۱۳۹۰ تیر ۱۴, سهشنبه
بدرود
با درود به همهٔ دوستان پیگیر اینجا. همانگونه که میدانید چندیاست که دامنهٔ بلاگاسپات از سوی ج.ا فیلتر شدهاست. این کار به معنای کمتر شدن شمار مخاطبان یادداشتهای آریوبرزن بودهاست. درگذر از این نابهسامانی خود من هم در عمل به هزار و یک دلیل یادداشت دیگری برجای نگذاشتهام. از این رو بهتر میبینم که از پیگیری کار در اینجا درگذرم. شاید زمان دیگری در جای دیگری دوباره نوشتن از سر گیرم، یا شاید دوباره این خانهٔ رهاشده را سامانی دهم. ولی گذرانه در اینجا را میبندم. بدرود
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه
پرسشهایی دربارهٔ خط میخی
خط میخی نخستین خطی بود که برای نوشتن زبانی ایرانی به کار بسته شد. کهنترین نمونههای خط میخی را سومریان به کار میبردند، از این رو آن را ساخت این مردمان دانستهاند. اگرچه عبدالمجید ارفعی –عیلامشناس نامی- این نگره را سومریان پدیداورندگان این خط بودند نمیپذیرد. استدلال او این است که در خط میخی سومری هزوارش به کار رفتهاست و هزوارش نشان از وام گرفتن واژگانی از خط مادر دارد، پس میتوان نتیجه گرفت سومریان نخستین به کاربرندگان خط میخی نبودهاند. از دیگرسو نمونههایی از خط میخی در شهر سوخته و جیرفت دیدهشده که مینماید کهنتر از میخی سومری باشند؛ اگرچه هنوز بسیار زود است که در این باره سخنی گفتهشود ولی شاید سومریان نیز خط میخی را از مردمانی از درون پشتهٔ ایران به وام گرفته باشند.
پرسش تاکنون بیپاسخ قطعی دیگر دربارهٔ خط میخی، به خط میخی پارسی باستان بازمیگردد؛ داریوش بزرگ خود را ابداعکنندهٔ این خط میشناساند، ولی کتیبههایی از پیش از زمان داریوش یکم یافت شدهاست که این ادعای او را شکبرانگیز مینمایاند. سه گونه میتوان بدین رویداد نگریست؛ یا آن سنگنبشتهها به زمانی دیگر وابستهاند، یعنی برای نمونه سنگنبشتهٔ آرشام پس از مرگ او و شاید در زمان خود داریوش پدید آمده باشد، یا سخن داریوش ادعایی بیش نیست یا ما دربارهٔ عبارت ابداعکنندگی داریوش دچار لغزش شدهایم و برای نمونه داریوش میخواسته بگوید که او نخستین کسی بوده که بدین دبیره جایگاه دولتی و فراگیر دادهاست!۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه
کوتاه دربارهٔ سام
سام یکی از پهلوانان اسطورهای ایران باستان و یکی از شخصیتهای شاهنامه میباشد. او پسر نریمان، نوهٔ گرشاسپ و پدر زال میباشد. او قهرمان ایران در روزگار پادشاهی فریدون، منوچهر و نوذر میباشد. منوچهر او را به فرمانروایی زابلستان و سپس مازندران میگمارد. هنگامی که کار پادشاهی نوذر رو به تباهی میگذارد بزرگان ایران از سام میخواهند که پادشاهی را بپذیرد، ولی او نمیپذیرد و از نوذر پشتیبانی میکند. وی در مازندران درمیگذرد و پس از مرگش افراسیاب به ایران میتازد. این روایت با استورههای نوتر ایرانی-به ویژه شاهنامه- انطباق دارد. گردیزی –که همئوره با غزنویان میزیست- در نوشتهاش زینالاخبار او را نوهٔ گرشاسپ و نیای رستم دستان میداند. تاریخ سیستان نیز وی را از تبار گرشاسپ میخواند، اگرچه به صراحت نمیگوید که گرشاسپ پدر بزرگ سام است. این کتاب جهانپهلوانی او را تا به روزگار تهماسپ میداند.
واژهٔ سام در اوستا سامه است و معنای تاریک را میدهد. سام یا سامه در بن نام خاندان گرشاسپ بودهاست، ولی در آینده در استورههای ایرانی به ریخت چهرهای مستقل درآمدهاست.
واژهٔ سام در اوستا سامه است و معنای تاریک را میدهد. سام یا سامه در بن نام خاندان گرشاسپ بودهاست، ولی در آینده در استورههای ایرانی به ریخت چهرهای مستقل درآمدهاست.
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
دربارهٔ آرش
کهنترین جایی که در آن به داستان آرش پرداخته شدهاست، یشتها میباشد. استورهٔ آرش که به روزگار پادشاهی منوچهر و تازش تورانیان و انداختن تیر از کوه البرز برای تعیین مرزهای دو کشور میپردازد نمونهای از جانفشانی در راه پاسداری از میهن است. با شگفتی بسیار در شاهنامه بدین داستان پرداخته نشدهاست، ولی در این نسک ارزشمند البته اشارهای به داستان آرش شدهاست، برای نمونه در این بیت:
چو آرش که بُردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر
گویا که این داستان در روزگار فردوسی شناخته شده بودهاست و شاید ازین رو فرزانهٔ توس یکراست بدین داستان نپرداختهاست.
نام آرش در اوستا به ریخت ارخشه و در پهلوی ایرشی آمدهاست. نویسندگان دورهٔ اسلامی هم بدو پرداختهاند، طبری نام وی را به ریخت ارشسیاطیر آورده و وی را سالار تیراندازن سپاه شاه منوچهر مینامند. یا این اثیر وی را با نام پهلویاش –ایرشی- میخواند و به داستان پرتاب تیر او میپردازد. جز تاریخنگاران چامهسرایان بسیاری نیز در روزگار اسلامی به خود داستان آرش یا بیان تمثیلی آن در شعرهایشان بسیار پرداختهاند، برای نمونه انوری، خواجوی کرمانی، فخرالدین اسعد گرگانی، قاآنی، عطار، خاقانی، نظامی و ...
برای نمونه نظامی درجایی چنین میگوید:
گویند که بود تیر آرش چون نیزهٔ عادیان سنانکش
یا در جای دیگر همو باز نیز بدین داستان اشارتی دارد:
سلاح سخن بست و ترکش گشاد ز جعبه کمان تیر آرش گشاد
یا خاقانی در این بیتها:
کیخسرو آرش کمان، شاه جهانبان چون پدر
اسکندر آتش سنان خضر نهان دان چون پدر
یا
حیدر آتشسنان آمد به رزم
رستم آرشکمان آمد به رزم
یا
درع رستم به سنبل آراید تیر آرش ز عبهر اندازد
پیرامون نام آرش هم گمانهزنیها چنین بودهاست: درخشان، دارای ساعد نیرومند و نیز خرس یا خرسآسا.
چو آرش که بُردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر
گویا که این داستان در روزگار فردوسی شناخته شده بودهاست و شاید ازین رو فرزانهٔ توس یکراست بدین داستان نپرداختهاست.
نام آرش در اوستا به ریخت ارخشه و در پهلوی ایرشی آمدهاست. نویسندگان دورهٔ اسلامی هم بدو پرداختهاند، طبری نام وی را به ریخت ارشسیاطیر آورده و وی را سالار تیراندازن سپاه شاه منوچهر مینامند. یا این اثیر وی را با نام پهلویاش –ایرشی- میخواند و به داستان پرتاب تیر او میپردازد. جز تاریخنگاران چامهسرایان بسیاری نیز در روزگار اسلامی به خود داستان آرش یا بیان تمثیلی آن در شعرهایشان بسیار پرداختهاند، برای نمونه انوری، خواجوی کرمانی، فخرالدین اسعد گرگانی، قاآنی، عطار، خاقانی، نظامی و ...
برای نمونه نظامی درجایی چنین میگوید:
گویند که بود تیر آرش چون نیزهٔ عادیان سنانکش
یا در جای دیگر همو باز نیز بدین داستان اشارتی دارد:
سلاح سخن بست و ترکش گشاد ز جعبه کمان تیر آرش گشاد
یا خاقانی در این بیتها:
کیخسرو آرش کمان، شاه جهانبان چون پدر
اسکندر آتش سنان خضر نهان دان چون پدر
یا
حیدر آتشسنان آمد به رزم
رستم آرشکمان آمد به رزم
یا
درع رستم به سنبل آراید تیر آرش ز عبهر اندازد
پیرامون نام آرش هم گمانهزنیها چنین بودهاست: درخشان، دارای ساعد نیرومند و نیز خرس یا خرسآسا.
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
ادوارد براون در میان ایرانیان
ادوارد گرانویل براون (۱۸۶۹-۱۹۲۶) ایرانشناس نامی بریتانیایی بود. در شور جوانی خبرهای جنگهای روس و عثمانی را شنید، پایداری ترکها در برابر نیروهای روس در دلش مهر ترکها را برانگیخت و وی را وسوسه نمود تا با خاورزمین بیشتر آشنا گردد. او کوشید تا زبان ترکی را نیز بیاموزد، پس با دشواری فرهنگ واژگان ترکیای یافت و به خودآموزی پرداخت، ولی بیآموزگار کار بر او سخت میگذشت تا سرانجام کشیشی ایرلندی را یافت که در جنگهای کریمه زبان ترکی را فراگرفته بود. به یاری او ترکی را آموخت. چون در آن زمان خاورشناسی هنوز در بریتانیا چندان پایی نگرفته بود وی در کمبریج به آموختن پزشکی پرداخت. در این دانشگاه با زبان عربی آشنا شد و این زبان را تا اندازهای فرا گرفت. در ۱۸۸۰ با یک دانشجوی هندی آشنا شد که پارسی را خوب میدانست، به یاری او وی به فراگرفتن پارسی همت گمارد و نزد آن دانشجو به خواندن گلستان سعدی پرداخت. در آینده با ایرانیانی هم در بریتانیا برخورد کرد و در تکمیل زبان پارسیش از ایشان یاری جست.
براون سرانجام در ۱۸۸۸ رهسپار ایران شد. وی نخست به عثمانی رفت و از راه مرز آذربایجان به ایران وارد شد. از تبریز و زنجان گذشت و چندی در تهران ماند. سپس وصف شیراز شنید و شیفتهٔ دیدار آن شهر شد، از اصفهان گذشت و به شیراز رسید، چندی در این شهر ماند و سپس به سوی یزد و کرمان پای در راه نهاد، در این شهرها نیز چندی ماند و آنگاه که بدو پیشنهاد استادی زبان و ادب پارسی را در دانشگاه کمبریج دادند به ناچار از کرمان راهی تهران و سپس شمال کشور شد، از راه دریای مازندران به روسیه رفت و سرانجام خود را به انگلستان رساند. وی چگونگی این سفر را در کتابی به نام یک سال در میان ایرانیان * شرح دادهاست.
براون به شیوایی از دیدههایش سخن میراند، با شور بسیار به آموختن زبان و فرهنگ ایرانی میپردازد، از تاریخ و گذشتهٔ ایرانیان آگاهی مییابد و به درک درستی از اندیشههای ایرانی دست مییازد. وی با روراستی اندیشههای خویش را بیان میدارد. در جایی سنجشی نغز میان ایرانیان و عثمانیها میکند، از دید او مردمان سرزمین عثمانی حتی نسبت به گرداگرد خود بیتفاوتند و نام گلی که در نزدیکی آبادیشان می روید یا کوهی که در آن حوالی است را نمیدانند، حال آنکه ایرانیان با کنجکاوی دربارهٔ هرچیز پرسش میکنند و پرسشها دربارهٔ خود و پیرامون خود را نیز با آب و تاب و به گستردگی پاسخ میدهند. همچنین به آبادی روستاهای ایران در برابر آنِ عثمانی اشاره میکند. در بیابانهای ایران دیدن شهرهای با باغهای دلگشایی که چون واحهای در میان کویرند وی را شگفت زده میکند. سخت در فرهنگ ایرانی شناور میشود، حتی در کرمان طعم اعتیاد به تریاک را نیز میچشد و به دشواری میتواند آن را ترک نماید! در بازگشت به اروپا نیز برای سادهزیستی ایرانی احساس دلتنگی میکند. براون آگاهیهای جغرافیایی درخوری در کتابش ثبت کرده و از زبانهای بومی ایران نیز اطلاعاتی دادهاست.
ادوارد براون در این سفر پژوهشهای سودمندی نیز در باورهای ایرانیان میکند، از شیعیگری و آیین زرتشت گرفته تا دینها و باورهای نوبنیاد شیخی، بابی، ازلی و بهایی. وی با پیروان این اندیشهها گفتگوها و بحثها دارد و سرانجام میتواند آگاهیهای سودمندی از ایشان به دست آرد و کتابها و نوشتههایی گرانبها و نایاب را نیز از اینان یافت به انگلستان برد و به نشر رساند. نغز آنکه کنجکاویهای او در این باره هر دو سوی این میدان را به خشم آورده و سبب تهمتهایی نیز به وی شدهاست؛ مسلمانان شیعه وی را جاسوس انگلستان خواندند که برای تشویق بابیان به ایران آمده و بهاییها نیز وی را به دلیل نجات و چاپ اثرهایی چون کتاب بیان- که گویا از دید ایشان منسوخشده میباشد- به بهاییستیزی متهم کردهاند.
به کوتاهسخن این سفرنامه دیدی شفاف از ایران در سالهای پایانی فرمان روایی ناصرالدین شاه ارائه میدهد، میوهٔ سفر یک سالهٔ مردی که به نیکی با ایران برخورد کرد، روح ایرانی را دریافت و از سر انصاف داوری نمود.
این اثر را مانی صالحی علامه به نیکی به پارسی برگردان کردهاست. برخی از نوشتههای این سفرنامه را صالحی علامه به دلیل تکراری بودن یا داشتن درونمایهٔ توهینامیز حذف نمودهاست و البته خود در پانویس صفحات به حذف و دلیل آن نیز اشاره نمودهاست. ولی این ترجمهگر ارجمند در چند جا تهمتهایی تند و تیز هم به نویسنده زده و وی را عامل استعمار و راهنمای بهاییان و مانند آن خواندهاست. برای من این درکپذیر است که در فضای نشر کنونی در جامعه نویسنده باید کوششهایی بکند تا بتواند برای اثرش اجازهٔ چاپی بگیرد ولی خوب نگه داشتن حد و اندازه هم بد نیست.
این کتاب توسط نشر ماه ریز چاپ و پخش شدهاست.
*به انگلیسی:A Year Amongst the Persians
براون سرانجام در ۱۸۸۸ رهسپار ایران شد. وی نخست به عثمانی رفت و از راه مرز آذربایجان به ایران وارد شد. از تبریز و زنجان گذشت و چندی در تهران ماند. سپس وصف شیراز شنید و شیفتهٔ دیدار آن شهر شد، از اصفهان گذشت و به شیراز رسید، چندی در این شهر ماند و سپس به سوی یزد و کرمان پای در راه نهاد، در این شهرها نیز چندی ماند و آنگاه که بدو پیشنهاد استادی زبان و ادب پارسی را در دانشگاه کمبریج دادند به ناچار از کرمان راهی تهران و سپس شمال کشور شد، از راه دریای مازندران به روسیه رفت و سرانجام خود را به انگلستان رساند. وی چگونگی این سفر را در کتابی به نام یک سال در میان ایرانیان * شرح دادهاست.
