آغاز شده‌است. امروزه معتبرترین زبان‌های جهان که کاربرد میانجی زبانی را هم بازی می‌کنند از این خاندانند.
یکی از این زبان‌ها هلندی‌است. هلندی امروز زبان هلندی‌ها و یکی از دو زبان رسمی بلژیکیان است. این جمله در زبان هلندی چنین است:
Mijn naam is Ardalan

نروژی از دیگر زبان‌های این خانواده‌است که در نروژ گویشورانی دارد و در شاخهٔ زبان‌های ژرمنی شمالی جای می‌گیرد. در نروژی این جمله چنین است:
Mitt navn er Ardalan

سوئدی هم زبان دیگری از همین شاخه است و مانند نروژی در اسکاندیناوی و در دو کشور سوئد فنلاند گویشوران دارد. اینک جمله در زبان سوئدی:
Mitt namn är Ardalan

و همچنین دانمارکی زبانی‌است باز هم از این شاخه که در دانمارک و بخش‌هایی از شمال اروپا از آلمان و جزایر فارو گرفته تا ایسلند گویشورانی دارد. برابر دانمارکی جملهٔ بالا چنین است:
Mit navn er Ardalans

ایسلندی هموند کوچکی از شاخهٔ شمالی زبان‌های هند و اروپایی است که در کشور جزیره‌ای ایسلند بدان سخن می‌رانند. و اینک ایسلندی این جمله:
Mitt nafn er Ardalan

بی‌گمان انگلیسی امروزه شناخته‌شده‌ترین زبان جهان است. این زبان هم از شاخهٔ ژرمنی زبان‌های هندواروپایی است. برابر جملهٔ یادشده در این زبان اینگونه است:
My name is Ardalan

آلمانی هم یک زبان ژرمنی نامی دیگر می‌باشد. برابر آلمانی جملهٔ ما چنین است:
Mein Name ist Ardalan

زبان آفریکانس هم شاخه‌ای از زبان‌های هندواروپایی و زیرشاخهٔ ژرمنی است. آفریکانس از زبان هلندی جدا شده و امروزه در کشورهای جنوب آفریقا گویشورانی دارد. و اینک برابر آفریکانس آن جمله:
My naam is Ardalan

از دیگر خانواده‌های زبانی هندواروپایی زبان‌های اسلاوی‌است که پراکندگیشان بیشتر در اروپای خاوری و بالکان می‌باشد. اسلاوی به سه شاخهٔ خاوری، باختری و جنوبی بخش می‌شود.
یکی از این زبان‌ها مقدونی می‌باشد. مقدونی به وارون نام و خاستگاهش با زبان مقدونی باستان نسبت مستقیمی ندارد و یکی از زبان‌ها خانوادهٔ اسلاوی‌است. این جمله در این زبان بدین سان می‌آید:
Моето име е Ardalan
موئه‌تو ایمه اِ اردلان

زبان کرواتی هموند دیگری از این خانواده‌است. گفتگوهای بسیاری پیرامون واژه‌های پارسی باستان موجود در این زبان شده‌است که به دید من بیشتر به گرایش کروات‌زبانان به ایران باستان بازمی‌گردد تا پیوند مستقیم کرواتی با پارسی باستان. جملهٔ پیشین در این زبان بدین گونه گفته می‌شود:
Moje ime je Ardalan

زبان سربی هم زبان دیگری‌است از همین خانواده که به کرواتی هم بسیار نزدیک است. این جمله در این زبان بدین گونه است:
Моје име је Ардалан
مویه ایمه یه اردلان

زبان چکی هم از همین خانواده‌است ولی به شاخهٔ اسلاوی باختری وابسته است. در زبان چکی این جمله چنین است:
Mé jméno je Ardalan

همچنین زبان اسلوونیایی که در شاخهٔ جنوبی زبان‌های اسلاوی جای می‌گیرد. اینک اسلونیایی:
Moje ime je Ardalan

زبان اسلواک هم زبانی اسلاوی‌است ولی از شاخهٔ باختری. اسلواک‌ها چنین می‌گویند:
Moje meno je Ardalan

زبان‌های سلتی یا کِلتی شاخهٔ دیگری از زبان‌های هندواروپایی می‌باشد که زمانی در سراسر اروپای باختری بدین زبان‌ها سخن رانده می‌شد ولی امروزه بخش‌های کوچکی از بریتانیا، بریتونی و ایرلند گویشورانی بدین زبان‌ها دارند.
یکی از این زبان‌های هنوز زنده زبان گالیک است که در اسکاتلند گویشورانی دارد. این جمله در این زبان بدین گونه خواهد بود:
O meu nome é Ardalan

