پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خاستگاه آریاییان

پیرامون نگرهٔ کوچ آریاییان تاکنون گمانه‌زنیها و فرضیه‌های چندی پیش نهاد شده‌است. به کوتاهی بگویم که نگرهٔ کهن و البته پذیرفته‌شده‌ترین این نظریهها میگوید که آریاییان در روزگاری پیش از تاریخ از جایی دیگر به درون پشتهٔ ایران کوچیده‌اند. خود این دیدگاه شاخ و برگ و پیش‌نهاده‌های بسیاری دارد که به گمانه‌زنی و مدرک‌آوری برای خاستگاه نخستین و مسیر این کوچ می‌پردازد. به تازگی دیدگاهی تازه طرح شده‌است که در آن طرح‌کنندگان خود فلات ایران را خاستگاه نژاد آریایی و مبداء کوچ هندواروپاییان به سرتاسر گیتی می‌دانند. برجسته‌ترین طرح کنندهٔ این نگره جهانشاه درخشانی میباشد. جز درخشانی در درون ایران هم این نگره هوادارانی چون رضا مرادی غیاث‌آبادی دارد.

راستش را بخواهید برای من ایرانی این نگره بسیار نغز و جذاب است. ولی اگر احساسات و تعصب را به کناری نهیم باید ببینیم نیرو و ناتوانی این دیدگاه چیست و آیا میتواند جایگزین نگرهٔ پیشین شود؟

نخست آنکه باید یک نکته را روشن سازم و آن اینکه هنگامی که از آریاییان سخن می‌گوییم نگاهمان به مردمان هندوایرانی‌است که خود شاخه‌ای از هندواروپاییان‌اند. اگرچه به دید دانشورانی چون زنده‌یاد پیرنیا گستردن نام یک شاخه به کل مجموعه شدنی و مجاز است ولی خوب از آنجا که نمی‌خواهیم در بررسی‌هایمان دچار آشفتگی مطلب شویم آریاییان را همان هندوایرانیان خواهیم دانست. پس از این باید گفت که مقصود هم از خاستگاه آریاییان نه خاستگاه نخستین هندواروپاییان که جایی‌است که تیره‌های هندوایرانی زمانی در آنجا کنار هم می‌زیسته‌اند و آنجا را در استوره‌های ایرانی ایرانویج خوانده‌اند.

گفتیم ایرانویج، این ایرانویج کلید ارزشمندی در یافتن آن خاستگاه نخستین است. دربارهٔ ایرانویج توضیحاتی در اوستا آمدها‌ست که ارزشمند می‌نماید. مهمترین این رهیافت‌ها رود بهرود یا ونگهو دائیتی یا دایتی نیکوست. می‌ماند که آن رود را بیابیم یا کجاییش را گمانه‌زنی کنیم. نیرومندترین نگره برای جای احتمالی ایرانویج آسیای میانه را نشانه‌رفته‌است و رود آموی جایگزین درخوری برای بهرود است. ولی پیروان نگرهٔ ایرانویجی فلات ایران با استناد به رویدادهای گیتاشناسانه بر این باورند که آن رود خلیج فارس کنونی‌است که البته در آن زمان (واپسین عصر یخبندان) رودی پر آب بیش نبوده‌است. خوب برای من ایرانی در زمانی که گروهی به یاری پول‌های نفتیشان می‌خواهند نام خلیج فارس را خلیج عربی کنند این تئوری جذابی‌است. ولی اگر کمی واقع‌بینانه‌تر بدین داستان می‌نگرم استدلالها و شواهد در دست برای این نگره را بسیار ناتوان و نابسنده می‌بینم. دوستان استدلا‌ل‌هایی چون نبود تپه‌های باستانی در کنار خلیج فارس کنونی را دلیل می‌آورند و میافزایند که چون چنین اثرهای باستانی‌ای در کنار این دریاهای کنونی دیده نمی‌شود پس مردمان باستانی جایی جلوتر از این دریاها یعنی در بستر کنونی آن می‌زیسته‌اند. دیگر آنکه اثبات آن را به واکاوی کف خلیج فارس در آینده حواله می‌دهند. پس تا کف این دریا بررسی نشود نمی‌توان چنین دیدی را پذیرفت و دیگر آنکه دربارهٔ نبود محل‌های باستانی در کنار دریاهای کنونی به دید من این می‌تواند تایید کنندهٔ دیدگاه مهاجرت از مکان‌های شمالی‌تر باشد.