براون به شیوایی از دیدههایش سخن میراند، با شور بسیار به آموختن زبان و فرهنگ ایرانی میپردازد، از تاریخ و گذشتهٔ ایرانیان آگاهی مییابد و به درک درستی از اندیشههای ایرانی دست مییازد. وی با روراستی اندیشههای خویش را بیان میدارد. در جایی سنجشی نغز میان ایرانیان و عثمانیها میکند، از دید او مردمان سرزمین عثمانی حتی نسبت به گرداگرد خود بیتفاوتند و نام گلی که در نزدیکی آبادیشان می روید یا کوهی که در آن حوالی است را نمیدانند، حال آنکه ایرانیان با کنجکاوی دربارهٔ هرچیز پرسش میکنند و پرسشها دربارهٔ خود و پیرامون خود را نیز با آب و تاب و به گستردگی پاسخ میدهند. همچنین به آبادی روستاهای ایران در برابر آنِ عثمانی اشاره میکند. در بیابانهای ایران دیدن شهرهای با باغهای دلگشایی که چون واحهای در میان کویرند وی را شگفت زده میکند. سخت در فرهنگ ایرانی شناور میشود، حتی در کرمان طعم اعتیاد به تریاک را نیز میچشد و به دشواری میتواند آن را ترک نماید! در بازگشت به اروپا نیز برای سادهزیستی ایرانی احساس دلتنگی میکند. براون آگاهیهای جغرافیایی درخوری در کتابش ثبت کرده و از زبانهای بومی ایران نیز اطلاعاتی دادهاست.
ادوارد براون در این سفر پژوهشهای سودمندی نیز در باورهای ایرانیان میکند، از شیعیگری و آیین زرتشت گرفته تا دینها و باورهای نوبنیاد شیخی، بابی، ازلی و بهایی. وی با پیروان این اندیشهها گفتگوها و بحثها دارد و سرانجام میتواند آگاهیهای سودمندی از ایشان به دست آرد و کتابها و نوشتههایی گرانبها و نایاب را نیز از اینان یافت به انگلستان برد و به نشر رساند. نغز آنکه کنجکاویهای او در این باره هر دو سوی این میدان را به خشم آورده و سبب تهمتهایی نیز به وی شدهاست؛ مسلمانان شیعه وی را جاسوس انگلستان خواندند که برای تشویق بابیان به ایران آمده و بهاییها نیز وی را به دلیل نجات و چاپ اثرهایی چون کتاب بیان- که گویا از دید ایشان منسوخشده میباشد- به بهاییستیزی متهم کردهاند.
به کوتاهسخن این سفرنامه دیدی شفاف از ایران در سالهای پایانی فرمان روایی ناصرالدین شاه ارائه میدهد، میوهٔ سفر یک سالهٔ مردی که به نیکی با ایران برخورد کرد، روح ایرانی را دریافت و از سر انصاف داوری نمود.
این اثر را مانی صالحی علامه به نیکی به پارسی برگردان کردهاست. برخی از نوشتههای این سفرنامه را صالحی علامه به دلیل تکراری بودن یا داشتن درونمایهٔ توهینامیز حذف نمودهاست و البته خود در پانویس صفحات به حذف و دلیل آن نیز اشاره نمودهاست. ولی این ترجمهگر ارجمند در چند جا تهمتهایی تند و تیز هم به نویسنده زده و وی را عامل استعمار و راهنمای بهاییان و مانند آن خواندهاست. برای من این درکپذیر است که در فضای نشر کنونی در جامعه نویسنده باید کوششهایی بکند تا بتواند برای اثرش اجازهٔ چاپی بگیرد ولی خوب نگه داشتن حد و اندازه هم بد نیست.
این کتاب توسط نشر ماه ریز چاپ و پخش شدهاست.
*به انگلیسی:A Year Amongst the Persians
۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه
نرمنرمک میرسد اینک بهار!
به فراخور فرارسیدن نوروزی دوباره در سرای کهن ما گفتم چامهای دلکش از سرودههای زندهیاد فریدون مشیری - که به گونهای وصف حال امروز ملت ایران نیز هست -را به خوانندگان گرامی پیشکش کنم. امیدوارم سال پیش رو سال با جامهای پر می و دلهای شاد باشد.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اينک بهار
خوش به حالِ روزگار …
خوش به حالِ چشمهها و دشتها
خوش به حالِ دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که میخندد به ناز
خوش به حالِ جام لبريز از شراب
خوش به حالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهٔ رنگين نمیپوشی به كام
بادهٔ رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهیاست
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهٔ غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ …
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اينک بهار
خوش به حالِ روزگار …
خوش به حالِ چشمهها و دشتها
خوش به حالِ دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که میخندد به ناز
خوش به حالِ جام لبريز از شراب
خوش به حالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهٔ رنگين نمیپوشی به كام
بادهٔ رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهیاست
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهٔ غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ …
۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه
دستهای بیگانه و توهم ملی
ما ایرانیان گرفتار بیماریهای روانی چندی هستیم، یکی از آنها دیدگاه دائیجانناپلئونی یا توهم توطئه است، اندیشهای جبریمسلکانه که انسان را در سرنوشت خود ناتوان یا دست کم کمتوان نشان داده و به جایی موشکافی رویدادها میکوشد نشان دهد که دست بیگانهای در کار بودهاست. برای نمونه چه میدانم، این زمینلرزهٔ چند روز گذشته در ژاپن چه بسا کار غربیها بوده که چشم دیدن پیشرفتهای این آسیاییهای کوشا را ندارند و در ژرفای زمین انفجارهایی انجام دادند که به زمینلرزهٔ ژاپن انجامید!!!؟؟؟ خود من یادی از برنامهای تلویزیونی - که بیست و اندی سال پیش از تلویزیون دولتی ایران و به مناسبت روزهای کشتهشدن امام سوم شیعیان ساخته شده بود- دارم؛ در آن سریال آنچنانی کارگردان دانشمند انگیزانندهٔ یزید را در کشتن حسین یک رایزن انگلیسی پدر سوخته به نام سر جان میداند! کارگردان یاد شده البته یا خود نمیدانسته که انگلستان هنوز در ّآن زمان بنیاد نهاده نشدهبود یا مردمان ایران را نادان انگاشته بود. البته معاویه پدر یزید رایزنی رومی به نام سرجون داشتهاست، شاید کارگردان خردمند داستان ما سرجون را عامیانهٔ سرجان پنداشته! و سرجان را هم همان Sir John در زبان انگلیسی! و چون از یک بیگانهٔ کافرکیش ترسا بهترین چهره در اندیشهٔ ما یک انگلیسیاست خوب پس گزینش خوبی هم بودهاست! نغز آنکه کاراکتر یادشده با لهجهٔ انگلیسی هم سخن میگفت!
باری؛ یکی از رویدادهای پراهمیت تاریخ ایران در زمان نزدیک به ما جنبش بابیان بودهاست (بر سر نام جنبش، خیزش یا جز آن البته بحثی ندارم)؛ یکی از دلایل اهمیت این جنبش شکل مردمی آن میباشد که در نوع خود نخستین مینماید.
(از آنجا که یک بیماری دیگر ایرانیان شوربختانه انگ زدن است من همینجا اعلام میدارم که بابی، بهایی، شیخی و مانند نیستم و با دیدگاههای ایشان نیز همداستان نمیباشم؛ در برابر آنچه بر سر بابیان و سپس بهاییان رفته و میرود را به شدت نکوهش میکنم و هر باوری را تا آنجا که زیانی به کسی نرساند روا میدانم.)
دربارهٔ این جنبشها سخنهای همداستان، بیطرف و مخالفی گفته شدهاست. در این میان در سالهای نزدیکتر به ما سخن از کتاب خاطرات یک مامور روس در ایران به نام کنیاز یا کینیاز دالگورکی میرود. برپایهٔ دادههای این کتاب نویسنده – که برای خودش مامور دوصفرهفتی بودهاست- اعتراف میدارد که در زمانی که سید علی محمد شیرازی –باب آینده- در عراق به آموختن میپرداخت، با نام ساختگی شیخ عیسی لنکرانی یک آخوند یا طلبهٔ شیعه به خوابگاه جوان سادهدل راه مییابد و همدرس و یار دبستانی او گشته و اندکاندک او را میفریبد و چون اهریمن که بر شانهٔ ضحاک آن بوسهٔ ریمن را زد وی نیز اسباب دعوی باب بودن باب را فراهم میسازد. در آینده نیز در روزگار سرکوب بابیها بار دیگر در پوشش یک کاردار روس در ایران به پشتیبانی بابیان کمر میبندد و...
در هیچ یک از نوشتههای همدوره با رویدادهای بابیه و سپستر سخنی از چنین شخصی نیست. نخستین بار در پیرامون ۱۳۲۰ بود که در محفلهای شیعیان بهاییستیز این نوشته پخش شد، ولی خوب البته چندان جدی گرفته نشد. در سالهای واپسین البته توجه بدان نوشته بیشتر شده و کوشش میشود از آن به عنوان سندی راستین در دست داشتن بیگانگان در این فتنه بهرهبرداری کنند.
از دیگرسو همواره کوشش شده بودهاست که رخدادهایی از این دست را زیر سر انگلیسیها بنمایانند، به ویژه که کنسول انگلیس در تبریز کوشیده بودهاست تا از کشتن باب جلوگیری کند. پرسشی که در این میان پدید میآید این است که روسها چه سودی از چنین کاری می بردند؟ پس از شکستهای شرمبار ایرانیان از روسیه و از دست رفتن قفقاز قاجارها در عمل به زیر چتر روسها در آمده بودند، خوب روسها از این فتنه که آغازیدند چه میخواستند؟ آشفتگی ایران چه سودی برای روسها میداشت؟ دیگر آنکه راز این رویداد شگفت و این رخنه و جاسوسی شگفت و تحسینبرانگیز چرا تاکنون پشت پردهها مانده بود؟ اکنون که از پرده برون افتاده چرا در جامعهٔ جهانی کسی بدان توجهی نشان نمیدهد؟ کوشش این بابا که اگر بالاتر از کار لورنس عربستان نامدار نباشد کم از او ندارد؟
در اینباره سخن بسیار است و من نیز بدین اندک بسنده میکنم. ولی همان تئوری آسیب دیدن مغز سید علی محمد شیرازی بر اثر ریاضتهایی که در زیر آفتاب سوزان جنوب به خود میداد برای توجیه رویداد بابیه دلیل محکمهپسندتریاست تا تراشیدن یک شخصیت موهوم به عنوان عامل فتنه!؟
باری؛ یکی از رویدادهای پراهمیت تاریخ ایران در زمان نزدیک به ما جنبش بابیان بودهاست (بر سر نام جنبش، خیزش یا جز آن البته بحثی ندارم)؛ یکی از دلایل اهمیت این جنبش شکل مردمی آن میباشد که در نوع خود نخستین مینماید.
(از آنجا که یک بیماری دیگر ایرانیان شوربختانه انگ زدن است من همینجا اعلام میدارم که بابی، بهایی، شیخی و مانند نیستم و با دیدگاههای ایشان نیز همداستان نمیباشم؛ در برابر آنچه بر سر بابیان و سپس بهاییان رفته و میرود را به شدت نکوهش میکنم و هر باوری را تا آنجا که زیانی به کسی نرساند روا میدانم.)
دربارهٔ این جنبشها سخنهای همداستان، بیطرف و مخالفی گفته شدهاست. در این میان در سالهای نزدیکتر به ما سخن از کتاب خاطرات یک مامور روس در ایران به نام کنیاز یا کینیاز دالگورکی میرود. برپایهٔ دادههای این کتاب نویسنده – که برای خودش مامور دوصفرهفتی بودهاست- اعتراف میدارد که در زمانی که سید علی محمد شیرازی –باب آینده- در عراق به آموختن میپرداخت، با نام ساختگی شیخ عیسی لنکرانی یک آخوند یا طلبهٔ شیعه به خوابگاه جوان سادهدل راه مییابد و همدرس و یار دبستانی او گشته و اندکاندک او را میفریبد و چون اهریمن که بر شانهٔ ضحاک آن بوسهٔ ریمن را زد وی نیز اسباب دعوی باب بودن باب را فراهم میسازد. در آینده نیز در روزگار سرکوب بابیها بار دیگر در پوشش یک کاردار روس در ایران به پشتیبانی بابیان کمر میبندد و...
در هیچ یک از نوشتههای همدوره با رویدادهای بابیه و سپستر سخنی از چنین شخصی نیست. نخستین بار در پیرامون ۱۳۲۰ بود که در محفلهای شیعیان بهاییستیز این نوشته پخش شد، ولی خوب البته چندان جدی گرفته نشد. در سالهای واپسین البته توجه بدان نوشته بیشتر شده و کوشش میشود از آن به عنوان سندی راستین در دست داشتن بیگانگان در این فتنه بهرهبرداری کنند.
از دیگرسو همواره کوشش شده بودهاست که رخدادهایی از این دست را زیر سر انگلیسیها بنمایانند، به ویژه که کنسول انگلیس در تبریز کوشیده بودهاست تا از کشتن باب جلوگیری کند. پرسشی که در این میان پدید میآید این است که روسها چه سودی از چنین کاری می بردند؟ پس از شکستهای شرمبار ایرانیان از روسیه و از دست رفتن قفقاز قاجارها در عمل به زیر چتر روسها در آمده بودند، خوب روسها از این فتنه که آغازیدند چه میخواستند؟ آشفتگی ایران چه سودی برای روسها میداشت؟ دیگر آنکه راز این رویداد شگفت و این رخنه و جاسوسی شگفت و تحسینبرانگیز چرا تاکنون پشت پردهها مانده بود؟ اکنون که از پرده برون افتاده چرا در جامعهٔ جهانی کسی بدان توجهی نشان نمیدهد؟ کوشش این بابا که اگر بالاتر از کار لورنس عربستان نامدار نباشد کم از او ندارد؟
در اینباره سخن بسیار است و من نیز بدین اندک بسنده میکنم. ولی همان تئوری آسیب دیدن مغز سید علی محمد شیرازی بر اثر ریاضتهایی که در زیر آفتاب سوزان جنوب به خود میداد برای توجیه رویداد بابیه دلیل محکمهپسندتریاست تا تراشیدن یک شخصیت موهوم به عنوان عامل فتنه!؟
۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه
ابن قتیبهٔ دینوری؛ ایرانینژادِ عربگرا
ابن قتیبهٔ دینوری نویسندهٔ تازیگوی ایرانیتبار روزگار عباسیان است. نام او عبدالله و کنیهاش ابومحمد و نام پدر و نیایش نیز مسلم و قتیبه بود. پدرانش از مرو بودند و از این رو ابن قتیبه را مروزی نیز خواندهاند. همچنین از آنجا که سالها باشندهٔ شهرهای کوهستانی باختر ایران بود به جبلی نیز نامور است. ابن قتیبه خود در عراق(کوفه یا بغداد) زادهشد و با پشتیبانی ترکانی که در آن زمان به دربار عباسی رخنه کردهبودند پیشرفت کرد و قاضی شهر دینور شد. سالها در این شهر ماند و به همین دلیل به دینوری بیش از هر لقب دیگری شناخته میشود. برای پرهیز از اشتباه گرفتن وی با ابوحنیفهٔ دینوری (نویسندهٔ نزدیک به دربار سامانی، نویسندهٔ اخبار الطوال و درگذشته به سال ۸۸۹ ترسایی) برای نامیدن او بیشتر از لفظ ابن قتیبهٔ دینوری بهره میبرند.
از ابوقتیبهٔ دینوری نوشتههای بسیاری برجای ماندهاست. نکتهٔ جالب دربارهٔ این نویسنده گرایشهای عربی اوست، با اینکه خود ایرانینژاد بود در نوشتههایش بر شعوبیان و نگرههای آنان سخت تاختهاست.