زبان ایرلندی هم زبان رسمی جمهوری ایرلند و نیز ایرلند شمالی است. گویشوران این زبان اگرچه اندک است ولی این زبان از سوی دولت ایرلند پشتیبانی می‌شود. و اینک ایرلندی "نام من اردلان است":
Is é mo ainm Ardalan

زبان‌های لاتین یا زبان‌های رومی از شاخه‌های سرشناس زبان‌های هندواروپایی می‌باشند. کهن‌ترین زبان پرآوازهٔ این خاندان لاتین است که می‌توان گفت بر همهٔ زبان‌های اروپایی اثری ژرف نهاده است.
شاید شناخته شده‌ترین این زبان‌ها فرانسوی باشد. فراسنوی را میلیون‌ها تن در جایگاه زبان دوم پذیرفته‌اند. فرانسوی همچنین اثرگذارترین زبان اروپایی بر پارسی بوده‌است. و اینک آن جمله بذین زبان:
Mon nom est Ardalan

از دیگر زبان‌های این خانواده رومانیایی‌است که زبان رسمی رومانی و سرزمین‌هایی در بالکان می‌باشد. جملهٔ یادشده در این زبان چنین است:
Numele meu este Ardalan

همچنین زبان پرتغالی که زبان رسمی دو کشور پرتغال و برزیل است و در مستعمره‌های پیشین پرتغال هم گویشورانی دارد. پرتغالی‌زبانان این جمله را چنین می‌خوانند:
Meu nome é Ardalan

زبان ایتالیایی هم از زبان‌های پرآوازهٔ این خاندان است. و ایتالیایی جمله‌ٔ نمونهٔ ما این است:
Il mio nome è Ardalan

زبان اسپانیایی هم از همین خانواده است زبان مادری میلیون‌ها تن. اسپانیایی از راه استعمار زبان بسیاری از کشورهای جهان هم شده است. و اینک اسپانیایی:
Mi nombre es Ardalan

یک شاخهٔ بزرگ از زبان‌های هندواروپایی-که پارسی هم در آن جای می‌گیرد- زبان‌های هندوایرانی‌ است. یکی از زبان‌های این خانواده زبان اردواست. اردو از دید شمار گویشور بیستمین زبان جهان است و زبان ملی پاکستان و یکی از زبان‌های رسمی هندوستان. اردو از پارسی وامواژگان بسیاری را پذیرفته است. و اینک اردوی جملهٔ نمونه‌یمان:
میرا نام اردلان ہے

همانگونه که دیده می‌شود اگر کمی در این زبان‌ها ژرف بنگریم پیوندها و نزدیکی‌های این زبان‌ها را بهتر می‌شناسیم. بسیارند کسانی که با دیدن این همانندی‌ها می‌پندارند وام‌گیری‌ای درکار بوده، برای نمونه نام پارسی را از نیم انگلیسی به وام ستانده‌ایم، غافل از اینکه این همانندی به دلیل هم‌تباری این زبان‌هاست.

نقشهٔ پراکندگی زبان‌های هندواروپایی در جهان امروز

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

ارتش

نمی‌خواهم دربارهٔ نظامی‌گری و چیستی ارتش سخن بگویم. این نوشتار دربارهٔ خود واژهٔ ارتش است. ارتش در روزگار پهلوی‌ها جایگزین واژهٔ ترکی-مغولی قشون شد. شیوهٔ نگارش دیگر این واژه آرتش بود که امروزه کمتر از آن سود برده می‌شود. ریشهٔ این واژه به زبان اوستایی بازمی‌گردد. در دورهٔ اوستایی به کسی که از طبقهٔ جنگجویان بود رَ ثـه‌ایشتره می‌گفتند و معنایش گردونه‌ران یا ارابه‌سوار بود. گردونه در آن روزگار یک ابزار جنگی بود و عبارت بود از جایگاهی که بر دو چرخ استوار بود و اسپان آن را می‌کشیدند. گردونه‌ها پیش از دوره‌ای که زین ساخته‌شود و سوارکاری به گونه‌ای که امروز می‌شناسیم کاربردی شود در میان جنگجویان کاربرد گسترده‌ای داشته‌اند. بگذریم؛ در روزگار ساسانیان و بازخوانی اوستا و تطبیقش بر ایرانشهر آن زمان به گونهٔ ارتشتار به کاربرده‌شد و در اینجا نیز اشاره به همان طبقهٔ جنگاوران بود.

چرخ گردون چرخید و تازیان بر ایران تاختند و بنیاد اجتماعی کهن زیر و رو شد تا روزگار مشروطه و رویدادهای پس از آن در کمتر زمانی ایران آن سامانی که باید و دیری بپاید برپای گردید و وظیفهٔ جنگاوری هم در بیشتر دوره‌های به دست تیره‌هایی ویژه یا ایل‌نشینان بود.

