از روزگار خردسالی که به جامعه خود نگاه میکنم این رنگ دلسوز اندوه را می بینم،از پوشش بچهدبستانی ها گرفته تا رنگهای در و دیوار،بزمها همواره با لگد و چوب نواختهمیشوند و خان اندوهسازان همواره پررونق است. همه دلمردهاند. نوجوان خندان را اگر با سیلی به راهنیاورند(!) با پند او را از گفته فلان پیر آگاه میکنند که های خنده اگر از لبخند بگذرد کار شیطان است! نوجوانان که به جوانی میرسند یک چیز را نیاموختهاند،ندارند،از آن دور نگاهداشتهشدهاند؛آن شادی است. شادی را گرفتهاند و دلمردگی را به جایش نشاندهاند،شادی اگر نباشد انگیزهنیست،جنبش نیست،آفرینش نیست،پیشرفت نیست،...کرختی است و کژی
روند کنونی اندوهگنی جامعه ایرانی از کجا آغاز شده است؟ این بسیار نغز است که بدانیم که شادی و شادنمودن یکی از بنهای نیکوی فرهنگ ایرانی بودهاست و از دیرباز بدان اشاره شده. برای نمونه در بُندهش میخوانیم که اهورهمزدا برای یاری رساندن به آسمان (آسمان در اندیشههای زرتشتی دام و زندان دیوان و اهریمن بودهاست) شادی را میآفریند. و یا داریوش بزرگ در سنگنبشته نقش رجب اهورامزدا را از برای آفرینش شادی برای مردمان بزرگ میدارد. اگر من از اندیشه و درونمایه همه ملتهای جهان آگاه بودم میتوانستم با دلاُستواری بگویم که شادی یک ویژگی ِ تکِ ایرانیان در میان دیگر مردمان جهان بودهاست! به هر روی من چنین دانشی ندارم و تنها میتوانم بگویم که از انجا که باورهای ایرانیان به زمین نگرش داشت و شادی هم ابزاری برای بهزیستی بر روی زمین است؛پس ایرانیان در سنجش با همسایگان و دیگر مردمان جهان -که دیدی فرازمینی و فرازیستی داشتند و به زندگی بر روی این کره خاکی به دید ناچیزانگارانهای مینگریستند- به شادی و شادمانی و شادنمودن و شادزیستی ارج بیشتری مینهادند. گزینش رنگهای روشن و جشنهای کهن ایرانی(من هرچه گشتم جز آیین سوگ سیاوش آیین عزادارانهای نیافتم) که سراپا شور و شادی بودهاست و نیز آیینهای دین مزدیسنا ژرفنگری و توجه ایرانیان در موضوع شادی را نمایان میسازد.
ولی چرا به این روز افتادیم؟ شاید پاسخ این پرسش را در گرفتاریهای هزار و اندی سال گذشته میهنمان بتوانیم بیابیم. تازش تازیان به ایران نخستین رویداد شوم اندوهباری بود که چرک زخمش هنوز خشک نگردیدهاست. این تازش نظامی-ایدئولوژیک پس از چیرگی بر خاک ایران تاخت بر روحیه و منش ایرانی را آغاز کرد. پایداری ایرانیان در برای نگهداشت آیینهای کهن حتا پس از چپاندن دین تازه نیز برجای ماند. آنچنان که دینیاران آیین تازی- که در آینده جای اشغالگران عرب را گرفتند- سفارش در نابودی آیینهای ملی ایرانیان کردند تا بلکه اندیشه و نام ایرانی فروخشکد. این بحث البته موضوع این نوشتار نیست،ولی به هر روی آیینهای ایرانی آتش شادمانی را از سرآغاز تاریخ برای ما همواره افروختهنگاهداشتهاند و دشمن همواره در خاموش کردن این آتش کوشیدهاست. ولی چرا؟سادهاست،با رهاکردن شادمانی و چنگ زدن به اندوه روحیه همچون فر ایزدی از پیکر مردمان بال خواهد کشید و انسان چون بردهای حلقهبهگوش تسلیم خواست دشمنان تمدن و شهریگری و آزادگی خواهد گشت. پُرگویی نکنم؛جشنهایی چون نوروز که همچنان پس از این همه سال گرفتاری در خاکسترو دود ویرانه ایرانزمین چونان خورشیدی تاباناست نشانه از پایداری فرهنگ ایرانی دارد،فرهنگی که پیاش نه با عنصرِ غم که با شادمانی بنیاد نهادهشدهاست. اینگونه است که اندیشه ایرانی خط سُرخ بر پایکوبی و ساز و آواز نمیکشد تا ابزار شادی به راه باشد.
آنگونه که در بالا گُفتم جایگزین اشغال فیزیکی تازیان،اشغال روحی و آیینی ایشان گشت. با این همه فرهنگِ اندوهپروری هنوز هم صد در صد در تار و پود جامعه ایرانی نرفتهاست. هنوز هم میتوان پنهان از محتسب در نهان شاد بود و شاد نمود. شادیجویی یکی از راههای رهایی ماست از این دیو تبهکار
می خوردن و شاد بودن آیین مناست
فارغ بودن ز کُفر و دین،دینِ مناست
گُفتم به عروس دهر:«کابین تو چیست؟»
گُفتا:«دل خرم تو کابین مناست.»
(خیام)