ابوقتیبه در یکی از کتابهایش به نام عیونالاخبار کوشیده تا از فصاحت زبان عربی دفاع کند. در کتاب دیگرش المعارف به تبار عربها پرداخته و توجه اندکی به ایرانیان نشان دادهاست. ابوقتیبه عربها را سرآغاز بسیاری از دانشها میداند، برای نمونه ستارهشناسی را از آن ایشان میشمرد، حال آنکه هم امروز میدانیم که آگاهی عرب از ستارگان و آسمان بسیار اندک بودهاست و هم در روزگاری نزدیک به خود ابن قتیبه کسانی چون ابوریحان بیرونی بر ادعاهای او ایرادها گرفتهاند، در این یک مورد ویژه جناب ابن قتیبه کوشیده تا دانشهای مردمان میانرودان، یونانیها، هندیان و ایرانیان در زمینهٔ ستارگان را از آن عربها بنمایاند.
در کتاب دیگری که کتابالعرب نام دارد میکوشد تا نژاد عرب را بر ایرانیان برتری دهد و در راه این برترینمایی استدلالهایی نیز آوردهاست. این کتاب در زمان خود یکی از دستاویزهای جنگ با شعوبیان بودهاست. وی در این کتاب ادعا میکند که گفتههای شعوبیه ریشه در رشک ایرانیان بر تازیان دارد! وی نسب را عامل افتخار انسان و برتریش میشمرد و در این زمینه تنها شاهزادگان ایرانی را تا اندازهای سنجشپذیر با اصالت عرب میداند! به دیگر سخن بیابانگردانی را که بیشترشان به دزدی یا دلالی میپرداختند را بسیار برتر از ایرانیان دهقان و صنعتگر میشمرد و تنها فرزندان شاهان و اسواران و دبیران را تا اندازهای به جایگاه این عربها نزدیک میداند.
در جایی که او به مناظرههای میان عرب و عجم میپردازد به آنجا می رسد که ایرانیان عربها را به دلیل خوردن خوراکیها با دست خالی نکوهش میکنند و چنین استدلال میآورد که برخورد دست با خوراک جای نگوهشی ندارد و نیازی هم به ابزاری مانند قاشق نیست چرا که به هر روی دست در جایی با خوراک برخورد داشتهاست! برای نمونه خوب گوشتی را که میخوریم در آغاز گوسفندی بوده و دست قصاب یا کشندهٔ گوسفند در هنگام ذبحش به گوسفنده خوردهاست! از این دست استدلالها در کار این نویسندهٔ تازیگرا بسیار است.
از دیگر جنبههای باوری او باید به جبریمسلک بودنش اشاره کرد، وی دشمن سرسخت اندیشههای معتزله بود.
از ابوقتیبهٔ دینوری نوشتههای بسیاری برجای ماندهاست. نکتهٔ جالب دربارهٔ این نویسنده گرایشهای عربی اوست، با اینکه خود ایرانینژاد بود در نوشتههایش بر شعوبیان و نگرههای آنان سخت تاختهاست.
ابوقتیبه در یکی از کتابهایش به نام عیونالاخبار کوشیده تا از فصاحت زبان عربی دفاع کند. در کتاب دیگرش المعارف به تبار عربها پرداخته و توجه اندکی به ایرانیان نشان دادهاست. ابوقتیبه عربها را سرآغاز بسیاری از دانشها میداند، برای نمونه ستارهشناسی را از آن ایشان میشمرد، حال آنکه هم امروز میدانیم که آگاهی عرب از ستارگان و آسمان بسیار اندک بودهاست و هم در روزگاری نزدیک به خود ابن قتیبه کسانی چون ابوریحان بیرونی بر ادعاهای او ایرادها گرفتهاند، در این یک مورد ویژه جناب ابن قتیبه کوشیده تا دانشهای مردمان میانرودان، یونانیها، هندیان و ایرانیان در زمینهٔ ستارگان را از آن عربها بنمایاند.
در کتاب دیگری که کتابالعرب نام دارد میکوشد تا نژاد عرب را بر ایرانیان برتری دهد و در راه این برترینمایی استدلالهایی نیز آوردهاست. این کتاب در زمان خود یکی از دستاویزهای جنگ با شعوبیان بودهاست. وی در این کتاب ادعا میکند که گفتههای شعوبیه ریشه در رشک ایرانیان بر تازیان دارد! وی نسب را عامل افتخار انسان و برتریش میشمرد و در این زمینه تنها شاهزادگان ایرانی را تا اندازهای سنجشپذیر با اصالت عرب میداند! به دیگر سخن بیابانگردانی را که بیشترشان به دزدی یا دلالی میپرداختند را بسیار برتر از ایرانیان دهقان و صنعتگر میشمرد و تنها فرزندان شاهان و اسواران و دبیران را تا اندازهای به جایگاه این عربها نزدیک میداند.
در جایی که او به مناظرههای میان عرب و عجم میپردازد به آنجا می رسد که ایرانیان عربها را به دلیل خوردن خوراکیها با دست خالی نکوهش میکنند و چنین استدلال میآورد که برخورد دست با خوراک جای نگوهشی ندارد و نیازی هم به ابزاری مانند قاشق نیست چرا که به هر روی دست در جایی با خوراک برخورد داشتهاست! برای نمونه خوب گوشتی را که میخوریم در آغاز گوسفندی بوده و دست قصاب یا کشندهٔ گوسفند در هنگام ذبحش به گوسفنده خوردهاست! از این دست استدلالها در کار این نویسندهٔ تازیگرا بسیار است.
از دیگر جنبههای باوری او باید به جبریمسلک بودنش اشاره کرد، وی دشمن سرسخت اندیشههای معتزله بود.
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
مروجالذهب
مروجالذهب و معادنالجوهر نام کامل کتابیاست نوشتهٔ علی بن حسین مسعودی و در واقع واپسین نوشتهٔ او. این مسعودی از تبار عبدالله بن مسعود از یاران نزدیک پیامبر اسلام بود و در نتیجه عربنژاد. مسعودی در ۹۵۷ ترسایی درگذشت و این کتاب را نیز پیش از مرگ به پایان بردهبود. وی جهانگردی شیفتهٔ بحث و گفتگو بود و این دلبستگی وی را به گوشه و کنار جهان کشاند. از این گشت و گذار آگاهیهای بسیاری به دست آورد و چندین کتاب به پشتوانهٔ آن نوشت. دو کتاب او که در زمینهٔ تاریخاند کامل به دست ما رسیدهاست، یکی التنبیه و الاشراف و دیگری همین مروجالذهب.
ولی دربارهٔ مروجالذهب و المعادنالجوهر؛ معنای نام این کتاب مرغزارهای زر و کانهای گوهر است. شاید مرج از خود واژهٔ مَرغ گرفته شده باشد که در فارسی معنای چمن میدهد، امروزه در خوزستان هم عربزبانان به گونهای از چمنهای خودرو مَرغ میگویند. (در میان پارسیزبانان بیشتر بدین گونه چمن به دلیل ریخت آن پامرغی کاربرد دارد)
مروجالذهب در ۱۳ جلد نوشته شدهاست. کتاب در آغاز به دادن یک سری اطلاعات جغرافیایی و باورها دربارهٔ چگونگی پدید آمدن رودها و کوهها و جز آن میپردازد و سپس روایت سامی اسطورهای بیان میشود، آنگاه نویسنده به تاریخ ملتهای گوناگون چون ایرانیان ، یونانیان رومیان میپردازد. سپس بر عربستان و پدید آمدن اسلام میپردازد و در همین خط فرمانروایی اسلامی تا سال سال ۳۳۶ قمری را پوشش میدهد، که این سال واپسین سال زندگی نویسنده نیز هست.
این کتاب به شیوهٔ بیشتر تاریخهای دورهٔ اسلامی است، همانند این کتابها توجه بر اسطورههای سامیاست و ارزش تاریخی کتاب بیشتر به سالهای نزدیکتر به زندگی نویسنده است تا زمانهای باستان. به هر روی این کتاب دارای اطلاعات ارزشمند و نغزیاست. نویسنده به دلیل دلبستگیای که به بحث داشته وارد جزئیات بسیاری از شئون زندگی مردمان گشتهاست و کارش از پژوهش تهی نیست. در زمینهٔ جغرافیا به ویژه کتابی است خواندنی. البته نقصهای چندی هم دارد، برای نمونه با اینکه به ایران ساسانی و آغاز اسلام پرداختهاست، ولی وارد چگونگی گشودن ایران به دست تازیان نگردیدهاست.
ابوالقاسم پاینده
نخستین ترجمهٔ این کتاب به زبان فارسی در ۱۳۱۶ قمری (۱۲۷۷ خورشیدی) به دست میرزا حیدر علی فخرالادبا انجام پذیرفت. جز این اثر که من خودم ندیدهام ترجمهای که امروز بیشتر در دست است از آن زندهیاد ابوالقاسم پاینده میباشد. پاینده روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی در زمان پهلوی دوم بود. وی به جز فعالیتهای ادبی در چندین مجله ترجمهٔ کتابهایی چون تاریخ طبری را نیز در کارنامهٔ خود دارد.
با یاری از:
مروجالذهب و معادنالجوهر، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی و دانشنامهٔ رشد.
ولی دربارهٔ مروجالذهب و المعادنالجوهر؛ معنای نام این کتاب مرغزارهای زر و کانهای گوهر است. شاید مرج از خود واژهٔ مَرغ گرفته شده باشد که در فارسی معنای چمن میدهد، امروزه در خوزستان هم عربزبانان به گونهای از چمنهای خودرو مَرغ میگویند. (در میان پارسیزبانان بیشتر بدین گونه چمن به دلیل ریخت آن پامرغی کاربرد دارد)
مروجالذهب در ۱۳ جلد نوشته شدهاست. کتاب در آغاز به دادن یک سری اطلاعات جغرافیایی و باورها دربارهٔ چگونگی پدید آمدن رودها و کوهها و جز آن میپردازد و سپس روایت سامی اسطورهای بیان میشود، آنگاه نویسنده به تاریخ ملتهای گوناگون چون ایرانیان ، یونانیان رومیان میپردازد. سپس بر عربستان و پدید آمدن اسلام میپردازد و در همین خط فرمانروایی اسلامی تا سال سال ۳۳۶ قمری را پوشش میدهد، که این سال واپسین سال زندگی نویسنده نیز هست.
این کتاب به شیوهٔ بیشتر تاریخهای دورهٔ اسلامی است، همانند این کتابها توجه بر اسطورههای سامیاست و ارزش تاریخی کتاب بیشتر به سالهای نزدیکتر به زندگی نویسنده است تا زمانهای باستان. به هر روی این کتاب دارای اطلاعات ارزشمند و نغزیاست. نویسنده به دلیل دلبستگیای که به بحث داشته وارد جزئیات بسیاری از شئون زندگی مردمان گشتهاست و کارش از پژوهش تهی نیست. در زمینهٔ جغرافیا به ویژه کتابی است خواندنی. البته نقصهای چندی هم دارد، برای نمونه با اینکه به ایران ساسانی و آغاز اسلام پرداختهاست، ولی وارد چگونگی گشودن ایران به دست تازیان نگردیدهاست.
نخستین ترجمهٔ این کتاب به زبان فارسی در ۱۳۱۶ قمری (۱۲۷۷ خورشیدی) به دست میرزا حیدر علی فخرالادبا انجام پذیرفت. جز این اثر که من خودم ندیدهام ترجمهای که امروز بیشتر در دست است از آن زندهیاد ابوالقاسم پاینده میباشد. پاینده روزنامهنگار و نمایندهٔ مجلس شورای ملی در زمان پهلوی دوم بود. وی به جز فعالیتهای ادبی در چندین مجله ترجمهٔ کتابهایی چون تاریخ طبری را نیز در کارنامهٔ خود دارد.
با یاری از:
مروجالذهب و معادنالجوهر، ویکیپدیای فارسی و انگلیسی و دانشنامهٔ رشد.
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
الفبای آرامی
آرامیها مردمانی سامینژاد بودند که در روزگاران باستان در بخش بزرگی از سوریه میزیستند. اینان هرگز در به دست آوردن دولتی مستقل و نیرومند به جایی نرسیدند، ولی بخشهایی از فرهنگ آنان نقشی کارساز در دیگر کشورها یافت. با برپایی امپراتوری هخامنشی به زبانی مشترک برای ارتباط میان همهٔ مردمان این پهنهٔ گسترده احساس میشد، پس آرامی را برگزیدند. در کنار زبان آرامی خط آرامی هم در جایگاه نمایشدهندهٔ این زبان کاربردی شد. خط آرامی از تبار خط فنیقی بود.
خط آرامی ساختاری همانند فنیقی داشت؛ در آن از واکهها خبری نبود و فاصلهٔ میان دو واژه را با یک نقطه یا یک خط مشخص میشد. همانگونه که اشارهشد به لطف برآمدن شاهنشاهی هخامنشی این الفبا از درهٔ سند و آسیای میانه تا شمال آفریقا و آسیای کوچک گشترش یافت و زبان اداری این دولت گردید.
در آینده اشکانیان برای نگارش زبان پارتی از این خط آرامی بهرهگرفتندئ و به زودی بهرهگیری از این خط در نوشتههای ایرانی گسترش فراوان یافت. در آینده هم برای نگارش سغدی و تخاری از این خط بهرهبرداری کردند.
هامدبیره هم -که خط توده در زمان ساسانیان بود- از این خط گرفته شدهاست. خط اوستایی نیز که در این دوره برای پاسخگویی به نیازهای آیینی و تلفظ درست واژگان اوستایی پدید آمد، مستقیم یا نامستقیم از این خط ریشه گرفتهبود. جالب است که بدانید که الفبای عبری هم- که زمانی برای نوشتن زبان پارسی به کار میرفته- متأثر از آرامیاست و به احتمال خط عربی هم با واسطه یا بیواسطه از این الفبا گرفته شدهاست.
الفبای آرامی نخستین
خط آرامی ساختاری همانند فنیقی داشت؛ در آن از واکهها خبری نبود و فاصلهٔ میان دو واژه را با یک نقطه یا یک خط مشخص میشد. همانگونه که اشارهشد به لطف برآمدن شاهنشاهی هخامنشی این الفبا از درهٔ سند و آسیای میانه تا شمال آفریقا و آسیای کوچک گشترش یافت و زبان اداری این دولت گردید.
در آینده اشکانیان برای نگارش زبان پارتی از این خط آرامی بهرهگرفتندئ و به زودی بهرهگیری از این خط در نوشتههای ایرانی گسترش فراوان یافت. در آینده هم برای نگارش سغدی و تخاری از این خط بهرهبرداری کردند.
هامدبیره هم -که خط توده در زمان ساسانیان بود- از این خط گرفته شدهاست. خط اوستایی نیز که در این دوره برای پاسخگویی به نیازهای آیینی و تلفظ درست واژگان اوستایی پدید آمد، مستقیم یا نامستقیم از این خط ریشه گرفتهبود. جالب است که بدانید که الفبای عبری هم- که زمانی برای نوشتن زبان پارسی به کار میرفته- متأثر از آرامیاست و به احتمال خط عربی هم با واسطه یا بیواسطه از این الفبا گرفته شدهاست.
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
آنیتا و آناهیتا
یکی از نامهایی که امروزه بر دختران ایرانی گذارده میشود نام آنیتاست. برخی این نام را ایرانی پنداشته و آنیتا را کوتاه شدهٔ آناهیتا میدانند. حال آنکه داستان چیز دیگریاست و آنیتا ریشهٔ دیگری دارد.
آنیتا در زبانهای اروپایی ریشه در واژهٔ آنا(آنـّا) یا حنا/هنا دارد. آنا هم از واژهٔ عبری خـَنـَّه گرفته شدهاست و این خنّه معنای بخشش و مرحمت دارد و نام مادر مریم باکره بودهاست. ریختهای دیگر این واژه در زبانهای اروپایی آن و آنه است.
این از آن و آنا و آنیتا که ریشهاش را دانستیم که عبریاست. ولی آناهیتا؛ این واژه در پارسی باستان اناهیته بودهاست و معنای دور از آلودگی و بیآلایش را میرساند. در پهلوی به ریخت اناهید در آمدهاست و به ارمنی هم راه یافته و آناهیت شدهاست. از دیگر سو به یونانی هم رفته و آنائیتیس گردیدهاست.