تا اینکه سرانجام جامعهٔ ایرانی به خود آمد و کوشید تا با الگوهای جهانی سامانی بر ایران آشفته دهد و یکی از اینها هم ساخت ارتشی همیشگی و پایدار بود. از دیگر سو رویکرد به خویشتن خود و ارج‌گذاری به شکوه گذشته و سرشت ایرانی جنبشی را پدید آورد که یکی از کنش‌های آن گزیدن واژه‌های نوین یا بهره‌گیری از واژگان کهن پارسی ایرانی و جایگزینی‌اش با برابرهای بیگانه بود که این کار به فرهنگستان زبان و ادب پارسی سپرده‌شد. از آنجا که نخستین پی‌گیران سیاست‌های دولتی هم در کشور ما نظامیان بوده‌اند پس اینان هم پیشاهنگ کنار نهادن واژگان بیگانه شدند. پس در جستجوی واژه‌ای باستانی برای قشون برآمدند و ارتشتار را یافتند. بر من دانسته‌نیست که به انگیزهٔ ساده کردن یا با این پندار که تار پسوند است آن را از ته ارتشتار برداشتند و واژهٔ تازهٔ ارتش -یا آرتش- را پدیدآوردند.

در آن زمان بزرگانی چون زنده‌یاد پورداوود به واژه‌گزینی‌هایی از این دست خرده‌ها می‌گرفتند(برای نمونه خود پورداوود آشکارا به واژهٔ ارتش تاخته‌بود)؛ ولی خوب به هر روی واژهٔ ارتش ماندگار شد و گذشت زمان و دگرگونی ایدئولوژی دولت مرکزی هم آن را برنینداخت.

از این چند خط نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که ارتش واژه‌ای من درآوردی‌است باید آن را کناری نهاد و چه و چهٰ این واژه امروز در پارسی جاافتاده و گمان نکنم که بودنش آسیبی بر زبان پارسی زند. ولی می‌توانیم در آینده از واژه‌سازی‌هایی اینگونه بپرهیزیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

خط کنونی ما

نام خطی که امروزه برای نوشتن زبان ما بیشترین کاربرد را دارد فارسی یا پارسی است. این را در آغاز این نوشتار گفتم تا نشان داده باشم که با این نام‌گذاری هیچ مشکلی ندارم و آن را درست می‌دانم. و چرا فارسی‌است و عربی نیست، زیرا این خط ویژگی‌هایی دارد که برای زبان عربی معنا و کاربردی ندارد. پ، چ ،ژ، گ در زبان عربی کلاسیک مخرجی برای تلفظ ندارند. جز آن شیوهٔ نگارش فارسی با عربی همخوانی ندارد. ما از همزه بر یا زیر الف در آغاز واژگان بهره نمی‌بریم. همچنین در عربی هم از گذاشتن مد بر روی الف آغازین خبری نیست. دیگر آنکه شیوهٔ نگارش ک و ی در دو خط فارسی و عربی با هم یکسان نیست. همچنین در افزوده‌های این دو خط چو طسر و زیبر و پیش (ـــََـِـُــ) در فارسی و نیز اْ کاربردی ندارند.

ولی خوب این‌ها البته اختلاف‌هایی خُردند، باید بپذیریم که این دو خط بسیار همسانند. (دربارهٔ تبارشناسی این خط‌ها اندکی دیگر خواهم نوشت) به جز چهار حرف نام برده‌شده در بالا و آن اختلاف‌های اندک دیگر همه چیز این دو خط به هم می‌ماند. این همسانی سبب لغزش‌هایی هم شده‌است. برای نمونه برخی پنداشته‌اند که این دو زبان فارسی و عربی از یک تبارند و گروهی کم‌خرد هم هر دو را یکی دانسته‌اند و شماری جاعل هم از این پای فراتر گذاشته فارسی را لهجهٔ نمی‌إانم چند دهم یا چند سدم زبان عربی خوانده‌اند! (این لغزش و غرض‌ها البته ریشه در وامواژه‌های عربی در فارسی هم دارند که موضوع این جستار نیست) از این‌ها که بگذریم باید پذیرفت که خط فارسی بسیار عربی‌گراست. در گذشته هم من از کاستی‌های این خط ناله‌ها نموده‌ام. ولی اینجا باز به کوتاهی خواهم گفت که عربی‌گراست چون حرف‌هایی را که هیچ کاربردی در زبان فارسی ندارند بی‌دلیل نگاه می‌دارد؛ مانند ض که نه تنها هیچ کاربردی در فارسی ندارد در هیچ یک از زبان‌های روی زمین- جز عربی و آلبانیایی- وجود ندارد و از این روی حتی زبان عربی را لغة‌الضاء خوانده‌اند. و اینکه این خط کنونی با این گرفتاری‌هایی که دارد باید این بار بیهوده را هم به دوش کشد که چه شود را من نمی‌دانم چه منطقی می‌توان برایش یافت.