دیگر آنکه با نگاهی به تاریخ پراکندگی مردمان آریایی میتوان حدسهایی دربارهٔ زیستگاه نخستین آنها زد. پیشتر از ووسونها(آسمانها) نام بردم که روزگاری در شمال باختری چین کنونی می‌زیسته‌اند. همچنین از روکسلانها یا آلانهای سپید نام بردم که زمانی در اروپای مرکزی با امپراتوری روم در زد و خورد بودند. فاصلهٔ اروپای مرکزی و نیز شمال باختری چین را با خلیج فارس بسنجید. آیا آریاییان از این نقطه بدان دو سوی دور پراکنده گشته‌اند؟ دور از ذهن شاید ننماید چرا که ترکان زردپوست هم که زمانی در سرزمینهای شمالی چین می‌زیستند سده‌ها پس از آن و با گذشت زمان تا پشت دروازه‌های وین هم رسیدند. ولی آریاییانی که تا آن اندازه دور رفتنه‌اند چرا در سرزمین‌های آبادتر و نزدیکتر به خلیج پارس جاگیر نشدند؟ برای نمونه در میانرودان(عراق کنونی). شاید برخی بگویند که خوب مردمان باستانی میانرودان هم آریایی بوده‌اند. ولی راستی این است که وابستگی تباری و زبانی ملت‌های باستانی و نابودشدهٔ میانرودان، آسیای میانه و بخشهای نزدیک بدان شناخته‌شده نیست. زبانهایی چون سومری و عیلامی زبانهایی ایزوله شناخته می‌شوند و با هیچ زبان شناخته‌شدهٔ دیگری نسبتی ندارند. دلیل پافشاری برخی از دوستان برای پیوند دادن آنها با ایرانیان را هم درک نمیکنم و این کار را بیشتر واکنش یا تلافی کردارهای پانترکها و پانعربان دیگر جاعلان میدانم. در عراق بر عرب بودن سومریان پای می‌فشردند. شگفت نیست چون کشوری به نام عراق پیشینه‌ای نداشته‌است و بیریشگی سرکردگان سیاسی آن سامان را به جعل واداشته‌است؛ ولی ما چرا!؟ این همه افتخارات بس نیست که بخواهیم با جعل هم برای خود افتخاری فراهم آوریم؟
بگذریم؛ اثرهای یافت‌شده در حوزهٔ فرهنگی آندرونوو و باشندگاههایی چون سینتاشتا و آنسوتر در نزدیک رود ولگا آباشه‌وو، آیین‌های مردمان آن سامان، چون آیینها مردگان، نخستین نشانه‌ها از ذوب فلزات و ریخته‌گری، یافت گردونه‌ها و استفاده از اسب و...همه آن محدوده را جایی درخورتر برای ایرانویج استورهای می‌نمایاند و تئوری ایرانویج بودن کرانه‌های رود پیش از خلیج پارس از چنین گواه‌هایی بی‌بهره است. اگرچه هواداران نگرهٔ ایرانویج بودن فلات ایران آندرونوو و فرهنگهای نزدیک بدان را تنها آثاری از کوچندگان از درون ایران می‌انگارند.