با بهره از http://www.behindthename.com
سنگتراشهای از آناهیتا در سوی چپ، در میانه خسرو پرویز و سوی راست اورمزد، طاق بستان
آنیتا در زبانهای اروپایی ریشه در واژهٔ آنا(آنـّا) یا حنا/هنا دارد. آنا هم از واژهٔ عبری خـَنـَّه گرفته شدهاست و این خنّه معنای بخشش و مرحمت دارد و نام مادر مریم باکره بودهاست. ریختهای دیگر این واژه در زبانهای اروپایی آن و آنه است.
این از آن و آنا و آنیتا که ریشهاش را دانستیم که عبریاست. ولی آناهیتا؛ این واژه در پارسی باستان اناهیته بودهاست و معنای دور از آلودگی و بیآلایش را میرساند. در پهلوی به ریخت اناهید در آمدهاست و به ارمنی هم راه یافته و آناهیت شدهاست. از دیگر سو به یونانی هم رفته و آنائیتیس گردیدهاست.
با بهره از http://www.behindthename.com
۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه
گرشاسپ
گرشاسپ یکی از چهرههای استورهای ایرانیاست. برابر نام گرشاسپ در اوستا کرساسپه (Kərəsāspa) است. هاشم رضی نام او را از ریشهٔ ∂k∂r- ی اوستایی میداند که معنای لاغر یا باریک میدهد، پس گرشاسپ –یا کرساسپ یا کرشاسپ- به معنای دارندهٔ اسب لاغر است.
داستان گرشاسپ در اوستا به کوتاهی چنیناست که گرشاسپ پهلوانیاست که اژدهای شاخدار و چند موجود اهریمنی دیگر را میکشد ، ولی پریای به نام خْناثـَهئیتی گرشاسپ را میفریبد، گرشاسپ آتش را خوار میدارد و بدینسان ایزد آذر را از خود آزرده میسازد. بدین گناه این ایزد پروانهٔ راهدادن گرشاسپ به بهشت را نمیدهد، ولی زرتشت به پاداش نیکیهای او شفاعتش را میکند. (و این ریشهٔ فرهنگ شفیع روز قیامت در باور شیعیان امروز است)
استورهٔ گرشاسپ به زمان پیش از زرتشتی شدن ایرانیان بازمیگردد. در پایان جهان گرشاسپ نقش دیگری را بازیمیکند. میدانیم که فریدون ضحاک را شکست داد، ولی نتوانست او را بکشد زیرا با کشتنش بدی و کژی در جهان پراکنده میشد، پس او را در البرزکوه به بند کشید. در پایان جهان ضحاک بندها را میگسلد و به نابودی مردمان کمر میبندد. در این زمان گرشاسپ از جهان مردگان برمیخیزد و ضحاک را از میان میبرد.
داستان گرشاسپ در متنهای نوتری –چون شاهنامه و کتابهای دورهٔ اسلامی- با داستان سام و رستم در هم تنیده شدهاست. در بندهش گرشاسپ پسر ساماست، حال آنکه در در اوستا او پسر ثریتهاست و از خاندان سامه. و جالب اینکه گاه در متنهای پهلوی را سام هم خواندهاند، و از آن نغزتر آنکه در متنهای دورهٔ اسلامی سام نوهٔ گرشاسپ است.به باور مهرداد بهار نوادهٔ او رستم در شاهنامه به گونهای تجلی گرشاسپ است در نوشتههای کهنتر، به دیگر سخن قهرمانیهای گرشاسپ در ادبیات اوستایی و پهلوی در تخمهاش رستم تجلی مییابد. گرشاسپ در شاهنامه نام پادشاهی کیانی نیز هست که بالندگی رستم در روزگار اوست.
داستان گرشاسپ در اوستا به کوتاهی چنیناست که گرشاسپ پهلوانیاست که اژدهای شاخدار و چند موجود اهریمنی دیگر را میکشد ، ولی پریای به نام خْناثـَهئیتی گرشاسپ را میفریبد، گرشاسپ آتش را خوار میدارد و بدینسان ایزد آذر را از خود آزرده میسازد. بدین گناه این ایزد پروانهٔ راهدادن گرشاسپ به بهشت را نمیدهد، ولی زرتشت به پاداش نیکیهای او شفاعتش را میکند. (و این ریشهٔ فرهنگ شفیع روز قیامت در باور شیعیان امروز است)
استورهٔ گرشاسپ به زمان پیش از زرتشتی شدن ایرانیان بازمیگردد. در پایان جهان گرشاسپ نقش دیگری را بازیمیکند. میدانیم که فریدون ضحاک را شکست داد، ولی نتوانست او را بکشد زیرا با کشتنش بدی و کژی در جهان پراکنده میشد، پس او را در البرزکوه به بند کشید. در پایان جهان ضحاک بندها را میگسلد و به نابودی مردمان کمر میبندد. در این زمان گرشاسپ از جهان مردگان برمیخیزد و ضحاک را از میان میبرد.
داستان گرشاسپ در متنهای نوتری –چون شاهنامه و کتابهای دورهٔ اسلامی- با داستان سام و رستم در هم تنیده شدهاست. در بندهش گرشاسپ پسر ساماست، حال آنکه در در اوستا او پسر ثریتهاست و از خاندان سامه. و جالب اینکه گاه در متنهای پهلوی را سام هم خواندهاند، و از آن نغزتر آنکه در متنهای دورهٔ اسلامی سام نوهٔ گرشاسپ است.به باور مهرداد بهار نوادهٔ او رستم در شاهنامه به گونهای تجلی گرشاسپ است در نوشتههای کهنتر، به دیگر سخن قهرمانیهای گرشاسپ در ادبیات اوستایی و پهلوی در تخمهاش رستم تجلی مییابد. گرشاسپ در شاهنامه نام پادشاهی کیانی نیز هست که بالندگی رستم در روزگار اوست.
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
طهمورث، تهمورث یا تهمورس؟
تهمورس یکی از چهرههای استورهای ایرانیاست. نام او را به ریختهای گوناگون طهمورث، تهمورث و تهمورس مینویسند. ولی کدام شیوهٔ نگارش این نام درستتر است؟ طهمورث که نگارش سنتی و تاریخی این نام بودهاست، ولی امروزه همهٔ طهای ناعربی را در فارسی ت مینویسیم؛ برای نمونه طهران، اطریش، اطو، اطاق و طپش را امروز تهران، اتریش، اتو، اتاق و تپش مینویسیم. پس میماند تهمورث و تهمورس؛ نوشتن تهمورث بیشتر رواج دارد، ولی نه در زبان پارسی کنونی و نه در پهلوی ما آوای ث نداشتهایم، پس آیا تهمورس ریخت درستتریاست؟ نخست باید ببینیم که این ث از کجا آمدهاست و آیا برای نمونه در اوستایی هم ریشه داشتهاست یا نه. در اوستایی این چهره را تـَخمواوروپه نامیدهاند و این نام در پهلوی به ریخت تخمورپ در آمدهاست. ولی استاد توس او را تهمورث خواندهاست. به دید من در برگردان نام از پهلوی به پارسی لغزشی نمیتواند رخ داده باشد چرا که واج نشانگر آوای پ همانندی با حرف نمایندهٔ س در هامدبیره- یا همان خط پهلوی – ندارد. پس این یک اشتباه نگارشیاست، بدین معنا که تهمورپ بوده و بر اثر یک غلط املایی شدهاست تهمورث! اکنون این پرسش دشواری خواهد بود که آیا فردوسی چنین اشتباهی کردهاست، منبعی که او از روی آن شاهنامه را به نظم کشیده دچار چنین لغزشی بودهاست، یا نه در شاهنامه تهمورپ بوده و در رونوشتهای پس از نسخهٔ از میانرفتهٔ آغازین چنین دگردیسیای رخ دادهاست. پاسخ بدین پرسش بس دشوار است و خود پژوهشی گسترده را میجوید، ولی خوب من دلیلی نیافتهام که این اشتباه از جانب فردوسی بودهباشد، چرا که تهمورث یا تهمورپ بودن نام به کاررفته در بیتهای شاهنامه خللی در وزن شعری پدید نخواهد آورد و من هم هیچ بیتی نیافتم که تهورث قافیهاش باشد. پس میتوان گناه را برگردان مصحفان انداخت.
ولی اکنون چه کار میتوان کرد؟ تهمورث را بپذیریم یا تهمورپ را برگردانیم؟ به دید من این نام و تلفظ پس از هزار سال از سرایش شاهنامه به گوشهای جهانیان آشناست و کار بیهودهایاست که بخواهیم تلفظش را اصلاح کنیم، چه که کیستی این استورهها و بودشان مهمتراست تا تلفظ درست نام. ولی بر این باور که در راستای دگرش طهمورث به تهمورث بهتر است تهمورث هم تهمورس نوشت. همچنین تلفظ درست این نام تهمورَس(با زبر بر روی ر) میباشد.
دگر آنکه معنای این نام در ابری از ابهاماست. بخش نخست نام که در اوستا تـَخم باشد برابر با همان تهم در پارسی کنونیاست که ما در نامهای تهمتن و تهمینه میبینیم و معنای دلاور و پرزور و تنومند را میدهد. ولی معنای بخش دوم –اوروپه- را بیشتر پژوهشگران ناروشن خواندهاند و اسم خاص معرفی کردهاند. در لغتنامه به نقل از آنندراج و انجمنآرا این نام را در اصل تهممرز پنداشتهاند و بزرگ کشور برگردان کردهاند که البته برمیگردد به همان لغزش تاریخی و فراموشی صورت راستین این نام که تهمورپ باشد. به دید من اوروپ هماناست که ریشهٔ واژههای پرسی کنونی گربه و روباه میباشد. اوروپ در متنهای اوستایی اشاره به قاقم یا سمور دارد و در مقم اشاره به جامهای از پوست خزدار یا مانند آن به کار میرود. پس شاید بتوان تهمورپ را قاقم دلیر یا چیزی مانند آن معنا نمود، یا شاید دلاوری که پوششی از پوست قاقم یا سمور دارد. این پوشش پوستین به گزارش فردوسی از زمان هوشنگ (فرمانروای پیش از تهمورس، به گزارش بنمایههای نزدیکتر به ما پدر او و به گزارش دینکرد نیای تهمورس) رواج داشتهاست، فردوسی پیرامون این کار هوشنگ میفرماید:
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
ولی اکنون چه کار میتوان کرد؟ تهمورث را بپذیریم یا تهمورپ را برگردانیم؟ به دید من این نام و تلفظ پس از هزار سال از سرایش شاهنامه به گوشهای جهانیان آشناست و کار بیهودهایاست که بخواهیم تلفظش را اصلاح کنیم، چه که کیستی این استورهها و بودشان مهمتراست تا تلفظ درست نام. ولی بر این باور که در راستای دگرش طهمورث به تهمورث بهتر است تهمورث هم تهمورس نوشت. همچنین تلفظ درست این نام تهمورَس(با زبر بر روی ر) میباشد.
دگر آنکه معنای این نام در ابری از ابهاماست. بخش نخست نام که در اوستا تـَخم باشد برابر با همان تهم در پارسی کنونیاست که ما در نامهای تهمتن و تهمینه میبینیم و معنای دلاور و پرزور و تنومند را میدهد. ولی معنای بخش دوم –اوروپه- را بیشتر پژوهشگران ناروشن خواندهاند و اسم خاص معرفی کردهاند. در لغتنامه به نقل از آنندراج و انجمنآرا این نام را در اصل تهممرز پنداشتهاند و بزرگ کشور برگردان کردهاند که البته برمیگردد به همان لغزش تاریخی و فراموشی صورت راستین این نام که تهمورپ باشد. به دید من اوروپ هماناست که ریشهٔ واژههای پرسی کنونی گربه و روباه میباشد. اوروپ در متنهای اوستایی اشاره به قاقم یا سمور دارد و در مقم اشاره به جامهای از پوست خزدار یا مانند آن به کار میرود. پس شاید بتوان تهمورپ را قاقم دلیر یا چیزی مانند آن معنا نمود، یا شاید دلاوری که پوششی از پوست قاقم یا سمور دارد. این پوشش پوستین به گزارش فردوسی از زمان هوشنگ (فرمانروای پیش از تهمورس، به گزارش بنمایههای نزدیکتر به ما پدر او و به گزارش دینکرد نیای تهمورس) رواج داشتهاست، فردوسی پیرامون این کار هوشنگ میفرماید:
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
کالسکه، چاکرا و پولوس
کالسکه واژهای تازه در زبان ماست که از زبان روسی وامگرفته شدهاست. گویا از زمان ناصری- یا شاید پیش از آن- این واژه در پارسی جایی برای خود دست و پا نمود.
ولی ریشهشناسی این واژه هم میتواند جالب باشد. در لغتنامهٔ دهخدا این گمانه زده شدهاست که اصل این واژه آلمانی یا ایتالیایی باشد. ولی این واژه در یکی از زبانهای از میان رفتهٔ ایرانی- به نام زبان تخاری- همتایی نزدیک داشتهاست. زبان تخاری روزگاری در جایی که امروزه سینکیانگ چیناست رواج داشتهاست، برخی آن زبان را در شاخهٔ زبانهای ایرانی و پارهای دیگر شاخهای مستقل از زبانهای هندواروپایی برشمردهاند. باری؛ در این زبان واژهای بودهاست به ریخت کـُکالییسکه که معنای گردونه(ارابه)ٔ کوچک را میدادهاست. این ککالییسکه کوچکشدهٔ واژهٔ کـُکاله به معنای گردونه بودهاست.
ولی خود این ککاله ریشه در واژهٔ نیاهندواروپایی کوئل[1] به معنای چرخیدن دارد.
این واژه آنگاه که به زبان یونانی راهیافت دچار دگردیسی شده و به ریخت کوکلـُس و معنای چرخ درآمد. همین واژه در اسلاوی کلیسایی باستان و با همین معنا به گونهٔ کـُلو[2] راه یافت. سایکل
در یونانی یک واژهٔ دیگر هم از همین ریشه داریم که به پارسی هم راه یافتهاست: پولوس. پولوس معنای محور چرخنده میدهد و برای اینکه بدانید که چه پیوندی با کوئل و کوکلس و ککاله دارد باید به یک قاعدهٔ زبانشناختی اشارهای کوتاه کنم. بسیاری از واجها در رسیدن از زبانی مادر به زبانهای فرزند دچار دگردیسیهایی میشوند. در زبان نیاهندواروپایی واج کو[۳] در بسیاری واژگان به ریخت پ به یونانی راهیافتهاست (کول=>پول). همین واژه کوئل در نروژی باستان هوِل[۴] شدهاست. در انگلیسی باستان نیز به ریخت هویل[۵] و در انگلیسی کنونی نیز ویل[۶] شدهاست. سایکل هم در این زبان البته همریشه با همین واژهاست و از کوکلوس یونانی گرفته شدهاست.
از سوی دیگر در زبانهای اسلاوی-که به نمونهٔ اسلاوی کلیسیایی باستان اشاره کردم- کلو شدهاست و در روسی- که یکی از زبانهای این خانوادهاست- امروزه به چرخ کـُلـِـسو[۷] میگویند. این کولسو ریشه واژههای کـُلِسنیتسا و کـُلسکا در روسی شدهاست و این صورت پایانی هم پارسی راه یافته و شدهاست کالسکه.
ولی این همهٔ داستان نیست؛ کوئل نیاهندواروپایی –که گفتیم معنای چرخیدن میدادهاست- در سانسکریت به ریخت چاکرا و به معنای چرخ دگرش یافتهاست که از دست روزگار همین واژهٔ چاکرا هم امروزه وامواژهای در زبانماناست. همین چاکرا در زباناوستایی یک واژهٔ همریشه دارد و آن چـَخره است به معنای گردونه، و چخره هم ریشه واژهٔ چرخ.