ولی چرا این دو خط اینچنین همسان‌اند؟ زیرا تباری مشترک دارند. زیرا خط فارسی از خط عربی وام گرفته شده‌است. خوب اینجا شاید گروهی را خوش نیاید که عرب چه داشته که خط داشته باشد و ما که چنان تمدن بزرگی داشته‌ایم که نمی‌آمدیم از عرب خط وام بگیریم و چه و چه.
با احترام بسیار باید بگویم که این ارزیابی بیشتر از روی احساسات سوزان است تا از روی خرد. ۱۴۰۰ سال پیش ما شکست خوردیم و سرزمینمان به دست دشمن تازی افتاد(ه است!)؛ زبان ایران‌گشایان تازی بود، دینشان تازی بود، خطشان تازی بود، شیوه و کردارشان تازی بود و همهٔ اینها را بر نیاکانمان تحمیل نمدند(/می‌نمایند!). ایرانی بسیار ریشه داشت که چون مصریان یکسره تازی نشد. با این همه از فاتحان عرب یادگارهایی بر جای مانده‌است چون انبوه وامواژگان تازی، بازماندهٔ دین تازی، برخی آیین‌های تازی و البته خط تازی. چرا خط تازی!؟ چون هام‌دبیره یا همان خط پهلوی کاستی‌هایی داشت. دین جدید را هم خط تازی بود. تازیان هم در عرب نمودن ملت‌های شکست‌خورده بس دراز دست بودند. گرفتن خط عرب آیا با این همه باز شگفت می‌ماند؟

پاره‌ای گرامیان بحث‌هایی دیگر را پیش کشیده‌اند و یکی هم آنکه خط عرب در آغاز تازش به ایران یا صدر اسلام کوفی بوده‌است و خط کوفی به گونه‌ای دیگر نوشته می‌شد و ریخت دیگری داشت و ما ایرانیان از آن نسخ و تعلیق و جز آن را گرفته‌ایم. آری ما ایرانیان همواره در درازای تاریخ چیزی از بیگانه گرفته و آن را آراسته و پیراسته‌ایم تا برازنده‌تر باشد و کاراتر. خط هم چنین بوده است؛ میخی را از عیلامی‌ها وام گرفتیم و از آن وام میخی پارسی باستان را که کامل‌تر بود ساختیم. کوفی هم چنین داستانی داشته‌است. دیگر آنکه هم‌ریخت نبودن دو شیوهٔ نگارش از یک خط که دو تایی آن را نمی‌رساند. بدین می‌ماند که که لاتین با شیوهٔ نگارش گوتیک را با لاتین رومی دو دبیرهٔ جدا بدانیم. این دربرگیرندهٔ خط‌های عربی یا نیمه عربی پیش از اسلام و مربوط به عرب‌هایی که در شمال عربستان و در همسایگی مرزهای ایران و روم جاگیر شدند هم می‌شود. جایی خواندم که ارجمندی نمونه‌ای از خط‌های اینان را آورده و از آنجا که این دبیره‌ها به خط عربی کنونی همسانی چندانی ندارند آنها را عربی ندانسته و از آنجا که بیشتر به پهلوی می‌ماندند وام گرفته شده از پهلوی خوانده‌است و نتیجه‌گیری نموده که خط عربی از دبیرهٔ پهلوی وام گرفته شده‌است. به دید من این لغزشی شگفت‌انگیز است. هم خط عربی و هم خط عربی هر دو از آرامی وام گرفته شده‌اند و از دید تباری عرب‌ها و آرامی‌ها هر دو سامی بوده‌اند، پس نزدیکی بیشتری با هم داشته‌اند. خود این خط آرامی نوهٔ دبیرهٔ فنیقی‌است و فنیقی پدر بسیاری از سامانه‌های نوشتار ابجد(مانند عربی و عبری و...) و الفبایی (مانند لاتین و یونانی و...) بوده‌است. خود خط فنیقی هم دگرش یافتهٔ هیروگلیف مصری است.

به دیگر سخن پیوسته مردمان خط هم را وام گرفته‌اند. همانگونه که هزار و اندی سال پیش ما این دبیره را از عرب‌ها وام گرفتیم دور نیست که چندی دیگر دبیره‌ای بهتر را جایگزین سازیم. و بهتر آن است که با دیدهٔ پی‌ورز بر داشته‌های و نداشته‌هایمان ننگریم، خط کنونی ما تبار ایرانی ندارد و هزار یک مشکل دارد که پیشتر گفته‌ام. از دیگرسو هزار سالی هست که نمایش‌دهندهٔ زبان پارسی و افتخارات ادبی این زبان است. اگر روزی خواستیم آن را کناری بنهیم با احترام و خاطره‌ای خوش کنارش خواهیم هشت.