یک نمونه دیگر از استدلا‌ل‌های آن گرامیان را می‌آورم و می‌کوشم پاسخی گویم و نوشتار را ببندم. جناب غیاث‌آبادی در جایی استدلال می‌کنند که چون در استوره‌های ایرانی شمال جای دیوان شمرده شده‌است چون شدنی نیست که ایرانیان سرای نیاکان خود را جای اهریمنی بدانند پس در نتیجه کوچی از شمال به جنوب روی نداده‌است! خوب این دیگر از آن سخن‌هاست! آن شمال کجاست؟ آیا ری به نسبت تخت جمشید شمال نیست؟ آیا آذرابادگان به نسبت شوش شمال نیست؟ حال آنکه هر دوی این جاها مکان‌هایی مقدس یا دست کم ارجمند برای ایرانیان بوده‌است. این شمال هم یک تعریف نسیبی داشته‌است و نه مطلق. یعنی هر شمالی آشیانهٔ اهریمن شمرده نمی‌شده‌است. به احتمال در روزگار آریایی شمال مورد نظر سرزمین‌های بالای بخش پوشش گیاهی تایگا بوده‌است. در این نقطه در روزگار آریایی به احتمال بسیار مردمانی فین‌واوگری زبان می‌زیسته‌اند و وامواژه‌هایی که از زبان‌های هندوایرانی به زبان‌های خانوادهٔ یادشده درآمده نیز باید به همین زمان مربوط باشد. پیشتر دربارهٔ فین‌واوگری‌ها مطلبی نوشته‌ام و استدلال کرده‌ام که میان آنها و آریاییان روابط چندان دوستانه‌ای در کار نبوده‌است.
ایرادهای بسیاری از این نگره می‌توان گرفت اگرچه باز هم می‌گویم تئوری جذابی‌است برای من ایرانی. ولی خوب دانش چیزی‌است که نباید با احساسات و سیاست روز آن را آلود. چه آریاییان از آغاز باشندهٔ ایران بوده باشند یا از جایی دیگر بدین سرای کهن کوچیده باشند از ارزش‌های ما نمی‌کاهد. ایران با نیاکان آریاییمان ایران شد و از آن پس نقش تعیین کننده‌ای را در تاریخ جهان بازی کرد. افتخارات ما هم در جهان کم نیست. به هر روی این جستار برای بحث و واکاوی بیشتر همچنان باز است.


چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

واکاوی استورهٔ زایش زرتشت

من در گروه کسانی جای دارم که باورمند به راستینگی در مه فرو رفتهٔ استوره‌هایند. و البته تعریف بهتر استوره نزد من چنین است: استوره‌ها آرزوهای، اندیشه‌ها و پیشینهٔ شفاهی مردمان یک سرزمین می‌باشد. البته پیشینه‌ای که زمان و جایش به روشنی آشکار نیست، در درازای زمان بخش‌هایی از آن جا افتاده یا شاخ و برگ بیشتری یافته‌است، قهرمانانش جامهٔ خدایی پوشیده و فراتر از پندار نمایانده شده‌اند و...به دیگر سخن در استوره‌ها می‌ٱوان تنه‌ای از راستی را بازیافت.

اکنون که بدینجا رسیدم می‌خواهم ردی از راستی را در یک استورهٔ آشنای ایرانی بجویم، البته در مرز دانش نابسندهٔ خود، و در ضمن گذرا و کوتاه.

زرتشت؛ چهره‌‌ای است در سنجه‌های جهانی و یکی از نامداران تاریخ ایران. پیشینهٔ او و داستان زندگی در مه فرورفته‌اش گاه خردمندانی چون دارمستتر را هم واداشته تا او را چهره‌ای نمادین و افسانه‌ای پندارند. البته امروز دیگر بر راستی هستی زرتشت شکی نیست و دیگر دوست و دشمن پذیرفته‌اند که زرتشت سپیدمانی بوده‌است و گاهان - و به احتمال بخش‌هایی از اوستای کهن- از سروده‌های اوست.

استورهٔ زرتشت نخست به پدید آمدن زرتشت از سه عنصر فروهر، فرّه و گوهرهٔ زرتشت می‌پردازند. توضیحی کوتاهی می‌دهم و آن اینکه در فلسفهٔ کهن ایرانی-مزدیسنی آدمی را پدید آمده از این سه اصل می‌دانستند. ولی دربارهٔ استورهٔ زرتشت این سه آخشیج یا عنصر پدید آورندهٔ مردمان با پیچیدگی و دنگ و فنگ بیشتر به تن زرتشت می‌رسند تا تفاوتی با دیگر زادن‌های مردمان داشته باشد. این البته ارزشی دانشیک ندارد، پنداری بوده‌است بس نغز که در سنجش با گلی که درون آن دمیده‌اند به دید من زیباتر است.