هوده آنکه کالسکه، چاکرا و پولوس هر سه –اگرچه وامواژگانی از زبانهای بیگانهاند- ولی با چرخ و چرخیدن و چرخش همه همریشه و همخانوادهاند.
1-kwel
2-kolo
۳-kw
۴-hvel
۵-hweol
۶-wheel
۷-koleso
با یاری از :
http://www.etymonline.com
http://www.indo-european.nl
ولی ریشهشناسی این واژه هم میتواند جالب باشد. در لغتنامهٔ دهخدا این گمانه زده شدهاست که اصل این واژه آلمانی یا ایتالیایی باشد. ولی این واژه در یکی از زبانهای از میان رفتهٔ ایرانی- به نام زبان تخاری- همتایی نزدیک داشتهاست. زبان تخاری روزگاری در جایی که امروزه سینکیانگ چیناست رواج داشتهاست، برخی آن زبان را در شاخهٔ زبانهای ایرانی و پارهای دیگر شاخهای مستقل از زبانهای هندواروپایی برشمردهاند. باری؛ در این زبان واژهای بودهاست به ریخت کـُکالییسکه که معنای گردونه(ارابه)ٔ کوچک را میدادهاست. این ککالییسکه کوچکشدهٔ واژهٔ کـُکاله به معنای گردونه بودهاست.
ولی خود این ککاله ریشه در واژهٔ نیاهندواروپایی کوئل[1] به معنای چرخیدن دارد.
این واژه آنگاه که به زبان یونانی راهیافت دچار دگردیسی شده و به ریخت کوکلـُس و معنای چرخ درآمد. همین واژه در اسلاوی کلیسایی باستان و با همین معنا به گونهٔ کـُلو[2] راه یافت. سایکل
در یونانی یک واژهٔ دیگر هم از همین ریشه داریم که به پارسی هم راه یافتهاست: پولوس. پولوس معنای محور چرخنده میدهد و برای اینکه بدانید که چه پیوندی با کوئل و کوکلس و ککاله دارد باید به یک قاعدهٔ زبانشناختی اشارهای کوتاه کنم. بسیاری از واجها در رسیدن از زبانی مادر به زبانهای فرزند دچار دگردیسیهایی میشوند. در زبان نیاهندواروپایی واج کو[۳] در بسیاری واژگان به ریخت پ به یونانی راهیافتهاست (کول=>پول). همین واژه کوئل در نروژی باستان هوِل[۴] شدهاست. در انگلیسی باستان نیز به ریخت هویل[۵] و در انگلیسی کنونی نیز ویل[۶] شدهاست. سایکل هم در این زبان البته همریشه با همین واژهاست و از کوکلوس یونانی گرفته شدهاست.
از سوی دیگر در زبانهای اسلاوی-که به نمونهٔ اسلاوی کلیسیایی باستان اشاره کردم- کلو شدهاست و در روسی- که یکی از زبانهای این خانوادهاست- امروزه به چرخ کـُلـِـسو[۷] میگویند. این کولسو ریشه واژههای کـُلِسنیتسا و کـُلسکا در روسی شدهاست و این صورت پایانی هم پارسی راه یافته و شدهاست کالسکه.
ولی این همهٔ داستان نیست؛ کوئل نیاهندواروپایی –که گفتیم معنای چرخیدن میدادهاست- در سانسکریت به ریخت چاکرا و به معنای چرخ دگرش یافتهاست که از دست روزگار همین واژهٔ چاکرا هم امروزه وامواژهای در زبانماناست. همین چاکرا در زباناوستایی یک واژهٔ همریشه دارد و آن چـَخره است به معنای گردونه، و چخره هم ریشه واژهٔ چرخ.
هوده آنکه کالسکه، چاکرا و پولوس هر سه –اگرچه وامواژگانی از زبانهای بیگانهاند- ولی با چرخ و چرخیدن و چرخش همه همریشه و همخانوادهاند.
1-kwel
2-kolo
۳-kw
۴-hvel
۵-hweol
۶-wheel
۷-koleso
با یاری از :
http://www.etymonline.com
http://www.indo-european.nl
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
یعقوبی و استورههای ایرانی
احمد پسر ابییعقوب پسر واضح کاتب و شناخته شده به یعقوبی تاریخنگار ایرانینژاد سدههای نهم و دهم میلادی بود. نیای او از ایرانیانی بود که به دست کشورگشایان عرب به بندگی کشیدهشده و موالی عباسیان شمرده میشد. وی باورهای شیعی داشتهاست. کتاب برجستهٔ او تاریخ یعقوبیاست که بخشی از آغازش از میان رفتهاست و نسخهٔ دردست ما از میانهٔ آفرینش- که داستان سامیاش باشد- آغاز شده و – همسان با بسیاری تاریخهای کهن- از روزگار استورهای به تاریخ میزند و تا رخدادهای فرمانروایی عباسیان در سدهٔ نهم میلادی پیش میرود.
بخشی از کتاب یعقوبی به ملوک فارس یا پادشاهان پارس میپردازد. وی تاریخ ایران را دو پاره کردهاست که پارهٔ دومش از پادشاهی اردشیر بابکان آغاز می شود. ولی بخش نخست؛ جناب یعقوبی پیرامون بخش کهنتر استورهآمیختهٔ تاریخ ایران به چند جمله بسنده میکند؛ ضمن اینکه فهرستی از شاهان استورهای میدهد و دادههایی شگفتانگیز چون کیش ستارهپرستی و زبان سریانی را از ایرانیان میخواند، در کنار آن جناب یعقوبی داستانهای کهن ایران را دور از خرد خوانده و با گوشهزدن به داستان ضحاک ماردوش عناصری چون جاودانگی و دیرزیوی و چون آن را دلیلهایی استوار برای رد استورههای ایرانی میداند. شگفتا که ایشان بخش گستردهای از کتاب خود را به استورههای سامی با عنصرهایی کمابیش اینچنینی بخشیده و خوب خرد ایشان این یکی داستانها را البته میپذیرفتهاست! و چون آنگونه که خود میگوید بنایش بر زدودن مطلبهای ناپسند است به همین چند خط بسنده کرده و به داستانهای البته خردمندانه و پسندیدهٔ سامی پرداختهاست. نمونهای از این تاریخ البته راستین و خردپسند و پذیرفته نزد یعقوبی را از پی خواهم آورد:
«لباس آدم و حوا جامههایی از نور بود...»(تاریخ یعقوبی، ترجمهٔ آیتی، صفحهٔ ۴)، بله خوب کیومرس(یا به گفتاورد یعقوبی شیومرث!) پلنگینه (جامه از پوست پلنگ) میپوشید که البته از خرد بس به دور است!
«...پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم در این موقع صد و سی ساله بود...»(یعقوی- ص ۵)،« و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد.»(ص ۱۲)، «...هنگامی که او [(سام)] صد و دو ساله بود پسرش ارفشخد متولد گشتهبود.»(ص ۱۵)، «...و عمر او [(سام)] ششصد سال بود.»(ص ۱۶)، آری ایناست خرد، ببینید چه خوب پذیرفته میشود! این ایرانیانند که یاوه میگویند و باور دارند برخی زندگی دراز داشتهاند.
«پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد و آنگاه زمین به هم آمد»(یعقوبی-ص ۱۶)، ببینید از این راستینتر؟! خرد در آن موج میزند!
«موسی بار نیافت و چوب دستی خود را به در کوبید پس درها گشوده شد و موسی به درون رفت.» (یعقوبی- ص۶)، خوب به حتم محکم کوبیدهاست!
«...[موسی] عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنهٔ درخت خرما شد، خدا فرمود تا آنرا گرفت و دیگر بار عصا گردید.»( یعقوبی- صفحهٔ ۳۵)، میبینید؟ نیاکان ما به جای اینکه چنین راستینگیهایی را بپذیرند سراغ چه یاوههایی رفتهاند!!!
این چند نمونهٔ بالا را به گونهٔ پیشامدی(راندوم) بیرون کشیدم ولی اگر بخواهیم در کتاب یعقوبی ریز شویم بسیار بیشتر از این خواهیم یافت. ولی من در اندیشهٔ خوار داشت استورههای سامی یا نوشتههای تاریخ یعقوبی نیستم؛ هر استورهای دارندهٔ عنصرهاییاست که چه بسا از خرد و باور به دور است، ولی کاربردی نمادین دارد، مانند هستی سیمرغ و نبرد قهرمانی با آن که در استورههای ملتهای گوناگون یافت میشود، دیوها و جنیان، اژدها، جادوگران، پرواز، جاودانگی، رویینتنی و...زشتی و زیبایی هم که امری نسبیاست. داستان ایناست که جناب یعقوبی آن استورههای سامی را بخشی از باورهای خویش نموده بودند و وحیی منزل و راستیای بیپون و چرا واز دیگرسو این استورههای ایرانی را – که از دست روزگار از آنِ به نیاکان همو هم می باشند- یاوههایی دور از باور میخواند و میبیند چرا که آنجا پای اعتقاد در میاناست و اینجا یعقوبی معتقد بیانصافی میکند و میخواهد این استورهها را با خرد بسنجد.
بخشی از کتاب یعقوبی به ملوک فارس یا پادشاهان پارس میپردازد. وی تاریخ ایران را دو پاره کردهاست که پارهٔ دومش از پادشاهی اردشیر بابکان آغاز می شود. ولی بخش نخست؛ جناب یعقوبی پیرامون بخش کهنتر استورهآمیختهٔ تاریخ ایران به چند جمله بسنده میکند؛ ضمن اینکه فهرستی از شاهان استورهای میدهد و دادههایی شگفتانگیز چون کیش ستارهپرستی و زبان سریانی را از ایرانیان میخواند، در کنار آن جناب یعقوبی داستانهای کهن ایران را دور از خرد خوانده و با گوشهزدن به داستان ضحاک ماردوش عناصری چون جاودانگی و دیرزیوی و چون آن را دلیلهایی استوار برای رد استورههای ایرانی میداند. شگفتا که ایشان بخش گستردهای از کتاب خود را به استورههای سامی با عنصرهایی کمابیش اینچنینی بخشیده و خوب خرد ایشان این یکی داستانها را البته میپذیرفتهاست! و چون آنگونه که خود میگوید بنایش بر زدودن مطلبهای ناپسند است به همین چند خط بسنده کرده و به داستانهای البته خردمندانه و پسندیدهٔ سامی پرداختهاست. نمونهای از این تاریخ البته راستین و خردپسند و پذیرفته نزد یعقوبی را از پی خواهم آورد:
«لباس آدم و حوا جامههایی از نور بود...»(تاریخ یعقوبی، ترجمهٔ آیتی، صفحهٔ ۴)، بله خوب کیومرس(یا به گفتاورد یعقوبی شیومرث!) پلنگینه (جامه از پوست پلنگ) میپوشید که البته از خرد بس به دور است!
«...پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم در این موقع صد و سی ساله بود...»(یعقوی- ص ۵)،« و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد.»(ص ۱۲)، «...هنگامی که او [(سام)] صد و دو ساله بود پسرش ارفشخد متولد گشتهبود.»(ص ۱۵)، «...و عمر او [(سام)] ششصد سال بود.»(ص ۱۶)، آری ایناست خرد، ببینید چه خوب پذیرفته میشود! این ایرانیانند که یاوه میگویند و باور دارند برخی زندگی دراز داشتهاند.
«پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد و آنگاه زمین به هم آمد»(یعقوبی-ص ۱۶)، ببینید از این راستینتر؟! خرد در آن موج میزند!
«موسی بار نیافت و چوب دستی خود را به در کوبید پس درها گشوده شد و موسی به درون رفت.» (یعقوبی- ص۶)، خوب به حتم محکم کوبیدهاست!
«...[موسی] عصا را انداخت و ناگهان ماری مانند تنهٔ درخت خرما شد، خدا فرمود تا آنرا گرفت و دیگر بار عصا گردید.»( یعقوبی- صفحهٔ ۳۵)، میبینید؟ نیاکان ما به جای اینکه چنین راستینگیهایی را بپذیرند سراغ چه یاوههایی رفتهاند!!!
این چند نمونهٔ بالا را به گونهٔ پیشامدی(راندوم) بیرون کشیدم ولی اگر بخواهیم در کتاب یعقوبی ریز شویم بسیار بیشتر از این خواهیم یافت. ولی من در اندیشهٔ خوار داشت استورههای سامی یا نوشتههای تاریخ یعقوبی نیستم؛ هر استورهای دارندهٔ عنصرهاییاست که چه بسا از خرد و باور به دور است، ولی کاربردی نمادین دارد، مانند هستی سیمرغ و نبرد قهرمانی با آن که در استورههای ملتهای گوناگون یافت میشود، دیوها و جنیان، اژدها، جادوگران، پرواز، جاودانگی، رویینتنی و...زشتی و زیبایی هم که امری نسبیاست. داستان ایناست که جناب یعقوبی آن استورههای سامی را بخشی از باورهای خویش نموده بودند و وحیی منزل و راستیای بیپون و چرا واز دیگرسو این استورههای ایرانی را – که از دست روزگار از آنِ به نیاکان همو هم می باشند- یاوههایی دور از باور میخواند و میبیند چرا که آنجا پای اعتقاد در میاناست و اینجا یعقوبی معتقد بیانصافی میکند و میخواهد این استورهها را با خرد بسنجد.
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
خندق/کنده
زبان پدیدهای است که با گذشت زمان رو به سادهتر شدن میرود. همین زبان پارسی خودمان را اگر نگاه کنیم در سنجش با پدر و نیایش- زبانهای پهلوی و پارسی باستان- بسیار سادهتر شدهاست. برای نمونه واژه دشوار خـْشـَپ در زبان کنونی ما شدهاست شب و بسیاری مانند آن. ولی همواره هم چنین نبودهاست که زبان ما رو به سادگی و شستهرفتگی گام نهد. اگر همین امروز نگاه کنیم واژگانی چند- که بسیاریشان هم از زبانهای بیگانه به پارسی آمدهاند- در سنجش با برابرهای پیشین خود در زبان ما سختتر و پیچیدهترند. یکی از این واژهها خندق است و خندق گودالی بوده که گرداگرد دژ یا لشکرگاه یا جای پدافند کنده میشده تا دسترسی دشمن را برای تاختن دشوار سازند. خندق عربیشدهٔ واژهٔ پارسی کنده و پهلوی کندک است، از ریشهٔ کندن که امروزه هم هنوز مصدری زندهاست. این واژه برپایهٔ دانستههای کنونی ما در صدر اسلام به زبان عربی راه یافتهاست. داستان هم برمیگردد به شهر یثرب (مدینةالنبی) و شهربندان دیگرتازیان مسلمانان را در این شهر. در این زمان سلمان فارسی پیشنهاد کندن کندهای را به مسلمانان میدهد و گویا از همین زمان هم کندک به مانند خندق به عربی راه یافتهاست. در سدههای نخستین چیرگی تازیان بر ایران هنوز کنده کاربرد داشتهاست، برای نمونه فردوسی چنین میگوید:
به گرد سپه بر یکی کنده کرد
سرش را بپوشید و آگنده کرد
یا فرخی سیستانی میگوید:
ميان سنگ يکی کنده کند گرد حصار
نه زآن عمل که بود کارکردهای بشر
ولی سپس خندق جایگزین شکل نژادهتر کنده میشود و از آن پس کنده در معنای عامتر خود-صفت مفعولی کندن به معنای هرچه کنده شود- به کار میرود. برای نمونه در چامهای از عطار میخوانیم:
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه
بد نیست بدانید که کنده و خندق و مصدر کندن همه ریشه در واژهٔ نیاآریایی(نیاهندوایرانی) کـْهـَن khan دارد و با واژهٔ سانسکریت کهنی به همین معنای کندن همریشه است. در اوستا هم ریشهٔ کَن آمدهاست. در پارسی باستان هم کَن به معنای کندن است. در ختنی این واژه به ریخت کـَمگـَنی و به همین معنا آمدهاست. برابر سغدی این واژه kn بودهاست به همین معنا که خود ریشهٔ واژهٔ کند به معنای شهر است، همان پسوندی که در پس نام شهرهایی چون سمرقند و تاشکند و بسیاری دیگر میبینیم و به زبانهای ترکی هم با همین معنا و کاربرد راه یافتهاست.
به گرد سپه بر یکی کنده کرد
سرش را بپوشید و آگنده کرد
یا فرخی سیستانی میگوید:
ميان سنگ يکی کنده کند گرد حصار
نه زآن عمل که بود کارکردهای بشر
ولی سپس خندق جایگزین شکل نژادهتر کنده میشود و از آن پس کنده در معنای عامتر خود-صفت مفعولی کندن به معنای هرچه کنده شود- به کار میرود. برای نمونه در چامهای از عطار میخوانیم:
دزی بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه
بد نیست بدانید که کنده و خندق و مصدر کندن همه ریشه در واژهٔ نیاآریایی(نیاهندوایرانی) کـْهـَن khan دارد و با واژهٔ سانسکریت کهنی به همین معنای کندن همریشه است. در اوستا هم ریشهٔ کَن آمدهاست. در پارسی باستان هم کَن به معنای کندن است. در ختنی این واژه به ریخت کـَمگـَنی و به همین معنا آمدهاست. برابر سغدی این واژه kn بودهاست به همین معنا که خود ریشهٔ واژهٔ کند به معنای شهر است، همان پسوندی که در پس نام شهرهایی چون سمرقند و تاشکند و بسیاری دیگر میبینیم و به زبانهای ترکی هم با همین معنا و کاربرد راه یافتهاست.
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
سکاها
سکاها شاخهای از ایرانیان بودند که کمتر از آنکه شایسته باشد به آنها پرداخته شدهاست. بیشتر آنان کوچنشین بودند و عرصهٔ کوچشان هم بیرون از پشتهٔ ایران در جنوب سیبری و شمال دو دریای مازندران و خوارزم، از میانهٔ اروپا تا سرزمینهایی در شمال چین بود. پارهای از این مردمان البته به ایران کوچیدند و در کنار همتبارانشان جاگیر شدند که از آنان نامهای سیستان و سقز در ایران کنونی یادگار است.
شاید کهنترین بنمایههایی که از سکایان نامی بردهاند گلنوشتههای آشوریان در سدهٔ هفتم پیش از زایش عیسی باشد. آشوریان آنان را اشکوز خواندهاند و گویا همین نام را یونانیان به فراخور زبانشان اسکوث برداشت کردهباشند. این اسکوث هم در زبان فرانسوی سیت خوانده شدهاست. ولی در ایران باستان این همسایگان همخون دردسرساز را سکا میخواندند.
گفتم دردسرساز، سکاها سوارکارانی جنگاور بودند که در کنار گلهداری از تاخت و تاز به همسایگان یکجانشین خود نیز درنمیگذشتند. لشکرکشی داریوش بزرگ به اروپا برای رسیدن به کانون سکاها و سرکوب آنان در تاریخ نامور است. اینان به پشتوانهٔ جنگاوریشان گاه به ارتشهای دیگری میپیوستند آنچنان که در روزگار مادها چنین میکردند. دستههای سکایی در ارتش هخامنشی هم نامور بود. گروهی از سکاها خودشان را تا پنجاب هم رساندند و در آنجا پادشاهیای به راه انداختند و آزارهایی هم به شاهان اشکانی رساندند.
از سکاها چیز اندکی به جای ماندهاست و بیشتر دانستههای امروزین ما از آنان از همسایگان اینان چون ایرانیان و یونانیان برجای ماندهاست. آنها میبایست پیرو آیینهای کهن آریایی و اندیشهٔ چندخدایی بودهباشند. پارهای از باورها و خدایان آنها هم که بر ما دانستهاست به واسطهٔ یونانیان به روزگار کنونی رسیدهاست. دسته از این مردمان که زمانی دراز در همسایگی سرزمینهای متمدنی میزیستند به باورهای آنان گرایش مییافتند، آنچانکه سکایان بسفور بیشتر یونانیگرا بودند و همسایگان ایران ایرانیگرا.
سکاها نظام قبیلهای داشتند و به چندین تیره بخش میشدند. گاه این تیرهها نژادی جداگانه در نگر انگاشته میشود که البته نادرست است. نامهای آنان با گذشت زمان و چرخش میان زبانهای گوناگون دگرگونیهای شگرفی یافتهاند. برای نمونه ماساژتها همانهایی بودند که کورش بزرگ در نبرد با ایشان جان باخت. ماساژتها سکا بودند و این نام ماساژت هم فرانسویشدهٔ نام یونانی ماساگتس میباشد و خود این نام هم دگرگونشدهٔ مسسگا یا مسسکا بودهاست. مـَس ریخت کهن واژهٔ مه به معنای بزرگ است پس مهسکا معنای سکای بزرگ را میرساند.
از زبان سکاها چیزی برجای نماندهاست جز چند واژهای از سکاهایی که در اروپا میزیستند و در زبانهای اروپایی به جای ماندهاست و آن اندک هم میرساند که زبانشان به همخونانشان در ایران باستان بسیار نزدیک بودهاست؛ برای نمونه سکاها به هفت هـَپته و به اسب اسپه میگفتند. نغز آنکه امروزه گروهی میکوشند آنان را از نژاد مغولیسان و زبانشان را از خانوادهٔ زبانهای آلتایی بنمایانند، و البته یگانه راه استدلالی هم که یافتهاند این است که مردمان آلتاییزبانی -که در سدههای نزدیک به ما از مغولستان و آسیای میانه به سرزمینهای باختری کوچیدند- کمابیش در همان سرزمینهایی جاگیر شدند که پیشتر سکاها میزیستهاند. سکاها با گذشت زمان از صحنهٔ تاریخ جهان ناپدید شدند چرا که آنگونه که بالاتر اشاره کردم به فرهنگهای مردمان یکجانشین همسایهشان گرویدند و یکجانشینی گزدیدند و و با گذشت زمان در ملتهای دیگر حل شدند. دور نیست که گروهی از آنان هم با قزاقها، خزرها و دیگر ملتهای زردنژاد که در آینده به سرزمینهایشان کوچیدند آمیخته شدهباشند، ولی این آیا دلیلی بر ترکی-مغولی بودن سکاها میتواند باشد؟ چهرههای سکاییان که بر جامها و سنگتراشههای چندی برجای مانده بر سفیدنژاد بودن آنها دلالت دارد، از زبانشان هم که بالاتر نمونه آوردم و پوشاکشان هم البته مانند به پوشاک ایرانیان است تا ترکان و مغولها.
سخن دربارهٔ سکاها بسیار است و انبوهی از برگها میجوید که در این نوشتار کوتاه جایش نیست. در زیر نمونهای از هنر سکایی را به نمایش میگذارم. گردنآویزی زرین که در پارهای از آن باورهای استورهای سکاها و در بخش دیگرش زندگی دامدارانهٔ این مردمان به نمایش گذاشته شدهاست. این اثر امروزه در موزهٔ ملی مجارستان نگاه داشته میشود.
شاید کهنترین بنمایههایی که از سکایان نامی بردهاند گلنوشتههای آشوریان در سدهٔ هفتم پیش از زایش عیسی باشد. آشوریان آنان را اشکوز خواندهاند و گویا همین نام را یونانیان به فراخور زبانشان اسکوث برداشت کردهباشند. این اسکوث هم در زبان فرانسوی سیت خوانده شدهاست. ولی در ایران باستان این همسایگان همخون دردسرساز را سکا میخواندند.
گفتم دردسرساز، سکاها سوارکارانی جنگاور بودند که در کنار گلهداری از تاخت و تاز به همسایگان یکجانشین خود نیز درنمیگذشتند. لشکرکشی داریوش بزرگ به اروپا برای رسیدن به کانون سکاها و سرکوب آنان در تاریخ نامور است. اینان به پشتوانهٔ جنگاوریشان گاه به ارتشهای دیگری میپیوستند آنچنان که در روزگار مادها چنین میکردند. دستههای سکایی در ارتش هخامنشی هم نامور بود. گروهی از سکاها خودشان را تا پنجاب هم رساندند و در آنجا پادشاهیای به راه انداختند و آزارهایی هم به شاهان اشکانی رساندند.
از سکاها چیز اندکی به جای ماندهاست و بیشتر دانستههای امروزین ما از آنان از همسایگان اینان چون ایرانیان و یونانیان برجای ماندهاست. آنها میبایست پیرو آیینهای کهن آریایی و اندیشهٔ چندخدایی بودهباشند. پارهای از باورها و خدایان آنها هم که بر ما دانستهاست به واسطهٔ یونانیان به روزگار کنونی رسیدهاست. دسته از این مردمان که زمانی دراز در همسایگی سرزمینهای متمدنی میزیستند به باورهای آنان گرایش مییافتند، آنچانکه سکایان بسفور بیشتر یونانیگرا بودند و همسایگان ایران ایرانیگرا.
سکاها نظام قبیلهای داشتند و به چندین تیره بخش میشدند. گاه این تیرهها نژادی جداگانه در نگر انگاشته میشود که البته نادرست است. نامهای آنان با گذشت زمان و چرخش میان زبانهای گوناگون دگرگونیهای شگرفی یافتهاند. برای نمونه ماساژتها همانهایی بودند که کورش بزرگ در نبرد با ایشان جان باخت. ماساژتها سکا بودند و این نام ماساژت هم فرانسویشدهٔ نام یونانی ماساگتس میباشد و خود این نام هم دگرگونشدهٔ مسسگا یا مسسکا بودهاست. مـَس ریخت کهن واژهٔ مه به معنای بزرگ است پس مهسکا معنای سکای بزرگ را میرساند.
از زبان سکاها چیزی برجای نماندهاست جز چند واژهای از سکاهایی که در اروپا میزیستند و در زبانهای اروپایی به جای ماندهاست و آن اندک هم میرساند که زبانشان به همخونانشان در ایران باستان بسیار نزدیک بودهاست؛ برای نمونه سکاها به هفت هـَپته و به اسب اسپه میگفتند. نغز آنکه امروزه گروهی میکوشند آنان را از نژاد مغولیسان و زبانشان را از خانوادهٔ زبانهای آلتایی بنمایانند، و البته یگانه راه استدلالی هم که یافتهاند این است که مردمان آلتاییزبانی -که در سدههای نزدیک به ما از مغولستان و آسیای میانه به سرزمینهای باختری کوچیدند- کمابیش در همان سرزمینهایی جاگیر شدند که پیشتر سکاها میزیستهاند. سکاها با گذشت زمان از صحنهٔ تاریخ جهان ناپدید شدند چرا که آنگونه که بالاتر اشاره کردم به فرهنگهای مردمان یکجانشین همسایهشان گرویدند و یکجانشینی گزدیدند و و با گذشت زمان در ملتهای دیگر حل شدند. دور نیست که گروهی از آنان هم با قزاقها، خزرها و دیگر ملتهای زردنژاد که در آینده به سرزمینهایشان کوچیدند آمیخته شدهباشند، ولی این آیا دلیلی بر ترکی-مغولی بودن سکاها میتواند باشد؟ چهرههای سکاییان که بر جامها و سنگتراشههای چندی برجای مانده بر سفیدنژاد بودن آنها دلالت دارد، از زبانشان هم که بالاتر نمونه آوردم و پوشاکشان هم البته مانند به پوشاک ایرانیان است تا ترکان و مغولها.
سخن دربارهٔ سکاها بسیار است و انبوهی از برگها میجوید که در این نوشتار کوتاه جایش نیست. در زیر نمونهای از هنر سکایی را به نمایش میگذارم. گردنآویزی زرین که در پارهای از آن باورهای استورهای سکاها و در بخش دیگرش زندگی دامدارانهٔ این مردمان به نمایش گذاشته شدهاست. این اثر امروزه در موزهٔ ملی مجارستان نگاه داشته میشود.
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
سخنی دربارهٔ شیروخورشید
پیرامون شیروخورشید بسیار گفته و نوشته شدهاست، به ویژه دربارهٔ تبار ایرانی یا انیرانی یا شکل ظاهرش. بدین جستارها در این نوشتار کمتر خواهم پرداخت و میکوشم تا از زاویهای دیگر ارزش آن را نشان دهم.
نخست دربارهٔ تبارش، اندیشمندانی چون مینوی و تقیزاده بر انیرانی بودنش پای فشردهاند. ولی آیا شیر خورشید نشانی بیگانه است؟ هم شیر و هم خورشید در میان بسیاری ملتها از دیرباز جنبههای نمادین قدسی داشتهاند. خورشید آن گوی گدازان در آسمان آبی که گیاهان سر به سویش برمیافرازند نزد بسیاری از باستانیان جایگاهی یزدانی داشتهاست. نزد ایرانیان نیز خورشید ارجمند بوده است، برای نمونه این سرودهٔ فردوسی را بنگرید که در آن مایهٔ سوگند یکی هم خورشید است:
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه
و همچنین خورشید نمادی برای دلبر و فرمانروا هم گشت که از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.
همچنین جانوران نیز از دیرباز الهام بخش یا ایزد بسیاری از مردمان باستان بودهاند. برای نمونه ایرانیان گراز را نماد ایزد ورثرغنه یا بهرام میدانستند، جانوری که امروزه هم در بیشههای ایران دیده میشود و امروزه به نماد پلیدی در چشم و مغز مسلمانان بدل گشتهاست زمانی نماد دلیری و جنگاوری بودهاست و زیبندهٔ نام شهری چون برازجان (جایگاه گراز) و کسانی چون شهربراز (گراز کشور) و به احتمال ارداویراز. بگذریم؛ شیر هم که تا زمانی نه چندان دور از ما در بیشههای ایران دیده میشد از نمادهای کهن دلبستهق آریاییان بودهاست. در قالی کهن پازیریک نقش شیر دیدهمیشود. در میان مهرپرستان شیر یکی از درجههای بالا و کمتردستیافتنی این آیین بودهاست. در سنگتراشههای ایرانی شیر بسیار دیده میشود. گذاشتن شیر سنگی بر روی گور هنوز هم در نزد برخی از بختیاریان زندهاست. همچنین با فردوسی به درفش شیرپیکر ایرانیان اشارهها دارد:« نشان سپهدار ایران بنفش / بر آن باره زد شیرپیکر درفش»
اگرچه نمادهایی وابسته به میانرودان و نیز ایران باستان یافت شدهاست که شیر و خورشید را همزمان در نگارهای نشان دادهاست، ولی پیوند میان شیر و خورشید بدین گونه که هست ریشه در اخترشناسی کهن دارد و آن چنان بودهاست که هر برجی را ستارهای در آسمان بود و ستارهٔ برج اسد نیز خورشید، چنانکه خواجه نصیر توسی میگوید:
زهره را خانه ثور و هم میزان / شمس را شیر و ماه را سرطان
نتیجه گرفتهاند که چون خاستگاه ستارهشناسی باستان سمور بودهاست پس این نشان انیرانیاست. میتوان چنین پاسخ داد که خود ایرانیان از مردمانی بودند که میراثدار تمدن از میانرفتهٔ سومری گشتند، وانگهی هیچ ملتی را نمیتوان به طور مستقیم مالک ستارهشناسی در عهد باستان دانست. دیگر آنکه آمیزهٔ شیر و خورشید را میدانیم که از زمان چیرگی ترکان بر ایران بر سکهها و درفشها نقش بربست. از اینجا هم نتیجهٔ خاصی نمیتوان گرفت، ترکان فرهنگ و تمدن ایرانی را پذیرفتهبودند، اخترشناسی و منطقةالبروج هم به همین سان. دو دیگر آنکه شیر مورد علاقهٔ بسیاری از مردمان بودهاست. مغولها هم از نقش شیر و خورشید بر نشانهایشان گویا استفاده میکردهاند.