دیگر آنکه آمده‌است که چون زرتشت از مادر زاده‌شد چون دیگر کودکان نگریست، بلکه خندید. افسانه‌سرایی دربارهٔ آن دم نخستین چشم بر جهان گشودن مردمان دست کم در کشور تاریخ دور و درازی دارد. فلان شاه آنگاه که از مادر زاده می‌شود شیر از پستان دایه‌اش روان می‌گردد؛ دیگری چون زاده می‌شود زبان به سخن‌گفتن می‌گشاید، کس دیگری ختنه‌شده پای به جهان می‌نهد و...دربارهٔ چگونگی زاده‌شدن چنگیز خان مغول هم آمده که چون زاده‌شد مشتش پر از خون بود. دور نیست که این افسانه هم ریشه‌ای ایرانی داشته باشد. اینکه چرا این همه افسانه دربارهٔ لحظهٔ زاده شدن چهره‌های سرشناس تاریخ هست شاید ریشه در این باور «سالی که نوست از بهارش پیداست» داشته‌باشد. بدین معنا که نیک‌شگونی هر روی‌دادی را از آغازش می‌دیدند. در تاج‌گذاری یک شاه اگر رویداد نابه‌هنجاری رخ می‌داد آن شاه را نگونسار می‌دیدند- واپسین نمونه‌ٔ نامدارش تاج‌گذاری محمدعلی شاه قاجاراست- و هنوز هم شکستن آینهٔ عروس را در روز پیوند نشانی از سیه‌بختی عروس می‌شمرند. زاده شدن یک کودک هم گام آغازین زندگی بود و چگونگی آغازش انجام زندگی‌اش را نمایان می‌ساخت. اینکه چرا زرتشت خندید هم در متن‌های زرتشتی دارای روشنگری‌های فلسفی-عرفانی بسنده‌است.

آنگاه زرتشت نوزاد با بلاهایی رو در رو می‌شود که معجزه‌آسا از آنها می‌رهد؛ او را در سر راه گلهٔ اسپان و گاوان می‌گذراند ولی او در زیر سم آنان لگدمال نشد. ماده‌گرگ او را ندرید(پیشتر اشاره بدین داستان کرده‌ام). و آتش نیز او را نسوزاند. این معجزهٔ پسین همانندی‌ای با افکندن ابراهیم سامی در آتش دارد. آیا یکی از دیگری وام گرفته‌شده‌است؟ پیشتر پیرامون ور سخن گفته‌ام و ور گرم که آزمون آتش و فلزات گداخته بود. داستان سیاوش و گذرش از آتش هم که شناخته شده‌است، آیا اینها بر اصل ایرانی این استوره دلالت دارند؟ دربارهٔ همسانی‌های استوره‌های ملت‌ها پیشتر سخن گفته‌ام. تنها یک نکته را بگویم و آن اینکه دربارهٔ چگونگی به آتش افکندن زرتشت دو روایت گونه‌گون هست. یکی آنکه زرتشت را در آتش افکندند ولی وی را نسوزاند؛ دیگر آنکه آنس را در میان هیمه‌ای نشاندند ولی هیزم‌ها آتش نگرفتند و دغدو رسید و کودکش را رهاند. دومی شدنی‌تر می‌نماید نه؟! در جامعهٔ آریایی ور نشانی از درستی ادعا بوده‌است. آیا پیروان زرتشت در آینده این افسانه را برای پیغامبرشان نساختنه‌اند؟

نکتهٔ دیگر اینکه پورشسپ پدر زرتشت در این بلاها که بر سر فرزند می‌آمد همیار و همدست دینسالاران قبیله‌اش بود و دغدو رهانندهٔ کودک. اینکه پدر خواهان نابودی پسر بود مرا به یاد استورهٔ سام و پسر سپیدمویش زال می‌اندازد. سام سپیدمویی پسر را نامعمول دید و رویدادی اهریمنی انگاشت، پس پسر را در بیابان رها نمود تا خوراک جانوران شود. پورشسپ هم نابودی فرزند را خواستار بود. گیریم که زرتشت در دم آغازین زاده شدنش نخندید، باز هم می‌نماید که کودک نشانه‌هایی داشته است که از دید دینیاران آن زمان خطرناک شمرده می‌شده‌است و پا گرفتن نوزاد را برابر با نابودی خود می دیدند.
دیگر آنکه دغدو مادر زرتشت هم با چنین نگاهی رودررو بود. وی از زمان زاده‌شدن نوری داشت که خانهٔ پدری‌اش را روشن می‌نمود. این نور دینیاران را به هراس افکند و سبب راندن او از زادگاهش به روستای پورشسپ شد. از دیگر سو دغدو بی‌اعتنا به فرمان‌های دینسالاران هر بار رهانندهٔ فرزند از مرگ بود. این مرا به اندیشه می‌اندازد که آیا آن نور استعاره‌ای از خاندان دگراندیش دغدو در جامعهٔ باستانی آریایی دارد؟ آیا خاندان زرتشت پدیدآورندهٔ اندیشه‌ای نو در میان آریاییان نبودند؟ اندیشه‌ای که در آینده زرتشت آن را کامل نمود سامان داد و بلندآوازه ساخت؟

دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

آسیب‌شناسی جایگزینی دبیره- بخش پایانی

نگرانی دیگری که بیش از همه هم برایم آزارنده‌است گونهٔ خط آینده و از آن مهمتر سامانهٔ نگارش آن است. بخش نخست را برای جای دیگر می‌گذاریم؛ همین را بگویم که بحثش پیرامون این است که خط آینده چه باشد؟لاتین، سیریلیک، اوستایی یا...؟ اینجا به چگونگی نگارش خط مورد نظر می‌پردازیم.

بگذارید بیشتر داستان را باز کنم. سه کشور جهان زبان رسمیشان فارسی‌است، ایران، افغانستان و تاجیکستان. تاجیکان امروز فارسی را با خط سیریلیک می‌نویسند. می‌ماند ایران و افغانستان که همچنان از دبیرهٔ عربی بهره می‌گیرند. جنبش‌هایی البته در تاجیکستان امروز به راه است که می کوشد خط پیشین را دوباره به کار بندد، ولی خوب دست کم فرهیختگان این سرزمین با خط عربی آشنایند. بگذریم؛ منظور من از سامانهٔ نگارش چیست؟ ببینید فرض بگیریم که بخواهیم خط لاتین را برگزینیم. خوب یک واژه را چگونه می‌خواهیم با این خط نمایش دهیم؟ برای نمونه نام خسرو را داشته باشید، خوب می خواهیم این نام را به لاتین بنویسیم، ولی لهجه می‌ٱواند بر نگارش این نام اثر گذار باشد. اگر یک تهرانی بخواهد این نام را به لاتین بنویسد به فراخور لهجه‌اش چنین خواهد نوشت:
Xosro
یک افغان چنین می‌نویسد:
Xusraw
و یک ایرانی که در جنوب ایران می‌زید خواهد نوشت:
Xosrow
خوب سنجه کدام‌است؟ می‌توانم ده‌ها نمونه از این دست بیاورم. ولی چون می‌انگارم که منظورم را توانسه‌ام روشن کنم به دل‌مشغولی‌های دیگر می‌پردازم. ما در گذشته آوایی مستقل برای خو داشته‌ایم ولی امروزه می‌نویسیم خواب و می‌خوانیم خاب. خوب اکنون چنین واژه‌ای را با خط نوین چگونه خواهیم نوشت؟ می‌گویید همان خاب خوب‌است؟ می‌گویم نه زیرا نخست چارچوب کهن فارسی را آزرده‌ایم و دیگر آنکه دچار اختلاف معنایی خواهیم شد. برای نمونه خواستن و خاستن را ما یکگونه تلفظ می‌کنیم ولی دو معنای گونه‌گون دارند که تنها از راه شیوهٔ نگارش از این اختلاف معنایی آگاه می‌شویم. زمانی کسروی پیشنهاد داد که واژگان را کم کنیم تا زبان ساده شود و خو را هم خ بنویسیم. امروز دست کم من بر این باورم که داشتن واژگانی چند برای یک معنا بالندگی و توان زبان را خواهد افزود و راه را برای پدید آوردن صنعت‌های ادبی چون چامه‌سرایی هموار خواهد نمود. از این که بگذریم در برخی گویش‌ها و لهجه‌ها آمیزهٔ خو هنوز هم کاربرد دارد، با حذف آن به اصالت گویش‌های فارسی بی‌حرمتی خواهیم نمود. ولی چاره چیست؟ از من بپرسید می‌گویم این ترکیب خو را در خط تازه هم به کار بریم، ولی خوب گله آنگاه این خواهد بود که پس آن سادگی و آسانی خط چه خواهد شد؟