باری به دید من شیروخورشید نشانیاست که با گذشت زمان و با توجه به روحیهٔ ایرانی ساخته و پرداخته شده و اینگونه به ما رسیدهاست. اگر از آیینهای دیگر ملتهای سامی و ترک و تاتار هم اثری در آن باشد به دید من بیشتر اثر ایرانی بر آنهاست تا اثر آنها بر فرهنگی کهنتر و تمدنی ریشهدارتر. برای نمونه دُم Sمانند شیر را در این نشان نگاه کنید، به دنب پیکرههای مردمسار شیرتن میماند.
دیگران دربارهٔ این نشان بسیار گفتهاند. من ولی جز همهٔ آنچه که گفتم بر این باورم شیروخورشید نسبت به انبوه نشانهای دیگر ایرانی یک ارزش ویژه دارد و آن همانا برگزیده شدنش از سوی نمایندگان برگزیدهٔ ملت ایران است. تنها زمانی که نمایندگان راستین ایرانیان با پیروزی در برپایی مشروطه در نشستی نشانی را در جایگاه نشان ملی خویش پذیرفتند، چه این نشان ایرانی باشد یا یهودی یا مغولی به دید من ارج آن بیش از آنچه به تبارش بازگردد به وجاهت قانونیش بازمیگردد.
نخست دربارهٔ تبارش، اندیشمندانی چون مینوی و تقیزاده بر انیرانی بودنش پای فشردهاند. ولی آیا شیر خورشید نشانی بیگانه است؟ هم شیر و هم خورشید در میان بسیاری ملتها از دیرباز جنبههای نمادین قدسی داشتهاند. خورشید آن گوی گدازان در آسمان آبی که گیاهان سر به سویش برمیافرازند نزد بسیاری از باستانیان جایگاهی یزدانی داشتهاست. نزد ایرانیان نیز خورشید ارجمند بوده است، برای نمونه این سرودهٔ فردوسی را بنگرید که در آن مایهٔ سوگند یکی هم خورشید است:
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه
و همچنین خورشید نمادی برای دلبر و فرمانروا هم گشت که از حوصلهٔ این نوشتار بیرون است.
همچنین جانوران نیز از دیرباز الهام بخش یا ایزد بسیاری از مردمان باستان بودهاند. برای نمونه ایرانیان گراز را نماد ایزد ورثرغنه یا بهرام میدانستند، جانوری که امروزه هم در بیشههای ایران دیده میشود و امروزه به نماد پلیدی در چشم و مغز مسلمانان بدل گشتهاست زمانی نماد دلیری و جنگاوری بودهاست و زیبندهٔ نام شهری چون برازجان (جایگاه گراز) و کسانی چون شهربراز (گراز کشور) و به احتمال ارداویراز. بگذریم؛ شیر هم که تا زمانی نه چندان دور از ما در بیشههای ایران دیده میشد از نمادهای کهن دلبستهق آریاییان بودهاست. در قالی کهن پازیریک نقش شیر دیدهمیشود. در میان مهرپرستان شیر یکی از درجههای بالا و کمتردستیافتنی این آیین بودهاست. در سنگتراشههای ایرانی شیر بسیار دیده میشود. گذاشتن شیر سنگی بر روی گور هنوز هم در نزد برخی از بختیاریان زندهاست. همچنین با فردوسی به درفش شیرپیکر ایرانیان اشارهها دارد:« نشان سپهدار ایران بنفش / بر آن باره زد شیرپیکر درفش»
اگرچه نمادهایی وابسته به میانرودان و نیز ایران باستان یافت شدهاست که شیر و خورشید را همزمان در نگارهای نشان دادهاست، ولی پیوند میان شیر و خورشید بدین گونه که هست ریشه در اخترشناسی کهن دارد و آن چنان بودهاست که هر برجی را ستارهای در آسمان بود و ستارهٔ برج اسد نیز خورشید، چنانکه خواجه نصیر توسی میگوید:
زهره را خانه ثور و هم میزان / شمس را شیر و ماه را سرطان
نتیجه گرفتهاند که چون خاستگاه ستارهشناسی باستان سمور بودهاست پس این نشان انیرانیاست. میتوان چنین پاسخ داد که خود ایرانیان از مردمانی بودند که میراثدار تمدن از میانرفتهٔ سومری گشتند، وانگهی هیچ ملتی را نمیتوان به طور مستقیم مالک ستارهشناسی در عهد باستان دانست. دیگر آنکه آمیزهٔ شیر و خورشید را میدانیم که از زمان چیرگی ترکان بر ایران بر سکهها و درفشها نقش بربست. از اینجا هم نتیجهٔ خاصی نمیتوان گرفت، ترکان فرهنگ و تمدن ایرانی را پذیرفتهبودند، اخترشناسی و منطقةالبروج هم به همین سان. دو دیگر آنکه شیر مورد علاقهٔ بسیاری از مردمان بودهاست. مغولها هم از نقش شیر و خورشید بر نشانهایشان گویا استفاده میکردهاند.
باری به دید من شیروخورشید نشانیاست که با گذشت زمان و با توجه به روحیهٔ ایرانی ساخته و پرداخته شده و اینگونه به ما رسیدهاست. اگر از آیینهای دیگر ملتهای سامی و ترک و تاتار هم اثری در آن باشد به دید من بیشتر اثر ایرانی بر آنهاست تا اثر آنها بر فرهنگی کهنتر و تمدنی ریشهدارتر. برای نمونه دُم Sمانند شیر را در این نشان نگاه کنید، به دنب پیکرههای مردمسار شیرتن میماند.
دیگران دربارهٔ این نشان بسیار گفتهاند. من ولی جز همهٔ آنچه که گفتم بر این باورم شیروخورشید نسبت به انبوه نشانهای دیگر ایرانی یک ارزش ویژه دارد و آن همانا برگزیده شدنش از سوی نمایندگان برگزیدهٔ ملت ایران است. تنها زمانی که نمایندگان راستین ایرانیان با پیروزی در برپایی مشروطه در نشستی نشانی را در جایگاه نشان ملی خویش پذیرفتند، چه این نشان ایرانی باشد یا یهودی یا مغولی به دید من ارج آن بیش از آنچه به تبارش بازگردد به وجاهت قانونیش بازمیگردد.
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
تیمسار
در دو نوشتار پیش از این پیرامون واژهٔ ارتش نوشتم. در اینجا به واژهای دیگر میپردازم که به واژهٔ ارتش و سرنوشتش همانندیهایی دارد؛ تیمسار.
تیمسار هم از دسته واژههاییاست که همزمان با ارتش رواج یافت و جایگاهی برابر با واژههای فرانسوی و عربی ژنرال و حضرت یافت.
البته تیمسار پیشینهای جدا از ارتش دارد. بدین معنا که از واژهای باستانی گرفته نشدهاست. تیمسار واژهایاست ساختگی . تیمسار را آذرکیوانیان برساختهاند. آذرکیوان موبدی زرتشتی بود که در سدهٔ شانزده میلادی میزیست و در روزگار شاهنشاهی مغولی هندوستان بدان سرزمین رفته و جاگیر شده بود. وی نوآوریهایی در دین زرتشتی پایهگذاشت و اندیشههایی تازه را پیافکند و پیروانی یافت که به نام او آذرکیوانیان یا آذرکیوانیه خواندهشدند. چون در این نوشتار سر پرداختن به واژهشناسی را دارم پس به باورهای این گروه نخواهم پرداخت. تنها اینکه آذرکیوان اندیشههای فلسفی و ناصری از دیگر آیینها را با کیش مزدیسنی در همآمیخت و پیامبرانی تازه را شناساند- چون ساسان- و البته به تاثیر از اندیشههای اکبر شاهی کوشید تا همهٔ دینهای شناختهشدهٔ آن زمان را چهرهای از یک گوهرهٔ بنیادین بنمایاند. جز کوششهای آیینی آذرکیوان و گروهش اثری شگفت و مانا بر زبان پارسی نهادند و آن پدیدآوردن یک مفهوم تازه در ادب پارسی بود، دساتیر.
دساتیر جمع شکستهٔ عربی دستور است و آن نام کتابیاست از آذرکیوان. در دساتیر به جای واژگان عربی واژههایی به ظاهر پارسی جانشین شدهبود.بسیاری از این واژهها به عبارت بهتر مندرآوردی و جعلی بودند چون فرنود، شت، فرنودسار و جز آن. در ساخت برخی از واژگانش قواعد زبان پارسی عدول شدهاست مانند همین دساتیر. برخی واژگانش ریشهٔ سانسکریت دارند مانند شت، و برخی ساختاری به ظاهر درست دارند ولی معنایی فراتر از ریشههای آن نام، مانند همین تیمسار.
تیمسار –که تیمشار هم گفته و نوشته شدهاست- از سر همبندی دو واژه ساخته شدهاست؛ یکی تیم به معنای کارونسرا و دیگر سار که ریخت دیگری از سر است و معنای رئیس را میرساند. روی هم رفته معنای رئیس کاروانسرا را میرساند. اگر خوشبینانه به معنای کنایی تیم در این شعر خاقانی :"جانم ار در تیم تیمار فراقش نیستی /آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی" –که همانا جهان است- نگاه کنیم هم معنای رئیس گیتی را میرساند! در این صورت تازه باید از جایگاه پسوند سار در زبان پارسی- که بیشتر پسوند مکان است- بگذریم تا به آن معنای سروری برسیم. در خود اثرهای آذرکیوانی معنای تیمسار فروتر از شت شناسانده شدهاست. شت را آذرکیوانیان بیشتر برای زرتشت به کار میبردند.
چندین سده از روزگار آذرکیوان و پیروانش گذشت تا در ایران پس از مشروطه در ارتش ملی تازهساز و بازگشت به ریشههای ایرانی کشش به کنار نهادن وامواژهها و توجه به داشتههای ملی ، تیمسار هم واژهای کهن و ریشهدار شناختهگردید و لقبی شد برای خواندن سران ارتش ایران.
تیمسار البته چون ارتش ماندگار نشد و از سال ۱۳۷۸ به تاریخ پیوست و جایش را به واژهٔ امیر داد.
تیمسار هم از دسته واژههاییاست که همزمان با ارتش رواج یافت و جایگاهی برابر با واژههای فرانسوی و عربی ژنرال و حضرت یافت.
البته تیمسار پیشینهای جدا از ارتش دارد. بدین معنا که از واژهای باستانی گرفته نشدهاست. تیمسار واژهایاست ساختگی . تیمسار را آذرکیوانیان برساختهاند. آذرکیوان موبدی زرتشتی بود که در سدهٔ شانزده میلادی میزیست و در روزگار شاهنشاهی مغولی هندوستان بدان سرزمین رفته و جاگیر شده بود. وی نوآوریهایی در دین زرتشتی پایهگذاشت و اندیشههایی تازه را پیافکند و پیروانی یافت که به نام او آذرکیوانیان یا آذرکیوانیه خواندهشدند. چون در این نوشتار سر پرداختن به واژهشناسی را دارم پس به باورهای این گروه نخواهم پرداخت. تنها اینکه آذرکیوان اندیشههای فلسفی و ناصری از دیگر آیینها را با کیش مزدیسنی در همآمیخت و پیامبرانی تازه را شناساند- چون ساسان- و البته به تاثیر از اندیشههای اکبر شاهی کوشید تا همهٔ دینهای شناختهشدهٔ آن زمان را چهرهای از یک گوهرهٔ بنیادین بنمایاند. جز کوششهای آیینی آذرکیوان و گروهش اثری شگفت و مانا بر زبان پارسی نهادند و آن پدیدآوردن یک مفهوم تازه در ادب پارسی بود، دساتیر.
دساتیر جمع شکستهٔ عربی دستور است و آن نام کتابیاست از آذرکیوان. در دساتیر به جای واژگان عربی واژههایی به ظاهر پارسی جانشین شدهبود.بسیاری از این واژهها به عبارت بهتر مندرآوردی و جعلی بودند چون فرنود، شت، فرنودسار و جز آن. در ساخت برخی از واژگانش قواعد زبان پارسی عدول شدهاست مانند همین دساتیر. برخی واژگانش ریشهٔ سانسکریت دارند مانند شت، و برخی ساختاری به ظاهر درست دارند ولی معنایی فراتر از ریشههای آن نام، مانند همین تیمسار.
تیمسار –که تیمشار هم گفته و نوشته شدهاست- از سر همبندی دو واژه ساخته شدهاست؛ یکی تیم به معنای کارونسرا و دیگر سار که ریخت دیگری از سر است و معنای رئیس را میرساند. روی هم رفته معنای رئیس کاروانسرا را میرساند. اگر خوشبینانه به معنای کنایی تیم در این شعر خاقانی :"جانم ار در تیم تیمار فراقش نیستی /آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی" –که همانا جهان است- نگاه کنیم هم معنای رئیس گیتی را میرساند! در این صورت تازه باید از جایگاه پسوند سار در زبان پارسی- که بیشتر پسوند مکان است- بگذریم تا به آن معنای سروری برسیم. در خود اثرهای آذرکیوانی معنای تیمسار فروتر از شت شناسانده شدهاست. شت را آذرکیوانیان بیشتر برای زرتشت به کار میبردند.
چندین سده از روزگار آذرکیوان و پیروانش گذشت تا در ایران پس از مشروطه در ارتش ملی تازهساز و بازگشت به ریشههای ایرانی کشش به کنار نهادن وامواژهها و توجه به داشتههای ملی ، تیمسار هم واژهای کهن و ریشهدار شناختهگردید و لقبی شد برای خواندن سران ارتش ایران.
تیمسار البته چون ارتش ماندگار نشد و از سال ۱۳۷۸ به تاریخ پیوست و جایش را به واژهٔ امیر داد.
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
همتباری زبانهای هندواروپایی
زبان پارسی زبانیاست از خانوادهٔ زبانهای هندواروپایی (به اعتباری آریایی) که زبانهای شناختهشده و پرگویشوری چون انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، روسی و... نیز از هموندان این خانوادهٔ زبانیاند. زبانهای هندواروپایی –که شاخههای و گروهبندیهای فراوانی هم دارند- از زبانی مشترک جدا شدهاند. از این زبان اثر مستقیمی به دست نیامده است ولی زبانشناسان برپایهٔ گواهان و قانونهای تدوین شدهٔ زبانی آن را تا اندازهای بازسازی کردهاند. امروزه این زبان را زبان نیاهندواروپایی میخوانند که باز به اعتباری میتوان آن را زبان نیاآریایی هم خواند.
در این نوشتار به یاری نرمافزار گوگلترانسلیت جملهای را از پارسی به چند زبان از این خانوادهٔ زبانی برگردان کردهام تا همسانی میان این زبانها را بهتر به نمایش بگذارم.
جملهٔ مورد نظر: "نام من اردلان است" را با اندکی روشنگری در زبانهای دیگر خواهیم دید
زبان یونانی یکی از کهنترین زبانهای هندواروپایی است. از دید بخشبندی بسیاری آن را زبانی جدا از زیرشاخههای زبانهای هندواروپایی میدانند. در جهان و به ویپه اروپا توجهی ویپه بدان میشود و هنوز هم ادب یونان باستان هواخواهان بسیاری دارد. برابر یونانی این جمله چنین خواهد بود:
Το όνομά μου είναι Ardalan
"تو اُنوما مو اینائی اردلان"
آلبانیایی هم زبان هندواروپایی دیگری است که حالی چون یونانی دارد، بدین معنا که به هیچ یک از شاخههای زبانهای هندواروپایی وابسته نیست. ولی برابر آلبانیایی جملهٔ ما:
Emri im është Ardalan
یکی از شاخههای زبانهای هندواروپایی خانوادهٔ زبانها ژرمنیاست. این پراکنش این زبان از و در اروپای شمال آغاز شدهاست. امروزه معتبرترین زبانهای جهان که کاربرد میانجی زبانی را هم بازی میکنند از این خاندانند.