راه همواری در پیش نخواهیم داشت. امروزه ما تنها تلفظ یک ز را داریم ولی گرفتار چهار گونه ز هستیم: ز، ذ، ض و ظ. دو تای پسین را با خشنودی به دور خواهیم انداخت. ز هم که داریم، ولی ذ چه می‌شود؟ امروزه آوای ذ در فارسی معیار کاربردی ندارد ولی در گذشته چنین نبوده‌است. نخست آنکه کاربرد ذ به کل از میان نرفته‌است. برای نمونه برخی لر زبانان جنوب به دود می‌گویند دیذ. وانگهی این ذ مرده‌ریگ پارسی کهن‌است و بودنش از به لغزش افتادن معنایی جلوگیری می‌کند، برای نمونه در دو بن گذار و گزار. چه باید کرد؟ به سادگی بیندیشیم یا تندرستی؟
شاید بگویید افغانستان و تاجیکستان و فلان شهرستان دور از تهران به ما چه؟ همان فارسی تهرانی را معیار بگیریم و دیگران را بگذاریم! من می‌گویم که دگرگونی خودسرانه و خودخواهانه خط فارسی بی‌در نگرداشتن دیگر پارسی‌زبانان جهان خیانتی بس بزرگ است. فلات ایران همینگونه هم کم دچار چندپارگی فرهنگی-سیاسی نشده‌است. مباد که روزی ایرانی و افغان چون بیگانگان به هم بنگرند. مباد که مرده‌ریگ زبانی دیگر مردمان ایرانی قربانی آسوده‌جویی و سرسری‌بینی ما شود. تغییر دبیره باید در نظر داشتن همهٔ سرزمین‌های پارسی‌زبان و به گونه‌ای هماهنگ و سراسری و آرام انجام پذیرد، جز آن باشد همین دبیرهٔ عربی ناقص و بیمار دست کم یگانگی مردمان ایرانی را بهتر پاس خواهد داشت.

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

آسیب‌شناسی جایگزینی دبیره- بخش یکم

دوستان و خوانندگانی که نوشته‌های مرا چه در این تارنگار و چه در دیگرجایها دنبال کرده و یا گذرا خوانده‌اند از دلبستگیها و دغدغه‌های من دربارهٔ خط و سامانهٔ نوشتاری زبان پارسی آگاهند. پیشتر دربارهٔ زیانهای این خط کنونی به گستردگی سخن راندهام و در این جایگاه از سخن بیشتر پیرامون این جستار پرهیز میکنم. ولی آنچه مرا به نگارش این چند سطر واداشتهاست نگرانی‌هایی‌است که دگرگونی احتمالی این خط درآینده و شیوهٔ این دگرش مرا به خود سرگرم داشته‌است. از روزگار فتحعلی آخوندزاده که بحث تغییر خط پیش آمد تا به امروز از زیانهای فراروی این کار سخنها گفته‌اند. میکوشم چند نمونه از این زیانهای احتمالی را بر شمرم و پیرامونش دیدگاه خودم را طرح نمایم

یکی از این زیانها را بیگانگی پارسیزبانان را با اسلام، قرآن و متنهای عربی دیگر در آیندهٔ تغییر خط از عربی به هر دبیرهٔ دیگری برشمردهاند. بسیار خوب؛ نخست آنکه آماج تغییر خط نباید دغدغه‌های دینی کسان باشد. امروز دیگر توده و نیز سرآمدان فرهنگ ایرانی کمابیش پذیرفتهاند که دین جستاریاست بسیار شخصی و به دید من شخصیترین چیزهاست. آماج تغییر خط آسان نمودن آموختن زبان و خواندن و نوشتن به پشتوانهٔ آن یاری‌رساندن به بالندگی مردمان‌است. دیگر آنکه دوست داریم خطی بهتر داشته باشیم تا زبانمان را از آسیب‌هایی که این خط ناهمخوان با ساختار زبانیمان بدان وارد آورده را جبران نماییم. از اینکه بگذریم این سخن به دیدگاه خودپرستانه و توسعه‌جویانهٔ اسلامیستها بازمیگردد که آرزویشان ایناست که درِ سازمان ملل متحد هم تخته شود و جای آن سازمان امت اسلام بنیاد شود! یا اعلامیهٔ حقوق بشر را خوراک آب و آتش سازند و شریعت محمدی را جایگزینش! گیریم که دلمان برای سرفرازی اسلام بتپد- که انشالله میتپد- مگر ترکیه که دهها سال است خطش لاتینی شده و از آن بدتر دولتی لائیک از زمان کمال مصفی کوشیده تا رنگ اسلام را از دولت آن کشور بزداید اکنون یکی از باورمندترین مردمان مسلمان جهان را ندارد؟ چه شدهاست؟ دیگر ترکها یارای خواندن متنهای پیشرو و ابدی-ازلی اسلامی را ندارند و دیگر سر به سوی جزیرةالعرب نمیسایند؟ خدای را سپاس که امروزه مسلمانان جهان از چینی‌نویس گرفته تا سیریلیک‌نویس و لاتین‌نویس روز به روز با بانگ تکبیر بلندتر بر بلندای گلدسته‌هایشان می‌افزایند! و مگر آن مرحوم مغمور میکائیل بنی‌یعقوب!!!(مایکل جکسن را عرض میکنم پس از مشرف شدنش به خواند شهادتین!) که حتا نمیدانست واژهٔ مقدس الله را چگونه به عربی مینویسند به تلاوت قرآن مفتخر نشد!؟
از پیروان دین مبین که بگذریم گروهی این سخن را پیش میکشند که دگرگونی دبیره پارسیزبانان را در خواندن و درک متنهای پدرانمان ناتوان سازد. این سخن برخلاف آن پرسمان دینی پیشین حرف حساب است. اگر در ترکیه خط را عوض نمودند و صدایشان هم درنیامد، خوب برای این بود که عثمانی‌ها نه متن‌های چندانی داشتند و نه تاریخ ذکرکردنی‌ای. (بماند که اگر خط را هم عوض نمی‌کردند با دستکاری‌های شگفتی که در زبان ترکی کردند دیگر دور می‌دانم که ترک‌ها بتوانند زبان نیاکانشان را هم به سادگی بفهمند) چاره چیست؟
اگر خط را دگرگونه سازیم با متن‌های کهن زبان فارسی چه کنیم؟ دگرگون نکنیم با آسیب‌هایی که این خط به زبانمان رسانده و می‌رساند چه کنیم؟ خوب راستش را بخواهید همین خط کنونی هم آن دبیرهٔ دیروز نیست. چه بسا اگر برای نمونه مولوی از گور برخیزد و نگاهی به روزنامه‌های نداشتهٔ امروز ایران بیندازد در خواندنش به تته و پته بیفتد! این کوته‌نوشته جای آن ندارد که به این تغییرات بپردازیم، همین اندازه بگویم که در آینده هم تغییراتی در راه است. آنچنانکه دیروز کاوس می‌نوشتند و امروز کاووس، دور نیست که کسری و مصطفی امروزی هم در آینده کسرا و مصطفا نوشته شوند. ولی پاسخ آن پرسش نخستینی که طرح نمودم به دید من جز این نیست که در زمانی که خط آینده مشخص شد گروهی کمر به برگرداندن متن‌‌های کهن به دبیرهٔ نوین بندند. البته ناگفته نماند که هرگونه دگرگونی‌ای باید به نرمی و آهستگی انجام پذیرد و نه شتاب‌زده.

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

دورِ آهن‌گُمِخت

زرتشت‌نامه کتابی‌است به شعر که پیرامون سدهٔ هفتم خورشیدی به نظم درآمده‌است. سرایندهٔ آن کی‌کاووس پورِ کی‌خسرو از زرتشتیان ری بوده‌است. البته برخی زراتشت بهرام پژدو - که از رونویس‌کنندگان این کتاب بوده‌است- را سرایندهٔ آن پنداشته‌اند. به هر روی درون‌مایهٔ این کتاب استورهٔ زرتشت است که به نظم درآمده.