یکی از این زبانها هلندیاست. هلندی امروز زبان هلندیها و یکی از دو زبان رسمی بلژیکیان است. این جمله در زبان هلندی چنین است:
Mijn naam is Ardalan
نروژی از دیگر زبانهای این خانوادهاست که در نروژ گویشورانی دارد و در شاخهٔ زبانهای ژرمنی شمالی جای میگیرد. در نروژی این جمله چنین است:
Mitt navn er Ardalan
سوئدی هم زبان دیگری از همین شاخه است و مانند نروژی در اسکاندیناوی و در دو کشور سوئد فنلاند گویشوران دارد. اینک جمله در زبان سوئدی:
Mitt namn är Ardalan
و همچنین دانمارکی زبانیاست باز هم از این شاخه که در دانمارک و بخشهایی از شمال اروپا از آلمان و جزایر فارو گرفته تا ایسلند گویشورانی دارد. برابر دانمارکی جملهٔ بالا چنین است:
Mit navn er Ardalans
ایسلندی هموند کوچکی از شاخهٔ شمالی زبانهای هند و اروپایی است که در کشور جزیرهای ایسلند بدان سخن میرانند. و اینک ایسلندی این جمله:
Mitt nafn er Ardalan
بیگمان انگلیسی امروزه شناختهشدهترین زبان جهان است. این زبان هم از شاخهٔ ژرمنی زبانهای هندواروپایی است. برابر جملهٔ یادشده در این زبان اینگونه است:
My name is Ardalan
آلمانی هم یک زبان ژرمنی نامی دیگر میباشد. برابر آلمانی جملهٔ ما چنین است:
Mein Name ist Ardalan
زبان آفریکانس هم شاخهای از زبانهای هندواروپایی و زیرشاخهٔ ژرمنی است. آفریکانس از زبان هلندی جدا شده و امروزه در کشورهای جنوب آفریقا گویشورانی دارد. و اینک برابر آفریکانس آن جمله:
My naam is Ardalan
از دیگر خانوادههای زبانی هندواروپایی زبانهای اسلاویاست که پراکندگیشان بیشتر در اروپای خاوری و بالکان میباشد. اسلاوی به سه شاخهٔ خاوری، باختری و جنوبی بخش میشود.
یکی از این زبانها مقدونی میباشد. مقدونی به وارون نام و خاستگاهش با زبان مقدونی باستان نسبت مستقیمی ندارد و یکی از زبانها خانوادهٔ اسلاویاست. این جمله در این زبان بدین سان میآید:
Моето име е Ardalan
موئهتو ایمه اِ اردلان
زبان کرواتی هموند دیگری از این خانوادهاست. گفتگوهای بسیاری پیرامون واژههای پارسی باستان موجود در این زبان شدهاست که به دید من بیشتر به گرایش کرواتزبانان به ایران باستان بازمیگردد تا پیوند مستقیم کرواتی با پارسی باستان. جملهٔ پیشین در این زبان بدین گونه گفته میشود:
Moje ime je Ardalan
زبان سربی هم زبان دیگریاست از همین خانواده که به کرواتی هم بسیار نزدیک است. این جمله در این زبان بدین گونه است:
Моје име је Ардалан
مویه ایمه یه اردلان
زبان چکی هم از همین خانوادهاست ولی به شاخهٔ اسلاوی باختری وابسته است. در زبان چکی این جمله چنین است:
Mé jméno je Ardalan
همچنین زبان اسلوونیایی که در شاخهٔ جنوبی زبانهای اسلاوی جای میگیرد. اینک اسلونیایی:
Moje ime je Ardalan
زبان اسلواک هم زبانی اسلاویاست ولی از شاخهٔ باختری. اسلواکها چنین میگویند:
Moje meno je Ardalan
زبانهای سلتی یا کِلتی شاخهٔ دیگری از زبانهای هندواروپایی میباشد که زمانی در سراسر اروپای باختری بدین زبانها سخن رانده میشد ولی امروزه بخشهای کوچکی از بریتانیا، بریتونی و ایرلند گویشورانی بدین زبانها دارند.
یکی از این زبانهای هنوز زنده زبان گالیک است که در اسکاتلند گویشورانی دارد. این جمله در این زبان بدین گونه خواهد بود:
O meu nome é Ardalan
زبان ایرلندی هم زبان رسمی جمهوری ایرلند و نیز ایرلند شمالی است. گویشوران این زبان اگرچه اندک است ولی این زبان از سوی دولت ایرلند پشتیبانی میشود. و اینک ایرلندی "نام من اردلان است":
Is é mo ainm Ardalan
زبانهای لاتین یا زبانهای رومی از شاخههای سرشناس زبانهای هندواروپایی میباشند. کهنترین زبان پرآوازهٔ این خاندان لاتین است که میتوان گفت بر همهٔ زبانهای اروپایی اثری ژرف نهاده است.
شاید شناخته شدهترین این زبانها فرانسوی باشد. فراسنوی را میلیونها تن در جایگاه زبان دوم پذیرفتهاند. فرانسوی همچنین اثرگذارترین زبان اروپایی بر پارسی بودهاست. و اینک آن جمله بذین زبان:
Mon nom est Ardalan
از دیگر زبانهای این خانواده رومانیاییاست که زبان رسمی رومانی و سرزمینهایی در بالکان میباشد. جملهٔ یادشده در این زبان چنین است:
Numele meu este Ardalan
همچنین زبان پرتغالی که زبان رسمی دو کشور پرتغال و برزیل است و در مستعمرههای پیشین پرتغال هم گویشورانی دارد. پرتغالیزبانان این جمله را چنین میخوانند:
Meu nome é Ardalan
زبان ایتالیایی هم از زبانهای پرآوازهٔ این خاندان است. و ایتالیایی جملهٔ نمونهٔ ما این است:
Il mio nome è Ardalan
زبان اسپانیایی هم از همین خانواده است زبان مادری میلیونها تن. اسپانیایی از راه استعمار زبان بسیاری از کشورهای جهان هم شده است. و اینک اسپانیایی:
Mi nombre es Ardalan
یک شاخهٔ بزرگ از زبانهای هندواروپایی-که پارسی هم در آن جای میگیرد- زبانهای هندوایرانی است. یکی از زبانهای این خانواده زبان اردواست. اردو از دید شمار گویشور بیستمین زبان جهان است و زبان ملی پاکستان و یکی از زبانهای رسمی هندوستان. اردو از پارسی وامواژگان بسیاری را پذیرفته است. و اینک اردوی جملهٔ نمونهیمان:
میرا نام اردلان ہے
همانگونه که دیده میشود اگر کمی در این زبانها ژرف بنگریم پیوندها و نزدیکیهای این زبانها را بهتر میشناسیم. بسیارند کسانی که با دیدن این همانندیها میپندارند وامگیریای درکار بوده، برای نمونه نام پارسی را از نیم انگلیسی به وام ستاندهایم، غافل از اینکه این همانندی به دلیل همتباری این زبانهاست.
نقشهٔ پراکندگی زبانهای هندواروپایی در جهان امروز
در این نوشتار به یاری نرمافزار گوگلترانسلیت جملهای را از پارسی به چند زبان از این خانوادهٔ زبانی برگردان کردهام تا همسانی میان این زبانها را بهتر به نمایش بگذارم.
جملهٔ مورد نظر: "نام من اردلان است" را با اندکی روشنگری در زبانهای دیگر خواهیم دید
زبان یونانی یکی از کهنترین زبانهای هندواروپایی است. از دید بخشبندی بسیاری آن را زبانی جدا از زیرشاخههای زبانهای هندواروپایی میدانند. در جهان و به ویپه اروپا توجهی ویپه بدان میشود و هنوز هم ادب یونان باستان هواخواهان بسیاری دارد. برابر یونانی این جمله چنین خواهد بود:
Το όνομά μου είναι Ardalan
"تو اُنوما مو اینائی اردلان"
آلبانیایی هم زبان هندواروپایی دیگری است که حالی چون یونانی دارد، بدین معنا که به هیچ یک از شاخههای زبانهای هندواروپایی وابسته نیست. ولی برابر آلبانیایی جملهٔ ما:
Emri im është Ardalan
یکی از شاخههای زبانهای هندواروپایی خانوادهٔ زبانها ژرمنیاست. این پراکنش این زبان از و در اروپای شمال آغاز شدهاست. امروزه معتبرترین زبانهای جهان که کاربرد میانجی زبانی را هم بازی میکنند از این خاندانند.
یکی از این زبانها هلندیاست. هلندی امروز زبان هلندیها و یکی از دو زبان رسمی بلژیکیان است. این جمله در زبان هلندی چنین است:
Mijn naam is Ardalan
نروژی از دیگر زبانهای این خانوادهاست که در نروژ گویشورانی دارد و در شاخهٔ زبانهای ژرمنی شمالی جای میگیرد. در نروژی این جمله چنین است:
Mitt navn er Ardalan
سوئدی هم زبان دیگری از همین شاخه است و مانند نروژی در اسکاندیناوی و در دو کشور سوئد فنلاند گویشوران دارد. اینک جمله در زبان سوئدی:
Mitt namn är Ardalan
و همچنین دانمارکی زبانیاست باز هم از این شاخه که در دانمارک و بخشهایی از شمال اروپا از آلمان و جزایر فارو گرفته تا ایسلند گویشورانی دارد. برابر دانمارکی جملهٔ بالا چنین است:
Mit navn er Ardalans
ایسلندی هموند کوچکی از شاخهٔ شمالی زبانهای هند و اروپایی است که در کشور جزیرهای ایسلند بدان سخن میرانند. و اینک ایسلندی این جمله:
Mitt nafn er Ardalan
بیگمان انگلیسی امروزه شناختهشدهترین زبان جهان است. این زبان هم از شاخهٔ ژرمنی زبانهای هندواروپایی است. برابر جملهٔ یادشده در این زبان اینگونه است:
My name is Ardalan
آلمانی هم یک زبان ژرمنی نامی دیگر میباشد. برابر آلمانی جملهٔ ما چنین است:
Mein Name ist Ardalan
زبان آفریکانس هم شاخهای از زبانهای هندواروپایی و زیرشاخهٔ ژرمنی است. آفریکانس از زبان هلندی جدا شده و امروزه در کشورهای جنوب آفریقا گویشورانی دارد. و اینک برابر آفریکانس آن جمله:
My naam is Ardalan
از دیگر خانوادههای زبانی هندواروپایی زبانهای اسلاویاست که پراکندگیشان بیشتر در اروپای خاوری و بالکان میباشد. اسلاوی به سه شاخهٔ خاوری، باختری و جنوبی بخش میشود.
یکی از این زبانها مقدونی میباشد. مقدونی به وارون نام و خاستگاهش با زبان مقدونی باستان نسبت مستقیمی ندارد و یکی از زبانها خانوادهٔ اسلاویاست. این جمله در این زبان بدین سان میآید:
Моето име е Ardalan
موئهتو ایمه اِ اردلان
زبان کرواتی هموند دیگری از این خانوادهاست. گفتگوهای بسیاری پیرامون واژههای پارسی باستان موجود در این زبان شدهاست که به دید من بیشتر به گرایش کرواتزبانان به ایران باستان بازمیگردد تا پیوند مستقیم کرواتی با پارسی باستان. جملهٔ پیشین در این زبان بدین گونه گفته میشود:
Moje ime je Ardalan
زبان سربی هم زبان دیگریاست از همین خانواده که به کرواتی هم بسیار نزدیک است. این جمله در این زبان بدین گونه است:
Моје име је Ардалан
مویه ایمه یه اردلان
زبان چکی هم از همین خانوادهاست ولی به شاخهٔ اسلاوی باختری وابسته است. در زبان چکی این جمله چنین است:
Mé jméno je Ardalan
همچنین زبان اسلوونیایی که در شاخهٔ جنوبی زبانهای اسلاوی جای میگیرد. اینک اسلونیایی:
Moje ime je Ardalan
زبان اسلواک هم زبانی اسلاویاست ولی از شاخهٔ باختری. اسلواکها چنین میگویند:
Moje meno je Ardalan
زبانهای سلتی یا کِلتی شاخهٔ دیگری از زبانهای هندواروپایی میباشد که زمانی در سراسر اروپای باختری بدین زبانها سخن رانده میشد ولی امروزه بخشهای کوچکی از بریتانیا، بریتونی و ایرلند گویشورانی بدین زبانها دارند.
یکی از این زبانهای هنوز زنده زبان گالیک است که در اسکاتلند گویشورانی دارد. این جمله در این زبان بدین گونه خواهد بود:
O meu nome é Ardalan
زبان ایرلندی هم زبان رسمی جمهوری ایرلند و نیز ایرلند شمالی است. گویشوران این زبان اگرچه اندک است ولی این زبان از سوی دولت ایرلند پشتیبانی میشود. و اینک ایرلندی "نام من اردلان است":
Is é mo ainm Ardalan
زبانهای لاتین یا زبانهای رومی از شاخههای سرشناس زبانهای هندواروپایی میباشند. کهنترین زبان پرآوازهٔ این خاندان لاتین است که میتوان گفت بر همهٔ زبانهای اروپایی اثری ژرف نهاده است.
شاید شناخته شدهترین این زبانها فرانسوی باشد. فراسنوی را میلیونها تن در جایگاه زبان دوم پذیرفتهاند. فرانسوی همچنین اثرگذارترین زبان اروپایی بر پارسی بودهاست. و اینک آن جمله بذین زبان:
Mon nom est Ardalan
از دیگر زبانهای این خانواده رومانیاییاست که زبان رسمی رومانی و سرزمینهایی در بالکان میباشد. جملهٔ یادشده در این زبان چنین است:
Numele meu este Ardalan
همچنین زبان پرتغالی که زبان رسمی دو کشور پرتغال و برزیل است و در مستعمرههای پیشین پرتغال هم گویشورانی دارد. پرتغالیزبانان این جمله را چنین میخوانند:
Meu nome é Ardalan
زبان ایتالیایی هم از زبانهای پرآوازهٔ این خاندان است. و ایتالیایی جملهٔ نمونهٔ ما این است:
Il mio nome è Ardalan
زبان اسپانیایی هم از همین خانواده است زبان مادری میلیونها تن. اسپانیایی از راه استعمار زبان بسیاری از کشورهای جهان هم شده است. و اینک اسپانیایی:
Mi nombre es Ardalan
یک شاخهٔ بزرگ از زبانهای هندواروپایی-که پارسی هم در آن جای میگیرد- زبانهای هندوایرانی است. یکی از زبانهای این خانواده زبان اردواست. اردو از دید شمار گویشور بیستمین زبان جهان است و زبان ملی پاکستان و یکی از زبانهای رسمی هندوستان. اردو از پارسی وامواژگان بسیاری را پذیرفته است. و اینک اردوی جملهٔ نمونهیمان:
میرا نام اردلان ہے
همانگونه که دیده میشود اگر کمی در این زبانها ژرف بنگریم پیوندها و نزدیکیهای این زبانها را بهتر میشناسیم. بسیارند کسانی که با دیدن این همانندیها میپندارند وامگیریای درکار بوده، برای نمونه نام پارسی را از نیم انگلیسی به وام ستاندهایم، غافل از اینکه این همانندی به دلیل همتباری این زبانهاست.
نقشهٔ پراکندگی زبانهای هندواروپایی در جهان امروز
اشتراک در:
پستها (Atom)