پاره‌ای از این سروده را که در پی می‌آورم پیش‌بینی ایزدی سرنوشت جهان ایرانی‌است. داستان اینگونه‌است که اورمزد درختی نمادین را به زرتشت می‌نمایاند که هفت شاخ دارد و هر کدام به جنسی‌است. هر شاخساری نماد دوره‌ای‌است از تاریخ ایران. شاخه‌ٔ هفتم آهنین است و چیرگی تازیان را بر ایران خبر می‌دهد. و اینک این دور آهن‌گُمِخت:

به هفتم از آن شاخِ آهن‌گُمیخت
ز گیتی بدانگه بباید گریخت
هزاره سرآید ز ایران‌زمین
دگرگون بود کار و شکل همین
بود پادشاهی آن دیو کین
که دین بهی را بر زمین
سیه‌جامه دارند درویش و تنگ
جهان کرده از خویش بی نام و ننگ
هر آن کس که زاید به هنگام او
بود بتّری در سرانجام او
نیابی در آن مردمان یک هنر
مگر کینه و فتنه و شور و شر
نه نان و نمک را بود حرمتی
نه پیران‌شان را بود حشمتی
مر آن را که باشد دلش دین‌پژوه
ز دینِ دشمنان جانش آید به ستوه
نه بینی در آن قوم رای و مراد
نباشد به گفتارشان اعتماد
نه با دین‌پرستان بود زور و تاب
نه با نیک‌مردان بود قدر و آب
که با اصل پاک‌است با دین پاک
همه نام او بفکنندش به خاک
کسی کو بدآیین بود بی‌گمان
دروغ و محالش بوَد بر زبان
همه کار او نیک و بازار تیز
جهانی درافکنده در رستخیز
گرفته همه روی گیتی نِسا
ندارندش از خوردنی‌ها جدا
درآمیخته جمله با یکدگر
وزین کار کس را نباشد خبر
به ناکام هرجا که پی برنهند
چو باشد نسا زو چگونه جهند
جز آز و نیاز و به جز خشم و کین
نه بینی تو با خلقِ روی زمین
به جز راه دوزخ نورزند هیچ
نه بینی کسی کو بوَد دین‌بسیچ
کسی را که باشد به دین در هوا
بود سال و مه کار او بی‌نوا
ندارند آزرم و مقدار او
بوَد پرخلل روز بازار او
پس این دینِ پاکیزه لاغر شود
همان مرد دین‌دار کمتر شود
یزش‌های بدمرد باشد روا
چو شد کار و کردارشان بی‌نوا
بوَد پرخلل کار آتشکده
صد آتش به یم جای بازآمده
نیابند هیزم نیابند بوی
ز دین دشمان‌شان رسد گفت و گوی
نه تیمارداری نه اندُه‌خوری
نه پیدا مر آن بی سران را سری
بسی نعمت و گنج به زیر زمین
برآرند آن قوم ناپاک دین
رَدانی که در بوم ایران بوَند
به فرمان ایشان گروگان بوند
بوَد جفت آن قوم بی اصل و بن
بسی دخت پاکیزه و پاک‌تن
همان پورِ آزادگان و ردان
بمانده غریوان به دست بدان
به خدمت شب و روز بسته کمر
به پیش چنان قوم بیدادگر
چو باشند بی‌دین بی‌زینهار
ز پیمان شکستن ندارند عار
ز ایران‌زمین و ز نام‌آوران
فتد پادشاهی به بدگوهران
به بیداد کوشند یکبارگی
نرانند جز بر جفا یارگی
چو باشد کسی بی بد و راستگوی
همه زَرق دارند گفتار اوی
کسی را بود نزدشان قدر و جاه
که جز سوی کژّی نباشدش راه

واژگان

گمیخت-گمخت=آمیخت؛ آهن‌گمیخت= آمیخته به آهن
دین بهی= مزدیسنا؛ دین زرتشتی
سیه‌جامه= اشاره به درفش سیاه عرب‌ها دارد و رودررویی‌اش با درفش سپید ایرانیان
بتری= بدتری
که با اصل پاک...= کسی که با اصل پاک
نسا= مُردار
یَزِش= عبادت
بوی= چیزهایی بوده خوشبو که بر روی آتش مقدس می‌ریختند
رَد= دلیر، جوانمرد، بزرگ
غریوان= فریادکشان، نالان
یارگی= توانایی
زَرق= با خشم نگاه‌کردن


بنمایه: هاشم رضی، متون سنتی زرتشتی